تبليغاتX
شوق پرواز

شوق پرواز

دیار یار ( قسمت آخر )

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
سفرنامه دیار یار هم بالاخره به آخر رسید !... ۶ ماه گذشت ! اصلا باورکردنی نیست !
وقتی این قسمت های آخر رو تایپ می کردم... درد دل هام رو با خدا می خوندم ... یاد اون حال و هوا می افتادم و بعد نگاهی به حال و هوای فعلیم می کردم .......

خداااااا...
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من !....

انگار سفر مجازیمون هم داره تموم میشه...التماس دعا !

دوشنبه 31 / 2 / 86

 

امروز دیگه روز آخریه که توی مکه ایم ...اونم فقط تا ظهر !...دیگه سفرمون داره تموم میشه !
صبح بعد از نماز و صبحانه راهی مسجدالحرام شدیم ...برای آخرین طواف , آخرین نماز , آخرین حرفها و...توی مسجدالحرام و توی این سفر !
خدایا سلام !....دیگه دارم میرما ....مهمون خوبی بودم ؟

اول رفتیم دور خانه خدا ...چقدر خلوت بود ! می شد دستم رو بگیرم به دیوار خانه اش و دور بزنم !
اما طواف این دفعه یه فرقی با دفعات قبلی داره :
طواف وداع !
دیگه مهمونی تموم شد ...باید رفت !
باز هم نتونستم حجرالاسود رو ببینم ....از بس اطرافش شلوغه ! ...بعضی هر طور هست میرن که دستشون حَجَر رو لمس کنه و ببوسنش و...اما ...اصل رو رها کردن و چسبیدن به فرع !
ما که نشد حتی ببینیمش !
بعد مقداری توی حِجر اسماعیل نشستیم و نماز و زیارت نامه و...
امروز خیلی عجیب غریب بود که دور تا دور کعبه و توی حِجر و...شرطه ها ایستاده بودن و اصلا اجازه نمی دادن خیلی توقف کنیم و دستمون با کعبه تماسی پیدا کنه و..!

" تبرک نیست ! خانم برو ! یالا ! قال رسول الله ....." و نمی دونم تند تند چه احادیثی می خوندن و..!!

 

 

 

رفتیم طبقه بالا روبروی درب خانه خدا و مقام ابراهیم نشستیم ...مقداری با خدا درد دل کردم :
خدایا ! داره تموم میشه دیگه ...کم کم این جسم خاکی داره از خانه ات از شهر مکه جدا میشه ...اما به قول بایرام لودر !!
) تو فیلم اخراجی ها )" خیلی دلم با شما می ماند ! "

انشالله روح و قلبم همین جا یعنی با صاحب خانه می مونه !
شاید فردا دیگه نتونم به ظاهر دور خونه ات بگردم اما ازت می خوام در تمام لحظات دلم در حال طواف به دور خودت باشه

 

 

قرآن رو باز می کنم ...اول دلم کمی می گیره ...خدایا نکنه مهمون خوبی نبودم ...ازم راضی هستی ؟ نکنه این سفر اون طور که باید نبوده ؟!
پایین رو نگاه می کنم ....خود صحن خیلی خلوته اما تعداد طواف کننده ها در حال زیاد شدنه
اینجا سرزمین وحیه ! محل نزول قرآن , قبله مسلمین ....شاید هر کدوم از تک تک این طواف کننده ها به نوعی بتونن مخاطب این آیات باشن که :

و انااختَرتُکَ فاستَمع لِما یوحی. انّنی اناالله لا اله الّا انا فاعبُدنی و اقِمِ الصّلوة لِذِکری

( آیات 13و14 سوره طه )

خداوندا ! به حق این لحظات ِ آخر ِ بودن در مکه و مسجدالحرام نور قرآن رو در سینه مون قرار بده!

 

 

ما رو با قرآن مانوس کن ! و باطنش رو بر ما بنما

 

 

خدایا ! به لحظات و ساعاتمون برکت بده ! خدایا محبت خودت رو در دل هامون روزبروز و لحظه به لحظه افزون کن !

 

الـــــهی ســــینه ای ده آتش افـــــروز

در آن سینه دلی وان دل همه ســـوز

 

خداوندا! لحظه ای اندازه یک چشم بر هم زدن ما رو به حال خودمون وا مگذار !  
آ
مین !
خداوندا ! من این بار هم خیلی برای اومدن اصرار نکردم ....آرزوش رو در دل داشتم اما حقیقتا خودت اسبابش رو فراهم کردی و الا من اصلا فکر نمی کردم حالا حالاها قسمتم بشه !
الان هم از خودت می خوام بازم قسمتمون بکنی ...اما ...نه اینکه عادتم بشه اومدن و دیدن کعبه و حال و شور و....همین !
خودت کمکم کن این سفر اول یه نقطه عطفتوی زندگیم باشه ...اونوقت اگه خواستی بازم دعوتم کن ...
از همون بالا یه بار کعبه رو دور زدیم و آخرین حرف ها و....
خدایا دلم نمیاد اسمش رو بذارم وداع !....این باید یه شروع باشه ....من هنوز هدیه تولدم رو نگرفتما !...شایدم گرفتم اما بعدا متوجه میشم ! نمی دونم ! به هر حال منتظرم !
میگن سفر اول هر چی ازت بخوایم میدی ....منم امید دارم...امید ! توکل به خودت !


 آخرین نگاه ها به کعبه و....ساعت 10 برگشتیم هتل ...ناهار و نماز و ...راهی فرودگاه جده شدیم
حدودا ساعت 3 رسیدیم به فرودگاه ....چقدر گرم بود ! آب و هوای شرجی ....انگار توی سونا نشسته بودیم !

ساعت پرواز 5:45 اعلام شده بود اما الان ساعت 6:40 است و ما تازه سوار هواپیما شدیم ...خدا کنه بیش از این تاخیر نداشته باشه و به موقع و به سلامت به وطن برگردیم ...اما با دست پر ! منظورم ساک های سنگین و سوغاتی و...نیست که اون رو الحمدلله اغلب با خودشون برمی گردونن !!
با یه کوله بار معنویت , خدایا هنوز فرصت هست ...تا موقعی که برسیم به خونه هامون ! خودت گفتی !...مگه نه ؟

منتظریم !
فعلا هم منتظر پرواز !( این بار کنار پنجره ام !)

 

 

 

 

ساعت حدودا 6:50 است که هواپیما شروع به حرکت می کنه ....دیگه داریم برمی گردیم !

ساعت 7:15 ...الان دیگه توی آسمونیم و انگار تازه چشم های من متوجه شدن که دیگه مهمونی تموم شده ...که از کجا داریم برمی گردیم ...مسجدالنبی, بقیع , مسجدالحرام , کعبه !

کم کم نزدیک غروب آفتابه ...خدایا ما رو همین طور دست خالی برمون نگردون ! خدایا شوق پرواز بعد از سفر متفاوت از قبل از سفر باشه ! کمکم کن همیشه در حال حضور باشم !

الان
تو دل آسمونم چقدر به ابرها نزدیم ! می دونم همه جا هستی اما اومدم این بالا توی آسمون تا حرف های آخرم رو یه بار دیگه خصوصی تر و آسمونی تر بهت بگم ...
خدایا ! دستم رو بگیر ...هوای دلم رو داشته باش ....تنهاش نذار خدا ....

 

 

الان از ابرها هم بالاترم ...اما بازم پرواز نکردم خدا ...کبوترای بقیع هم بهم یاد ندادن!شایدم خودم یاد نگرفتم !...شاید وقتش نبود....
اما اگه پریدن رو یاد گرفته بودم هیچ وقت به این اندازه پرواز رضایت نمی دادم !

الان دقیقا داریم روی ابرها میریم این بالا با این حال و هوای فعلی ما عجب رویاییه !...فکرش رو بکن از این بالاتر چه خبره ! اینجا آسمان دنیاست ....فکر کن !
انگار راستی راستی داریم از آسمان میریم سمت زمین . هر چند اونجا هم زمین , دنیا رهامون نکرده بود و شاید زیباییش هم همین بود که زندگی و نیاز به زمین و..هم ادامه داشت اما اکثر دل ها تمایلشون بیشتر به آسمون بود....باید همیشه همین طور باشه !
زمین جاییه که باید زندگی کنیم و خدا این طور ازمون خواسته ...اما باید حداقل گاهی هم به آسمان نگاه کنیم !
بماند که بعضی ظاهرا روی زمینند و در واقع در آسمان ها سیر می کنن !

 


ساعت 21 :
خانم ها آقایان در حال کم کردن ارتفاع برای فرود در فرودگاه اصفهان هستیم لطفا...

ساعت 21:15 :
هم اکنون در فرودگاه اصفهان هستیم...
انگار به قول خانمی که کنارمون نشسته , خلبان گازش رو گرفته بود تا به موقع برسیم و تاخیر اولیه جبران بشه !!....البته حتی زودتر از زمان اولیه هم رسیدیم ! یعنی فقط 2 ساعت توی راه بودیم
ولی در عوض یک ساعت , یک ساعت و نیم منتظر اومدن ساک ها و پیدا کردنشون شدیم !

اصلا فکرش رو هم نمی کردیم اینقدر استقبال کننده داشته باشیم !

دیگه رسیدیم !
خونه چقدر شلوغ بود...پرچم و چراغ و سبزه و اسفند و...

خدایا شکرت که به سلامتی رسیدیم خونه...شکرت که خانواده , فامیل , دوستان و آشنایانی داریم که دوستمون دارن و دوستشون داریم !

 

 

 


توی برسا چه خبر بود
! : حاجیه خانم شوق پرواز !!!

 

 

اما واقعا انگار یه دفعه از اون حال و هوا اومدم بیرون!...........

 


به هر حال دیگه سفرمون تموم شد ...مثل یه رویای قشنگ....
انشالله اثراتش همیشه در جان و دلمون باقی بمونه !

بنابراین این سفرنامه هم باید به پایان برسه ...

بازم به قول بایرام لودر !!: سفرمون تموم شد ...اما
دلمون خیلی باهاش می ماند !!...

 

یا حق

پایان

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت0:18توسط شوق پرواز |
دیار یار (22)

هوالرحمن
سلام

و اما مابقی سفرنامه ! :

یکشنبه 30 / 2 / 86

 

گفتن فعلا رفتنم به مسجدالحرام اشکالی نداره واسه همین قبل از اذان صبح با مامان راهی شدیم , یه طواف مستحبی به جا آوردیم ...بعدش رفتم چسبیدم به خونه خدا ...سرم رو گذاشتم روی سنگ های مرمر مورب پایین دیوارش , دست هام رو به حلقه های متصل به پرده خونه اش گره زدم و....:

خدایا ! خیلی دوستت دارم !....می دونم که همه چیز رو می دونی !...می دونم که قادرٌ علی کلّ ش  یء ای ! خدایا ! منو می بینی ؟ ...این دین قشنگت که خودت گفتی آسونه و خودت گفتی اندازه وسع هر کسی ازش انتظار داری گاهی برام سخت میشه ها !...نمی دونم ولی فکر نمی کنم تقصیر خودم هم باشه !...هر طور که خودت می دونی کمکم کن !... 

 

برای نماز صبح رفتیم طبقه بالای مسجد...بعد از نماز مقدار روی کوه مروه نشستیم و مشغول خوندن سوره های الرحمن و...شدیم ! از بی خوابی ها و هول و استرس و نگرانی شب گذشته و...دیگه نتونستیم بیشتر بمونیم و راهی هتل شدیم !

انگار فشارم افتاده بود ! نتونستم برم غذاخوری و مامان صبحانه رو آورد بالا و بعد از 10-14 روز تونستیم تنها با هم صبحانه بخوریم !

 

بعداز ظهر از روحانی کاروان جواب رو پرسیدم . گفتن موضوع رو برای نماینده مرجع تقلیدم مطرح کردن و ایشون هم این طور جواب دادن که : در این مورد محرم شدن حتمی نیست ...اگر تونستن و خواستن مجدد محرم بشن ...کفاره اش هم استغفاره !

 

خدایا ممنون ! شکرت...در همه حال...خدایا منو ببخش !....استغفرالله ربی و اتوب الیه

این فقط نتیجه یه روز ...نه چند ساعت غفلته ها !

خلاصه من که سر از کارهات در نمیارم ...مطمئنا همه اش حکمتی داره ...من کمتر از اونم که حکمتش رو بفهمم !

اما خدایا نمی دونم من رو دعوت کرده بودی اینجا ...خونه ات که چی رو نشونم بدی ؟ بهم واقعا چی بگی ؟ هزار هزار هزار....مرتبه شکرت که دعوتم کردی ...اونم به بهترین نحو ممکن که هر چقدر فکر می کنم نمی شد شرایطی بهتر از این پیش بیاد ....اما ...

( ببخشید بازم مقداری خصوصییه ... !   )

 

خلاصه انگار من باید توی این ضیافت فقط یک بار محرم می شدم ! نمی دونم ....من مهمانم و او میزبان ! هر چه او بخواد ...

 

در دایــــره قسـمت ما نقـــــطه تسلیمیـــم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

 

عصر ساعت 5 خودم تنها رفتم حرم ...چه کیفی داشت تنهایی !...با مامان بودن یه جور کیف داشت ...تنها بودن هم یه جور !

اول رفتم به حلقه طواف کنندگان حضرت دوست پیوستم ...تسبیحم دستم بود و مشغول گفتن ذکر : استغفرالله ربی و اتوب الیه !

 

حالا صدای همه رو می شنیدم ! هر کسی به هر زبانی هر دعایی که به دلش می نشست رو بلند بلند یا زیر لب می خوند :

 

الله اکبر الله اکبر ................ربّ زدنی علماً و الحقنی بالصالحین ................الحمدلله علی ما هدینا .......اللهم انّی اسئلک باسمک یا.........................اللهم کن لولیک الحجّة بن الحسن ..............................

 

و نزدیک مستجار که  می رسیدیم همه زمزمه ها می شد :

 

ربّنا ءاتنا فی الدنیا حسنةً و فی الاخرة حسنةً و قنا عذاب النار

 

چقدر شلوغ بود ! به زحمت خودم رو رسوندم به دیوار کعبه ...تسبیحم رو به همراه دفتر خاطرات سفرم ( همین دفتری که الان دارم داخلش می نویسم !) به دیوار خانه اش متبرک کردم (!!) انگار همه اطرافیان هم تعجب کرده بودن ! آخه یه نفر داشت بجای پارچه و...دفترش رو متبرک می کرد !!   ( برای خودمم این کارم عجیب و جالب بود !!!  )

بعد هم کمی حرف درگوشی با خدا و....

 

رفتم طبقه بالا روبروی رکن شامی یعنی جایی که هم مستجار رو می دیدم ( سمت راست ) و هم ناودان طلا و حجر اسماعیل ( سمت چپ )

توی قسمت خانم ها ایستادم ...روبروی کعبه ....وای عجب عظمتی ! چه جمعیتی امشب دورت می چرخن خدا !  گرچه اگه چشم دلمون باز بود می دیدیم که تمام عالم دور خودت می چرخن ...این چند حلقه از آدمیان که پیش اونها چیزی نیست !!

 

وقتی اون پایینی ...دور کعبه ای ...توی جمعیت گم میشی ! از کعبه فقط یه دیوار بلند می بینی که داری از کنارش عبور می کنی و شونه چپت به سمتشه .....زیباست ...اما مبهوتی !...

وقتی از بالا نگاه می کنی تازه می فهمی کجا بودی ....تازه متوجه میشی کجا اومدی مهمون شدی !

ایستادم پشت نرده ها و خیره به کعبه نگاه می کنم ....انگار امشب حتی نمیشه خیلی به خود کعبه هم زل بزنم ! ....

شارژ MP3 player   تموم شده ! واسه همین خودم زیر لب زمزمه می کنم !! :

 

خــدایا عاشــقان را با غم عشـق آشـــنا کن

ز غــم های دگر غیر از غم عشـقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شــکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خـــدایا بــــــی پناهم ز تو جز تـــــــو نخواهم

اگر عشـقت گناه است ببین غرق گناهم.....

 

بعد هم مقداری درد دل و شکوه و عذرخواهی و خواهش و...! ( شکوه یه بچه کوچولو ! یه ذره ! از خدای مهربانی ها , خدای بزرگ ...رب العالمین !!  )

یه دفعه یاد اون جمله ای افتادم که توی وبلاگم نوشته بودم :

 

 

آرزوهاي خود را بر روي كاغذي بنويس و آنها را يكي يكي از خدا بخواه، خدا يادش نمي رود، اما تو يادت مي رود آنچه كه امروز داري همان آرزوهاي ديروز توست!

 

حس می کنم باید بنویسم ! همین طور که ایستادم پشت نرده های طبقه دوم مسجدالحرام روبروی کعبه شروع می کنم به نوشتن یکی یکی  ...حدودا 14 مورد میشه ! ( البته همه اش هم برای خودم نیستا!)

یه خانم خارجکی !!

  کنارم ایستاده و هر دفعه نگاهی به من و نوشته ام می کنه ! منم با خیال راحت از اینکه نمی تونه بخونه به نوشتن در کمال آرامش ادامه میدم !( حالا خوبه فارسی بلد بوده باشه و...!!)

 

اللهمّ عرّفنی نفسک فانّک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهمّ.....

 

بالاخره اذان مغرب دوم رو هم میگم و ...آخرین نماز مغرب در مسجدالحرام شروع میشه ...الله اکبر ....

روبرو رو نگاه می کنم ...چه جمعیتی ! تمام مسجد پر از نمازگزاره ...شیعه و سنی ...سیاه و سفید ...زن و مرد ...پیر و جوان ...

جدا دشمن باید با دیدن چنین صحنه ای بترسه ها ! 

توی کدوم یک از ادیان و فرقه های مذهبیِ دیگه  فعلی چنین حالتی رو میشه دید ؟

چنین جمعیتی دور خانه خدا بایستن ( اونم نه در موسم حج تمتع و نه در ماه های خاص !) و با هم به مناجاتش بپردازن ...یکصدا ! حتی با وجود برخی اختلافات ! خیلی زیباست و خیلی باشکوه ...ای کاش همه مون هم مسلمان واقعی بودیم هم مومن واقعی !...به امید آمدن او .....

 

کلا اصلا توی مکه به نسبت مدینه کمتر به آدم گیر میدن ! از لحاظ اعمال , بازرسی بدنی و کیف ها و ....

مدینه باید لحظه لحظه حواست بود که برخلاف میلشون کاری نکنی !!...اما اینجا الحمدلله آزادتره !


بعد از نماز اومدم پایین ..چقدر شلوغ بود اصلا نمی شد اطراف کعبه رفت ...حتی توی ایوان های اطراف (!!) هم نمی شد حرکت کرد ...غلغله بود !...نمی دونم حج واجب اینجا چطور میشه دیگه !

 

و چقدر هم گرم بود ! انگار یه سطل آب روی سرم خالی کرده باشن !!

رفتم سمت صفا مقداری نشستم و قرآن خوندم ( سوره نبا و یس و...) به نیت اینکه انشالله دوباره قسمتمون بشه و دعوتمون کنن...

برگشتم هتل ...راستی امروز توی هتل جلسه بود که ما نرفتیم ! می گفتن همون آقایی که گفته بودم قبلا سرطان داشتن و...حالشون بهم خورده بوده و بیمارستان و...خدایا آخر سفر این بنده ات رو هم شفا بده ! فکر کنم همه کاروان هر کس متوجه شد براشون دعا کرد امروز ...یعنی خدا این همه دعا رو بی جواب میذاره ؟!

 

شب دیگه ساک ها رو بستیم و...فرستادیم رفت !

انشاء الله فردا ظهر عازم فرودگاه جده ایم ...فقط فردا صبح رو فرصت داریم ....

دلم برای خانواده , دوستان و آشناها و برسا و.....خیلی تنگ شده ....اما ..........انشاء الله که دوباره دعوتمون می کنن !...

 

اما انگار تو این 10-15 روز اصلا اومدم توی یه عالم دیگه ! از همه چیز جدا و رها ....از همه روزمرگی ها ...حالا باید دوباره برگردم به مسیر زندگی خودم ....اما انشاءالله یه جور دیگه و با انرژي بیشتر !....

میشه از مکه و مدینه هم به ظاهر دور بود...توی اصفهان بود !..اما در همه حال و در هر لحظه در حال طواف خانه او ...نه اصلا طواف خود او بود .....

میشه ! ...فقط باید سعی کرد و به اونجا رسید !!

 

                                                                                                 شب خوش 

 
+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت21:32توسط شوق پرواز |
دیار یار(21)

سلام

ماه رمضان امسال هم تمام شد ! میهمانی به پایان رسید! چقدر زود !...چگونه میهمانی بودیم ؟
در فکر ماندن بودیم یا رفتن ؟ در پایان مجلس میزبان پشت سرمان آب ریخت و در گوشمان نجوا کرد این در همیشه باز است ؟ اگر خودت دلتنگ شوی ...اگر خودت بخواهی ! خودت بیایی..؟!

عید فطر هم آمد و رفت ! گمشده مان را یافتیم ؟ به اصل بازگشتیم ؟ هدیه ای گرفتیم ؟...

خدایا شکر ! اما امسال نیز آنچه باید می شد نشد ! خدایا به بدی میهمان ننگر بزرگواری میزبان را ببین !
خدایا رفاقت خودت و دوستدارانت را نصیبمان کن تا ابلیس همنشین مان نشود !
خدایا ! به شیطان بگو ما از آن توییم ! امید نبندد !

  عیدتون مبارک  

۳-۴ قسمت دیگه از دیار یار باقی مونده ...شرمنده می دونم احتمالا تا حالا خسته شدید و طولانی شده  ...اما امیدوارم این قسمت های پایانی هم تحمل کنید ! و همسفر باشید !
فقط خیلی این قسمت های آخر رو نمی شد مثل قبل راحت و با تمام جزئیات و...نوشت ...توکل به خدا

 شنبه 29/2/86

 

امروز صبح ساعت 8 با حدودا 10-12 نفر دیگه از همسفرها راهی جده شدیم ! خیلی شهر زیبایی بود ...و کاملا متفاوت از مدینه و مکه...

سرسبز , آب و هوای شرجی , لوکس . ماشین ها , فروشگاه ها و...همه متفاوت بودن ...مخصوصا سواحل دریای سرخ خیلی زیبا بود ...

خلاصه انگار یه دفعه وارد یه دنیای دیگه شدیم ! ( به خاطر تفاوت زیاد با حال و هوای مکه و مدینه !)

دیدنش جالب بود ...اما برخلاف بعضی که می گفتن کاش اینجا می موندیم و فلان و بهمان !!!...به نظرم همین اندازه اش کافی بود !...واسه اینکه دنیا دیده از دنیا بریم !

البته مسلمه که هیچ کس از رفاه و آسایش و...بدش نمیاد !

اما از خدا می خوام در حدی که بتونم با خیال آسوده زندگی رو بگذرونم ....یعنی فکر نان از ذکر او غافلم نکنه بهم بده ...بیشترش رو اگه خودش دید جنبه اش رو دارم بده ....اگه نه نده ! نمی خوام ! چون وقتی آدم رفت سمت دنیا و...خواستش دیگه انتها نداره !

 

نماز ظهر رو توی مسجد روی آب جده خوندیم و برگشتیم ...حدودا ساعت 3 و 4 بعدازظهر بود که رسیدیم هتل ...

 موقع شام دوباره بعضی خانم ها داشتن از ایرانی ها بد می گفتن و تعریف سنی ها و...:

" خانم ! ببین تو این شهر فقیر نمی بینی !!! حجاب زن هاشون رو ببین مرد نمی بیندشون !!!! نماز خوندنشون رو ببین !!!........"

 

چقدر از شنیدن این حرف ها که این روزا کم هم نمی شنوم حرص می خورم ! به نظرم مشکل اصلی اغلب ما ها اینه که :

 

اولا خیلی ظاهربینیم ! و روی دیده هامون قضاوت می کنیم ....آخه خواهر من ! مادر من ! برادر من ! تو چند روزه اینجایی ؟ همه اش 10-15 روز ! و مسیرت فقط بین هتل و حرم ...یا فوقش هتل و چند تا بازار بوده !چطور به این نتیجه رسیدی ؟ در حالیکه متوسط 40-30 ساله که داری تو ایران و بین مردمش زندگی می کنی !

آخه عزیز من ! تو فقط ظاهر چند تا از زن های عرب رو اونم توی مسجدالنبی و مسجدالحرام دیدی ! میشه حکم کلی بدی ؟ تازه مگه میشه از روی ظاهر آدم ها راجع بهشون قضاوت کرد ؟

 

اینجا یه فقیر هم ندیدی ؟ محله شیعه نشین مدینه رو ندیدی ؟ به اونجاها سر نزدی ؟ اصلا مگه اینها اون طور که ما با مسائلی مثل جنگ و تحریم و خودکفایی و...آشناییم آشنایی دارن ؟ وقتی نفت رو راحت دادی رفت و شدی یه بازار مصرف بزرگ برای همه اجناسشون ! وقتی سرت به کار خودت بود و خیلی مخالفتی نکردی  مشکلی پیش میاد ؟!( بله درسته تو کشور خودمون هم مشکلاتی هست ...همه چیز سر جای خودش نیست و....قبول!)

وقتی بودجه های آن چنانی اختصاص پیدا می کنه به اینکه روی عقاید جوانان شیعه کار بشه ....

اصلا مگه الان اکثر سران کشورهای عرب تهدیدی هستن براشون و.....؟! بگذریم

اینقدر ظاهربین نباشیم ....اگر هم کاری میشه فقط برای جلوگیری از اتحاد شیعه و سنی و یکدست شدن جامعه اسلامی و تفرقه افکنیه !

 

دوم اینکه نمی دونم چرا ما ایرانی ها اصلا خودمون رو قبول نداریم ! همیشه مرغ همسایه غازه !! همواره در حال کوبیدن خودمون و توانایی ها و داشته های خودمونیم ! ( فقط دنبال پیدا کردن نقاط ضعف خودمونیم !)

 

سوم اینکه حقیقتا فرهنگمون , دین و مذهبمون و جایگاهمون در دنیا در گذشته و حال و آینده رو نشناخته و نمی شناسیم ...قدر نمی دونیم !...

 

خلاصه خیلی حرص خوردم ...از ماست که بر ماست ! ...اگه می دونستیم گاهی حتی تک تک کلمات و جملاتی که از دهانمون خارج میشه می تونه چه نقشی بازی بکنه بیشتر مراقب زبانمون بودیم ( با خودم هم بودم فکر کنم !)

بگذریم !

قرار شد استراحتی بکنیم و انشالله شب بریم مسجدالحرام و تا صبح بمونیم ....

اما فعلا که مامان خیلی نگرانه ! ...یه هفته ای میشه که از خانواده خبری نداریم  تماسی نگرفتن و نشده که ما هم تماس بگیریم!

اومدم آرومش کنم ...اما الان خودمم یه جورایی نگران شدم ! خدایا توکل به خودت ! بهترین حالت ممکن رو پیش بیار ! انشالله که همه شون سالم و سرحال باشن ! انشاءلله !

از بس نگران بودیم رفتیم اطراف هتل و بالاخره مخابرات رو پیدا کردیم...نصفه شب !

الحمدلله حال همه خوب بود  فقط شماره هتل رو اشتباه روی کارت هامون نوشته بودن ....خلاصه اونها هم نگران بودن و....خدایا شکرت که همه چیز به خیر و خوشی طی شد

 

برگشتیم هتل و اومدیم یه کم بخوابیم که یه دفعه من یاد صحبت های حاج آقا افتادم توی جلسه قبلی که : حتی اگر در ماه جدید تا صحرای عرفات هم برید چون از مکه خارج شدید باید حتما محرم بشید و برگردید داخل مکه ....!

 

وای خدا ! من توی ماه جدید نشده بود که محرم بشم ...اونوقت صبح رفتم جده !! پس باید محرم می شدم و برمی گشتم ! الان توی مکه ام ...محرم نشدم ..!!

از یکی دو تا از مسئولان کاروان پرسیدم گفتن فکر نمی کنن مشکلی باشه ...اما دلم راضی نمی شد ! روحانی کاروان رو پیدا کردیم و ازشون پرسیدیم  گفتن : بله باید محرم می شدید !!! اما شما اجازه بدید فردا برم بعثه از نماینده مرجع تقلیدتون بپرسم .

 

وای خدا چقدر فکر کردم تا نزدیک سحر....فقط یه روز دیگه وقت دارم...باید تا بعد از ظهر منتظر جواب بمونم ....

خدایا ! تا روز آخر هم امتحان می کنی ها .....! اما راضیم به رضای تو ....خودت کمکم کن !...

 


ادامه دارد...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت0:54توسط شوق پرواز |
دیار یار (20)

 

هوالرحمن
سلام

باز هم یکسال گذشت و یکسال بزرگتر شدیم !!...آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم برای تمام دوستان محصل و معلم و تمام اساتید گرامی

و اما ادامه خاطرات شوق پرواز از دیار یار :

جمعه 28 / 2 / 86

 

صبح بعد از صبحانه راهی مسجدالحرام میشیم ...یه گوشه ای میشینم و زل می زنم به کعبه

و این بار دعای ندبه رو در مکه و کنار خانه خدا می خونم ...

یا صاحب الزمان ! آقا جان الان کجایید ؟ هفته پیش از مدینه صداتون زدم اما جوابی نشنیدم !...این بار دارم از مکه صداتون می زنم !...

شاید این گوش های من لیاقت شنیدن صدای شما رو ندارن ...یا این چشم های من ....

نمی دونم ....حتما اون طور که باید و شاید شیعه تون نبودم ! ...کمکم کنید چون می خوام که باشم ...تا شما ازم راضی باشید ...خدا ازم راضی باشه...

 

امروز خیلی گرمه ...آفتاب هم شدیده و اصلا نمیشه دور کعبه خیلی ایستاد ....با این وجود عده زیادی در حال طواف هستن !

توی ایوان اطراف (!!) میشینم ...اما مگه این مگس ها و گربه ها و...میذارن آدم توی حال خودش باشه ؟!!( بازم یاد جانورشناس ها افتادم !)

نمی دونم چرا با این موضوع که گربه بیاد توی مسجدالحرام و آزاد باشه و...راحت برخورد می کنن ؟! خب حتی موی بدن گربه اگه توی لباس نمازگزار باشه نماز اشکال پیدا می کنه !

احترام به حیوانات و خوش رفتاری و...به جای خود احکام و مسائل شرع هم به جای خود !

البته اگه اصلا اینها چنین احکامی داشته باشن ؟!

  نزدیک ظهر برمی گردیم هتل ...حالم خیلی خوب نیست ...انگار گرما زده شده باشم...سرم هم درد گرفته و...

خطبه های نماز جمعه بلند توی شهر پخش میشه ...ما که سر درنمیاریم درست چی میگه ! ( نمی دونم شرکت در این نماز جمعه برای افرادی که اصلا خطبه ها رو متوجه نمیشن صحیحه ؟!)

از تلویزیون نماز رو پخش می کنه ...خیلی جالبه ! :

 

امام جماعت با عینک آفتابی ! زیر چتری ! با فاصله زیاد پشت مقام ابراهیم ایستاده ...حدودا 10-15  نفر پشت سرش هم زیر چتر و سایبان هستن و مابقی زیر آفتاب ....

طرف راست و چپ و سمت مقابل امام جماعت صف های نمازگزار چسبیده به خانه خدا !!!...یعنی از امام جماعت جلوترن !!! و صف ها به صورت نیمدایره است ....یعنی نه به امام متصل هستن نه به بقیه و...! به خود کعبه متصلن !!

 

اما خب این ظاهر نمازهاشونه که به نظر اشکالاتش کم نیست ! باطن و روحش رو فقط خدا می دونه و بس !...مثل باطن و روح اعمال  و نیات ما !

 بعد از ظهر تونستم مقداری از کتابی که توی بقیع وهابی ها توزیع کرده بودن و قبلا هم راجع بهش نوشته بودم رو بخونم ...

عجب مزخرفاتی توش نوشته شده بود !! انگار کتب شیعه رو جمع آوری کرده باشن ...یکسری حدیث و...ازش انتخاب کرده باشن و سعیشون این بوده باشه که به هر طریقی در موردش شبهه ایجاد کنن ....

یا نه ! حتی برخی رو بدون هیچ دلیل و برهانی فقط سوال طرح کنن ...طوری که وقتی فرد همه کتاب رو خوند با یه مشت سوال بعضا حتی مسخره !! ذهنش پر شده باشه که حداقل یکیش بتونه براش ایجاد شبهه کنه ! و اگه اعتقاداتش مشکلی داشت ...سست بود و...مثل پوسته موزی زیرپاش باشه .....

 

اسم کتاب رو هم گذاشته بودن :        سوالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد !!!

 

یه سری سایت هم معرفی کرده بودن بعنوان سایت ها مفید !!

و چه نسبت هایی که به حضرت علی (ع) نداده بودن و اولی و دومی رو تا کجاها که بالا نبرده بودن !!

یاعلی ! خیلی مظلومید آقا جان ! دلم آتش گرفت وقتی قسمت هایی از این کتاب رو خوندم !

اینها اینقدر که برای یه شکاف توی یه دیوار سنگی ...دیوار کعبه ...مستجار , ارزش و احترام قائلند برای شما نیستن !

سرم که درد می کرد ...اینها رو هم خوندم و...

 

از یه طرف دشمن این طور سعی در تخریب و تضعیف عقاید داره ...از اون طرف من...منی که اسمم رو گذاشتم شیعه هم کاری نکردم ! من چقدر شناخت دارم ؟!

 

یاعلی ! شرمنده ام ! از خودم شرمنده ام ! ما شیعیان تک تکمون مسئولیم ! و چقدر راحت از کنار این مسئولیت می گذریم ! مخصوصا ما شیعیان ایران ....

 از بین نوشته ها جاهایی که اشاره به امام زمان (عج) داشتن, می شد واقعا ترس و دلهره این افراد ترسو رو بوضوح دید ...ترس از اعتقاد شیعه به آینده ای سبز ...مخصوصا از اعتقادات شیعیان ایران !

نوشته بود اگه شیعه اعتقاد داره امام دوازدهم زنده ان و منتظر ظهور هستن پس چرا الان که مثلا اوضاع طوریه که شیعه داره کمرنگ میشه ! و همه ایرانی ها هم دم از این می زنن که منتظرن ! و برای ظهور دعا می کنن و...نمیان ؟!

 

آقاجان یا امام زمان (عج) ! نه به خاطر حرف های بی ارزش اینها ...به خاطر دین , به خاطر شیعیانی که مجبور به تقیه شدن و به خاطر همین تقیه کردن هم محکوم میشن ...به خاطر...بیاید ! به خاطر ما بیاید که خیلی تنهاییم .....

خدا کنه روزی که می آید ( انشالله به همین زودی ) ما هم از عاشقان و منتظران و یارانتون باشیم حقیقتا و ببینیم اجرای عدالت الهی رو ...ببینیم که حق با کیه و باطل می خواد چه بکنه ؟!!

 

در جواب این حرف هاشون فقط دلم می خواست بگم :    منتظرباشید که ما هم منتظریم !

 

نوشته بودن اگه شیعه بر حقه ....پس چرا شیعیان تقیه می کنن و...

یکی نیست بگه آخه بی انصاف ها اگه تقیه نکنه که همین راه مکه و مدینه رو هم می بندید ! مگه همین الان به بهانه های مختلف هر کاری دلتون خواسته نکردید ؟

اگه تا الان شیعه تقیه نکرده بود و...که دیگه الان چیزی به نام اسلام باقی نذاشته بودید!

 

خلاصه با وجودی که فقط قسمت هایی از این کتاب رو خوندم یه مسئولیت سنگینی رو روی شونه هام حس می کنم ...باید کاری کرد ...منظورم جواب دادن و...نیست که اینها دنبال جواب نیستن ! از طرح برخی سوالات این موضوع کاملا مشخص بود ...منظورم اینه که باید حقیقتا شیعه باشیم ...معرفت , شناخت , حس مسئولیت ... کمک خواستن از خود ائمه و خدای عزیز و نهایتا دعا برای تعجیل در فرج صاحب عصر و زمان (عج ) !

 امروز اول ماه بود و تقریبا اکثر کاروان به سمت تنعیم به راه افتادن تا دوباره محرم بشن ...اما من از قافله جا موندم !...سرم خیلی درد می کرد و توی اتاق بیهوش شده بودم !

 

نمی دونم حکمت هر کار خدا چیه ؟...اما حتما حکمتی داره ...من هم راضیم به رضاش !

برای تمام اونهایی که امشب محرم شدن دعا می کنم اعمالشون رو به بهترین وجه انجام بدن و خدا اعمالشون رو کامل بپذیره...

انشالله دل من هم با اونهاست !

بعد از شام اومدم توی اتاق ....تنها!...دلم می خواد با خدا درد دل کنم ...این روزها , روزهای آخر بودن توی مکه است و داره سفر ملکوتی مون تموم میشه !

خدایا به خاطر همه مهربونی هات شکر !...به خاطر لطفت ...به خاطر نعمت هایی که عمرا نمی تونم بشمارمشون !

 

مناجات حضرت علی (ع) در مسجد کوفه رو می خونم ...چقدر این مناجات زیباست ! و بعد ....( شرمنده ! دیگه خصوصیه و نمیشه نوشت !)

 

ادامه دارد...

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت11:47توسط شوق پرواز |
دیار یار (19)

 

هوالرحمن
سلام

فرارسیدن ماه ضیافت الهی رو خدمت همه دوستان تبریک عرض می کنم . انشاء الله طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حضرت دوست قرار گرفته باشه
تو این روزها و شب های عزیز همدیگه رو دعا کنیم تا شاید این بار طعم مهمانی خداوند رو بچشیم
خدایی که همیشه به ما لطف داشته و ما رو با مهر پرورانده ...
خداوندا ! به ما هم بچشان آنچه به خوبان چشانده ای !

و اما مابقی سفرنامه دیار یار :

پنجشنبه 27 / 2 / 86 :

 

صبح نشد برای نماز بریم حرم ...نماز رو توی هتل خوندیم و بعد از صبحانه راهی زیارت دوره شدیم

 

اولین مکان , قبرستان ابوطالب بود . مزار عبد مناف جد پیامبر (ص) , عبدالمطلب , ابوطالب , خدیجه کبری و آمنه اینجا قرار داره ....باز هم یه قبرستان غریب و مظلوم ...

البته با سنگ های سفید و نرده های سبزرنگ اطراف قبرستان مشخص شده ...ولی نمی تونیم هیچ کدوم از قبرها رو ببینیم ....از دور زیارتنامه ای می خونیم ...کمی درد دل می کنیم و....

 

 

 

مکان بعدی جبل النور و غار حرا ست . البته فقط از دور کوهی رو نشونمون میدن و میگن این جبل النوره ! پایین کوه چندین ساختمان بلند نیمه کاره و...وجود داره به صورتی که اصلا نمیشه حس کرد اینجا همون جبل النوریه که پیامبر رو شب های زیادی در خودش پناه داده و شاهد بعثت حضرت بوده و...!

قرار میشه یه روز اگه شد اونهایی که مایل هستن با هم راهی غار حرا بشن ! خدا کنه بشه !

 

 

بعد از جبل النور راهی سرزمین منا میشیم ....چادرهای سفید که پشت سر هم تمام فضا رو پوشاندن فعلا خالی از زائرن ..اما توی موسم حج تمتع میلیون ها زائر درشون اسکان پیدا می کنن

اجازه نمیدن بایستیم ...گویا دارن یکسری تعمیراتی انجام میدن و...خلاصه اجازه ایستادن نمیدن !

 

 

ما هم راهی مشعر میشیم ...

فعلا تنها چیزی که دیده میشه بساط دست فروش هاست !! و آفتاب داغ و سوزان !

اینجا باید حاجیان در حج تمتع برای رمی جمرات سنگ جمع کنند اما الان نمیشه حال و هوای اون موقع رو خیلی حس کرد !

 

راهی صحرای عرفات میشیم ...سرزمین شناخت !

روحانی کاروان این طور می گفتن که آدم و حوا پس از سال ها گریه و توبه و...بالاخره توبه شون پذیرفته میشه و اینجا توی این سرزمین همدیگه رو می شناسن و به هم می رسن !!

 

روبرومون جبل الرحمه قرار داره و بالای اون ستونی سفید دیده میشه ...امام حسین (ع) دعای عرفه رو کنار همین کوه خوندن

به حضرت اباعبدالله (ع) سلام میدیم و ازشون زیارت کربلا رو طلب می کنیم ....قسمت های از دعای عرفه رو می خونیم و....

از کوه بالا میریم !...قسمت پایین ستون سفید با نوشته ها و نقاشی هایی سیاه شده !!...یه سری زائر پاکستانی و فیلیپینی و...دارن تند تند به انگلیسی مطالبی رو روی ستون می نویسن و....!!

 

 

 

خدایا ! به حق این سرزمین عرفات بهمون معرفت و شناخت عطا بفرما ! الهی آمین !

 

آخرین مکان کوه ثور و غار ثوره ...همون غاری که هنگام هجرت به مدینه پیامبر همراه با ابوبکر یک شب رو در اون به صبح رسوندن و عنکبوت در دهانه اون تار تنید و کبوتر لانه ساخت و ...دشمن به اشتباه افتاد !

 

 یاد یه مطلبی افتادم !

 

می گفتن روزهای آخر توی بقیع وهابی های از خدا بی خبر یکسری کتاب هایی رو توزیع می کردن که تمام جریانات و اتفاقات و مسائل اسلام رو به صورت شبهه ناک و حتی کاملا معکوس و تحریف شده بیان کرده بودن ....!

مثلا از این موضوع که حضرت علی (ع) در لیلة المبیت در بستر پیامبر (ص) خوابیدند و حضرت راهی مدینه شدند ... در مسیر ابوبکر رو هم دیدن و اون رو هم همراه خود بردن و....این طور برای مقاصد خودشون استفاده کردن که :

پیامبر (ص) اگر می خواستن حضرت علی (ع) جانشین شون باشن اجازه نمی دادن بجای ایشون بخوابن چون می دونستن ممکنه کشته بشن !!!!!  ...و ابو بکر رو با خودشون بردن تا برای آینده اسلام حفظ بشه !!!!!!

چی میشه گفت به اینهایی که سعی دارن همه حقایق رو وارونه جلوه بدن ؟!! این همه دلایل عقلی و نقلی و آیات و روایت رو رها کردن و نمی دونم به چه دلیلی (!!!) و برای رسیدن به چه هدفی (!!!) ....بگذریم !

 

موقع برگشتن از بس هوا گرم بود حسابی خسته شده بودیم ...خلاصه نشد ظهر هم راهی حرم بشیم !

 

راستی امشب شب جمعه است و قراره دعای کمیل و ختم قرآن داشته باشیم ...انشالله !


 عصر یه سر رفتیم بازار ابوسفیان ...بیشتر دلم می خواست برم خود بازار ابوسفیان و حال و هوای شهر مکه رو ببینم !

اذان مغرب اول رو که گفتن خودمون رو گذاشتیم مسجدالحرام ...ولی راهمون ندادن !!...اونم فقط به خاطر یه کیف بچگونه !!....نمی دونم مثلا ما توش بمب گذاشته بودیم ؟...دلیلش چی بود ؟!!

به هرحال به اجبار همون پشت در رفتیم توی صف نماز جماعت و....اما برگشتم هتل و دوبار نماز رو خوندم !

 

اینقدر که بعضی از تمیزی مسجدالحرام و....تعریف می کنن ...نه تنها به نظر من بلکه به نظر بقیه هم  خیلی مراعات نمی کردن ...مخصوصا قسمت های بیرونی تر و نزدیک درها ...شستشو هم فقط با یه سطل آب و مواد شوینده و بوسیله تی کشیدن محوطه بود !

توی قسمتی که شیرهای آب زمزم قرار داره روی تابلویی به عربی نوشته بود آب فقط مخصوص نوشیدنه نه وضو گرفتن و...و زیر همون یکی از اعراب محترم داشت وضو می گرفت !! اونم چه وضو گرفتنی ...بیشتر وضو گرفتن هاشون شبیه غسله تا وضو !! دیگه خودتون تصور بکنین ....!!!

من که اصلا دلم نیومد برم تو محوطه اش ! ( آخه باید با پای برهنه می رفتم ...بماند که بعضی با دمپایی و....اونجا دیده می شدن !!!) ...ولی خب هر طور بود از آب زمزم هم خوردم !

 

 

چقدر زیباست که صدای اذان توی تمام شهر می پیچه و مردم همه راهی مسجدالحرام میشن...اما جالبه با اینکه عرب هستن اما اصلا اذان هاشون زیبا نیست ! ...هیچ کدوم به گرد پای اذان مرحوم موذن زاده هم نمی رسن !

 

برمی گردیم هتل ...ساعت 9 توی سالن اجتماعات دعای کمیل برگزار میشه ...و بعد همگی با هم راهی مسجدالحرام میشیم برای ختم قرآن

ساعت 10:45 است که می رسیم به مسجدالحرام...طبقه دوم ...روبروی ناودان طلا !

 

وای خدا ! چقدر زیباست از این بالا !.......دفعه اولیه که اومدم بالا !..........

کعبه و جمعیتی که در اطرافش در حال طواف هستن از اینجا خیلی زیباست مخصوصا توی دل شب

انگار خورشید روی زمین اومده و به آسمان نور میده ! به زمین و آسمان و فرش و عرش !

 

یکی دو تا کاروان دیگه هم اینجان ( هنوز همه هم کاروانی های خودمون نرسیدن !) میرم نزدیک نرده ها می ایستم مشرف به کعبه و زل می زنم بهش ....

وای عجب عظمتی ! انگار اون حال حیرت دیگه داره از بین میره !...صدای مداح کاروانی که سمت راستم  نشستن به گوش می رسه ...بلند بلند دعای کمیل رو می خونه و با خدا درد دل می کنه ...خیلی زیباست :

خدایا اگه من رو عذابم کنی و وارد جهنمم کنی بر عذابت صبر می کنم ...اما بر فراقت چگونه صبر کنم ؟

چطور دوری از تو رو تحمل کنم ؟

خدایا ! اگه زبانم رو باز بذاری بین اهل جهنم فریاد می زنم که من به عفو و رحمتت امید داشتم !

من دوستت داشتم !

خدایا ! ما هکذالظن بک !...

 

شروع می کنم با خدا درد دل کردن و اشکام سرازیر میشه ...........صدای خانمی که کنارم نشسته باعث میشه به خود بیام ....چطور هق هق گریه می کنه ! خدایا هر دعایی داره اگه صلاح می دونی مستجاب کن ...

اینجا همه یه جور دیگه شدن !...تازه اینجا متوجه میشی هر کسی تو دلش حرف هایی داره اندازه یه دنیا ! که شاید هیچ کس ندونه ! این همه راه اومده تا فقط به خودش بگه ...اما گاهی اونقدر تحت فشاره که بلند بلند همه چیز رو میگه ...طوری که تو هم می شنوی ! و اون وقت متوجه میشی که واقعا نباید ظاهر افراد رو دید و قضاوت کرد ! همه بنده ها هر لحظه در حال امتحان شدن هستن... به طرق مختلف !

خدایا ! در همه حال با ما با رحمت و رافتت برخورد کن ...آمین !

 

یه شادی خاصی دارم امشب !...انگار به یه ضیافت بزرگ دعوت شدم ...یعنی انگار تازه متوجه شدم !

صدای افتخاری همراهیم می کنه :

 

دل را ببین دل را ببین , در کوی جانان آمده

ساقی بساطی نو فکن , مطرب بیا چنگی بزن

دل نیست این دیوانه است , دیوانه جانانه است , پر درد و پر افسانه است

دل نیست این جان آمده , از بهر درمان آمده ......

 

جزء 12 به من می افته ...می ایستم روبروی خانه خدا و توی بهترین شرایط و بهترین مکان , کلام دوست رو می خونم

ساعت حدود 2 برمی گردیم هتل ...

 

ادامه دارد ....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت17:42توسط شوق پرواز |
دیار یار (18)

 

سلام

اول از همه دوستان عذر می خوام که یه مقدار بین نوشتن دیار یار ۱۷ و ۱۸ فاصله افتاد !
دوم باید تشکر کنم بایت همراهی و نظرات خوب و مفیدتون
و در آخر :

ولادت حضرت علی اکبر و روز جوان رو تبریک عرض می کنم

ادامه خاطره روز چهارشنبه ۲۶ / ۲ / ۸۶

 

دلم نمیاد از حلقه طواف کننده ها خارج بشم...اما باید بیام تا هم نماز طواف رو بخونم و هم اینکه داریم به اذان صبح نزدیک میشیم و دیگه اجازه نمیدن پایین بمونم !

 

میرم تو ایوان های اطراف ( من اسمش رو گذاشته بودم ایوان !!) ...هنوز شلوغ نشده و توی یکی از صف ها منتظر می ایستم ...

کعبه درست روبرومه ! و جمعیت نسبتا زیادی دورش می گردن !

دارم کم کم عظمتش رو حس می کنم !.....

 

یه چیزی که هست راستش هم مسجدالنبی و هم مسجدالحرام هر دو با تصورم خیلی فرق داشتن ...

مسجدالنبی خیلی بزرگتر و وسیع تر از اون چیزی بود که تصور می کردم ...و بالعکس ...

مسجدالحرام !

فکر می کردم تا برسم با یه محوطه خیلی وسیع روبرو میشم ...کعبه از دور خیلی کوچیکه ...باید سرم رو پایین بندازم تا ....برسم به خودش و ...اون موقع از عظمتش قالب تهی کنم !

 

اما ...وقتی رسیدیم بعد از ورود از باب ملک فهد کمی راه رفتیم و بعد....: سرتون رو بلند کنید الان کعبه روبروتونه !..............................................................

سرم رو بلند کردم و................................................................خشک شدم !

 

یه خونه ساده ساده ! و اطرافش فقط یکی دو دور طواف کننده !......

اونقدر شوکه شده بودم که مامان صدام زد : ریحانه ! سجده شکر !.....................و من تازه متوجه شدم درست اومدم ...رسیدیم !

 

خدایا شکرت !

انگار  عظمت مسجدالنبی رو می شد از همون اول حس کرد ! باید چند روزی که بودی ...می اومدی و می رفتی  ....تا غربتش رو هم با همه وجود حس کنی ( هر چند متاسفانه نمی ذاشتن و همه سعیشون رو کرده بون که این حس زیبا که اینجا شهر پیامبر و آل پیامبره بهت اون طور که باید دست نده .....فقط یه بوی غربتی تمام شهر رو پر کرده بود که.....)

 

اما انگار لحظه اول دیدن کعبه ...ورود به مسجدالحرام...بهت شوک وارد میشه !

انگار گیج و مبهوتی ....باید بمونی و با طواف کننده ها بچرخی و به کعبه زل بزنی و دنبال صاحب خونه بگردی و....تا کم کم بتونی اون عظمت واقعی رو حس کنی !

چون این کعبه فقط یه نشانه است !

 تابلویی که جهت رسیدن به خدا رو نشون میده !

 شروع آسمان !

خوشا به حال اونهایی که با دیدنش پر کشیدن و رفتن به سمتی که باید برن ! ( البته بعضی هم همون لحظه اول با دیدنش پر می کشن ! ...خوش به سعادتشون !)

صدای اذان صبح بلند میشه :

الصلوة خير من النوم !

 

موقع قرائت حمد و سوره ( سوره ملک ) دلم می خواد فقط به کعبه نگاه کنم ( نمی دونم . خدا کنه اشکال نداشته باشه !! ):

قُل هوالرّحمن ءامنّا به و عليه توّکلنا...

از کنار کعبه تا آخر مسجدالحرام حتی بین صفا و مروه , طبقات بالای مسجدالحرام و...صف نماز بسته شده و همه اکثرا سفیدپوش در حال نجوا با خدا هستن ! خدای رحمن !

 

بعد از نماز برمی گردیم به زیرگذر ....که بازم بساط دست فروش ها پهنه !!...استغفرالله !

و با ماشین هتل برمی گردیم...

دوباره تا ظهر بیهوش میشم ! الان نزدیک ظهره و من تنها توی هتل نشستم خاطره می نویسم ! فکر کنم تا حالا 55-50 صفحه ای شده باشه ! باید کم کم کتابش کنم !

 

نمی دونم چرا امروز اصلا اینقدر بی حالم ....خلاصه بعد از ناهار دوباره بیهوش میشم تا عصر !!

مامان صدام می زنه برای نماز مغرب بریم حرم ...اصلا نمی تونم از روی تخت بلند شم ! بالاخره هر طور هست بلند میشم و راهی مسجدالحرام میشیم ..

 و دوباره من .....کعبه........خدا........آسمان .......

انگار هنوزم کامل از اون بهت درنیومدم ! ....ای خدا ! ....این چه حالیه ؟!

نمی دونم باید چه بکنم ! نماز بخونم ؟...قرآن بخونم ؟ ...دعا ؟...طواف ؟....کدوم بهتره ؟

توی مدینه انگار بعد از یه روز دیگه می دونستم چه بکنم و هر لحظه مناسب حالم عملی رو انجام می دادم..

اما حالا ...خدایا اینجا چه باید بکنم ؟ دور خونه ات بگردم ؟ روی صفا و مروه بشینم و صدات بزنم ....بشینم و به کعبه زل بزنم ...نمی دونم !

ام پی تری پلیر رو روشن می کنم ...دعاها رو میارم ....نه خیلی فایده ای نداره ! ...قرآن رو باز می کنم ....انگار دلم می خواد خیلی با توجه بخونم و...اما ....هنوز از وقتی اومدیم مکه یه جزء رو کامل تموم نکردم !!! ...

نه انگار دلم بیش از هر چیز می خواد بشینم و زل بزنم به کعبه و با خودش حرف بزنم ! :

 

خدایا سلام !...

 

دلم می خواد همه حاجاتم رو یکی یکی به زبان بیارم ...درد دل کنم و.....اما انگار نمیشه ! نمی دونم ...مثل مدینه نمی تونم راحت بخوام راحت شکوه و گلایه کنم ....درد دل کنم !!

انگار اینجا یه عظمتی داره که بهت اجازه نمیده هر چیزی بگی....

شاید تنها دعایی که خیلی راحت به زبان ها میاد دعای تعجیل در فرج آقا امام زمان باشه !( انشالله که به دعا کننده نگاه نکنن ...به اینکه کی داره چنین دعایی می کنه !!)

دعاهای کلی به زبانم میان ...خواستن مقام بندگی ...عاقبت بخیری ...

به هر حال تا نماز مغرب شروع بشه یه جورایی نصفه نیمه حرف هام رو زدم ...

 

نشستم توی ایوان مقابل رکن شامی کعبه ...ناودان طلا رو می بینم !

جمعیت داره دور خانه خدا می گرده

صدای اذان ( اذان دوم ) بلند میشه و همه جمعیت توی صف ها به نماز می ایستن ...از نزدیک کعبه تا ........

                                             راهی هتل میشیم....فردا صبح زود انشاءالله عازم زیارت دوره ایم

                                                                                                    

                                                                                                  شب خوش

                                                     

ادامه دارد...

 

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت18:2توسط شوق پرواز |
دیار یار (17)


هوالرحمن
سلام

چهارشنبه 26 / 2 / 86

 

 

ساعت 5/1 بعد از نیمه شب دوباره راهی حرم می شیم . نیمه شب های مسجدالحرام خیلی دوست داشتنیه !

امشب انگار جمعیت بیشتر از دیشبه ...اما با این حال بازم میشه به کعبه نزدیک شد

وارد حلقه طواف کننده ها میشم و... می رسم به دیوار کعبه ...

خدایا ! این دست منه که به حلقه های اطراف دیوار خانه تو گره خورده ! ( حلقه های متصل به پرده کعبه )

این منم که بر پای خانه ات افتاده ام ...با حالی غریب , چون تنهایی , غریبی , پریشانی که خانه ای آشنا , مورد اعتماد و پناهگاهی ایمن یافته !

 

کنار درب کعبه ام ....اما نمی تونم دستم رو به خود در برسونم ...جمعیت اینجا زیاده !

کنار در می ایستم . یاد دعای ابوحمزه می افتم :

  سیدی ! عبدک ببابک ! اقامَته الخَصاصَة بینَ یدیکَ یَقرعُ باب احسانِکَ بدعائِه فلا تُعرض بوجهکَ الکریم عنّی...

 

آقای من ! بنده ات بر درگاه تو ایستاده ! فقر و تنگدستی او را برآن داشته تا عزم درگاه تو کند ! بواسطه دعایش درب احسان تو می کوبد... پس روی بزرگوار خود را از من برمتاب ....

 

خدایا ! من پشت در خونه ات ایستادم ...در باز نمی کنی ؟

 

انگار دارم کم کم از اون حالت تحیر درمیام و متوجه میشم کجا اومدم ! اشک هام بی اختیار پایین میان !

پرده کعبه ...یه پارچه مشکی که پشت سر هم لا اله الا الله و الله اکبر درش بافته شده !


 

 

حرکت می کنم به سمت راست ...رکن عراقی ...و بعد وارد حجر اسماعیل میشم ...دامن هاجر به قول دکتر شریعتی !

همه در حال نماز خوندن هستن ....توی حجر زیر ناودان طلا دو رکعت نماز می خونم ....اما دلم می خواد بیشتر با خدا صحبت کنم !

نگاه ناودان طلا می کنم و همین طور زیر لب حرف می زنم ! خیلی حرف می زنم و....! :

 

چو نیلـــــــــوفر عاشـــــــقانه چنان می پیــــچم به پای تو

که سر تا پا بشـــــــــکفد گــل ز هر بنـــــدم در هوای تـــو

 

به دست یاری اگر تو نگیری دو دست دلـم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شـــــکسته دلـــم را دگر که پذیرد

 از حجر بیرون میام و باز هم به سمت راست حرکت می کنم رکن شامی رو رد می کنم  و نزدیک رکن یمانی می رسم:

 

اینجا مستجاره ! محل تولد علی (ع) !

فاطمه بنت اسد خوش به سعادتت خانم ! نمی دونم چه کردی که اینقدر عزیز خدا شدی ؟ : مادر علی بودن ! اینکه کعبه برای تو شکاف برمی داره ! خدا میشه حافظت ! برترین زنان عالم یاریت می کنن .....و علی (ع) قدم به دنیا میذاره !

دنیایی که چقدر بهش بد کرد ! و هنوز هم علی تنهاست و غریب !...

 

اهل تسنن به مستجار که می رسن به دیوار کعبه دست می کشن ! دستشون رو از دور به سمتش بلند می کنن !....اما ....!!! نمی دونم چی باید گفت ؟!

میگن اینجا دعا مستجاب میشه  :

 

ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخرة حسنه و قنا عذاب النار

 

اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه

از رکن یمانی باز می چرخم تا به رکن الاسود ...حجرالاسود می رسم !

نتونستم حجرالاسود رو ببینم ! خیلی شلوغه و زن و مرد و...خلاصه نمیشه جلو رفت !

 

اما میگن حجرالاسود یدالله دست خداست ! و بهتره برای شروع طواف با دستمون این سنگ آسمونی رو لمس کنیم یا اگه نشد از دور دستمون رو ببوسیم و بهش اشاره کنیم ...( البته تاکید شده که برای خانم ها لمس حجرالاسود استحبابی نداره ....پس اگه تازه موجب گناه و...میشه نباید انجامش داد !)

به قول دکتر شریعتی برای اینکه با خدا پیمان ببندیم... یعنی دست در دست خدا ....یعنی خدایا از امروز که محرم شدم پیمان می بندم که دیگه بنده ات باشم و واقعا بندگیت رو بکنم !

 

به نزدیک حجرالاسود که می رسیم دست راست همه , زن و مرد , پیر و جوان بالا میره به اشاره پیمان و صدای الله اکبر فضا رو پر می کنه ...

 

این بار 7 دور , دور کعبه می گردم اما بجای خوندن دعای طواف ...دوباره دست به دامان MP3 Player   میشم ...روشنش می کنم اما نمی دونم قراره چی بخونه ! ( چون زیر چادره و می ترسم ببیننش و...!)

 

صدای افتخاری توی گوشم می پیچه :

 

عشق شوری در نهاد ما نـهاد           جـــــان ما در بوته سودا نهاد

گفتـــگویی در زبان ما فــــکند           جســتجویی در درون ما نهاد

داســــتان دلـــــبران آغـاز کرد           آرزویــی در دل شـــیدا نهــاد

 

اما الان بیش از هر چیز دلم می خواد مناجات حضرت امیر (ع) در مسجد کوفه رو زمزمه کنم و دور خونه حضرت دوست بچرخم :

 

مولای یا مولای ! انت المولی و انالعبد و هل یرحم العبد الا المولی ؟

مولای یا مولای ! انت الرحمن و انا المرحوم و هل یرحم المرحوم الا الرحمن ؟

مولای یا مولای ! .....

 

ادامه دارد ...

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت16:47توسط شوق پرواز |
دیار یار (16)

هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره سه شنبه ۲۵ / ۲ / ۸۶ :

سعی صفا و مروه هم تموم میشه

الان روی کوه صفا ایستادیم باید تقصیر کنیم

نیت می کنیم و قسمتی از موی سر و ناخن خودمون رو می چینیم

 

نمی دونم فلسفه تقصیر چیه ! چرا مو  و ناخن ؟! هر چقدر هم فکر می کنم یادم نمیاد  جایی خونده باشم یا شنیده باشم !

خانمی کنارم ایستاده نمی دونم کجاییه ؟...خودش داره تند تند ناخن هر 10 تا انگشتش رو می گیره !!! ( می دونید که اشکال داره نباید ناخن همه انگشت ها رو گرفت ! ) من مقداری از مو رو می چینم ...بهم یه جوری می فهمونه که کمه ! ...بیشتر ! بیشتر !

نمی دونم خودش چه بلایی سر موهاش آورده !!

 

 

خب الان دیگه نسبتا از حالت احرام خارج شدیم فقط مونده طواف و نماز نساء

دوباره راهی خود صحن و کعبه میشیم ...و دوباره 7 دور طواف انجام میدیم مثل دفعه قبل اما این بار به نیت طواف نسا ء

 

خدا ! فکر می کردم بیام اینجا با خودم می خونم :

 

می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام            بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

 

اما ...پس این چه حالیه ؟ چرا این طورم ؟ نه جامی ! نه بیخود شدن از خودی ! ...نه ....؟!

فقط تحیر ....حواسم فعلا فقط به اینه که اعمالم رو کامل انجام بدم ...اینکه چقدر درسته و...نمی دونم !

اصلا هنوز درست مقام ابراهیم و حجر اسماعیل و ناودان طلا و مستجار و...رو ندیدم !

 

اذان نماز شب رو مدتیه گفتن و همه عجله دارن تا نماز صبح شروع نشده طواف و نمازشون رو انجام بدن تا موکول به بعد نشه

طواف تموم میشه

صف های نماز جماعت تقریبا تشکیل شده و فقط یه قسمت کوچولو ! به خانم ها اختصاص داره ! که اونم زود پر شده !

نمیذارن پشت مقام ابراهیم نماز طواف نساء رو بخونیم ! هر چقدر به شرطه می گیم باید نماز طواف بخونیم اجازه ایستادن نمیده ! ...و کلی هم چیز میگه که زن ها نباید اینجا باشن و...!!

هی خدا ! چی بگم !

به ناچار میریم عقب و مجبور میشیم با فاصله نماز رو بخونیم ....زود قامت می بندیم که بهمون چیزی نگن ...نماز رو می خونیم و...باید زود بلند بشیم دیگه !

 

 

خب اعمال تموم شد ! هول و استرس و فکرش بیشتر از خودش بود !...هر چند ....بگذریم !

 

میریم بالا توی ایوان های اطراف و توی صف نماز جماعت می ایستیم . تا میان اذان و اقامه رو بگن و نماز رو شروع کنن می ایستم و زل می زنم به کعبه ! خدااااااا

من اینجام ! منم ... بنده ات ! صدام زده بودی کارم داشتی حتما ! من اینجام خدا !

بالاخره کمی بغضم می شکنه و یه مقدار از اون حالت بهت درمیام !

 

خدایا ! با این جسم خاکی و تو این دنیا بالاخره به زیارت خونه اومدم ...

اما کمکم کن حقیقتا با جسم و روح با دلم به زیارت خودت بیام ....

 

 

 

نماز صبح شروع میشه ...تا حالا به سمت قبله نماز می خوندم ...حالا کنار خود قبله ...نمی دونم با چند متر فاصله !

هر چی که هست خود قبله الان روبرومه ! از هر نژاد و قومی اطرافم ایستادن !

اینجا باید سیاه و سفید , عرب و عجم , زن و مرد فرقی نداشته باشن و فرقی هم ندارن اگه بنده های خدا دخالت بیجا نکنن و.....!!!

 

اینجا از هر طرف بایستی مهم نیست فقط باید کعبه روبروت باشه . اولین باریه که صف های نماز جماعت همه در یک امتداد نیستن  بعضی مستقیم بعضی به راست بعضی به چپ اما همه به یک سمت ....به سمت کعبه !

 

چقدر امام جماعت سوره ها رو زیبا می خونه رکعت اول عبس , رکعت دوم بینه ...اما انگار حس می کنم بیشتر دارم قرآن گوش میدم . ترتیل خیلی زیباییه ...اما بیش از اینکه حس کنم دارم نماز می خونم انگار حس می کنم توی جلسه تلاوت قرآنم !!!

به هر حال خیلی زیبا می خونه !

 

 

نماز تموم شد و همه راهی هتل شدیم ....همه بهم تقبل الله و مبارک باشه ان شا ء الله و...می گفتن !

صبحانه رو خوردیم و ....بیهوش شدیم ....تا ظهر خواب بودم !

 

بعدازظهر ساعت 4 توی سالن اجتماعات جلسه داشتیم ...اولین جلسه توی مکه

روحانی کاروان کمی راجع به مکه و اعمالی که انجام دادیم صحبت کردن و اشکالات رو برطرف کردن

راجع به صفا و مروه می گفتن که :

 

موقعی که آدم و حوا نافرمانی کردن و از بهشت رانده شدن , آدم روی کوه صفا (صفی) و حوا روی کوه مروه ( مرأة ) قرار گرفتن و 200 سال از دوری هم روی این دو کوه گریه می کردن !! و از خدا خواستن توبه شون رو بپذیره

 

میگن روی کوه صفا باید نشست و قرآن و...خوند و دنیا رو خواست و روی کوه مروه آخرت رو

نمی دونم این هم به آدم و حوا ربطی داره یا نه ؟!!

 

بعد هم مدیر ثابت هتل و مدیر کاروان صحبت کردن و....برای نماز مغرب راهی مسجدالحرام شدیم

 

 

با اینکه یک ساعتی زودتر رفتیم اما برای نماز جماعت صف بسته بودن و دیگه اجازه نمی دادن بریم پایین اطراف کعبه

ما هم رفتیم سمت کوه صفا و نشستیم روی کوه و شروع کردیم به خوندن سوره انعام ...که اذان رو گفتن و بلافاصله نماز شروع شد !

هر کسی هر جا ایستاده بود الله اکبر می گفت و نمازش رو شروع می کرد ...وسط سعی ...کنار کوه و...!!! به قول مامان خیلی قشنگه ...اما آخه این نماز جماعت نیست ! یک عالمه صف نصفه نصفه ! بدون هیچ اتصالی !

ما هم در ظاهر با بقیه , ولی در حقیقت فرادی نمازمون رو خوندیم ...چون اصلا معلوم نبود به کجا متصلیم !!

بعد از نماز بقیه انعام رو هم خوندیم ....قرآن خوندن اینجا یه صفای دیگه ای داره !

 

برمی گردیم هتل و کمی استراحت می کنیم ...

ادامه دارد ....

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت11:26توسط شوق پرواز |
دیار یار (15)

هوالرحمن
سلام

فرارسیدن ماه رجب رو تبریک عرض می کنم . انشاءالله که طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حضرت حق قرار بگیره و همه مون توفیق این رو داشته باشیم که از رجبیون به شمار بریم !
ضمنا فردا لیله الرغائب یا شب آرزوهاست و از همه تون التماس دعا دارم

 سه شنبه 25 / 2 / 86 :

 

 

4-5 ساعت تو راهیم تا بالاخره ساعت 12 و نیم می رسیم هتل ساک ها رو میذاریم ...اونهایی که می تونن همراه روحانی و مدیر کاروان راهی حرم میشن !

سوار اتوبوس میشیم...

رسیدیم ! از زیرگذر محل توقف اتوبوس ها با پله برقی بالا میریم و....

 

اینجا مسجدالحرام !

 

 

از باب ملک فهد وارد میشیم . سرم رو انداختم پایین ...استرس شدیدی دارم ...یه دلهره غریب...خدایا کمکم کن, خودت مهمونم کردی  , خودتم هوای مهمونت رو داشته باش ! ربنا....

وای ...می خوام سرم رو بلند کنم و کعبه رو ببینم ...اما نمیشه ! نمی دونم چه اتفاقی می افته ؟ فکر می کنم اگه چشمم به کعبه بیافته اونقدر ضجه می زنم و اشک می ریزم که... فکر می کنم ...اما........

 

سرم رو بلند می کنم .....وای خدا !.....کعبه !...من !.....

پس چرا اتفاقی نیفتاد ؟!

شوکه شدم !.....

این کعبه است ؟

یه مکعب مستطیل سیاه پوش ساده ساده که نسبت به اون چیزی که فکر می کردم خیلی کوچکتره !!

خدایا ! اینجا مسجدالحرامه ......اما انگار توی تصور من باید خیلی بزرگتر می بود !......چقدر ساده ...چقدر...

وای خدا !....منو چه شده ؟! نمی دونم الان چه حسی دارم ! گیج گیجم !

خونه ات همینه دیگه ؟ ....

من اینجام.......... کنار کعبه !

کعبه !............جایی که یه عمر به سمتش نماز خوندم .........حالا درست کنار قبله ام !.....

انگار ایستادم مرکز عالم !......خدایااااااا

این شعر میاد تو ذهنم :

 

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود              حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست !

 

آره خدایا ! این به نظرم فقط یه سنگ نشانیه ....تو ...خدا ! عظمت خیلی خیلی خیلی بیشتره که این مکعب ساده سنگی سیاه پوش خونه ات باشه !

چی دارم میگم ؟ نمی دونم !....

 

به سجده می افتیم .....شکرا لله !...

 

میگن باید 3 تا دعا بکنم....اونقدر گیج و مبهوتم که نمی دونم چی میگم ...اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

 

باید اعمال رو انجام بدیم خیلی تا اذان صبح وقت نداریم :

 

طواف !

چقدر خلوته اینجا  می تونم برم دستم رو به کعبه بزنم ...می تونم بچسبم به خونه خدا ...اما نمیشه ! باید طواف کرد ! باید چرخید دور خانه اش ! 7 دور !

می رسیم جلوی حجرالاسود ....هنوز توی شوکم و فعلا همه به فکر انجام اعمال !

دست راستمون رو می بوسیم و به سمت حجر اشاره می کنیم

همه الله اکبر میگن و دور اول شروع میشه ...

شونه سمت چپمون به سمت کعبه است و نگاهمون به روبرو و همه با هم دورش می چرخیم ...همه با هم اما هر کسی تو حال خودش و....همه مات و مبهوت !

 

نمی دونم هنوز کسی متوجه شده کجاست ؟!!!....شاید اون هایی که بار دوم ...سوم و...است که میان متوجه شده باشن !

 

خدایا ! همچنان داری امتحانم می کنی ...می دونم !

توکل به خودت ! سخته ! اما راضیم به رضای تو ...فقط نمی دونم تو هم از من و اعمالم راضی هستی ؟

اگه تو راضی باشی هیچ چیزی مهم نیست !

خدایا ! هر طور تو می پسندی ...فقط ای کاش دلم مطمئن می شد از اینکه تو پذیرفتی ازم ...از اینکه تو همین طور هم ازم راضی هستی !...

 

خدایا ! می دونم همه این اعمال ...همه شون ...نشونه ان ...همه اشاره و رمزن ! می دونم باید از این ها گذشت و به باطن رسید !

می دونم اصل چیز دیگه ایه ! رشته همه امورم رو به دست خودت می سپارم

و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

تو بینایی به همه احوال ما , آگاهی بر همه اسرار ما , همه گفته ها و ناگفته هامون رو می دونی , تو دانایی , تو قادر علی کل شیء یی!

 

تو هر دور طواف دعاهای طواف رو خوندیم ...اما دعاها زود تموم میشن ....اللهم عجل لولیک الفرج ....المستغاث بک یا صاحب الزمان ....دعای فرج  و.....

هر بار که می رسیم مقابل حجر و یک دور تموم میشه همه بلند الله اکبر میگن و....دور بعد !

 

فکر کن ریحانه ! فکر کن یه روز میاد که حضرت بقیة الله (عج ) میان و به این کعبه تکیه می زنن . اون وقت صداشون تو همه عالم می پیچه :

                                                      انا المهدی !

 

وای خدا کی اون روز میاد ؟ من باشم و ببینم خدا ! العجل العجل العجل !

 

 

طواف بالاخره تموم میشه ( خدایا امیدوارم که ازم قبول کرده باشی !) میریم پشت مقام ابراهیم ...پشت جاپای حضرت ابراهیم (ع) می ایستیم و 2 رکعت نماز طواف می خونیم

انگار همچون حضرت ابراهیم رو به کعبه کردیم و خدا رو صدا می زنیم ...

باز هم رکعت اول توحید و رکعت دوم قل یا ایهاالکافرون ...

 

خیلی تاکید کردن حواسمون باشه حمد و سوره و...این نماز رو صحیح بخونیم ....اما اصلا حواسم نیست !!

فقط می خونم ! ....بعد از نماز سجده شکر .....اشکام سرازیر میشه !........

 

باید بریم برای سعی صفا و مروه ...

می رسیم بالای کوه صفا هر چند خیلی به اون صورت اثری از کوه ها نمی بینیم بجز مقداری از سنگ کوه که اون بالا قرار داره !

اینجا دیگه دقیقا مثل صحرای محشره ! جمعیت زیادی در حال حرکت از صفا به مروه ان و جمعیت دیگه ای از مروه برمی گردن ...اون هایی که نمی تونن روی صندلی چرخ دار نشستن و هلشون میدن تا از بقیه جا نمونن !

یه قسمتی از مسیر مردها هروله می کنن  و اوج اضطرار و حیرانی رو به یاد آدم میارن ...حیرانی هاجر !

 

نمی دونم اگه این عمل منشأش از جریان سرگشتگی و تلاش هاجر برای یافتن جرعه ای آب برای اسماعیلش بوده ...چرا مردها باید هروله کنن ؟! ( البته منظورم اینه که چرا بهتره مردها هروله کنن ؟ ) برام عجیبه !

 

طواف با وجود اینکه قبلا فکر می کردم خیلی طول می کشه خیلی کوتاه بود و زود تموم شد چون خلوت هم بود ....اما بر خلاف اون مسیر صفا و مروه خیلی طولانیه و در دو انتها سربالایی و...

صدای الله اکبر الله اکبر و لله الحمد و......مرد و زن بلنده !

مهتابی های سبز نشون دهنده محل هروله هستن و.....

 

پاهام درد گرفته ولی خسته نشدم ....فقط هنوز متحیرم !....هاجر دنبال آب برای اسماعیلش بود ....من دنبال چی این طور پای برهنه و متحیر 7 بار از صفا به مروه و از مروه به صفا میرم ؟!

من دنبال چی هستم ؟

 

متی ننتقع من عذب مائک فقد طال الصّدی ؟

 

شاید منم دنبال آبم ! شاید دنبال سقایی می گردم که آبی بهم بده که حقیقتا سیرابم کنه !

 

بنوشان یارا از آن می مارا               که در جان مشتاقان شرار اندازد ....

 

نه اصلا :

 

روز تویی , روزه تویی , حاصل دریوزه تویی            آب تویی , کوزه تویی , آب ده این بار مرا !

ادامه دارد ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت0:17توسط شوق پرواز |
دیار یار (14)


هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره روز دوشنبه ۲۴ / ۲ / ۸۶ :

 

خیلی زود به مسجد شجره می رسیم خیلی فاصله ای تا مدینه نداره

کاروان های مختلفی به اینجا اومدن همه سفیدپوش ! انگار صحرای محشر برای آدم تداعی میشه

همه یه شکل و یه جور...هر کس حواسش هست تا گم نشه ! و همه حیران و مضطرب ...اتفاق کمی نیست !

قراره محرم بشیم !

 

 

 

وارد مسجد می شیم ...اینجا جاییه که پیامبر موقع رفتن به مکه برای حج زیر سایه نخلی استراحت کردن و بعد حضرت علی (ع) لباس احرامشون رو آوردن ...محرم شدن و لبیک گفتن ...

به گفته روحانی کاروان امام حسن مجتبی (ع) فقط از اینجا 22 بار محرم شدن و با پای پیاده و حتی بدون نعلین به سمت خانه دوست حرکت کردن !!

 

و حالا ما همون جاییم ! یعنی توی مسجد شجره !

2 رکعت نماز احرام می خونیم رکعت اول توحید و رکعت دوم قل یا ایهاالکافرون ...و بقیه نماز مثل نماز صبح ! ( یا در عوض اون 3 نماز 2 رکعتی شبیه نماز صبح )

 

چه خبره ! اصلا دیگه جای نشستن نیست ! داخل مسجد پر شده از زائران سفیدپوش ...مهمان های خداوند رحمن !

خدایا ! تک تک این مهمون ها رو می بینی ؟ صداشون رو می شنوی ؟ حتما همین طوره ! حتما !

 

یکی از خانم های ایرانی که از بعثه اینجا حضور دارن میان و برامون نیت و ذکر تلبیه رو میگن و ما هم باهاشون تکرار می کنیم :

 

محرم می شوم به احرام عمره مفرده قربة الی الله

 

لبیک !

اللهم لبیک !

لبیک !

لا شریک لک لبیک !

ان الحمد والنعمة لک والملک !

لا شریک لک لبیک !

 

اجابت می کنم تو را پروردگارا !....

 

خداوندا ! لبیک ! اومدم !

صدام زدی...منم اومدم ! نمی دونم دیر اومدم یا ... ولی الان اینجام ...در راه رسیدن به خونه ات ...

می بینی منو ؟

 

توی فضای مسجد منتظر می مونیم ...وسط درخت های نخل روی زمین نشستیم ...

حالا دیگه محرم شدیم ! و بعضی کارها برامون حرام شده

انگار حتی موقع آب خوردن هم فکر می کنم : بخورم ؟ چطور بخورم ؟ اشکال نداره ؟!!!!!

خیلی از این کارها رو باید از قبل هم مراقب می بودیم انجام نمی دادیم و...ولی خب فراموش کردیم ! ...عادت نکردیم ...

واسه همین الان سخته !

اینکه حواست حتی به یه مورچه هم باشه , به همین گیاه های کوچولوی زیر پات ...اینکه حتی گربه ای که به سمتت میاد رو نزنی ! از خودت دور نکنی !

گربه ! ...یاد جانورشناس های دانشگاه و برسا افتادم ! انگار این گربه هم با هدفی اینجاست ! با پیامی !

 

خدایا قسمت همه مشتاقان بکن بیان و از نزدیک ببینن و حس کنن !

 

صدای اذان مغرب بلند میشه و هر کسی برای خودش نماز می خونه ....البته آقایون به جماعت می خونن !

 

و حالا سوار اتوبوس شدیم ...آقایون جلو و خانم ها عقب نشستن ...فعلا همه به هم نامحرمن انگار ! فقط یه محرم واقعی وجود داره ...هیچ رابطه ای نیست جز رابطه خالق و مخلوق , میزبان و میهمان , رب و مربوب , معبود و عبد و.....

 

همه با هم لبیک میگیم  و در دل شب زیر آسمون پر ستاره راهی شهر مکه , دیار یار , مرکز عالم می شیم !

جایی که یک عمر به سمتش نماز خوندیم ....

 ادامه دارد ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت11:52توسط شوق پرواز |
دیار یار (13)

هوالرحمن
سلام

دوشنبه 24 /2

 

امروز آخرین روزیه که توی مدینه ایم ...

صبح ساعت3 و نیم ( یعنی تقریبا نزدیک سحر ) با مامان راهی مسجد میشیم ...چقدر حال و هوای مسجدالنبی قشنگه ! صدای اذان نماز شب بلند میشه ...بالاخره به مصلای نساء می رسیم

اذان صبح رو میگن ...

عجب نماز صبحی ماشالله ...! یه سوالی برام پیش اومده دوباره ! درسته که بهتره تا جایی که می تونیم نماز رو طول بدیم و عبادت کنیم و....اما آیا سنت پیامبر هم توی نماز جماعت همین بوده ؟ یا اینکه باید امام جماعت مراعات همه جمع رو بکنه ؟ این پیرزن ها این بچه هایی که از اول تا آخر نماز فقط گریه می کنن و...!

 

توی مصلا نشستم و برای آخرین بار به در و دیوار مسجد نگاه می کنم ...انصافا برای ساختن این مسجد خیلی فکر و تکنولوژی و سلیقه و...به کار رفته ! و شاید لازمه چنین مسجدی باشه با این جمعیت و...خب بالاخره مسجد پیامبره ! الله اعلم !

یه دفعه همه چراغ ها خاموش میشه و چند لحظه بعد ( در حالیکه ما منتظر باز شدن درب حرم هستیم ) سقف کنار میره و آسمون آبی با ابرهای پراکنده بالای سرمون پدیدار میشه ...

همه مسجد صلوات می فرستن !

 

یکی از خانم های عرب میاد بهمون میگه : ایرانی مستقیم باب 5 , بعدا گریه نیست !!!

 

بلند میشیم میریم پشت باب 5 , مثل ایرانی های دیگه ...

ولی انگار گولمون زدن !! چون باب 4 رو باز می کنن !!

و سیل جمعیت وارد حرم میشه ! این آخرین بارمه ! دلم می خواد کلی حرف بزنم با حضرت رسول , با فاطمه زهرا (س) ...اما دلم خیلی گرفته ! خیلی خیلی !

یه کم با خدا درد دل می کنم یه کم شکوه می کنم یه کم...

خدایا ! ما هکذا الظن بک !!

 

نمی دونم روز آخره , شاید نباید این طور حرف بزنم ...شاید ...اما نمیشه ...این لحظات آخره و باید حرف بزنم !

مقداری قرآن و...می خونم ....اما عجیب خوابم گرفته !

توی حرم نزدیک منبر پیامبر حدودا یک ساعتی می خوابم ! هیچ کس هم چیزی نمیگه ! با وجود اینکه اون طرف خانم هایی که وارد میشن رو هل میدن ! و حتی اجازه نمیدن بایستن و نماز بخونن !!

 

قبل از ظهر دیگه برمی گردیم و برای ظهر نمی مونیم چون باید تا ساعت 2 کلید اتاق رو تحویل بدیم و لباس احرام بپوشیم و ان شالله سوار اتوبوس بشیم و...

 

موقع برگشتن همه اش چشمم به قبة الخضراست .............برخلاف کل مسجد چقدر این گنبد ساده است ! ...اما چه عظمتی داره !

 

 

الان ساعت 35 : 2 است و ما لباس احرام پوشیده و منتظریم تا همه جمع بشن و ان شالله راهی مسجد شجره بشیم

 

داریم دیگه از مدینه میریم ...معلوم نیست کی دوباره مهمونش بشیم ... ان شاءالله به همین زودی ها ...ان شاءالله قسمت همه اونهایی که دلشون پر می زنه برای دیدنش بشه !

الان دوباره دچار یه سری احساسات مختلف و شاید متضاد شدم ! :

غم رفتن از مدینه , شوق رسیدن به مکه و دیدن کعبه , یه دلهره عجیب ! استرسی که برای اعمالم دارم و....

خدایا خودت کمکم کن !

 

خب دیگه تقریبا همه جمع شدن ...CD مداحی مدینه شهر پیغمبر  رو برامون گذاشتن و چه فضای حزن آلودی ایجاد شده ...

روحانی کاروان کمی راجع به محرم شدن و اینکه قراره به میقات ( مسجد شجره ) بریم و...برامون صحبت می کنه

بعد مداح شروع می کنه به خوندن نوحه ....برای فراق و جدایی , وداع ! ...وداع با مدینه ! با بقیع ...با مزار ندیده حضرت زهرا ! با ائمه بقیع ............

انگار داره باورمون میشه دیگه وقت رفتنه ! بغض همه می شکنه و اشک ها سرازیر میشه ....

 

شهر پیغمبر خداحافظ ! خداحافظ شهر غربت علی ! الوداع ! ما رو یادت نره ها ! بازم مهمونمون کن !

 که تازه هوایی حال و هوای اینجا شدیم !

 

سعی می کنم این لحظات آخر نفس هام رو عمیق تر بکشم ...تمام هوای مدینه رو وارد ریه هام کنم ...

 

یا علی ! غربت شما رو اینجا بیش از همه احساس کردم ! یا علی مولا جان ! دلم می خواست اینجا می تونستم اسمتون رو بلند فریاد بزنم , اما شما از اول هم غریب بودید و هستید !

 

فقط به امید روزی هستم که پسرتون میاد ...خدا یعنی من اون روز هستم و می بینم ؟! پس کی انتظار به سر می رسه ؟

 

شبایی که دلا رو غم می گیره

                                دل تنگم واسه حرم می گیره

      می گیره پر دوباره سمت نجف

                                میره ایوون طلا و دم می گیره :

                                                                         آقام آقام آقام آقام .....

 

ان شالله شما هم مهمونمون کنید یا علی بیایم نجف , کربلا و...ان شالله !

 

 

دیگه وقت رفتنه ! برامون دم در اسفند دود کردن ( یاد روزی که تازه رسیده بودیم مدینه افتادم ! اون روز هم اسفند دود کرده بودن و...چه زود گذشت !)

 

 

 

همه یکی یکی از زیر قرآن رد شدیم ....صدای خادمانی که این چند روز حقیقتا به زائرها خدمت می کردن توی گوشمون می پیچه : حلالمون کنین ...التماس دعا !

یاد روزی که داشتیم عازم مدینه می شدیم می افتم ....

 

 

حالا دیگه سوار اتوبوس شدیم و راهی مهمونی اصلی هستیم ! ...میزبان اصلی منتظرمونه !

باید بریم به میقات تا آماده ضیافت بشیم لباس پاک و تمیز و سفید بپوشیم ....دعوت حق رو لبیک بگیم و....

 

بگیم خدا اومدم !

 

ادامه دارد ....

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت10:29توسط شوق پرواز |
دیار یار (12)

هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره یکشنبه 23 / 2 :

 

میایم هتل و کم کم ساک ها رو جمع می کنیم ...آخه امشب باید تحویل بدیم ! ان شالله فردا بعداز ظهر عازم مکه ایم

بعد ازظهر جلسه توی طبقه ما برگزار میشه ! منم توی اتاق موندم و در رو نیمه باز میذارم که بتونم گوش بدم !!

از مناسک حج میگن و راجع به فردا و زمان حرکت و....

قرار میشه همه ساعت 6 و بیست دقیقه دم درب هتل جمع بشیم برای آخرین زیارت بقیع ...وداع ...

 

(راستی قرار بود همه برای روحانی کاروان حمد و سوره شون رو بخونن که من فعلا از زیرش در رفتم !! البته حاج آقا به مامانم گفتن بگید بیاد بخونه حالا ....حالا !!!)

 

همه با هم راهی میشیم به سمت مسجدالنبی ...یاد روز اول افتادم و اولین زیارت ! چشم بهم زدیم تموم شد ! انگار عادت کرده بودیم !

از دور گنبد پیدا میشه ......

مثل همیشه از در رقم 7 وارد صحن مسجد میشیم

 

 

تمام کف مسجد از سنگ مرمر پوشیده شده

سمت راستمون توی یه ردیف ستون هایی که راسشون چراغی قرار داده دیده میشن ....همن طور سمت چپمون, دو ردیف تا گنبد سبز

مستقیم میریم سمت چپمون ساختمان مسجد و گنبد سبز قرار داره سلامی میدیم و رد میشیم ....

( علی لهراسبی هم داره توی گوش من زمزمه می کنه !! :

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو  ؟................)

 

همچنان مستقیم میریم ...روبرو بقیع رو می بینیم ...اما اینجا نمیشه ایستاد ! در بقیع ( یعنی دربی که در  ابتدای راه پله ها قرار داره ! ) که بسته است ! اگرم اینجا بایستیم نمیذارن جمع بشیم و دعا بخونیم و...

خلاصه مثل دفعات قبل مجبوریم بقیع رو دور بزنیم !

 

رسیدیم ...اینجا بقیعه ! مظلوم و غریب ! شاید اگر همین ضریح گونه مشکی رنگ هم دور کل قبرستان نبود لحظه اول متوجه نمی شدم اینجا بقیعه ! فقط خاک و سنگ ! نه سنگ قبر نه اسم و نشان ....نه ! ...سنگ ...یه تکه سنگ ! همین !

 

 

وای که کبوترها اینجا چه می کنن ! چه صفایی می کنن ! اینجا حقیقتا بهشون حسرت خوردم که چرا پرنده نشدم ! خوش به حالشون چه رها و آزادن !

هیچ کس هم نمی تونه بهشون بگه نپرین اینجا نرید و...!

 

روحانی شروع می کنه به خوندن زیارتنامه و...بعد وداع ! وداع با بقیع ! با ائمه بقیع ! با حضرت زهرا و رسول الله (ص) ! با ام البنین و....

 

دیگه نمی تونم خدا ! دلم می خواد ضجه بزنم ! بازم امام زمان ....

روحانی همچنان می خونه و ادامه میده : خدایا این سفر رو سفر آخرمون قرار نده ...

یا امام زمان ! آقا پس بیاید دیگه ! بیاید تا ببینیم عدالت یعنی چی؟ اسلام یعنی چی ؟ شیعه یعنی چی ؟...

هر چی بیشتر گریه می کنم و ناله می زنم کمتر آروم میشم ! خدا انگار این بغضی نیست که به این راحتی ها شکسته بشه ! خداااااااااا!

نزدیک غروبه ! غروب دلگیر مدینه ...و وداع با بقیع !

خدایا نمیشه !..............................نمیشه ...

 

پشت دیوار بقیع ایستادم و توی حال و هوای خودمم که .....

یه دفعه یه خانمی میاد جلو می زنه بهم و میگه : قربون اشکات برم !!! من ایة الکرسی رو درست بلد نیستم برام می خونی ؟

وقتی میره میرم توی فکر .... شدم مثل این بچه کوچولوهایی که مادرشون رو گم کردن !!....خب آخه واقعا کوچولو ام !..... و واقعا مادرم رو گم کردم !.....

 

با صدای مامان به خودم میام : بریم ؟ همه دارن میرن الان اذان رو میگن !

میام پایین ( آخه تا حالا بالا بودم ....البته منظورم بالای پله است ...یعنی این بالا ....نه اون بالا ! هییییییی )

راهی مسجدالنبی میشیم صدای اذان توی همه مسجد می پیچه ( اذان اول ! )

صف ها کم کم بسته میشه و همه آماده میشن برای اذان دوم که بلافاصله بعدش نماز شروع میشه !

 

تصمیم می گیریم امشب توی صحن نماز بخونیم , دور می زنیم تا می رسیم به صحن مخصوص خانم ها که دورش رو دیوار کوتاهی کشیدن

تا میایم بایستیم توی صف اذان رو میگن و نماز شروع میشه ....اما بالاخره می رسیم !

آخرین شب ! زیر آسمان مدینه ! مسجدالنبی , نماز مغرب ....

 

چه صوت زیبایی داره امام جماعت ! خیلی زیبا می خونه !

اما خیلی بامزه است ...چون چند تا آیه از یه سوره رو توی رکعت اول می خونه ....مابقیش رو توی رکعت دوم !!!!

 

آخرین نماز مغرب مدینه هم تموم شد ...میایم توی صحن روبروی گنبد سبز کمی می شینیم .

 

 

نگاه آسمون می کنم ...فقط یه ستاره می بینم ! نکنه از این ستاره منو می بینی ؟!

 

برمی گردیم هتل ( یه نکته بامزه اینکه تو نسخه اصلی !!! تو این یکی دو روز آخر بودن در مدینه همه جا بجای هتل نوشتم خونه !!! ) ساک ها رو آماده می کنیم و تحویل می دیم ...

حالا ما موندیم و یه دست لباس و یه دست لباس سفید احرام !...

فردا صبح باید زود بیدار بشم برای آخرین زیارت !

 

 اگه الان هنوز اون طور که باید غم رفتن از مدینه رو حس نکردم به خاطر شوق رسیدن به مکه , رفتن به میقات و گفتن لبیکه !

 

                                                    خدایا برای اعمالم خیلی استرس دارم ...توکل به خودت !

                                                                                 شب خوش !

 

+نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت14:49توسط شوق پرواز |
دیار یار (11)

هوالرحمن
سلام

یکشنبه 23 / 2

 

صبح راهی حرم شدیم . آسمون ابری ابری بود ....زیبا اما دلگیر !

گنبد سبز از دور پیدا شد ! یا رسول الله یکی دو روز دیگه بیشتر اینجا نیستیما !

 

 

مثل همیشه از باب علی وارد میشیم ( البته 3-4 تا ورودیه اما کلا به نام باب علی ). خانم عربی که دم در نشسته داخل کیفم رو می بینه و...بعد نگاهم می کنه و نمی دونم به عربی بهم چی میگه و می خنده !!! نفهمیدم ازم خوشش اومده بود ؟ مسخره ام کرد ؟ فحشم داد ؟!!!!! اینه که میگم باید زبان عربی رو درست یاد بگیرما !! ( البته زبان محاوره ای منظورمه !)

 

خلاصه میایم داخل کفش ها رو داخل جاکفشی سمت راست میذاریم . روی سنگ های مرمر سفید و خاکستری و مشکی وسط حرکت می کنیم . طرف راستمون یکسری کلمن گذاشتن که دو طرفشون لیوان یک بار مصرف هست . روی بیشترشون نوشته آب سرد و روز برخی آب غیر سرد که اکثرا برای وضو استفاده می کنن

دو طرف فرش پهن شده . دور تا دور پایه ستون های مرمر سفید قرآن های یک شکل قرار داره و دور تا دور محوطه توسط یکسری دیوارهای چوبی به صورت نرده های مورب فشرده از قسمت آقایون جدا شده .....

 

فقط یه قسمت بازه ( البته فعلا یعنی حدود ساعت 6 و نیم تا 10 – 10 و نیم یا گاهی بیشتر )

بین هر دو ستون یک قسمت هلالی نزدیک سقف وجود داره که با نوراهای سفید و مشکی یا طوسی به صورت یکی در میان تزیین شده و از دور که نگاه می کنی انگار تمام سقف راه های سفید و مشکی داره !

 

میریم تا می رسیم به یه حیاط که سقف نداره و موقع بالا اومدن خورشید یه سری چتر بزرگ مثل گل شروع به باز شدن می کنن و سقف رو کامل می پوشونن !

اینجا باید توقف کنیم . دیگه چند متری حرمیم یعنی زیر گنبد سبز ....

از همین جا توی حیاط میشه گنبد سبز رو دید ...همین بالا !

دور تا دور حیاط روی دیوار دوایری وچود داره که اسم اصحاب پیامبر روشون نوشته شده ....اسم خیلی ها هست از ائمه گرفته تا اولی و دومی و....ولی جالبه که دقیقا اسم حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) زیر گنبده !

 

میریم نزدیک....زن عرب صدا می زنه : ایران اون طرف ...ایرانی صبور !

می شینیم تا نوبتمون میشه ...بالاخره اجازه ورود میدن ! همه هجوم میارن به سمت داخل ...

میریم مقابل ضریحی که فقط یه قسمت از بالای اون رو می بینیم ...سمت چپمونه !

یکی از خانم ها میگه سمت چپ اون عقب ( پشت سرمون ) باب جبرئیله و کنارش در خانه حضرت زهراست !

 

السلام علیکِ یا فاطمة الزهرا !

 

کنار ضریح یه سری ستون قرار داره که هر کدوم تفسیر و روایتی  و همین طور اسمی برای خودشون دارن ...اما ستون توبه ...همون ستونی که یکی از اصحاب خودش رو سه روز بهش بست تا توبه اش قبول بشه....الان روبرومه ! روش توی یه دایره سبز نوشته شده ستون توبه

کنارش روضه رضوانه که با تابلو مشخص شده , بعد محراب و منبر پیامبر و جایی که بلال برای اولین بار اذان گفت و.....

 

3 روایت برای اینکه مزار حضرت زهرا (س) کجاست وجود داره : یکی قبرستان بقیع

اما دو تای دیگه :

  1. توی خانه حضرت زهرا که امروز اثری ازش نمی بینیم جز محدوده اش !
  2. محدوده روضه رضوان

 

اما تا خود آقا نیان نمیشه فهمید کدوم روایت درسته و کجاست ؟

به هر حال یکی از این جاها ست ! و این مهمه که من الان نزدیکم ....شاید خیلی نزدیک

 

سلام بی بی جان ! یا فاطمه زهرا ! نمی دونم ما رو جز ء شیعیانتون , محبانتون می دونید یا نه ...اما امید ما به شفاعت شماست ! دست ما رو هم بگیرید ! کمکمون کنید اون طور باشیم که شما و خدا ازمون راضی باشید !

 

خیلی شوغه نمیشه اینجا نماز خوند . میریم سمت راست تا بالاخره یه گوشه دنج پیدا می کنیم

تکیه میدم به پرده ای که دور قسمت مخصوص خانم ها کشیده شده ....روبروم منبر رسول الله قرار داره و می تونم بالای اونو ببینم

 

اسامی همه دوستانی که التماس دعا گفتن رو از کیفم بیرون میارم . یکی یکی یادشون می کنم و بعد از طرف همه اونهایی که التماس دعا گفتن دعای توسل می خونم !

اما باز هر کاری می کنم بیش از هر چیز دلم می خواد اینجا امام زمان رو صدا بزنم ...زیارت آل یاسین و...

 

خدایا منو ببخش ! می خواستم یه بار قرآن رو اینجا ختم کنم ....اما تازه جزء هشتمم !!!

نمی دونم ....بیشتر دوست دارم زل بزنم و لحظه لحظه و گوشه گوشه اینجا رو تو ذهن و دلم ثبت کنم ...

 

کم کم از حرم بیرونمون می کنن ...میایم بیرون , میریم توی مسجد و منتظر اذان ظهر میشیم

چه نماز جماعت های باحالی !! اصلا معلوم نیست این صف ها چطور بهم متصلن !!

با شروع نماز هم ارکستر سمفونیک !! شروع میشه ! اونقدر صدای جیغ و گریه بچه ها بلنده که گاهی حواس آدم حسابی پرت میشه !! مخصوصا مواقعی که مثلا امام جماعت تشهد رو گفته و باید بلند بشه برای رکعت بعد ...اما نمی دونم چرا دلش نمیاد بلند بشه ! راستی چی می خونن این موقع ؟!

 

ضمنا اینقدر جالبه ....طرف میاد می گیره یکی دو ساعت توی مسجد می خوابه بعد تا صدای اذان رو می شنوه و....همون طوری بلند میشه میگه الله اکبر ...!!!!

 

اما جالبه ....وقتی فکر می کنی از همه جای دنیا ...از هر قوم و رنگ و نژاد ...شیعه و سنی کنار هم ایستادن و با هم نماز می خونن ....حس قشنگیه !

ادامه دارد....

+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت13:21توسط شوق پرواز |
دیار یار (10 )

هوالرحمن
سلام

 

شنبه 22 / 2

 

دیروز از یکی از خادمان هتل 4 تا CD خریدم " گلچین مداحی " قسمت هاییش رو توی لابی هتل پخش می کردن و خیلی زیبا بود:      مدینه شهر پیغمبر...

 

الان اینقدر دلم می خواست کامپیوترم اینجا بود هم CD ها رو می دیدم !!! هم MP3 Player رو شارژ می کردم هم ....دارم بدن درد می گیرما !!

Mp3 رو هم  همون آقا لطف کردن برام شارژش کردن !

 

امروز صبح حدود ساعت 8 بود رفتیم حرم ! چقدر  نسبت به روزهای قبل خلوت بود ...خیلی راحت تر  وارد حرم شدیم ...البته بازم با مکافات نماز خوندیم !!

سلامی دادیم و یه گوشه نشستیم و مشغول زیارت نامه و قرآن و...شدیم .

 

اما دلم خیلی گرفته ! انگار فقط می خوام بشینم زل بزنم به حباب های شیشه ای چراغ های آویزان از سقف که روش نوشته شده :

 

لا اله الا الله محمد رسول الله (ص)

 

یا به بالای منبر پیامبر یا به مهتابی هایی که روش نوشته شده :           الله اکبر

 

این بار صدای افتخاری توی گوشم می پیچه :

 

مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو     جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو

 

هلالی شد تنم زین غـــــم که با طـــــــغرای ابرویش      که باشد مــــه که بنماید ز طاق آســــمان ابــرو

 

گریه امانم نمیده ....

بغضم می شکنه ! امروز اومدم که ازش بخوام ! یه چیزایی میگم ...میام شکوه کنم ....دعا کنم ....

اما انگار زبونم پیش نمیره !...

 

خدایا ! هر طور تو می پسندی ! هر طور تو از من راضی هستی همون خوبه ! فقط تو راضی باش !

همه خواسته من همینه که تو راضی باشی باقی همه بهانه است !

ازت حاجتم رو می خوام ...حاجاتم رو می خوام ! اما هر طور تو می پسندی و صلاح می دونی

 

خدایا ! کمکم کن به جایی برسم که حقیقتا تلاشم رو بکنم اما همه امورم رو تفویض کنم به تو ! بهت واقعا توکل کنم و اعتماد داشته باشم که تو بهترین ها رو برام می خوای

خدایا ! هر چقدر فکر می کنم می بینم حوائجم شاید خیلی بزرگ نباشه پیش حوائج خیلی ها ! می دونم که می تونی !....فقط به این بستگی داره که بخوای یا نه !

اما اصل رضایت خودته ! فقط ازت می خوام کمکم کنی !

یا ستار ! کمکم کن راضی باشم به رضات ! کمک کن پیش تو همواره آبروم حفظ بشه !

ولی خدایا گرچه هزار هزار هزار ....بار باید به خاطر همه چیز شاکرت باشم ...اما گاهی امتحانات خیلی سخته ها ! خودت گفتی انسان ضعیفه ...خب منم یه انسانم !!...

 

ختم 16 هزار صلواتم هم امروز تموم شد ! و آخریش رو توی مسجدالنبی فرستادم ! توکل به خودت !

 

نماز جماعت برگزار شد و.....راهی هتل شدیم .

 

 

خدایا ! حس می کنم لحظه به لحظه داری باهامون حرف می زنی ...ما باید گوشمون رو باز کنیم تا بشنویم !

توی هتل شنیدم شوهر یکی از خانم ها  سرطان روده داره !!!...دکترها ازش قطع امید کردن !! و الان اومدن حج بلکه .....

خانم دیگه ای اومد سر میز ناهار ...اما چیزی نخورد و از هم اتاقیش خداحافظی کرد و رفت !!

فهمیدیم بنده خدا دو ساله زبانش ترک ترک شده !! چیزی شبیه آلرژی شدید که چیزی نمی تونه بخوره و هنوز علاجی براش نتونستن پیدا کنن ....

یکی از آشنا ها هم کلیه اش سنگ ساز بود و یه نصفه روز اذیت شد بنده خدا تا یه سنگ کوچک رو دفع بکنه ....

 

خدایا ! منو ببخش !

شکرت ! وقتی اینا رو نشونم میدی مگه میشه دیگه حرف بزنم ؟ اصلا ریش و قیچی دست خودت !

 

 

الان توی هتل نشستم ...تنها ! نزدیک مغربه ...باید کم کم راهی مسجدالنبی بشم!

پس فردا عازم مکه ایم ...شاید فقط یه روز و نیم دیگه توی مدینه باشم و مدینه رو ببینم !

یه جورایی انگار بهش عادت کردم ! انگار فکر می کنم هر روز می تونم برم و گنبد سبز رسول الله رو ببینم و سلام بدم ! ...اما ...

خدایا شکرت که منو دعوت کردی به این سرزمین مقدس

سعی می کنم تو این یکی دو روزه باقی مونده تصویر مسجدالنبی و لحظه لحظه بودن در مدینه و گنبد سبز و بقیع و...رو توی ذهن و دلم ثبت و ضبط کنم !

 

خداوندا ! بحق این ساعات قبل از غروب قسمت تمام آرزومندان دیدن مدینه و مکه بکن که بیان و ببینن و حس کنن ! که بین اون چیزی که برامون تعریف می کنن و می شنویم با اون چیزی که می بینیم و حس می کنیم یه دنیا فاصله است ! تا نبینی فایده ای نداره !

 

خدایا ! قسمت همه شون بکن ! قسمت همه اون هایی که التماس دعا گفتن و نگفتن تا بیان و غربت مدینه رو ببینن ! غربت علی (ع) , غربت حضرت زهرای مرضیه (س) , غربت ائمه بقیع , و حتی غربت خود رسول الله (ص) !

 

خدایا ! داره یه هفته از سفر می گذره تقریبا ...دیگه کم کم دارم میام پیش خودت ! میام به میقات !

 

خدایا ! نذار از این سفر فقط یه خاطره برام بمونه ! نه ! خاطره هام رو که دارم می نویسم ....باید بعد از سفر آدم بشم ! کمکم کن !...

 

شب بعد از شام مامان همراه چند تا از آشنا ها رفتن بیرون ...اما من چون پاهام خیلی درد می کرد نرفتم ...تا ان شالله توی مکه بدون مشکل بتونم اعمالم رو انجام بدم ...یعنی موندم کمی استراحت کنم !

 

تا برگردن دیگه دیروقت شده بود ...خلاصه نشد شب دوباره راهی حرم بشیم ...

 

                                                                                   ان شالله فردا

                                                                                                     داره تموم میشه ها !

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت13:16توسط شوق پرواز |
دیار یار (9)

هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره روز جمعه ۲۱ / ۲/ ۸۶ :

 

از جلوی باب جبرئیل هم دورمون می کنن ! نمیذارن بایستیم یه کم درد دل کنیم چه برسه به دعا و اشک و....!!!

روحانی کاروان می گفت هر سال سختگیری ها بیشتر میشه ! حتی امسال روبروی بقیع اجازه ایستادن و دعا خوندن رو نمیدن ....حتی برخی از روحانیون و...رو گرفتن و تعهد ازشون گرفتن و...!

می گفتن تقیه کنین ...نذارید بهشون تعهد بدیم ...این خوب نیست !

 

نمی دونم آقا یا مولا ! باید خودتون بیاید ...اگه شیعه قیافه اصلی خودش رو نشون بده دنیا متوجه میشه که گرچه علی (ع) سال ها سکوت کرد اما از ضعفش نبود ...که به وقتش شیر خدا بود ! اسدالله !

که کسی جرات مقابله باهاش رو نداشت !....

اگه شما غایبید معنیش این نیست که شیعه بدون امام و رهبر رها شده ...شیعه تنها نیست ...امید داره به اومدن بقیه خدا روی زمین !

 

 

برگشتیم هتل و الان دارم خاطراتم رو می نویسم . یه عروس و داماد توی کاروان داریم که قراره بعدازظهر براشون یه جشن کوچولو توی هتل برگزار کنن ....حالا اینکه قراره تو این جشن چه بکنیم الله اعلم ! فقط به قول همسفریمون باید بریم یکی یه دست لباس مجلسی بخریم فکر کنم !!!

خدا همه جوون ها رو خوشبخت کنه ( مثل مادربزرگ ها دعا کردم !!)  مخصوصا اونهایی که اسمشون دنبال منه !!!... و این عروس و داماد هم کاروان و همسفر ما هم خوشبخت و موفق باشن انشالله !

 

خب برم یه استراحتی بکنم که الان باید بریم برای نماز و ناهار و...

 

ساعت 3 و نیم و چهار بود که رفتیم برای جلسه که توی طبقه 5 هتل برگزار می شد

مقداری راجع به مناسک حج صحبت شد و...بعد جشن عروسی شروع شد !! البته انگار دو تا عروس خانوم و دو تا آقای داماد داشتیم !

حاج آقا می گفتن خانم ها بهتر می دونن تو این مراسم باید چه کرد و شادی کرد و....و ما مونده بودیم که یعنی چی ؟!!

خلاصه شکلات و نقل و آبمیوه و... پخش کردن و همه برای خوشبختی شون دعا کردیم و صلوات و دست و.....برای عروس و دامادهای گذشته و آینده هم ! دست زدن و آرزوی خوشبختی کردن و.....

 

 

بعد از جلسه قرار شد همه سوار اتوبوس شده راهی محله شیعیان و مسجد شیعیان بشیم 

ما و یه گروهی از همسفر ها سوار یه هایس شدیم ...راننده عرب یه نوحه ای گذاشته بود که جگرمون رو آتیش می زد! صداش کم بود بیشتر گوش دادیم...دیدیم بله داره برای حضرت علی (ع) می خونه ... وای خدا ! علی (ع) و مدینه ! ....

همزمان پیچیدیم سمت نخلستان ها و توی ماشین نوای علی علی مولا علی علی مولا علی ... پیچید !

 

یکی از آقایون مقداری باهاش به عربی صحبت کرد و بعد گفت : برای سلامتی آقای راننده بلند صلوات !

ازش خواستیم مقداری صداش رو بلند کنه ...که گفت می ترسه چون هم ماشینش رو توقیف می کنن هم ...!!!

 

خدا انگار تازه وارد مدینه شدم ! این کوچه پس کوچه های پر از غربت ! این نخلستان هایی که می گفتن به هیچ وجه هنوز نذاشتن دست کسی که محبت علی (ع) در دلش نیست بهشون نزدیک بشه !

(تعریف می کردن که برای گرده افشانی این نخل ها و باروری اونها حتما باید یه شیعه این کار رو انجام بده چون هر بار اهل تسنن این کار رو انجام دادن نگرفته ! ( می دونید که نخل ها فقط بواسطه انسان گرده افشانی شون صورت می گره ) ) این نوای محزون علی علی مولا ....این مظلومیت شیعه !

 

سر راه می رسیم به مکانی که میگن مزار مادر امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع) اینجاست ! همون امام رضای خودمون که بهشون میگن امام غریب ...اما خدایی همه غربت اینجاست !

دیگه از اون زرق و برق و تجملات و سنگ های مرمر سفید و...خبری نیست اینجا فقط کوچه های خاکی و یه دیوار سفید و یه در بسته است  اجازه نداریم بایستیم . راننده میگه به شرطی پیاده بشین که من زود برم ...بعد هم بیاید سر کوچه سوارتون کنم ...

میریم پایین همراه یه کاروان دیگه زیارت نامه می خونیم و سریع برمی گردیم سوار میشیم !

 

خدایا ! گرچه توی مسجدالنبی می شد عظمت رو دید ! می شد غربت رو هم دید ...اما ...

اونجا هر کار می کردم اون حسی که باید بهم دست نمی داد ! اینکه اینجا شهر پیامبره , شهر علی (ع) و فاطمه (س)است ...

جای پاشون خیلی کمرنگ شده بود ! برای دیدنشون باید دل خیلی صاف و چشم دل داشت

اما اینجا میشه جای پای حضرت علی (ع) رو دید ...وسط این نخلستان ها !

یا علی (ع) ! اینجا بوی غربتتون رو میده !... و شیعیانتون چقدر غریبن اینجا !

اینها شیعه ان یا ما ؟!

 

می رسیم به مسجد شیعیان ....یه مسجد بزرگ اما ساده و پر از نخل !

 

 

حس غربت تموم شد !!...اینجا انگار با هم آشناییم !

انگار اینجا رو از قبل می شناختیم ...میگن شیخ عمری موسس مسجد و بزرگ شیعیان که حدود 107 سال سن داره هم اینجاست ... میگن پیرمرد بسیار نورانی ایه که چند بار هم خواب مولا رو دیده و...... اما ما که نمی بینیمشون !

وارد مسجد میشیم ! همه اول میرن سمت قسمتی که مهرها قرار دارن ...انگار این مهر براشون کلی ارزش پیدا کرده ...چیزی که به زور و بدون هیچ منطقی چند روز ازشون دریغ شده بود !

صدای اذان بلند میشه ( یک اذان ! ) همه به صف میشن و نمازی بدون آمین , با بسم الله , بدون توقف های بیجا و...می خونیم !

یکی از خانم ها میره پشت میکروفون و احکام نماز مسافر در مکه و مدینه رو از زبان مراجع مختلف برای همه خانم ها بیان می کنه ...بله ! اینجا در محله شیعیان...

 

نماز تمام میشه و... برمی گردیم هتل ...اما انگار واقعا همه مون شارژ شدیم !

 

اما امروز قبل از این سفر کوتاه و زیبا یه سری اعمالی از بعضی همسفران ایرانی دیدم که فقط تاسف خوردم به حال خودمون و تو این فکر بودم که شیعه واقعا مسئولیت سنگینی داره ...مسئولیت شیعه بودن ! هم در قبال خودش , هم در قبال این دین , هم در قبال وجهه اون و معرفیش و هم در قبال اون شیعیانی مثل شیعیان مظلوم مدینه که مجبورن از هر نظر تقیه کنن !....

پس باید آگاه باشیم ! باید بدونیم در برابر هر عمل اشتباهمون مسئولیم !

باید یه شیعه واقعی باشیم !

 

می خوام به اونهایی که از مدینه و مکه برمی گردن و شروع می کنن یکسره تعریف کردن از اهل تسنن و نماز خوندنشون و...بد گفتن از خودمون و...بگم که :

 

نه عزیزان من ! ما همیشه عادت کردیم ظاهر قضایا رو ببینیم . هیچ کس خوب کامل یا بد کامل نیست ولی عمل خوب هم هر جا که باشی با زور و بدون معرفت فایده ای نداره ! ضمنا اینها نماز رو اگه با تمام آدابش هم بخونن چون اعتقاداتشون مشکل داره نمیشه بهشون نمره 20 داد ....ما سعی کنیم خودمون رو بعنوان یه شیعه درست کنیم ....حقیقتا یه شیعه واقعی باشیم ...بعد می بینیم چه اتفاقی خواهد افتاد !!

 

 

شب بعد از شام مجددا سری به بازار زدیم برای مابقی سوغاتی ها ...!!

                                                                                               تا فردا ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت23:6توسط شوق پرواز |
دیار یار (8)

هوالرحمن
سلام

  فرارسیدن سالروز شهادت  سوره کوثر ‌دخت پیمبر ترجمان شب قدر تجلی جمال خداوندی فخر زمین و آسمان بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) رو خدمت تمامی دوستان تسلیت عرض می کنم .

 

جمعه 21 / 2  / ۸۶ :

 

امروز جمعه است , جمعه ...مدینه !

یا مهدی آقا جان ! 

لیت شعری این استقرت بک النوی ؟

 

کاش می دونستم امروز کجایید ؟ نکنه مدینه باشید ...بین یکی از همین زائرهایی که دارن از اطراف من توی مسجدالنبی رد میشن و من نمی شناسمتون ؟!

غربت مدینه خودش کمه تازه غربت جمعه هم بهش اضافه بشه ! وای مولا امروز دلم خیلی گرفته !

 

صبح اتوبوس ها دم هتل ایستاده بودن تا اونهایی که دوست دارن توی مراسم دعای ندبه بعثه شرکت کنن رو برسونن ...اما ما نرفتیم

آخه امروز به خاطر نماز جمعه زودتر در حرم رو می بندن و باید زودتر از مسجد بیایم بیرون ...چون نمی خوایم توی نماز جمعه شرکت کنیم !!

می دونم هر رکعت نماز اینجا ثوابش معادل چند هزار رکعته , تازه اگه به جماعت هم باشه و...اما .........بگذریم !

چون دیروز هم نتونسته بودیم بریم حرم تصمیم گرفتیم زود بریم تا اگه برای نماز جمعه هم همه رو بیرون کردن حداقل یکی دو ساعت زیارت کرده باشیم ...

 

(داشتم توی حرم خاطراتم رو می نوشتم ...که بیرونمون کردن دیگه ! ساعت حدودا 9:30 !! )

 

خب داشتم می گفتم خلاصه ساعت حدودا 7 بود رسیدیم حرم . چه جمعیتی منتظر ایستاده بود تا بالاخره در رو باز کنن و اجازه ورود بدن !

بعضی صبرشون تموم می شد و برمی گشتن !...آفتاب کم کم بالا اومده بود ...چترها شروع به باز شدن کردن و سقف رو کاملا پوشوندن ! خیلی زیبا بود !...

اما فعلا دل ها و ذهن ها جای دیگه است .

منم وسط جمعیت ایستادم منتظر و به دعای ندبه فرهمند گوش میدم !

 

عجب فکر خوبی کردم ! ( خودم رو چشم نزنم !!)

خدایا شکرت این تکنولوژی هم چیز خوبیه ها ! اینجا به همه چیز گیر میدن به کتاب دعا و مفاتیح , دعا رو با صدای بلند یا دسته جمعی نخونید , بلند گریه نکنین و....( البته بستگی داره گاهی گیر میدن ...گاهی کمی آزادتره !)

قبل از سفر یه سری از دعاها و زیارت نامه و....که اکثرا با صدای فرهمند بود و همین طور چند تا ترانه و تصنیف رو ریختم روی MP3 Player و حالا همه جا زیر چادرم توی گوشمه و برام می خونه ( به قول مامان همیشه یه مداح اختصاصی دارم !! )

هیچ کس هم نمی تونه بهش گیر بده !

البته چرا امروز یه لحظه مامور دم در یعنی یکی از همون خواهرهای عرب سرتا چا سیاهپوش دیدش !!! مونده بود چیه ؟! ...گفت رادیوه ؟ منم گفتم آره ! برد نزدیک گوشش گفت صدا نداره !! منم سیم هدفون رو از زیر چادرم نشونش دادم ....چه دلهره ای داشتم ...خدا خدا کردم چیزی نگه !

الحمدلله پسش داد ! الهی شکر ....

 

بالاخره اجازه دادن وارد شیم و همه با سیل جمعیت وارد حرم شدیم ...اصلا خودم اختیاری نداشتم ...

اول سلامی به حضرت دادیم اما نمی شد ایستاد . به مکافات دو رکعت نماز خوندیم ...رفتیم جلو تا بالاخره یه گوشه دنج پیدا کردیم !

 

نشستم و بقیه دعای ندبه رو خوندم همین طور زل زده بودم به سقف و ستون ها و تابلوهایی که می شد ببینم ! آخه اینجا باید فقط همین ها رو ببینی ! باید راضی باشی به دیدن همین ها !

فقط یه تابلوی سبز رنگ ببینی که روش نوشته اینجا روضه رضوانه ! فقط بالای یه در رو ببینی که بگن باب جبرئیله ! فقط بالای یه ضریح رو ببینی ...!!

 

با یه عالم حاجت اومدم اینجا برای خودم خانواده ام دوستام و....با یه طومار اسم ! همه میان تو ذهنم ! اما انگار دلم می خواد فقط راجع به یه چیز حرف بزنم ! شکوه کنم ! بخوام !

 

این الحسن و این الحسین ؟ این ابناء الحسین ؟ این بقیة الله التی لا تخلوا من العترة الهادیه

؟...

 

یا رسول الله می بینین ؟ خیلی ها به ما تهمت می زنن به ما شیعه ها که مرده پرستیم !!

آره ! از این لحاظ که تا وقتی کسی رو داریم قدرش رو نمی دونیم و بعد از مرگش تازه می فهمیم کی رو از دست دادیم و ازش بت می سازیم و...درسته !

اما اگه ما بی تاب دیدن مزار قبرستان بقیعیم و...واسه اینه که اونها رو مرده نمی دونیم . می دونیم ما رو می بینن , زنده تر از مان ...فقط می خوایم بیایم بگیم ما هم هستیم , ما هم اومدیم , اومدیم پیمان ببندیم ! گرچه بعد از اومدن وظیفه مون سنگین تره !

ما امید داریم به آینده به آینده ای که مولامون میان ! و بعد از ایشون هم تمام خوبان روزگار از  ائمه و معصومین تا صالحین و...رجعت می کنن !

 

اما اینهایی که حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) رو و...حجت خدا روی زمین رو قبول ندارن چی ؟ نمی فهممشون !

 

دیروز روی سر در مزار شهدای احد تابلویی نصب شده بود که روی اون نوشته بود : سر مزار مردگان خودتون نیاید ! اون ها مردن ! اینکه براشون گریه کنید و بیاید سر قبرشون هیچ فایده ای نداره برید هر چی می خواید از خدا بخواید !!!

 

ولی ما نمی تونیم این رو قبول کنیم . ائمه اطهار فقط جسما از این دنیا رفتن به خاطر نامردمی ها و به سبب جهل و نادانی همین مردم ! اما معتقدیم که تنها چند صباحی برای اومدن به این دنیا به خاطر لطف خدا به ما و اتمام حجت , به هیبت ما در اومده بودن !

والا الان مسجدالنبی کاخ سلطنت پیامبر (ص) , فاطمه زهرا (س) و 4 فرزندشونه ! نه تنها مسجدالنبی , نه تنها مدینه , که همه عالم بواسطه این بزرگواران و به فرمان خدای رحمن آفریده شده !

 

آقاجان ! یا امام زمان ! کی میاید و مدینه رو از غربت در میارید ؟

میشه روز جمعه ای بیاد که صدای اذان تو تمام عالم بپیچه و بگن : اهل عالم ! امروز نماز جمعه به امامت امام زمان (عج ) برگزار میشه ؟

خدا کنه اون روز باشیم و سر از پا نشناسیم برای حضور !

 

آقا جان ! متی ترانا و نریک ؟ متی ...؟ کی و کجا وعده دیدار ما ؟

 

 

مقداری قرآن و زیارت نامه می خونم و....بیرونمون می کنن !

 

اومدیم توی صحن ....بین الحرمین ...و روبروی باب جبرئیل !

یا فاطمه زهرا بی بی جان ! رو به کدوم سمت بکنم و بهتون سلام بدیم ؟

رو به باب جبرئیل و گنبد سبز ؟ یا رو به بقیع ؟....نمی دونم ....یه لحظه روبرو رو نگاه می کنم و درد دل می کنم رو به قبة الخضرا ...و لحظه دیگه می ترسم از پشت سر غافل شده باشم برمی گردم رو به بقیع ....

 

یا فاطمه من عقده دل وا نکردم                   گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

چشم انتظارم مهدی بیاید ....

 

باز تو گوشم می پیچه :

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو .......( یاد وبلاگ یاس افتادم ...مهدی بیاید ! )

 

ادامه دارد ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت18:37توسط شوق پرواز |
دیار یار (7)

هوالرحمن
سلام

راستی یه نکته ای که یادم رفته بود قبلا اشاره کنم اینکه : این سفرنامه به صورت سمعی بصریه !!
یعنی اینکه موسیقی وبلاگ هم با نوشته ها در ارتباطه ...و هر چند قسمت یکبار تغییر می کنه و البته این موسیقی ها و مداحی ها و...دقیقا جزیی از خاطراتن ...پس اگه تمایل داشتید اسپیکرها رو هم از این به بعد روشن کنید !

ادامه خاطره روز پنجشنبه ۲۰ / ۲ / ۸۶ :

ساعت 2 بود که رسیدیم به مسجدالنبی ....دوباره گنبد سبز ...

 

السلام علیک یا رسول الله !

السلام علیک یا حبیب الله !

السلام علیک یا محمد بن عبدالله !

 

 

 

آقا جان سلام ! امروز روز تولدمه ها یه آغاز نو ! شما مهمونم کردین ...خیلی خیلی ممنون ! اما حتما می دونستین تولدم هم امروزه ...بهم حق نمیدین توقع هدیه داشته باشم ؟!

 

خودمون رو می رسونیم به حرم رسول الله ( طبق معمول بایستی ساعت 1 و نیم تا 3 برای خانم ها باز باشه )...اما ...:

حرم بسته خانم ...زیارت تعطیل !!!

امروز زودتر تعطیل کردن !!! دیگه هم باز نمی کنن !!!!

 

ای خدااااااا اینم ....نه حتما حکمتی بوده شکرت !.................اما آخه چه حکمتی ؟! این از بی عقلی بعضی هاست !! از کج فهمی یه عده ای از دین و...است !!!

آخه چرا زیارت برای خانم ها باید محدود به چند ساعت باشه؟ تازه اونم از پشت پرده ...!

 

رفتیم توی خود مسجد یه گوشه ای نشستیم و مشغول قرآن و...شدیم

خیلی دلم گرفته بود خیلی ! یه بغض سنگین توی گلوم بود که ...چی بگم ؟

خدایا ! مطمئنی ما خانم ها اون دنیا هم مثل این دنیا ......؟!!

گاهی وسوسه میشم که : نکنه اینکه میگن خانم ها به خدا نزدیک ترن , اون دنیا کارشون راحت تره و....برای دلخوشی ماهاست ؟!

گاهی وقتا با همه دفاعی که از حقوق زنان می کنم و اینکه زن و مرد نداریم انسان داریم ( البته در کل و در اصل ...و گرنه مسلمه که در برخی خصوصیات متفاوتن ) شک می کنم که نکنه حقیقتا زن رو بعنوان جنس دوم آفریدی ؟!!!

 

این زن های عرب رو می بینم ...آتش می گیرم ! آخه چرا باید زیر بار ظلم رفت ؟ چرا باید به ظلم ظالم عادت کرد و دم نزد ؟! این زندگیه ؟ عجب زندگی مسخره ای ! ( حداقل این زن هایی که ما می بینیم !!)

عروسک خیمه شب بازی یه مرد بودن ! که افتخار می کنه به اینکه فقط 4 تا زن دائم داره ...در مورد مابقیش الله اعلم ! اون وقت تو این گرما این زن باید سر تا پا سیاه بپوشه طوری که دو تا چشمش هم به زور پیدا باشه !! تازه توی ماشینی که شیشه هاش دودی اند از خونه بیاد بیرون و...!!

بگذریم ...کاش حداقل فقط همین بود !

 

یکی از همسفرها تعریف می کرد با اینکه حجاب بسیارکاملی داره یکی از اعراب بهش گفته بوده : چرا حجاب نداری ؟!! این حجاب نیست !! فاطمه زهرا هم حجاب داشت !!! منظورش همون روبند و...یعنی همون شک و شمایل زنان عرب بوده !

دلم می خواست اونجا بودم و می پرسیدم : جدا تو فاطمه زهرا رو از کجا می شناسی ؟!

 

خلاصه خدا دلم گرفته !....اگرم چیزی میگم که نباید بگم خودت نشنیده بگیر !

 

اما نمی دونم چرا دلم می خواد اینجا فقط امام زمان (عج ) رو صدا بزنم ! قرآن رو می بندم و می شینم زل می زنم به در و دیوار مسجد . همزمان گوشم رو سپردم به این نوا :

 

نمی دونم از کدوم ....

پر بغضه جمعه های ناگزیر و بی صدام     خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندونه برام

 

از مسجد میایم بیرون همچنان به همون حس غریب ...نه به همون عطر بارون گوش میدم و توی بین الحرمین قدم می زنم ...گاهی سمت راست به گنبد خضرا نگاه می کنم و گاهی سمت چپ به پنجره های قبرستان بقیع !

صدای اذان نماز عصر بلند میشه !

میگن بعد از نماز عصر درب بقیع باز میشه ! کم کم همه پشت درب بقیع تجمع می کنن چه ازدحامی ! اما مگه تو این گرما کسی در رو باز می کنه ؟

هنوز : پر بعضه جمعه های ناگزیر و...

 

برمی گردم سمت گنبد رسول الله :

 

 

 

آقاجان ! می بینید ؟ ما باید پیش کی شکایت ببریم ؟ دخترتون غریب بود بین این همه آدم غافل ! حالا ما هم به شوق دیدن مزار پسران و د ختر بزرگوارتون اینجا جمع شدیم ! اما چه غریبانه :

با صدای بلند گریه نکنید ! شکلات و نقل و...پخش نمی کنید ! و....

 

خانمی میگه :

خانم حقمونه همه اینا ! ما همه مون یه مشت بی فرهنگ با یه مشت اعتقادات خرافی هستیم ! اونقدر خاک و سنگ بردن و نخ و پارچه دخیل بستن و...که به این روز افتادیم !

 

میگم : خانم اون گریه نکردن چی ؟ اون محدودیت زیارت مزار خود پیامبر چی ؟ مگه همه همین طورن ؟ خب همه جا همه جور آدمی هست ! مگه شما خودت مسلمان شیعه ایرانی نیستی ؟ مگه ما توی مملکتمون امام هشتم امام رضا (ع) با اون همه زائر رو نداریم ؟ مگه اونجا به پنجره فولاد دخیل نمی بندن ؟ اتفاقی افتاد ؟ نتونستن کنترل کنن ؟ اونجا برخوردا این طوره ؟!

اونجا هر زن و مردی از هر کجای دنیا می تونه بره ضریح رو در آغوش بگیره .....

به نظرتون همه چیز همینه ؟ من این طور فکر نمی کنم !!!

ما فرهنگ نداریم !!...اینها دارن ؟! همه جا همه طور آدمی پیدا میشه درست !...اما این انصافه ؟!!!...

 

بالاخره درب بقیع باز میشه و چه جمعیتی هجوم میارن ! اهل تسنن برای دفن یکی از امواتشون به بقیع اومدن ! آقایون اجازه پیدا می کنن وارد بقیع بشن ....اما خانم ها همچنان پشت پنجره ها!! و چه جمعیتی !

فقط می تونم چند تا سنگ ببینم و دسته های بیقرار کبوتر ! همین !....اما اینکه هر مزار متعلق به کدوم بزرگواره ....نفهمیدم !!

این وسط یه سری رفتارهایی هم از بعضی می دیدم که شک می کردم اینا واقعا زائرن و قراره محرم بشن ؟!! ....

حواسم پرت شد و مامان و یکی دیگه از آشناها رو گم کردم ....دیدم دیگه فایده نداره ...متوجه نمیشم دیگه چی می خونم و چه می کنم ...حتما نگران میشن !

برگشتم پایین ولی پیداشون نکردم ...راهی هتل شدم ...هر دو داخل هتل بودن و نگران !

 

بعد از ظهر یه سری به بازار زدیم ....ای امان از سوغاتی و سوغاتی خریدن !!

شب توی هتل دعای کمیل برگزار می شد که از بس خسته بودم با وجود اینکه خیلی دوست داشتم شرکت کنم نتونستم !

الان هم خوابم تقریبا و دارم آخرین خاطرات رو می نویسم تا برم لالا کنم !!

                                                                                                 شب خوش

 

 ادامه دارد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت18:38توسط شوق پرواز |
دیار یار (6)


هوالرحمن
سلام

 

پنجشنبه 20 / 2 /86

 

امروز روز تولدمه ! اما این بار متفاوت از همیشه ! توی مدینه...محل تولد ائمه اطهار....

با اینکه اولین باریه که خیلی کسی نمی دونه تولدمه !! و ظاهرا تولد خلوتیه !

اما دلم به این خوشه که ان شاءالله اون هایی که باید بدونن می دونن !

من فقط منتظر هدیه اونهام ! گرچه شاید نباید توقعی داشته باشم ! اما خب اونقدر از کرم و لطفشون شنیدم , اینکه رحمت للعالمین اند و...که نمی تونم بهش دل خوش نکنم !

 

یا رسول الله ! آقاجان ! امسال خودتون دعوتم کردین مدینه اونم روز تولدم! خب حتما فکر همه چیز رو کردین دیگه ! دلم نمی خواد این بار به کم قناعت کنم ! خب میگن تو امور معنوی نباید قناعت کرد

 

یا رسول الله ! اول از همه ازتون می خوام کمکم کنید آماده شم برای زیارت خدا و خانه خدا ...اینکه بتونم اعمالم رو به بهترین نحو انجام بدم ..

بعد هم میشه شفاعتم رو بکنین ؟ تا خدا گوشه چشمی بهم بکنه تا حقیقتا امسال متولد بشم ؟ اونی که باید بشم !

یه جرعه آب ! معرفت...کمکم کنید آدم بشم !

 

ان شالله امروز میام مسجدالنبی , بقیع ...تا از شما , حضرت زهرا (س) و ائمه بقیع و...هدیه ام رو بگیرم ...و هدیه ام از خدا.....ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب !

 

صبح حدود ساعت 7 راهی اطراف مدینه شدیم برای زیارت دوره . 3 تا اتوبوس بودیم .

اول از همه به مسجد قبا پا گذاشتیم . مسجدی که پیامبر در آغاز ورود به مدینه ( هجرت به مدینه ) وارد این منطقه شده بودن تا حضرت علی (ع) همراه حضرت زهرا (س) و فاطمه بنت اسد و..بهشون ملحق بشن و در این مکان مسجدی بنا کرده بودند که بنا به روایت اولین مسجدی است که از ابتدا بر پایه تقوی بنا شده

 

 

روحانی می گفت در قسمتی که ایستاده بودیم برای شنیدن صحبت هاشون یعنی در کنار مسجد چاهی وجود داشته که آبش شور بوده و چون این مطلب رو به رسول خدا میگن ایشون انگشترشون رو یا به عبارتی آب دهانشون رو در چاه می اندازن و بلافاصله آب شیرین میشه !

دو رکعت نماز تحیت مسجد می خونیم ...

 

به مسجد ذوقبلتین می رسیم مسجدی که در اون وسط نماز ظهر قبله مسلمین از بیت المقدس به کعبه (مسجدالحرام ) تغییر کرد.

 

 

خدایا می بینی ؟ انگار دارم قدم به قدم پشت سر رسول الله حرکت می کنم و یکی یکی دنبال جای پای حضرت می گردم....اما حیف که خیلی ها سعی کردن به نوعی جای پای رسول خدا رو پاک کنن یا اونقدر با زر و زیور و...دنیاییش کنن که سخته فهمیدن اونچه باید بفهمم !

 

خدایا ! توکل به خودت ! خودت گفتی لا یکلف الله نفسا الا وسعها !

خدایا ! به دلم نگاه می کنی یا ...؟!

رشته همه امورم به دست خودت ! به هر طرف که صلاح می دونی بکش !

 

الان رسیدیم به مسجد فتح ! باید پیاده شم...فعلا ...

 

اینجا محل جنگ خندق یا جنگ احزاب در زمان پیامبره . همو ن جنگی که به پیشنهاد سلمان فارسی خندقی کندن و تونستن بر دشمنان پیروز بشن و...فکر کنم همه دیگه جریان این جنگ رو می دونید !

 

در بالای کوهی ( کوه های سلع ) مسجدی ساخته بودن برای پیامبر که چندین شبانه روز اینجا دعا می کردن و نهایتا دعاشون در همین مسجد مستجاب شد و مسلمین در جنگ پیروز شدن ...

 

چه خبر بود ! عجب جمعیتی ! همه به سمت بالای کوه راه افتادیم . دو طرف مسیر دست فروش ها بساط شیطانی خودشون !!! رو پهن کرده بودن تا حواسمون رو پرت دنیا کنن !!

همون اوائل پایین کوه مسجد کوچک و ساده ای قرار داشت که به نام مسجد سلمان نامیده می شد وارد شدیم ...نماز خوندیم و راهی بالای کوه ...مسجد فتح شدیم

 

 

چه محشری بود ! جمعیت کیپ تا کیپ از پله ها بالا می رفت و دیگه زن و مرد و... انگار هیچ چیزی جز خوندن دو رکعت نماز مستحبی تحیت مسجد مهم نیست !!!

اما دیگه نمی شد برگشت ! به چه مکافاتی سعی کردم از یه کنار بالاخره خودم رو از جمعیت جدا کنم و داخل مسجد بشم ! یه مسجد کوچک و ساده ! گر چه اینم دقیقا همون مسجد قدیمی نیست ( این طور می گفتن )

در راه برگشت بالاخره یکی از آقایون یادش افتاد وظیفه ای داره ! و این درستش نیست که بگیم چون مدینه است و زیارت مسجد پیامبر و...اشکالی نداره جمعیت همه با هم بدون رعایت خیلی مسائل وارد مسجد بشن و...خلاصه همراه یه آقای روحانی کمک کردن اوضاع بهتر بشه ...خدا رو شکر !

 

اما آخرین مکان زیارتی احد و زیارت شهدای احد بود

حدود ساعت 10 بود که رسیدیم به یه قسمت صحرا مانند با چند کوه ( که بیشتر شبیه تپه بودن ) و یه قسمت که با دیوارها و...دورتا دورش رو پوشانده بودن و هیچ چیزی پیدا نبود جز تابلویی که نشون می داد اینجا مزار شهدای احده

بساط دست فروش ها همچنان پهن بود ! اونم تو این آفتاب سوزان !!

 

 

همراه روحانی کاروان روی یکی از تپه ها ( کوه ها ) ایستادیم . ایشون شروع کرد با بلندگو راجع به جنگ احد و کوهی که قرار بود اصحاب ازش مراقبت کنن اما وسوسه جمع آوری غنائم جنگی باعث شد ازش غافل بشن و دشمنی که شکست خورده بود برگرده و حمله کنه و نزدیک به 72 تن از یاران پیامبر از جمله حمزه عموی ایشون رو به شهادت برسونه بود ....که چند نفر عرب اومدن نزدیک و داد می زدن : ساکت ! بلندگو رو خاموش کنید و...!!!

همه هاج و واج نگاهشون کردیم و بلندگو رو خاموش کردیم ! روحانی شروع کرد به ادامه دادن در مورد حمزه ....که همه اعتراض کردن که صدا درست نمیرسه و...مجبور شدن بلندگو رو روشن کنن و آهسته و با احتیاط صحبت کنن تا همه 100-150 نفر بشنون !...که نزدیک بود این بار بلندگو و...همه رو از دست بدیم !!!

 

 

خلاصه همه زیر آفتاب سوزان روبروی مزار شهدای احد و با صدای نصفه نیمه ای که از روحانی کاروان می شنیدیم !! زیارت نامه رو خوندیم و..

راهی اتوبوس شده برگشتیم .

 

از بس خسته و گرمازده شده بودیم نتونستیم راهی حرم بشیم . قرار شد استراحتی بکنیم بعد ...

 ادامه دارد ...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت13:36توسط شوق پرواز |
دیار یار (5)


هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره روز چهارشنبه ۱۹ / ۲ :

بعد از جلسه راهی بقیع شدیم ! البته چون ما خانم ها رو به بقیع راه نمیدن قرار شد با روحانی کاروان همگی بریم پشت قبرستان بقیع و زیارتنامه بخونیم

 

 

وای خدا همه غربت مدینه یه طرف غربت بقیع یه طرف !

تا آدم اینجا رو نبینه هر چقدر هم براش بگن و بنویسن و...فایده نداره ..حسش نمی کنه !

صدای روحانی توی گوشمه اما انگار فقط این رو می شنوم که اون چهار تا سنگی که اون دوره قبر چهار امام معصوم شیعیان : امام حسن مجتبی (ع) , امام زین العابدین (ع) , امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) , اون یکی قبر عباس عموی پیامبره ...اون قبر ام البنینه , اون یکی سنگ قبر حلیمه است و.....

 

 

خدایا !

قبرستان از این ساده تر و غریبانه تر ندیدم فقط سنگ و خاک ! هیچ تفاوتی بین قبرها نیست ! بین مزار امام و شیعه امام !

بی انصاف ها حتی نکردن به این عنوان که این افراد از خانواده و نزدیکان پیامبر بودن نه ضریح و بارگاه حداقل یه کم به این قبرستان می رسیدن , حداقل از دور مشخص بود اینجا مزار کدوم بزرگواره !

 

هیییییییییییییییییییییی!

اینجا حتی اگه خودت هم نخوای بی اختیار امام زمان (عج ) رو صدا می زنی , با همه وجود !

اینجا به خاطر اینکه حداقل مرهمی باشه بر داغ دلت از خدا فرج مولا رو می خوای , صدا می زنی :

 

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان !

 

آقاجان ! کی میای تا هر چه ظلمه پایان بگیره ؟! کی میاین تا حق رو از باطل مشخص کنین ؟ کی میاین تا بدون دلهره با خیال راحت بتونیم وارد بقیع بشیم و از ته دل با همه وجود ناله کنیم و زیارت کنیم مزار پدرانتون رو ؟

یا مهدی ! کی میاین تا قبر مادرتون رو نشونمون بدین تا همه با هم به سر مزارشون بریم و....وای که اون موقع اینهایی که امروز ظلم کردن به شیعه چه حالی دارن !

 

یا مهدی آقا جان ! بیا هر چه زودتر بیا !

که اینها فکر کردن ما صاحب نداریم ! نمی دونن ما هم به تبعیت از مولامون علی (ع) سکوت کردیم و امید داریم ! امید به آینده ای سبز !

چشم به راه اومدن سواری هستیم که روزی میاد و همه بت ها رو می شکنه ....

خدا کنه وقتی میاد ما رو از منتظران و عاشقان و پیروانش بدونه !

 

خلاصه که عجیب دلم می خواد فقط به زیارت آل یاسین گوش بدم امروز !

 

بعد راهی مسجدالاجابه یا مسجد مباهله میشیم ....مسجدی که پیامبر درش دعاشون مستجاب شده و همین طور مباهله در این مسجد رخ داده همون جریانی که پیامبر و اهل بیتشون درش برنده و پیروز میدان شدن ...

 

 

نماز مغرب و عشا رو اونجا خوندیم ( چون فقط موقع مغرب درب مسجد باز میشه برای اینکه اهل تسنن بتونن نمازشون رو بخونن !!...من موندم این چه اتحادیه !! که باید همه جا شیعه کوتاه بیاد ؟!!! بگذریم ...)

 

راستی قبل از بقیع یه سر به مسجد ابر زدیم که بسته بود . می گفتن انگار موقع عید فطر آفتاب و گرما بوده و برای خوندن نماز سایه ای وجود نداشته که ابری در آسمان پیدا میشه و سایه می اندازه و در سایه اون نماز رو می خونن ....بعد بجاش مسجدی بنا می کنن و...

 

مسجد حضرت علی (ع ) رو هم از دور دیدیم که روحانی کاروان می گفتن همیشه درش بسته است و به کسی اجازه ورود نمیدن !

انشالله یه روز دربش با دستان مبارک خود حضرت باز بشه !

 

بعد از نماز و...از مسجد الاجابه همگی یه سر رفتیم بازار و سوغاتی و... و بعد سری به مسجدالنبی زدیم و راهی هتل شدیم

 

چقدر مسجدالنبی موقع شب زیباست ! نفس بکش ریحانه ! اینجا روزگاری افرادی نفس کشیدن که فخر زمین و آسمان و فرش و عرش بودن !

 

 

موقع نماز عشا به مسجد رسیدیم ! چه جوری به ما نگاه می کردن ! نگاه عاقل اندر سفیه !

نمی دونم این نماز خوندن اول وقت و راهی مسجد شدن و بستن مغازه ها و....اهل تسنن از دید خدا چه اجری داره ؟

مسلمه که در کل اجر زیادی داره ....اما نمی دونم ...میشه این هم جزیی از همون دین شناسنامه ای باشه هر چند با قسمتی ناقصی و در قسمتی دیگه کاسه داغ تر از آش بودن !

(البته می دونید که بستن مغازه ها و شرکت در نماز جمعه و...هم به اجباره یعنی قانونه و عمل نکردن بهش عواقب داره ...!)

کاش ما شیعیان این خصلت های خوب رو به طور خودجوش داشتیم  در کنار اعتقاداتی که بسیار زیباتره !

اونوقت شاید کارمون درست تر بود !

به هر حال کلا نیاز به یه بازبینی و تحول داریم ! ماشیعیان کامل ترین اعتقادات و مبانی رو داریم ...اگه بهشون عمل می کردیم به تک تک شون ....دنیا حداقل برای خودمون گلستان می شد !

 

شب خسته رسیدیم هتل ...الان هم باید استراحت کنم ...چون فردا قراره صبح زود بریم زیارت دوره

 

راستی فردا تولدمه ! خدایا ! کمکم کن حقیقتا متولد بشم !

 

                                                               به امید فردایی زیبا و به یاد موندنی

                                                                                                           شب خوش

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت19:47توسط شوق پرواز |
دیار یار (4)

 
هوالرحمن
سلام

و اما :

چهارشنبه 19 /2 / 86

 

صبح بعد از خوندن نماز و صبحانه و..راهی مسجد شدیم و بالاخره تونستیم برای اولین بار وارد حرم بشیم ...آخه فقط چند ساعت صبح ها و یکی دو ساعت بعد از ظهر ها در حرم برای خانم ها باز میشه !

 

وارد شدیم و همه مون نشستیم منتظر تا بهمون اجازه بدن وارد بشیم ! ایرانی بشین ! ایرانی صبور !

ای خدا ! مگه اینا نمی فهمن وقتی بعد از یه عمر اومدی اینجا و بالاخره تونستی بیای توی حرم و فقط چند قدم دیگه با مزار پیامبر (ص) فاصله نداری دیگه نمیشه صبر کرد ! ( البته شاید به خاطر نظم بیشتره ! الله اعلم ! )

بالاخره اجازه دادن و دسته دسته وارد شدیم ...عجب شکوهی ! ستون های سفید با سر ستون های طلایی , سنگ های مرمر صیقلی و شفاف اونقدر که میشه مثل آینه بازتاب حرم رو توش دید و....

اما اینجا دیگه ستون ها و چترهایی که باز و بسته میشن و....مهم نیست ! اینجا همه دنبال ضریح پیامبر , منبر پیامبر , روضه رضوان , ستون توبه و...هستن اونم با چشم های گریان ...اما ...

 

ای خدا ! خیلی ظلمه !

قربونت برم امام رضا ...میشه اونجا بیایم ضریح رو بغل بگیریم , میشه اونجا اینقدر به ضریح نگاه کنی که عقده های دلت باز بشه !

اما...اینجا دور تا دور پرده کشیدن ...فقط بالای منبر و ضریح و تابلوی روضه رضوان رو می بینیم ...هر کسی در حال جستجوی ضریح و..است . همه چشمها به اطراف می گرده ...

یکی از خانم ها بلند میگه : یا رسول الله ! یا فاطمه زهرا ! بمیرم برای غریبی تون !

 

میگن به روایتی حضرت زهرا (س) هم مزار شریفشون اینجاست ...بین ضریح و منبر پیامبر توی محدوده روضه رضوان !

چند رکعت نماز می خونیم ...از طرف اون هایی که التماس دعا گفتن هم دو رکعت نماز می خونم ...اما با دلهره !...اینجا نمیشه حتی یه لحظه بایستی و به حال خودت مناجات کنی اشک بریزی !

نمیذارن خیلی توقف کنیم...میریم جلو و بالاخره جایی پیدا می کنیم و برای خوندن زیارتنامه و قرآن و..می تونیم بشینیم

میرم توی فکر ...اینجا مسجد النبیه ها !

روزی پیامبر می نشستن روی این منبر و برای اهل مدینه توی همین مسجد صحبت می کردن , آیات قرآن رو تلاوت می کردن ....

 

یا رسول الله ! ما الان توی عصر غیبتیم ...می دونیم اماممون هستن, از احوالمون آگاهن , ...اما غایبن ! شاید هم ما غایبیم ...

ولی هر چه هست از این نعمت محرومیم که امام زمانمون بر منبر جدشون تکیه بزنن و برامون از قرآن , از اسلام , از خدا بگن !

 

یا رسول الله ! خیلی غریب و تنهاییم ! حق و باطل اونقدر با هم مخلوط شده که تشخیص شون آسون نیست !

یا رسول الله ! به خدای رحمن بگید , از خودش بخواهید که : 

 

                                             دیگه بسه دیگه بسه انتظار

                                           آسمون خورشیدو بردار و بیار !

 

 

اما این منبر و این مسجد فقط خاطره رسول الله رو زنده نمی کنه ! نگاه می کنم و حضرت زهرا (س) رو می بینم که همانند پیامبر خطبه می خونن ...و مردم خواب زده مدینه ...وای !

یا زهرا ! امروز منم اینجام در مدینه توی مسجد پدرتون و پایین این منبر نشستم !

ای کاش یه بار دیگه خطبه تون رو می خوندید ...

نمی دونم اون موقع من جزء کدوم دسته بودم ...اما الان به جای همه اون هایی که اون روز نفهمیدن یا خودشون رو به نفهمی زدن حسرت می خورم ...آه می کشم...

 

اسامی اونهایی که التماس دعا گفته بودن و نگفته بودن و یادم می اومد رو نوشتم و از طرف همه سلام دادم خدمت حضرت رسول و حضرت زهرا (س)  


 

 

( ببخشید که خیلی واضح نیست !!....هر کاری کردم واضح تر از این نشد دیگه... به بزرگی خودتون ببخشید !)

کم کم زمان بودن در حرم تمام می شد ....ما هم اومدیم بیرون ...

سر راه سری هم به بازار زدیم....

به نماز جماعت ظهر نرسیدیم و مجبور شدیم بریم هتل !...اما چه حس بدی بود وقتی صدای اذان توی شهر پیچیده بود و همه راهی حرم بودن ...باید برعکس جریان حرکت می کردیم...

به هر حال خدایا تو که از دلم خبر داری !...اما...

 

 

توی هتل بعد از نماز و ناهار و استراحت ساعت 4 جلسه داشتیم .

اول زیارت عاشورا خوندیم و همه از مدینه به حضرت اباعبدالله (ع) سلام دادیم .

روحانی کاروان از غربت رسول الله (ص) و امیرالمومنین و فاطمه زهرا و حسنین در مدینه شروع کرد تا به غربت امام حسین (ع) و حضرت زینب در کربلا و شام رسید !

 

بعد هم مقداری راجع به مناسک حج صحبت کردن و درباره محرم شدن و...مسائلی رو تذکر دادن . آخر سر هم تمام جمع چندین بار ذکر تلبیه (لبیک ) رو با هم تکرار کردن !

 

ادامه دارد....

در پناه حق

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت14:50توسط شوق پرواز |
دیار یار (3)

هوالرحمن

سلام

 

اما ادامه خاطره روز سه شنبه ۱۸ /۲ :

 

اولین نماز جماعت رو امروز توی مسجد النبی خوندیم ! خدایا چقدر غربت اسلام و شیعه رو اینجا میشه بوضوح دید !
آخه دین تو اینه ؟!! نمیگم اون چیزی که ما بهش عمل می کنم هم صد در صد درسته ..همون اسلامه و....اما خدا....

درسته که نماز جماعت خیلی ثواب داره مخصوصا اگه توی مسجد النبی و مسجدالحرام باشه ...درسته باید اتحاد داشت و تقیه کرد و....اما....

روحانی کاروان می گفتن :

مهر و...با خودتون نبرید . روی همون فرش ها و سنگ و...سجده کنید ! موقع گفتن سمع الله لمن حمده زود به سجده نرید چون دعا می خونن و باید باهاشون هماهنگ باشیم و...قنوت نگید . رکعت آخر موقع گفتن الله اکبر انتهای نماز دست ها تون رو تا کنار گوش بالا نیارید چون این طور به ما شیعیان تهمت می زنن که بجای گفتن الله اکبر در این حالت میگیم : خان الامین !!!

یعنی نعوذ بالله جبرئیل خیانت کرد که وحی رو به پیامیر نازل کرد نه حضرت علی (ع) !!!!!!!

 

 

یا علی بمرم برای مظلومیتت آقا که اینجا موقع راه رفتن توی بین الحرمین میشه حسش کرد

اون موقعی که فاطمه زهرا (س) هم از دیار انسان های خواب زده به قرب الهی و همجواری پدر بزرگوارش کوچ کرد و فقط شما موندی و یه گنبد خضرا و یه قبر ناپیدا و رفت و آمدهای پنهانی و نجواها و اشک های نیمه شب !...

 

امروز یکی از خانم ها می گفت شنیده ساعت خاصی اجازه میدن که خانم ها به زیارت بقیع برن ! خدا کنه حقیقت داشته باشه !

آخ مادر جان بی بی یا فاطمه زهرا مظلومیت و غربت مخصوص شیعیان شماست ...اما این وسط خانم ها عجیب سهم بیشتری دارن !! شاید به خاطر اینکه شما هم که برترین زن عالمید همواره مظلوم ترین عالم بودید !

 

بی بی اینجا انگار هیچ کس خانم ها رو به حساب نمیاره ! نه حق زیارت داری نه...!

می دونم این اون چیزی نیست که اسلام گفته و شما از شیعیانتون خواستید ....

 

 

قبل از سفر اتفاقی یه قسمت از یه رمان به دستم رسید که با توجه به مسائلی که باهاشون روبرو شدم انگار می خواستن بهم این طور تفهیم کنن که :

از خدا مقام بندگی بخواه ! قلب سلیم بخواه ! اینکه در همه حال راضی به رضای او باشی و بس !

بگو خدا به داده ات شکر , به نداده ات هم شکر !

فقط بهم توانش رو بده که پذیرشش رو داشته باشم ! فقط بهم آرامشی بده که در همه حال تنها از اینکه بنده توام و تو مالک و صاحب و خالق و رب من احساس رضایت کنم و دریای دلم با یه سنگریزه طوفانی و مواج نشه !

 

روز اول هم داره می گذره ! انگار هنوز توی رویام . من یه روزه که مدینه ام ! مهمون خدا و بنده های خوبش ...دوستاش !

و باید از هر امتحانی سربلند بیرون بیام ! خدایا ! می دونم اگه یه قدم بیام جلو تو به سمتم هروله می کنی ! منم می خوام قدم اول رو بردارم ! و می دونم برای همین قدم اول هم خودت کمکم می کنی !

 

 

راستی داشتم توی مسجدالنبی قرآن می خوندم رسیدم به این آیه از سوره بقره ( فکر کنم آیه 60 باشه ) :

 

و اذِاستسقی موسی لقومه فقلنا اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عینا.....

 

امروز از قبل این آیه هی توی ذهنم می اومد ! یه لحظه رفتم تو فکر که چرا این آیه ؟!

بعد یه دفعه یاد حدیث پیامبر درباره حضرت علی (ع) افتادم که :

نسبت علی (ع ) به من مثل نسبت هارونه به موسی .....

 

و انگار یه دفعه اومد توی ذهنم که میشه موسی معادل پیامبر باشه و 12 چشمه معادل 12 امام که هر طایفه ای باید از یکی سیراب بشه و در زمین فساد نکنه....

نمی دونم چقدر درسته ! اما خیلی جالب بود !

تا حالا چند بار قرآن رو خوندیم ولی فقط به ظاهر اکتفا کردیم یا حتی از ظاهر هم راحت رد شدیم ؟!

من تا به حال این آیه رو فقط بعنوان یه داستان می خوندم !

عجیب بود ! اگه این تعبیر درست باشه باید ببینم من یا ما از کدوم طایفه ایم و باید از کدوم چشمه سیراب بشیم ؟

شاید همون چشمه دوازدهم ! همونی که قراره بیاد و همه مون رو سیراب کنه ....

 

اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه

 

خدایا ! هر چه زودتر او رو بفرست تا عطشمون رو فرو بنشونه ! بیدارمون کنه ! به عاشقی هامون جهت بده و به بال هامون توان پرواز !

 

آمین یا رب العالمین !

 

 

بعد از ظهر نه ! حدودا عصر بود که آماده شدیم که راهی حرم بشیم ....اما نمی دونم چی شد سر از بازار درآوردیم !!!

خدایا ! می دونم رسیدن به امور دنیایی هم لازمه و به بردن سوغات هم سفارش شده...اما یه عذاب وجدانی گرفتم !!

خلاصه امشب به حرم رهم ندادند ! شاید تقصیر خودم بود ! ...شایدم نه ! اینم قسمتی از سفره !...نمی دونم ...

 

اما توی راه چقدر خندیدیم از دست این عرب ها ! من و مامان و یکی از آشناها همراه با شوهر و بچه اش سوار ماشین بودیم . راننده عرب اشاره کرد به ما و از آقا پرسید که : هر 3 تاشون خانمهات هستن ؟!!!!

آقا هم زد زیر خنده و گفت نه فقط یکی شون ! اونم شروع کرد به تمسخر و... و گفت که خودش 3 تا زن داره که همه شون هم توی یه خونه 3 طبقه ان و 10 تا اولاد هم داره ....اما زن های ایرانی حسودن !!! وگرنه تا 4 عیال که مشکلی نداره !!! سنت پیامبره !!!!!!!!!

و من از اون موقع تو این فکرم که چقدر خوب بعضی سنت های پیامبر رو به یاد داریم و خودمون رو موظف به انجامشون می دونیم ! اما آیا در مورد همه سنن پیامبر همین طور عمل می کنیم ؟!!

بماند...

البته به یه نتیجه ای هم رسیدم ...اینکه باید حتما یه فکری هم برای زبان عربی بکنم !! مخصوصا وقتی امروز نحوه مکالمه همراهان گرامی رو با اعراب بیچاره می دیدم !

 

راستی خیلی بامزه بود ...عرب ها هم متوجه می شدن ما اصفهانی هستیم !!!

 

اما گذشته از همه اینها .......حیف شد امشب گنبد سبز رو ندیدم !...

انشالله فردا صبح ....توکل به خدا !

 

در پناه حق

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت13:36توسط شوق پرواز |
دیار یار (2)

هوالرحمن

سلام

اول از همه شهادت بانوی دو عالم , بی بی فاطمه زهرا (س) رو تسلیت عرض می کنم

و از همه التماس دعا دارم ...امید که معرفت پیدا کنیم ...

 

از لطف همه دوستان هم تشکر می کنم

به نظر می رسه شروع سفرنامه ام بد نبوده !!! خوشحالم... امیدوارم تا انتهاش بتونه دلتون رو ببره تا پیش خود حضرت دوست ....

فقط یه نکته ای رو عرض کنم , من این سفرنامه رو بجز یکی دو صفحه انتهایی لحظه به لحظه در حین سفر نوشتم ...توی هتل , توی هواپیما و اتوبوس , توی صف نماز جماعت و....

سعی کردم همه افکار و احساسات و حتی اشتباهات و...رو بنویسم و خلاصه خواستم تا جایی که میشه صادقانه باشه !

اما خب بعضی حرف ها و ....رو نمیشه نوشت ...واسه همین بعضی جاها نوشتم با اجازه خصوصیه !!!

آخر سر هم دفتر رو به خود خونه خدا متبرکش کردم !

امیدوارم شده باشه اون چیزی که می خواستم بشه !

 

و اما روز دوم :

 

 

 

سه شنبه 18 /2 / 86

 

ساعت 2:30 صبح :

 

خانم ها , آقایان برای فرود در فرودگاه مدینه آماده میشیم ...

 

همه اونهایی که بیدار بودن از پنجره ها سرک می کشیدن تا شاید بتونن مدینه رو , مسجدالنبی رو حتی برای یه لحظه از دور ببینن.....

یه نمایی از دور مشخص میشه و روحانی کاروان بلند میگه : هدیه به روح پیامبر صلوات

 

و همه با هم صلوات می فرستن ....خدایا رسیدیم !

 

ساعت 2:45

 

خانم ها , آقایان به مدینه خوش آمدید , هم اکنون در فرودگاه مدینه هستیم ...

 

خدا رو شکر که به سلامت رسیدیم

تا از مراحل مختلف رد بشیم و ساک ها رو تحویل بگیریم و...40 دقیقه ای گذشت

یه چیزی خیلی جالب بود ! اینکه بعضی زائران محترم اصفهانی با لهجه شیرینشون با عرب ها صحبت می کردن و وقتی مشاهده می کردن انگار متوجه نمیشن سعی می کردن یه مقدار صحبتشون رو به فارسی معیار نزدیک کنن !!! خلاصه خیلی بامزه بود !

 

الان توی اتوبوسیم  و در راه هتل ...انشالله برای یه استراحت و تجدید قوا و...مسجدالنبی !

از دور کم کم ساختمان سفید رنگ مسجد و مناره ها و گلدسته ها مشخص میشه اما اونقدر ساختمان ها و برج های عظیم ساخته شده که به زحمت میشه مسجد رو پیدا کرد !

با هر تغییر مسیری که اتوبوس میده همه سرها می چرخه تا بلکه بتونن یه لحظه گنبد سبز رو ببینن و...

خدای من !

این هم قبة الخضراء !

همه صلوات می فرستن ....

 

قبل از نماز صبح رسیدیم هتل نماز صبح رو خوندیم ...از بلندگو اعلام شد که بعد از نماز همه با هم برای عرض ادب و سلام راهی مسجدالنبی میشیم

نفهمیدیم چطور آماده شدیم ...

 

 

 

 

اکنون این منم و این مسجد تو یا رسول الله ! این منم و این شهر تو و فرزندانت !

 

 

 

 

انگار توی آسمونم , روی ابرا راه میرم !

روحانی کاروان بلند بلند سلام میده و ما همه به دنبالش :

السلام علیک یا رسول الله ...

 

   

 

اما قطرات اشک دیگه تاب موندن در فضای تنگ چشم رو ندارن ! هر کسی به حال خودش ناله می کنه , با پیامبرش درد دل می کنه !

به قبة الخضراء نزدیک و نزدیک میشیم ! وای خدا ! چه عظمتی!

 

 

روحانی میگه روبرو رو نگاه کنید ! اونجا بقیعه ! می خوایم به حضرت زهرا (س) و ائمه بقیع سلام بدیم !

و همه حرکت می کنیم به سمت بقیع !

 

 

وای اینجا روزی امیرالمومنین (ع) قدم می زدن ! ائمه قدم بر می داشتن ! بین الحرمین !

خدایا منو کجا آوردی ؟! شکرت !

کبوترای بقیع چه بیقرار پرواز می کنن ! خدا چقدر حسودیم شد ! ای کاش من هم پریدن رو یاد گرفته بودم !

اینجا غربت , مظلومیت بیداد می کنه !

 

یا رسول الله ! آقا جان گرچه مکانی بس باشکوه تر از این شایسته شماست ! اما اینهمه زرق و برق بیشتر اون حس غربت رو به یاد آدم میاره !

 

 

اجازه نمیدن من حتی از پله های بقیع بالا برم ! اجازه نمیدن حتی اسم اهل بیتتون رو بلند ببرم و از سوز دل گریه کنم !

وای ببین محله بنی هاشم رو به چه روزی درآوردن ! خدا چقدر غربت ! و چقدر عظمت !

 

 

باید برگردیم هتل ...استراحتی می کنیم و دوباره برای نماز ظهر عازم حرم میشیم

خدایا داری امتحانم می کنی ؟

خیلی دلم گرفته ! اما کمکم کن راضی باشم به رضای تو ! کمکم کن تا عبدت باشم در همه حال ! هر طور که تو می پسندی !

 

الان توی مسجدالنبی نشستم و دارم می نویسم ! توی صف نماز جماعت ...نماز ظهر ...تازه اذان رو گفتن

خدایا دارم این نماز رو توی مدینه توی مسجدالنبی می خونم ! دارم از مدینه باهات حرف می زنم !

توکل به خودت !

 

 

ساعت 16:25

 

همین الان بیدار شدم ! اعلام کردن همه برای جلسه توی سالن جمع بشن اما چون خسته بودم نرفتم . موندم توی اتاق ...تا انشالله برای نماز مغرب دوباره بریم مسجد

 

نمی دونم چرا اون حالی که باید داشته باشم رو ندارم! اون طور که باید و شاید !

می خوام فکر کنم اینجا محل زندگی پیامبر , حضرت علی (ع) , حضرت زهرا (س) , حسنین و...بوده , می خوام فقط به این چیزا فکر کنم ...

اما چهره این شهر اینقدر تغییر کرده که نمی دونم دیگه فرشته ها هم خانه فاطمه زهرا و محله بنی هاشم رو پیدا می کنن یا نه !!.....نمی دونم !

 

ادامه دارد ....

در پناه حق

+نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت22:31توسط شوق پرواز |
دیار یار ...

هوالرحمن

 

باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم ...

 

سلام خدمت همه دوستان خوبم

سفر آسمونی من مثل یه رویای شیرین گذشت ...و من هم اکنون اینجام روی زمین ...از آسمون برگشتم !

البته خدا کنه که هیچ گاه از آسمون برنگردیم !!

اما همیشه رسیدن لحظاتی که دوستشون داریم کلی طول می کشه ....و بعد به یه چشم بهم زدن مثل برق و باد می گذرن !

اونجا به یاد همه تون بودم ! از خدا خواستم قسمت همه تون بشه که برید و برای یه بار هم که شده توی اون فضا قرار بگیرید...که هیچ وقت دیدن و چشیدن...مثل شنیدن و خوندن نیست !

شاید هزار بار برام از حال و هوای مدینه و مکه گفته بودن , خونده بودم تصاویرش رو دیده بودم ...اما تا توی اون فضا قرار نگرفتم حقیقتا درکشون نکرده بودم !

و حالا هم نمی دونم چقدر درک کردم ...

خوش به حال اونهایی که تا رسیدن اونچه باید ببینن رو دیدن و روحشون دیگه تاب موندن توی فضای تنگ دنیا رو نداشت

این بار سوغاتی براتون یه سفرنامه نسبتا طولانی آوردم که انشالله از همین امروز شروع می کنم به نوشتنش

فکر کنم هر هفته یه قسمتش رو روی وبلاگم قرار بدم خوب باشه !

سعی کردم همه دیده هام , افکار و احساساتم , مسائل فرهنگی سیاسی اجتماعی مذهبی و...!!!!! درد دل هام و....رو بنویسم

امیدوارم حوصله کنید و تا آخر همراه باشید ...خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم

و اما اولین روز و اولین قسمت از سفرنامه

التماس دعا