بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
- چند روزه بلاگفا رو باز ميكنم...تصميم ميگيرم چيزي بنويسم اما..."حال"ش نيست!
هر دفعه موضوعي پيدا ميشه يا پيدا ميكنم براي نوشتن اما باز هم...
مناسبتهايي اومدن و رفتن كه شايد اگه يكي دو سال پيش بود نميذاشتم اينجا سوت و كور بمونه:
"مادر زينب خوش آمدي"..."اين الرجبيون؟..."..."ليلة الرغائب...آرزوهات رو روي كاغذي بنويس و يكي يكي از خدا بخواه..." و......
ولي "حال"ش نبود...و هنوز هم نيست...
انگاري چند وقته اين "حال" رفته و خبري ازش نيست...
- اين روزا بحث انتخاب و انتخابات اعصابم رو بهم ريخته! اون از انتخابات شكوهمند 40 ميليوني كه اين طور جشن گرفتيم! و اين از...
اين روزا انتخاباتي از نوع ديگه خستهام كرده! انتخاباتي كه حداقل 6-7 ساله درگيرش شدم!...انتخاباتي كه...
...
كي گفته توي وبلاگ ميشه حرف زد؟! كدوم مشاوري بود ميگفت توصيه ميكنيم همه يه وبلاگ بزنن و حرفهاشون رو اونجا بگن تا حنّاق(حنّاق؟) نگيرن؟!! آخه اينجا ميشه حرف زد؟!...
اينجا هم خيلي حرفا رو نميشه گفت....ميشه؟!
خسته شدم خدا! خسته!...نبايد بگم؟ ناشكري ميشه؟...
نه خدا جون! نميخوام ناشكري كنم...اتفاقا فكر ميكنم ميدونم داري باهام چه ميكني...اما گاهي كم ميارم!...چه كنم؟!
چرا دارم اينا رو اينجا مينويسم؟! زشته؟ بده؟...نميدونم! اما ميخوام بنويسم...شايد بعدا سر عقل اومدم و حذفش كردم!...شايد!
اين امتحانت تا كي ادامه داره خدا؟...ميشه كلا بي خيال اين انتخابات بشيم و باطلش كنيم و...؟
اي كاش ميشد!...
خدايا! من كه گفتم تو اين مورد اصلا دموكراسي و جمهوري و اختيار و...تعطيل! خودت بگو!...اشارهاي نشانهاي...
اين عقلي كه بهم دادي درست كار نميكنه!!... اصلا جواب نميده...
اين دل هم...خودم تصميم گرفتم تعطيلش كنم!...چون چه درست كار بكنه چه نه فايدهاي نداره اصلا! وقتي هم كه كار ميكنه جز دردسر چيزي نداره...
خسته شدم از اين كانديداهاي رنگ و وارنگ كه همه به ظاهر نسبتا خوبن! اما انگار فقط كانديداي خوبي هستن... همين!
خسته شدم از اين همه مناظره و نشست و حرف و حديث تكراري...
خسته
شدم از اينكه هر چند وقت يك بار هم...وقتي بعد از يك عالمه كلنجار رفتن با
خودم فكر ميكنم ديگه كانديداي اصلح رو انتخاب كردم...فوري رد صلاحيتش
ميكني!! (رد صلاحيت نه به اون معنا...به اين معنايي كه خودت ميدوني!!)
نكنه منم بايد برم تو خيابون هوار بزنم؟!!!!!!
نه...خدايا نه!...من بهت اعتماد كردم و همه چيز رو سپردم دست خودت...
ولي خب گاهي واقعا خسته ميشم!...چه كنم؟...
ميگي از حال و روز من بيشتر از همه خودت خبر داري و پيدا و پنهانم رو ميدوني؟! ميگي خيلي متوقع و پررو شدم؟...ميگي...؟...
خداياااااااا! مگه خودت تو اين مسير بزرگم نكردي؟(بزرگ به معناي اينكه يه بچه كوچولوي زبون نفهم يه ذره بزرگ بشه و تا يه حدي خوب و بد رو تشخيص بده!)...مگه خودت اينا رو يادم ندادي؟ مگه خودت بهم نفهموندي كه ازم توقع ديگهاي داري؟...
ميگي خب پس چرا درجا ميزني و كاري نميكني اگه فهميدي و...؟ آره قبول!...چي ميتونم بگم وقتي به اينجا ميرسه و اين طوري ميگي...مگه ميشه ديگه چيزي گفت؟!
ولي...بازم تو خدايي...من بندهام...از بنده ميشه توقع داشت اين طوري باشه و...اما از خدا يه توقع ديگهاي هست! خودت فقط ميتوني كمكم كني...
من كه ميدونم دلسوزتر از خودت كسي رو ندارم!
من كه ميدونم تو نميخواي منو اين جور ببيني و حتما مصلحتي حكمتي برنامهاي چيزي هست كه من نميدونم...
منو به پايين دستيها و بالادستيها و...ارجاع نده...ديدم خدا...ميدونم! بابت همه اون چيزهايي كه دارم و خيليها ندارن شكرت...همه اينها از لطف بي نهايتته! اما...خودت خوب ميدوني چي ميگم! از چي خسته شدم...هنوز نگفته هم خودت ميدوني...
پس خودت مثل هميشه در حقم خدايي كن!
- اومده بودم اصلا براي اين مناسبت فعلي...6 و 7 تير...شهادت دكتر بهشتي و يارانشون و...چند خطي بنويسم كه...به سرنوشت همون قبليها دچار شد و نشد!
در عوض ارجاعتون ميدم به اين دو تا پست قديمي...هنوز هم خوندنشون خالي از لطف نيست(چون حرف و نوشته من نيست!):
سلسله جلسات هفتگي قرآن- شایعه و شایعه پراکنی
برادرها! خواهرها! عاشق شويم! (ايران كشور عاشقان است...)

