بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
شرمنده! با اجازهتون اين پست هم فك كنم از اون پستهاي طولاني بشه...چون طبق معمول اين روزها كه حرف حسابي نداريم!، مربوط ميشه به روزمرگيها و درددلها و...وقتي هم كه سفره درد دل آدميزاد باز بشه كه ...!!
پيشاپيش عذرخواهي مينماييم! (درست بشو نيستم ديگه! :دي)
يك. چندين سال پيش (حدودا 8-9 سال) توي برههاي از زندگي خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم مجسمههايي (اغلب به شكل بچه آدميزاد!) از گِل ميساختم. بعد يه دفعه زنده ميشدن و حقيقتا بهشون علاقه پيدا ميكردم و...همهاش نگرانشون بودم و..........خلاصه يه بنده خدايي همون روزا تعبير جالبي براي اين خواب عجيب كرد. اينكه با خيالاتت در مورد چيزي يا كسي بت ميسازي بعد بهش جون ميدي و باهاش زندگي ميكني...ولي مراقب باش! چون شكستنيه!...اون موقع خيلي متوجه نشدم...
اما انگاري راست ميگفت...چون شكست!...
هر از گاهي نگران ميشم...هم براي خودم...هم براي خيلي از جوونها!...گاهي يه نفر، يه راه، يه گروه يه... برامون ميشن نماد ارزشها!...جوري كه همه ارزشها گره ميخوره به اونها....ميدونيد آخرش چي ميشه؟
اگه يه روزي يه جايي برات بشكنه...اون ارزشها هم ميشكنه و...اگه سفت نباشي و پشتوانهاي نداشته باشي و...ممكنه خودت هم بشكني!
به نظرتون چه جوري ميشه از تجربههاي گذشته كه بعضي حقيقتاً راحت بدست نيومدن استفاده كنيم و هي دوباره همونها رو تجربه نكنيم؟!! چه جوري ميشه علاوه بر تجربههاي خودمون ياد بگيريم از تجربههاي خوب ديگران هم استفاده كنيم؟!!
دو. ديروز بعد از 10-15 روز دوري، دوباره به دانشگاه سري زدم...گويا! اين استاد مشاور محترم بنده ( و استاد راهنماي اول دوست گرامي) دو سه روز بعد از دفاع ما سكته قلبي كرده اون هم از نوع شديد! خلاصه خيلي ناراحت شديم ( به قول يكي از دوستان شيطون شوخ طبع ديگه تا اين حد راضي نبودين...همون يه سر فقط ميرفت تا بيمارستان و برميگشت كافي بود!!...نه اينكه بره سي سي يو!!!!!) ولي جداً ناراحت شديم (گرچه با اين همه حرصي كه خودش خورد و به ما داد اينكه ما هم تشريف نبرديم بيمارستان جاي تعجب داره!)
حالا اين وسط برخورد مابقي اساتيد راهنما و...بنده رو كشته ديگه! استاد محترم برگشته مثلا به شوخي(!) ميگه: ديدين آخرش اينقدر اين بينوا رو حرص دادين كه سكته كرد و...؟!!!!
جداً اين همه دويدن و حرص خوردن و ...براي چيه؟! :-|
سه. اين روزا بدجوري گيج و ويجم! يه آينده مبهم روبرومه! و نميدونم چه بايد كرد و چي به صلاحه؟! توي ماه رمضون زده بود به سرم برم براي يه دوره دو ساله كارشناسي علوم قرآني (تفسير و زبان عربي و حفظ و زيباخواني و...) ثبت نام كنم و...كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك منصرفم كردن! گفتن اول ببين برنامهات براي زندگيت چيه بعد...اين جوري داري همه وقتت رو اختصاص ميدي به اين دوره و...!
ولي انگار فعلا از هر چي درس و استاد راهنما (!) و پايان نامه و پروژه و نگراني و حرص و جوش و...است خسته شدم! هر از گاهي هم يكي تو كلهام داد ميزنه: "كه چي؟ داري كجا ميري؟!" راستش همه همون ابر و باد و مه و خورشيد و فلك و...الان ازم انتظار دارن در درجه اول ادامه تحصيل بدم و بشم " خانم دكتر!" و در درجه دوم برم سر كار! (نيست هر دو رو هم آماده برام گذاشتن و گفتن تو رو خدا بفرمايين! تعارف نكنين كه ناراحت مي شيم و....!!! :دي) اما انگار الان اصلا حوصله و انگيزه وقت گذاشتن براي هيچ كدوم رو ندارم!! اصلا انگار تو شرايط فعلي اين درجهها(!) جزء انتظارات اصلي خودم از خودم نيست...(باباااااااااااااا!)
(بماند كه وسط اين درجات، انتظارات ديگهاي هم دارن ...!!)
انگاري دلم ميخواد يه دفعه بزنم همه چي رو كن فيكون كنم! اصلا برم تو يه فاز ديگه!
(اون دوره قرآنه هم يه جورايي واسه همين بود...انگاري چند وقته فك ميكنم بايد از خود قرآن شروع كنم...يه شروع درست و حسابي! ??-:)
نميدونم...نميدونم دارم چه ميكنم خلاصه...
اگه نسخهاي قرصي كپسولي آمپولي تجربهاي فلكي نظرات راهگشايي تركهاي ديواري ....چيزي سراغ داريد دريغ نفرماييد!
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
يك. ميدونيد نتيجه اينكه توبهتون رو بشكنيد چيه؟! ها؟! هيچي ديگه...شكنجهتون ميكنن!!...جوري كه روح و روانتون بهم بريزه! نه بابا نگران نشيد كسي ما رو نگرفته و ...! (البته اگه شكنجهاي مثه برخي مدلهاي شكنجه م.ع.الف و...مدنظر باشه كه بنده هر روز صبح تا شب دارم پشت اين سيستم خودمو شكنجه ميكنم ...بدجور!)
خلاصه اينكه ...ديروز بعد از مدتها، توبهاي كه از سينما رفتن كرده بودم رو شكستم! تا مثلا پس از روزگاراني همراه خانواده باشيم و دور هم فيلمي ببينيم و...به انتخاب اونها هم (علي الخصوص كوچيكترين عضو خانواده) بر اساس تبليغات (صد در صد مفيد!!) رسانه ملي راهي فيلم ز.ش (اسامي فيلمها رو ميشه كامل آورد؟ مسئلهاي نداره؟!) شديم تا مثلا خاطرمون كمي منبسط و گل لبخند بر لبانمون شكوفا بشه (!!)....
جاي دشمنتون خالي آي شكنجه شديم...روح و روانمون ريخت بهم!
آخه يكي نيس به من بگه...آدم! ميخواي توبه بشكني هم يه موقع به دردبخور بشكن!...
دوباره توبه كردم...صد بار اگر توبه شكستي بازآ...!!!
دو. حاج آقاي گرامي! آخه كي به شما گفته كه طلافروش و زرگر هم مثه دكتر(!) محرم آدمه؟!! (مگه دكتر محرم آدم نيس؟!!)...خب آخه حتما همين مدلي فك ميكني كه روم به ديوار! دست خلق الله را ميگيري و انگشتر و النگو دستشون ميكني!!...آخه پدر من! ...چيبگم؟!
سه. ميخواستم به مناسبت اين روزا بنويسم...اما...........نميدونم چي بايد نوشت!...
" قطره را ديدهايد؟ وقتي در سكوت توي آب ميافتد چه ميگويد؟ ناگهان از فرط خوشحالي فرياد ميكشد: "آب"! همين! و بعد راحت ميميرد و به آب متصل ميشود."
"حالا بايد به جاي سهراب ياد حرف سهراب بيافتم كه ميگفت هر چيزي ذكري ميگفت... گلولهي تانك حرف ميزد. ميگفت الله...اللــــــــــــاه... خمپاره ميگفت هوووو... تير دوشكا ميگفت حسين... حا را بعد ميشنيدي. وقتي "سِين" حسين با "يا حسين" همسنگرت قاتي ميشد... انگار سينه زني ميشد يكهو..."
" شايد هم اشتباه كرده باشم... دگر هيچ جا جاي ما نيست... ما بيوطن شدهايم خواهر..."
( از كتاب بيوتن رضا اميرخاني)
بسم الله الرحمن الرحيم
اول. سلام
دوم. عيدتون مبارك
سوم. كم كم جريان ماه رمضونها و تابستونهاي زندگي دارن مثل هم ميشن...قبل از اومدن هر كدوم كلي نقشه ميكشم و برنامه ميريزم و...آخرش...همه در حد همون طرح و نقشه باقي ميمونن!...صد حيف...
چهارم. خدا كنه ماه رمضون سال بعد رو ببينيم. بدون طرح و نقشههاي آن چناني!
فقط يه كم بهتر از امسال بدنبال برطرف كردن بعضي عيوب و نزديكتر شدن به خودش باشم...فكر كن چقدر حجاب روي حجاب بايد آورده باشي كه خدايي كه "اقرب من حبل الوريد" هست و "يحول بين المرء و قلبه" به نظرت دور شده باشه!!
پنجم. امروز ريا نشه مثلا بعد از نماز صبح نخوابيديم كه برسيم به نماز عيد فطر ميدون امام. نميدونم چرا دير شد!...جاي پارك هم نبود خلاصه يكي دو تا خيابون اون طرف تر پارك كرديم و بدو بدو خودمون رو از سمت خيابون سپه رسونديم به ميدون. نماز شروع شده بود و اوائلش بود. همين اواخر، سمت سپه هم صفوفي تشكيل شده بود و مردم خودشون رو به سرعت به جماعت ميرسوندن. ما هم سريع سجاده ها رو پهن كرديم و...الله اكبر!...قنوت...اللهم اهل الكبرياء و العظمه...
يهو نگاه كردم ديدم اي دل غافل! اينقدر بيخودي پشت سر اين نماز اوليهاي سبز حرف زديم و نچ نچ كرديم و ...خدا هم جوابمون رو داد...وسط نماز خندهام گرفته بود! صفوف درهم بود خلاصه ...دو صف خانمها ...دو صف آقايون...دو صف خانمها و...!!!
خلاصه امروز نمازي خونديم جالب انگيزناك...البته به قصد رجا! :دي (ميگم اين بندگان خدا هم حتما قضيه شون همين طوري بوده...منتها اونا ديگه اونقدر هول شدن كه همونجا كنار هم(!) و با كفش نماز خوندن ديگه...!)
ولي به قولي...بنده شناس ديگريست!
ششم. خدايا به دادهات شكر، به ندادهات هم شكر! ...ببخش!...
التماس دعا
سلام
طاعات و عباداتتون قبول
متاسفانه تا اين لحظه فرصت اين كار پيش نيومده بود. اما ان شاء الله امروز باز با كمك شما به اين مهم! ميپردازيم!
نكته اول اينكه همون طور كه انتظارش رو هم داشتم اشاره شده بود به طولاني بودن مطالب البته در اين زمينه چند نوع نظر وجود داشت:
1. یه نقد اینه که شما خیلی طولانی می نویسید...
2.طولانی نوشتن هم از نظر من عیب نیست وقتی مطلب کشش و جذابت داره که راجع بهش بنویسی چرا باید کوتاهش کنی؟!
3.مختصر نویسی جزو اصول وبلاگنویسیه یا بهتره بگیم که جزو اصول شده. چون عموما کسی تو اینترنت برای خوندن مطلب نمیاد ...پستهای طولانی "شوق پرواز" تعدادشون بیشتر از پستهای کوتاهشه. این پستها غیر از دوستان وبلاگ توسط سایرین خونده نمیشن.
ميخواستم بدونم حقيقتا طولاني بودن بعضي(!) پستها چقدر مشكل سازه؟ چند بار به شوق پرواز سر زديد و به جهت اينكه مطالب طولاني بودن حوصله نياورديد مطلب رو بخونيد؟ آيا فكر ميكنيد براي رفع اين مشكل شوق پرواز بايد از نوشتن توصيفات و مطالب حاشيهاي و اضافي صرف نظر كنه يا مطلب رو چند قسمت كنه يا يه كلاس خلاصه نويسي بره يا خودشو بكشه يا اصلا وبلاگ نويسي رو ول كنه بره دنبال زندگيش يا...؟! :دي (شما جدي جواب بديد ها! از اونايي كه شوخي شوخي بنويسن نمره كم ميشه!)
در همين رابطه در مورد برخي نظرات شوق پرواز در ساير وبلاگها يا پاسخ كامنتها در همين وبلاگ چه نظري داريد؟ طولاني بودن اونها هم اذيت كنندهاست؟ (مثلا مواقعي كه براي يه پست دو خطي يه نظر 10 خطي ميذاره؟!!)
دوم به نظرتون مطالب وبلاگ يكنواخت شده؟ يا اصلا از اولش هم يكنواخت بوده؟ نظرات و پيشنهادات خود را در همين صندوق نصب شده پايين مطلب بياندازيد! با تشكر!
سوم به نظرتون چه ميزان از مطالب و پستهاي وبلاگ، شخصي، مبهم، دو راهي و چند راهي (خودمم هنوز دقيقا متوجه نشدم يعني چي؟!) و...است؟
همه مطالب وبلاگ بايستي مخاطب عام داشته باشه و نبايد حتي گاهي اوقات هم از برخي پستها براي انتقال پيام يا مطلبي به افراد يا فرد خاصي استفاده كرد؟ (با عرض پوزش از ساير مخاطبين گرامي البته!)
اصلا به نظرتون تا چه حد بايد در نوشتن وبلاگ صريح بود و مستقيم حرف زد و چقدر در پرده و با ابهام و ايهام؟ چقدر مهمه كه مخاطب يا همه مخاطبين منظور ما رو متوجه بشن ...؟ و...
چهارم براي يه وبلاگ نويس كه بيشتر انگيزهاش از نوشتن وبلاگ بيان حرفها و ديدگاهها و دغدغهها و دلنوشتهها و...بوده بروز و ظهور شخصيت حقيقي در لابلاي نوشتهها چقدر اهميت داره؟ يعني آيا بهتره نويسنده لابلاي نوشتهها و سطور هر از گاهي خودش رو جا بذاره ( البته نه اينكه كلا بره چهارزانو بشينه وسط نوشته و براي مخاطبين محترم دست تكون بده و لبخند ژكوند بزنه!!) يا...وجود همون ابعاد پنهان و بروز ندادن شخصيت واقعي و ...ضروري و داراي اهميته؟ گرچه شوق پرواز هنوز متوجه نشده كه از ديد دوستان موقع نوشتن چقدر خودش رو جا ميذاره و چقدر پنهان ميمونه؟!!
پنجم در زمينه نقل مكان به سيستمهاي وبلاگ نويسي ديگه و...فعلا با همه دردسرها و...بدجوري با بلاگفا اُخت شدم و تا يه مشكل خيلي خيلي جدي پيش نياد با عرض پوزش از دوستان فكر كنم همين جا بمونم بهتر باشه! دوره زمونه خيلي بد شده! آدم از جاش نميتونه تكون بخوره! يهو ديدين اينجا رو داديم رفت...ديگه خونه مناسب تر كه هيچ همين هم گيرمون نيومد!!!:دي
ششم برخي دوستان نوشته بودن كه بد نيس هر از گاهي موضوعات متنوعي براي نوشتن انتخاب كنم مثل موضوعات اجتماعي- سياسي و...گرچه قبلا هر از گاهي اين كار رو كردم...ولي خب بعد از قرار دادن اين لينكهاي شِير شده گوگل ريدري كنار وبلاگ ديگه خيلي نيازي بهش حس نميكنم...مگر اينكه حس كنم حرفي روي دلم سنگيني كرده و بايد خودم بيان كنم يا بنويسم تا سبك بشم!!! راستي نظرتون راجع به وجود اين لينكدوني گودري اين گوشه وبلاگ چيه؟
شرمنده فكر كنم بهتر بود مينوشتم سوال ميكنيم! اول شما كمك كنيد جواب اين سوالات رو بديد تا من برم تجزيه تحليل كنم!!...تازه اميدوارم بعدش نتايج اين تجزيه تحليلها عملي بشه! :پي
هم اكنون منتظر ياري ... تان هستيم! (جاي خالي رو با هر رنگي دوست داشتيد ميتونيد پر كنيد!...يه كاري كردن آدم ديگه ميترسه رو وبلاگ اسم فلان رنگ و بهمان رنگ رو بياره!)
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
آخيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش! تموم شد!
تازه اگه گفتين با چه نمرهاي؟
بگم؟ بگم؟ :دي
بيســــــــــــت!
خداجون ممنونتم يه عالمه!
آقاجان! امام حسن(ع) ممنونم!
از دوستان گلي هم كه زحمت كشيده و تشريف آوردن بودن ممنونم (شرمنده كه اين دفاع ِ بسته و مخلفاتش طولاني شد مقاديري و نتونستم تشكر و خداحافظي كنم)
خدمت اونايي كه فكر كردن ماه رمضونه و اصفهاني بازي درمياريم و...هم عرض شود كه پذيرايي هم داشتيم!! از اين مدلي البته (:دی):

البته نهضت همچنان ادامه داره و تا تصحيح نهايي و صحافي پايان نامه و نوشتن مقالات نهايي و...آزاديمون صد در صد نيست!...ولي ميشه تا آخر ماه رمضون ديگه نفسي كشيد!
ديگه چيزي نمونده تا شب قدر...برم عقب موندگيهام رو جبران كنم!!...يعني ميشه؟!!
عیدتون مبارک
هوالرحمن الرحيم
سلام
آخيــــــــــــــــــش! بالاخره نوشتن اين پايان نامه نميدونم فلان فلان شده يا نشده(!) تموم شد! اگه يه مقدار ديگه ادامه پيدا كرده بود نميدونم چه عاقبتي در انتظار خودم و اطرافيان بود! آخه اساتيد محترم ...! جدا اين همه فشار و استرس و...اونم دقيقا هفته اول ماه مبارك رمضان واجب و ضروري بود؟!...ببخشيد ببخشيد حواسم نبود كه همهاش تقصير خودمونه و...!!!
هيچي ديگه بالاخره تنظيمات نهايي و رفرنس دهي و نوشتن فهرست مطالب و...تصحيح اوليه بعد از مطالعه اساتيد راهنما و...تموم شد و ديروز و امروز نسخههاي نهايي تقديم داوران داخل و خارج و...شد! (البته تقديم منشي و ...خدا ميدونه كي به دست خودشون برسه!) تا اساسي به حسابش و حسابمون برسن! يا به قول استاد راهنماي يكي از دوستان "زير و رو"ش بكنن!!!
حالا بايد برم سراغ آماده كردن پرزنتيشن و فيلمهايي كه بايد روز دفاع نمايش بديم و اطلاعيه و دعوتنامه و....مطالعه!!!...براي اينكه يه وقت اگه اساتيد و دواران گرامي هوس كردن از دروس دوره ليسانس تا حالا مرتبط و غيرمرتبط سوال كنن يه چيزايي بلد باشيم!! الان دارم به اسامي ژنها و مولكولها و مسيرهاي سيگنالينگ و...كه توي قسمتهاي مقدمه و بحث ازشون نام برديم فكر ميكنم و...!!! S-:
خلاصه اينكه ماه رمضان ما هنوز درست و حسابي شروع نشده انگار! بجز قسمت تشنگي و تشنگي و تشنگي و گرسنگي و كوفتگي و...چيزي ازش نفهميديم! تو اين چند روز خدا قبول كنه فقط هر از گاهي قاچاقي كتاب خدا رو باز كرده و دو سه خطي دعا خونديم...حتي روزاي ماه مبارك هم از دستمون در رفته ...ديگه چه برسه به دعاهاي روزانه و....!!!
خدا كنه فقط ديگه به متن پايان نامه و...كاري نداشته باشن...كه حوصله تصحيح و يك ماه فرصت بعد از دفاع و...رو ندارم! مي خوام فقط دفاع كنم و دعاي افتتاح بخونم !...
راستي اين وسط اي دي اس ال هم مدتيه نميدونم چرا به رحمت ايزدي پيوسته؟!! فك كنم پاي مخابرات وسط باشه! حيف كه فرصت كارآگاه بازي هم ندارم!!...الان هم دست به دامن اينترنت هوشمند شدم!...اي بسوزه پدر اعتياد!!! ولي انگار همون بي خيال سر زدن به نت بشم بهتره...داره روانيم ميكنه تا دو تا سايت باز كنه و..!!!
اين هم از گزارش روزهاي اخير...فقط جهت اعلام اينكه بنده در قيد حياتم!!
آها قرار بود اعلان عمومي هم بكنم! (نيست تا حالا همه رو خبر نكردم و...!!!) اين هم از اعلان عمومي ديگه: يكي دو هفته آينده زمان آزادي اسراي دربنده (شرمنده از اهالي علم كه اين طور مينويسم ها! شرمنده!!)...بند دانشكده علوم 2 ( البته اسراي ورودي 85 )!! ما هم به لطف و مرحمت اساتيد گرامي تقريبا جزء اولين آزادگان هستيم!...شنبه چهاردهم، ده صبح... نميدونم اين سالن فسقلي محمد رسول الله (ص) چقدر جا داره(!) ولي شما تشريف بيارين! فوقش ميايستين جاي من! ما كه بخيل نيستيم...مهمون نواز هم هستيم!! :دي گل هم نياريد! هم شرمنده ميشيم چون نميتونم ازتون پذيرايي كنيم!!...يعني صاف ميان ما رو ميگيرين به جرم ترويج روزه خواري دنيا و آخرتمون رو جلوي چشممون ميارن!! هم مسئولين دانشكده دعوامون ميكنن...ما هم قلبمون ضعيــــــــــــــــــــــف!
خب ديگه فك كنم همه نكات و سفارسات و...رو بيان كرده باشم...ديگه هر گلُي زدين به سر خودتون زدين (با عرض پوزش از برادران بزرگوار!) (البته به نظر خود من اومدن نداره ها! يه پايان نامه كه از بس ارائه دهندهاش غر زده و سر هر موضوعي بهش اشاره كرده حالمون رو بهم زده...اونم بدون پذيرايي درست و حسابي و وسط ماه رمضون و...خلاصه گفتم بگم كه بعدا نگيد نگفتي!!! :دي)
التماس دعا اساسي
پي نوشت1. وفات حضرت خديجه (س) رو تسليت عرض ميكنم
پي نوشت 2. يادم رفت دوباره تاكيد كنم كه روز دفاع مصادف شده با روز ولادت امام حسن مجتبي(ع)...نميدونم چه سري درش هست كه تازگي انگار يه جورايي توي راههاي مختلف زندگي به نام مبارك شما ميرسم آقا جان! ....اميدوارم تا اون موقع بتونم دوباره بنويسم اما...علي الحساب پيشاپيش اين ولادت بر همه مبارك
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
اول از همه يه تشكر اساسي ميكنم بابت نظرات كامل و جامع و دلسوزانه و از سر لطف همه دوستان در پست قبل. ان شالله سر فرصت تجزيه و تحليل و بحث و بررسي ميشن و به تك تكشون رسيدگي ميشه!...وبلاگ ما متعلق به شماست! :دي
دوم اينكه اين چند روز سرم به شدت شلوغه و وحشتناك استرس دارم و اعصابم بهم ريخته! هنوز دو فصل اساسي پايان نامه يعني نتايج و بحث و همچنين قسمت وحشتناك رفرنس دهي باقي مونده! و من دو سه روزي بيشتر وقت ندارم...خلاصه حسابي محتاج دعاتون هستم...دعا كنين اين چند روز باقي مونده به خير و خوشي طي بشه...من فعلا تا مدتي شكر بخورم اسم ادامه تحصيل و....رو بيارم!!!
سوم اينكه ماه رمضان هم وسط همه اين شلوغيها و گيج و ويجيها داره بدو بدو از راه ميرسه! ماه قرآن، ماه روزه، ماه صبر، ماه تقوا، ماه مراقبه، ماه برگشتن به آغوش پرمهر خودش، ماه تمرين براي باقي ماهها...ماهِ..............ايناهاش همين جاست پشت دره! الهي شكردوباره عمري بود و به هم رسيديم!...اما...حيف...امسال ديگه اصلا نفهميدم كي از راه رسيد! نتونستم برم دم در رو آب و جارو كنم و دم راهي بچينم و...چي بگم! چي بگم؟...

چهارم خدايا شكرت...ولي خيلي دلم گرفته اين روزا...از خيلي لحاظ! خودت كمك كن!
پنجم التماس دعا
لينك مرتبط از همين وبلاگ:
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
روز سوم (با مقادیری تاخیر!):
- نميدونم چرا از ديشب حال هردو تامون (اينجانب و دوست گرامي) خوش نيست؟! البته در مورد خودم كه يحتمل علت همون طبع سرده! و همچنين هواي خنك شبهاي تبريز!...ديشب با اينكه پنجره رو بستم و ملحفه و چادر نماز و هرچي دم دستم بود رو به خودم پيچيدم باز هم سردم بود...اما به نسبت دوستم حالم بهتره و بيشتر دلواپس اون هستم!
- به هرحال صبح كله سحر بيدار شديم و پوسترها رو برداشتيم و راه افتاديم سمت محل برگزاري همايش. تقريبا نفرات اولي بوديم كه پوستر رو در محل مخصوص نصب كرديم(پوستر دوستم رو) و منتظر ايستاديم براي پاسخ به سوالات احتمالي و...ولي خب هم جاي پوستر خيلي خوب نبود و هم تا نزديك ظهر خيلي شلوغ نشد و...غير از يكي دو مورد سوالي پرسيده نشد.
- چون همايش، همايش دامپزشكي بود و اغلب دامپزشكان محترم و محترمه شركت داشتن روي اغلب كارتها و گواهيهاي شركت در همايش و ارائه مقاله و... عنوان "دكتر..."ذكر شده بود. بنابراين ما هم دو سه روزي همين جوري الكي الكي شده بوديم خانم دكتر! البته از لحاظ مدرك تفاوت چنداني با خیلی از شرکت کنندگان نداشتيم اما خب خود عنوان...!!
- مهلت نصب پوستر اول ساعت 12 به پايان رسيد و براي ناهار راهي سالن غذاخوري شديم...البته هر دو بي اشتها (من يه مقدار كمتر بي اشتها!!
) و ناخوش ...بعد از ناهار و مقاديري استراحت در نمازخونه مجتمع، براي نصب پوسترم راهي راهرو پوسترها شدم. البته قبلش براي دوست گرامي استراحت مطلق تجويز كردم!
- خلاصه تصميم داشتم اين پوستر 90 در 110 رو يه جوري روي تابلو نصب كنم ولي انگار با چادر و بدون آستينچه و...اونم در شرايطي كه داخل راهرو فقط چندين برادر محترم ديده مي شدن امكان پذير نبود و داشتم خودكشي ميكردم!!!
بالاخره انگار يكي از اين برادران محترم كه به نظر ميرسد ايشون هم اشتباهي سر از اينجا درآورده باشن (!!) متوجه شدن! و كمك كردن پوستر رو نصب كنم.جاي پوستر من بهتر بود جمعيت بيشتري هم براي ديدن پوسترها اومده بودن...خلاصه مقاديري بيشتر از صبح توضيح دادم!
- چند دقيقهاي براي سر زدن به دوست عزيز تا نمازخونه رفتم و برگشتم كه ديدم اي دل غافل دكتر فلاني اومده و گواهي ارائه پوسترها رو داده و رفته!...به يكي از مسئولان برگزاري قضيه رو گفتم و بنده خدا چقدر دوندگي كرد تا همون موقع كارم راه بيافته! "خانم دكتر! بيايد دنبال من تا بريم پيش دكتر فلاني"..."خانم دكتر! متاسفانه دكتر فلاني رئيس پانل هستن تا دو سه ساعت ديگه بايد منتظرشون بمونيد"..."خانم دكتر! بيايد دكتر فلاني رو نشونتون بدم بشناسيدشون!"..." خانم دكتر!(
) اصلا بيايد با دكتر بهماني صحبت كردم كه كارتون رو راه بندازه دكتر فلاني طول ميكشه كارشون!" ...خلاصه بنده خدا آروم و قرار نداشت تا بالاخره همون موقع كار من راه افتاد و گواهي رو گرفتم! داشتم فكر ميكردم كاش همهمون همه جا و در همه شرايط و...همين طور بوديم!
- با نگار خانوم مامان محمدمهدی در تماس بوديم تا تو اين سفر ديداري هم با اين خانواده موفق وبلاگنويس داشته باشيم و گزارشمون كامل كامل باشه! (![]()
) نميخواستيم زحمتي ايجاد كنيم و وقت سفر هم محدود بود و برنامهها فشرده و...بالاخره قرار شد موقع نصب پوستر تشريف بيارن محل برگزاري همايش. پوسترهاي بعدازظهر رو حدودا يك ساعت زودتر برداشتن و كم كم همه براي اختتاميه همايش آماده ميشدن. خلاصه ما پوستر رو برداشتيم كه جناب تبریزی همراه با خانواده محترم يعني مامان محمدمهدي و يك عدد پليس كوچولوي خواب! به نام محمدمهدی رسيدن! ميشه گفت دقيقا براي مراسم اختتاميه! ;)
- بالاخره آقا پليس از خواب بيدار شد...اول چپ چپ و همراه با اخم نگاهمون ميكرد...ولي بعد تمهيداتي انديشيديم كه ظرف سه سوت با هم دوست بشيم!
- بعد از جلسه قرار شد كمي داخل شهر به گشت و گذار بپردازيم و از اونجايي كه ما در طي اين سه روز فرصت نكرده بوديم سري به بازار بزنيم تصميم گرفتيم كه راهي بازار و مراكز خريد بشيم...البته تقريبا خريدي انجام نشد...ولي فكر كنم دم در خيلي از مغازهها سه تا خط ترمز باقي موند!!! (
)
- قبل از بازار و...هم مقاديري در منزل مزاحمت ايجاد كرديم كه البته پيشاپيش بهمون توصيه شده بود كه لحظه ورود چشمها رو ببنديم و لحظه خروج دهان مبارك رو
...بنابراين از نوشتن اين قسمت معذوريم! (![]()
)...البته جدای از شوخی ما كه جز خوبي نديديم و بر زبانمون نمياد! ...نگار خانم معجوني گياهي برامون تجويز كردن و زحمت تهيهاش رو كشيدن كه فكر كنم تا حدودي به فريادمون رسيد!(;)) هچنين يك عدد كتاب روضه اطهار و چند عدد سي دي و محصولات فرهنگي در زمينه معرفي شهيد باكري و...هم دريافت نموديم و بسي مشعوف شديم!
یه کوچولو هم با محمدمهدی نقاشی کشیدیم...موضوعات نقاشی: نقاشی رنگی رنگی و لُپ!! ![]()
- جناب آقاي پليس هم بقيه مسير رو با لباس شخصي همراهيمون كرد! بماند كه كمي تا قسمتي هم فعاليتهاي سياسي انتخاباتي داشت و همچنان براي كانديداي خاصي شعارهاي انتخاباتي ميداد و...!! (![]()
![]()
)
خلاصه الحمدلله روز خوبي بود...پس از مقاديري گشت و گذار و...راهي خوابگاه شديم و... روز آخر همايش هم تمام شد.
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
و اما روز دوم همايش:
- صبح زود با سرويس راهي محل همايش شديم تا همراه با ساير شركت كنندگاني كه براي تور امروز ثبت نام كرده بودند عازم روستاي زيباي كندوان در اطراف تبريز بشيم. از بدِ روزگار! دقيقا سوار اتوبوسي شديم كه جمعي از خواهران و برادران متمدن و امروزي و روشنفكر پايتخت نشين و ...سوار شده بودن و خلاصه چشمتون روز بد نبينه!...چقدر حرص خورديم...از نوع پوشش و لحن صحبت كردن و نوع ارتباطات و ...گرفته تا صداي قهقههاي مستانه خواهران گرامي و حرفهاي نامربوط برادران محترم و رفتار و كردار خواهران گرامي كه بايد با ذره بين دنبال رد پايي از حيا درش ميگشتيم و...بماند كه هر از گاهي هم متلكي روانه چادر ما ميشد و اينكه انگار وجود اين تكه پارچه مشكي دست و پاشون رو بسته و نميتونن خوش باشن و "دفعه ديگه بايد جايي باشن كه ما نباشيم...حتي اگه خودمون دوست داشته باشيم!! و....!"
و من فقط داشتم در طول سفر به نوع زندگيشون فكر ميكردم و سعي مي كردم بفهممشون!...وسط حرفهاشون همه چيز هم شنيده ميشد بي ربط و با ربط! از دعوا سر گذاشتن فلان سي دي و بزن و بكوب و داشتن يا نداشتن جنبه و تا شوخيهاي مضحك و چندش آور...تا شعار عليه محمود و به نفع ميرحسين!! و...
اين وسط فقط يه چيزي برام روشن شد...اينكه متاسفانه بعضي از اين قشر روشنفكر امروزي بالانشين جامعه كه اغلب هم به شدت درگير پيشوند و پسوند اسمشون هستن كه صداشون بزنن دكتر و مهندس يا نه...هدفشون از همه اين مسائل...تحصيل علم و حضور در اجتماع و سياست و...انگار فقط يه چيزه و بس...چي؟....مگه من بايد همه چي رو بگم؟!!!
- بالاخره رسيديم! يه روستاي خيلي خيلي خوشگل با آب و هواي عالي و خانه هايي كه داخل صخره و سنگ تراشيده شده...با لواشكهاي متري! و آلبالو خشكه و عسل و آب معدني و... خيلي خوب بود. روحمون تازه شد.

- همراه با دوست عزيز داشتيم از محل خانههاي صخرهاي پايين مياومديم و دست همديگه رو گرفته بوديم تا احيانا ليز نخوريم و سقوط آزاد نكنيم(!) كه يه مرتبه متوجه شدم دو تا برادر -با ظاهري كه به نظر ميرسيد از شبكه قرآني جايي تشريف آورده باشن! :پي- همراه با يك عدد دوربين و يك عدد ميكروفون به سمت ما ميان. به من كه رسيدن ايستادن و نفر جلويي بدون سلام و عليك و مقدمه و معرفياي ميكروفون رو به سمتم گرفت و گفت: خودتون رو معرفي كنيد و بفرماييد از كدوم شهر اومدين! يه لحظه گيج شدم! در عرض چند ثانيه احتمالات مختلف از ذهنم عبور كرد و اينكه ممكنه از طرف صدا و سيمايي جايي براي خود كندوان اومده باشن...يا براي همايش و...خلاصه معرفي كردم و گفتم از اصفهان...كه سوال بعدي مثه پتك خورد تو سرم!! "مسابقات رو در چه سطحي ديدين؟!" هاج و واج نگاهشون كردم و بالاخره گفتم شرمنده شما راجع به چي سوال ميكنين؟ مسابقه؟ من براي همايش اومدم و...! قيافه اونها هم ديدني بود!...چقدر خنديديم بعدش...
- ناهار داخل سفره خانه سنتي مجتمع تفريحي رفاهي پتروشيمي تبريز صرف شد. بعد از ناهار براي مقاديري استراحت راهي خوابگاه شديم.
- حدود ساعت 5 مجددا به محل همايش برگشتيم. ساعت 6 برنامه علمي همايش تمام شد و همگي به سمت سرويسها حركت كرديم تا بازديدي داشته باشيم از مناطق ديدني تبريز.: مقبرة الشعرا، موزه آذربايجان و موزه قاجار...كه از اين بين تنها موزه قاجار براي من تازگي داشت و چقدر هم زيبا بود! علي الخصوص خود محل موزه...خانه اميرنظام! گفتم خدا من هيچي هيچي نميخوام فقط اگه خواستي احيانا بدي يكي از اين خونه خوشگلها بده! :دي

- از هولمون براي اينكه دوباره با اكيپ مذكور توي يه سرويس نباشيم...پريديم داخل اولين اتوبوسي كه آماده حركت و ظرفيتش نسبتا تكميل بود!....چشمتون روز بد نبينه! تا رفتيم بالا...ديديم همه از عناصر ذكورند و سرتاسر آقايون نشستن!...به روي خودمون نياورديم و دو تا صندلي خالي پيدا كرديم و... عجب دقايقي گذشت تا رسيديم!...گرچه اوضاع خيلي خيلي بهتر از وضعيتي بود كه صبح تحمل كرده بوديم!!...
- شام هم مهمون مجتمع سلوي بوديم و...روز دوم هم تمام شد.
ادامه دارد...
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
آخيـــــــــــش! انگار يك قرنه كه از اينجا دور بودم! هم از اينجا...هم از اينجا! يعني هم از دنياي وبلاگ و اين جور چيزا...هم به قول دوست همسفر: " اي داد از وطن!" :دي
امروز صبح رسيديم. الحمدلله سفر خوبي بود و تجربهاي جديد و دوست داشتني...
دوباره به سرم زده سفرنامه بنويسم!
تا لحظاتي ديگر شاهد اولين قسمت از سفرنامه شوق پرواز و دوستان به روضه اطهار خواهيد بود!:
- قرار بود ساعت 6 عصر دوشنبه 5 مرداد ، همراه با يكي از دوستان ( هم رشتهاي، هم دانشكدهاي، هم ورودي، هم پاياننامهاي(!) و...) عازم تبريز بشيم...ولي...از اونجايي كه خيلي كلاسمون بالاست و اتوبوس و طياره برامون خيلي توفير نداره!، اتوبوس گرامي نقص فني پيدا كرده و يك ساعت و نيم تاخير داشت! و ما داشتيم به اين موضوع فكر ميكرديم كه خدا رو شكر كه حداقل اتوبوسش توپولف نيست!!
- براي نماز مغرب و عشا- البته بهتره بگم براي رفع ساير حوائج+نماز- طبق معمول راننده محترم يكي از بدترين مكانها رو انتخاب كرد. البته خوبيش(!) اين بود كه جمعيت زيادي داخل نمازخونه نبود!...
- شب عذاب آوري رو پشت سر گذاشتيم...به هيچ وجه درست و حسابي خوابمون نميبرد! تمام بدنم درد گرفته بود!...خلاصه از اول اذان صبح (كه نميدونم به وقت شمال غربي كشور دقيقا چه زمانيه!) بيدار بوديم...ولي گويا راننده محترم اين بار اصلا قصد ايستادن نداشت! و صدا هم از كسي درنمياومد!...بالاخره وقتي ديديم هوا در حال روشن شدنه و در مسير جاده هم خبري از سقف و مأمن و مأوايي نيست معترض شديم كه پس قصد نداريد براي نماز بايستيد؟! كه جواب شنيديم: "ميايستيم!" (با لحن مردونه! با صداي كلفت بخونيد!!)...خلاصه دقيقه نود كنار پليس راه ايستاديم براي همه چيز+نماز!...نماز خونه هم خاك خدا! زير آسمون آبي...به نظر ميرسيد از همسفرهاي اتوبوسي ما خيلي كسي عادت به اين طور نماز خوندن نداره(!) ...كار خدا بود كه شيشه آبي توي كيف بود و تكه مقوايي روي زمين! ...(اي امان از ريا!)
- بالاخره بعد از 13 ساعت رسيديم و تصميم گرفتيم مستقيم بريم خوابگاه! خوابگاه دانشگاه آزاد كه مزين به نام برادر ج هم بود! و گويا از زمان افتتاحش يك سالي ميگذشت. خيالمون كه از بابت اسكان راحت شد و كمي استراحت كرديم راهي محل برگزاري همايش شديم، مجتمع تفريحي رفاهي پتروشيمي تبريز. چه خبر بود! جمعيتي همه كت و شلوار و كراوات پوش و ژل زده!! و جمعيتي هفت قلم آرايش كرده و...!!! يه لحظه احساس كرديم بايد برگرديم و كراوات بزنيم و هفت قلم...!! :دي

- همه چيز خيلي مرتب و منظم بود مثل قبل. در بدو امر كيفي حاوي كتب و مجلات و سي دي همايش و...همچنين تنديس همايش به شكل سر اسب به وزن ؟ تن(!) دريافت كرديم كه دو دست بينوا از حمل كردنشون قاصر بودن!!
- لحظات آخر برنامه افتتاحيه وارد سالن شديم. بزن و بكوبي بود اساسي! گروه نوازنده ها و برادري كه به زبان آذري نميدونم چي ميخوند! (متاسفانه به فراخوان توجه نكرده و دوره آموزش زبان نگذرونده بوديم، زير نويس هم نميكردن كه حداقل چيزي متوجه بشيم!!) و خلاصه كف و دست و...تنها چيزي كه متوجه شديم اين قسمت بود: "...گَل گَل گَل...گَل گَل گَل..." :دي تا آخر سفر با دوست گرامي هر جا ميخواستيم تركي صحبت كنيم از اين قسمت استفاده ميكرديم!!! :))
- ناهار داخل سالن غذاخوري مجتمع بوديم. مقايسه ظروف غذاي خانمها و آقايون خيلي خيلي جالب بود!! :پي
- بعد از ناهار برگشتيم خوابگاه و پس از مقاديري استراحت ساعت 5 مجددا عازم مجتمع شديم. ساعت 6 برنامههاي روز اول همايش تمام شد و همه سوار سرويسهاي مخصوص شده راهي ائل گلي (شاه گلي) شديم. هوا عالي بود! انگار جدي جدي از جهنم (البته فقط از نظر آب و هوايي!!) فرار كرده و به بهشت پناه برده بوديم! شام هم داخل ساختمان مركزي ائل گلي صرف شد: جوجه كباب و زبان و كوفته تبريزي!... جاي همه دوستان خالي خلاصه! باز هم نحوه غارت شدن ظروف توسط برادران گرامي جالب بود!! :دي

ادامه دارد...

آفريدند تو را تا كه مسيحا باشي / همه چون خادم دربار و تو آقا باشي
آفريدند تو را از طبق گريهي نور / تا كه جانسوزترين واژهي دنيا باشي
آفريدند تو را تا كه فقط ناز كني / همه مجنون تو باشند و تو ليلا باشي
كم بيارند به پيش كرمت اهل كرم / ديگران قطره ناچيز و تو دريا باشي
تو قتيل العبراتي نه كه بر گريهي ما / كشتهي چشم تر زينب كبري باشي
بر سر نيزه نشستي و تلألؤ كردي / مثل خورشيدي و زيباست كه بالا باشي
خيزران خوردهترين قاري قرآن خدا / طشت زر ديدهترين حضرت يحيي باشي
(علي اكبر لطيفيان)
دوم. اعياد شعبانيه رو تبريك عرض ميكنم. راستش ايام ولادت عاشورائيان بويژه حضرت سيدالشهدا(ع) يه حال و هواي عجيبي داره. نميشه فهميد چه حسي داري...يه جور شادي و حزن مخلوط!!
ان شالله كرم كنند و نگاهي كنند تا حداقل كمي براي آمدن حضرت بقية الله (عج) آماده بشيم...
چهارم. براي همون همايش فوق الذكر بايد دو عدد پوستر ناقابل براي خودم و دوست گرامي تهيه ميكردم كه 2-3 روزه اساسي ديوانهام كرده!!...مخصوصا اين مرحله آخر كه بايد براي چاپ آماده بشه و هر كاري ميكنم به هم ميريزه، به پي دي اف تبديل نميشه و...صد تا فايل از اينترنت دانلود كردم و...ولي دريغ! خلاصه دارم به مرز جنون ميرسم! فكر كنم خيلي سنگين شده...ولي ديگه حتي نميتونم فكرش رو بكنم كه تغييرش بدم...اي خدا! راهي به ذهن شما نميرسه؟! كسي برنامه moyea ppt to pdf converter رو نداره؟!
پنجم. اين ايام ما رو از دعاي خيرتون فراموش نفرماييد!
پي نوشت. الحمدلله بالاخره كمي تا قسمتي مشكل پوسترها حل شد و تونستم به پي دي اف تبديلششون كنم. از من ميشنويد اگه چنين مشكلي براتون پيش اومد به جاي دانلود و نصب انواع و اقسام مبدلها و گرفتن نرم افزار فلان و بهمان و...مثل آدمهاي عاقل از همون اول وارد آفيس 2007 بشيد و از گزينه save as pdf استفاده كنيد...اگر هم موجود نبود و...از قسمت add-ons از اينترنت به راحتي دانلودش كنيد و...همين!
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
جاي دوستان گرامي خالي! چند روز پيش جشن عقد يكي از اقوام دعوت داشتيم. داماد و عروس مؤمن معتقد و مؤمنه معتقده!!...خانوادهها هم هر دو مذهبي و اغلب ملبّس و معمّم و...!
ما هم پس از مدتها با خيال راحت و خوشحال! راهي جشن شديم تا شايد جواب چند سوالي كه روزگاريست فكر و ذهنمان رو به خود مشغول كرده بيابيم!
ولي باز هم...
راستش چند وقته دنبال يه مدل درست و حسابي ميگردم براي جلسات شاد اسلامي! اينكه چطور ميشه يه جشن عقد، عروسي، تولد و...گرفت كه درش گناهي نشه...يا بهتر بگم حداقل گناه ممكن بشه!...در عين حال خاطره خوشي در ذهن حاضرين برجا بگذاره...تا ديگران هم رغبت پيدا كنن و...ادامهدار باشه!
متاسفانه اين روزا سبك مراسمهايي از اين دست داره به سمت و سوي خاصي ميره...و من فكر ميكنم بهترين كار فقط و فقط دوري از اين مجالس نيست...تازه اگه بشه و اگه بتونيم و...!
- توي مجلس مذكور الحمدلله خبري از موسيقي فلان و اركستر بهمان و ...نبود...ولي مدل ارائه شده هم خيلي مدل جالبي از آب درنيومده بود!...چند نفر مداح (از عناصر ذكور!) دعوت شده بودن ...ولي چشمتون روز بد نبينه!!!
آخه برادر من! يه كم موقعيت سنجي يه نگاهي به مجلس و شرايط هم بد نيس!...اين ملت كه بعضا حتي عادت كردن به چيزاي ديگه رو آورديم(آوردن!) به اسم مجلسي اسلامي و...نشوندن اينجا و قراره شما مجلس رو براشون گرم كني...قرار نيست كه روضه بخوني!!
اين طور كه جنابعالي براي "آقا داماد" ميخونديد بنده دلم ميخواست بشينم براي داماد بينوا هاي هاي گريه كنم!!
قرار نيست شعر نامربوط بخونيم...قرار نيست اشعار بي محتوا بخونيم...قرار نيست حرف از غنا و...پيش بياد...اما آخه اين جوري؟!...
- ما كه بالاخره سر درنياورديم كه تشريف فرمايي جناب داماد(اون هم از نوع مؤمن معتقد و...) توي مجلس زنانه چه حكمي داره؟ اون هم با فرض اينكه بدونه توي اين جمعهاي خاص و علي الخصوص تو اين دوره زمونه هرچقدر هم اعلام كنن و "يا الله" بگن باز هم قرار نيست همه سعي در پوشاندن خودشون داشته باشن!!!...
حالا از جناب داماد بگذريم!...ساير آقايون شامل پدران عروس و داماد و برادر و دايي و عمو چه حكمي داره؟!...دست مراجع بزرگوار درد نكنه...در صورت امكان لطف كنيد بفرماييد همين افراد اگه ملبس و معمم باشن قضيه سخت تر ميشه يا نه؟!
- و اما حد پوشش و حجاب در مقابل محرم بايد چقدر باشه؟ آيا محرم بودن به معناي هر نوع پوششي داشتنه؟
- بالاخره حكم بزن و بكوب و حركات موزون چيه ما نفهميديم! گاهي از قول مراجع بزرگوار ميشنويم كه كلا جايز نميدونن و...گاهي همين رو ميخونيم...بعد كمي تا قسمتي سرچ ميكنيم...از حرام بودن و جايز نبودن كلي ميبينيم تا فقط براي همسر جايز است تا با شرايطي اگر خوف مفسده نباشد و حرامي واقع نشود و تحريك كننده نباشد و نامحرمي نباشد و...اشكال ندارد و....
ولي نهايتش ميخوريم به بحث احتياط و لهو ولعب و...با اخلاق مؤمن سازگار نيست و....
بعد ميبينيم جماعتي از خانمهاي آقايون ملبس و معممِ كاردرست توي مجلس مشغولند! مشغول بودني....!!!
سؤال ميپرسيم با اين مقدمه كه من خودم تازه چند وقته كه به دنبال اين سؤالاتم و ادعاي از آسمان هفتم آمدن و...رو ندارم...فقط ميخوام بدونم مدل صحيح چه مدليه و...؟
پاسخ ميشنويم كه با اين شرايط اشكال نداره...بعضي هم گفتن شب و روز عروسي اشكال نداره...به دف بزني اشكال نداره...به چيزي غير از آلات موسيقي مثه درقابلمه و ميز و...بزني اشكال نداره و...ذهن و دل من قانع نشده...بدتر گيج ميزنه!
پاسخ ميدن بستگي داره دل مريض! تو مجلس باشه يا نه يا جو مجلس فلان طور هست يا نه...و من موندم فكري كه همين فاميل خودمون رو هم تا چه حد ميشناسم...چه برسه به خانواده عروس كه دفعه اوله كه ميبينمشون....
- الهي شكر خبري از مراسم "خوشآمديد" كه عروس دست داماد رو ميگيره مياره سر هر ميز تا قشنگ يكي يكي خانمهاي بزك كرده فاميل رو ببينه، با اونها آشنا بشه (آخه نميشه حالا توي شرايط ديگهاي اين آشنايي صورت بگيره و...؟) و بگه خوشآمديد نبود و الهي شكر داماد زير بار انجام همون حركات مورد بحث وسط جمع بانوان گرامي نرفت!!!!
- مجلس تمام شد و عروس كشون...(با اين مراسم هم كمي تا قسمتي مشكل دارم...)
بعدا از خانواده داماد شنيدم كه همين فاميل محترم (با همون لباسهاي مخصوص!) راه رو بستن و ماشينها رو نگه داشتن و بوق زدن و داماد رو به زور! براي كمي تا قسمتي حركاتِ...از ماشين پايين آوردن و....!!!!
خلاصه به هرحال به نسبت مراسم اين روزها و... جشن خوبي بود ...ولي انگار باز هم اون مدله پيدا نشد!
توضيح ضروري از باب آب نكشيدن سجاده و اين جور چيزا...: همون طور كه گفتم بنده هم فقط مدتيست به صرافت افتادم كه بفهمم چي صحيحه و چي غلط! شايد واسه همينه كه بعضي تازگي يه جورايي نگاهم ميكنن و فكر ميكنن سرم خورده تو دري ديواري جايي!...ولي خب چند وقته انگار اگه خدا بخواد يه جوراي ديگهاي دارم فكر ميكنم...از لطف خدا...و مخصوصا فكر ميكنم بعضي از همين مراسم و همين يه شب و يه روزها و...نقش خيلي خيلي سرنوشت سازي ميتونن توي زندگيمون بازي كنن...كه متاسفانه اغلب ازش غافل ميشيم!
و اميدوارم يه روزي بتونم فكري اساسي به حال اين غافل بودنها بكنم!!
توضيح ضروري جهت از بين بردن هرگونه سوء تفاهم احتمالي: اشاره به لباس خاص و...فقط براي اين بود كه تاكيد كنم به نظرم برخي لباسها صرفا لباس نيستن!...بايد مراقب بود...مردم ميبيين و قضاوت ميكنن!
بي ربط نوشت...؟...!....:
جناب A B عليكم السلام! راستش اصلا انتظار چنين متني رو نداشتم. نه اينكه به اصل مسئله اشكالي داشته باشم...كه من كيم كه داشته باشم؟!!...ولي توقع نداشتم!...يعني متوجه نميشم چطور فكر كرديد و براي من نوشتيد..؟...نميخواستم چيزي بنويسم...ولي...
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
1) اللهم صل علي عليّ بن موسي الرضا المرتضي، الإمام التّقي النّقي و حجّتك علي من فوق الأرض و من تحت الثّري، الصّديق الشّهيد، صلاةً كثيرةً تامّةً زاكيةً متواصلةً متواترةً مترادفةً كَاَفضل ما صلّيتً علي احدٍ من اوليائك.
الهي شكر! عجب زماني ما رو طلبيديد آقا جان! اين روزا همه يه جورايي مضطربن...اما ما چند روزي رو ميهمان شما بوديم...حضرت رئوف! در كنج حرم امن شما پناه گرفته بوديم...و اي كاش برنميگشتيم!
آمدم اي شاه پناهم بده/ خط اماني ز گناهم بده
اي حَرَمت ملجأ درماندگان/ دور مران از در و راهم بده
لايق وصل تو كه من نيستم/ اذن به يك لحظه نگاهم بده...رضا جان!
2) شعر بالايي انگار يه جورايي اذن دخول اين سفرمون شده بود! و هرجايي كه ميموندم چي بگم به دادم ميرسيد!!
3) دقيقا شب مناظره تاريخي! سوار بر قطار "پلور سبز" (فكر
كنيد شب مناظره تاريخي با پلور سبز! استغفرالله!! :دي) راهي مشهد شديم.
البته بماند كه نفهميديم چرا اين اسم رو براي قطار انتخاب كرده بودن چون
بيشتر آبي بود تا سبز!(:دي) و هيچ تفاوت جالب انگيزناكي هم با قطار معمولي
نداشت! تلويزيونش هم دكور بود!!!...هيچي ديگه خلاصه منِ شوق پرواز در شب
مناظره تاريخي از دنياي اطلاعات و ارتباطات به دور بودم و چه كشيدم!!
4) توي قطار، موقع نماز، توي راهروها و...بحث انتخابات بود و مناظره!...و تنها راه ارتباطي تلفن همراه!... و بعد انتقال اكتشافات به داغ ترين شكل ممكن به ديگران!!
5) ظهر رسيديم مشهد. سوار تاكسي شديم. بابا از راننده در مورد حال و هواي شهر و مناظره ديشب و بازتابش و...پرسيدن و جواب شنيدن كه: "هنوز كه زوده براي اينكه بازتابش رو ببينيم و...اما مناظره اي بود!! ...من خودم قبلا صد در صد طرفدار موسوي بودم امام الان نظرم تغيير كرده! فكر ميكنم دارم متوجه ميشم به كي رأي بدم و...!" توي شهر هم انگار بجز عكس هاي احمدي نژاد و موسوي عكس دو نامزد ديگه خيلي ديده نميشد!...ولي به نظرم علي الخصوص اطراف حرم حمايت از كانديدايي مشهود و ملموس بود...اگه گفتيد كي؟...بگم؟...بگم؟!! :دي
6) و اما...السلام عليك يا علي بن موسي الرضا(ع)
رسيديم...ءَأدخل يا رسول الله؟ ءَأدخل يا حجّة الله؟...
7) هر روز صبح گلهاي روي ضريح رو عوض ميكنن! با خودم زمزمه مي كنم " شوق پرواز! كاشكي اونقدر گُل شده بودي كه حداقل يه شبانه روز رو با امامت مي گذروندي! ديگه مهم نبود بعدش هستي يا نيستي...چون سر تا پات متبرك ميشد و حتي برگ برگت رو توي دارالقرآن بين زوّار آقا قسمت ميكردن براي تبرك!"
8) صبح جمعه طبق معمول راه مي افتيم سمت مهديه! خدايي چه كيفي داره اين مهديه! از اون نون و پنير و چايي شيرينش بگير تا...دعاي ندبه و مداحيها و...حال و هوايي داره خلاصه!
وسط
دعا بعد از روضه كربلا و فاطميه و يا اباصالح و...چند تا دعا كردن همراه
با آمين ملت...انتخابات هم بي نصيب نموند!..."دعا كنيم و تلاش كنيم كه كسي
انتخاب بشه كه حقيقتا حسيني باشه! اول حرفش همه جا نام مبارك آقا امام
زمان(عج) باشه و..."! ![]()
9) امسال "دارالحجه" رو كشف كردم مثل يكي دو سال پيش كه " دارالإجابه" يا همون زير زمين حرم و دارالقرآن و حلقههاي معرفت و...رو كشف كرده بودم و از اين كشفم بسي مشعوف بودم!!!...ولي حقيقتا "دارالحجه" صفايي داشت نه به خاطر در و ديوار و آيينه كاري هاي زيبا و...كه به قول بعضي گوشهاي از بهشته و...! به خاطر اينكه اولا خيلي ياد مسجدالنبي ميافتادم! سبك و سياق چيدن قرآن ها و جدا شدن فضاها با نردههاي كوتاه و...دوم به خاطر آرامشي كه داشت ...كنج خلوت حرم!...ميشد بري يه گوشه بشيني واسه خودت دعا بخوني قرآن بخوني! اصلا كتاب بخوني و مطالعه كني! نه اصلا همين طوري بشيني بلند بلند(!) درد دل كني(حالا نه خيلي هم بلند!!!)...و...گرچه براي درد دل كردن هيچ جا مثل خود روضه و كنار ضريح و دارالفيض و...نميشه...همين جوري زل بزني به ضريح آقا...به جمعيتي كه خودشون رو مي كُشن تا دستشون لحظهاي برسه به ضريح و...درد دل كني...درد دل كني...
10) يه خانمي ايستاده بود كنارم بلند بلند امامش رو صدا ميزد و التماس ميكرد و...براي شفاي خواهرش...اينكه:" گفتم ميرم پيش بهترين طبيب و شفا ميگيرم و...آقا جان! شرمندهام نكن و...."
يه لحظه شرمنده شدم از درد دل هاي خودم و...اما بعد منم شروع كردم التماس كردن!!: " آقا جان! جسمم شكر خدا خيلي چيزيش نيست! الحمدلله! ولي اين دل و اين روح و...! آقا جان! همه خوبهاي عالم جوابم كردن! اومدم پيش بهترين طبيب!..."
ميشه كنج حرمت گوشه قلب من باشه؟/ ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني؟
دل من زندونيه تويي كه تنها ميتوني/ قفسو وا كني و پرنده رو رها كني
11) دلم نميخواست اصلا برگردم ديگه! تازگي هربار كه چند روزي دعوتمون ميكنن مشهد، پررو ميشم ديگه نميخوام برگردم! نمي فهمم كه مهمون چند روز ميمونه بعد سرش رو مياندازه زير ميگه شرمنده خيلي زحمت داديم و برميگرده به شهر و ديار و خونه زندگي خودش!!...به سرم ميزنه برم مجاور شم اصلا!!!
12) البته بماند كه مشهديهاي گرامي اين سفر كمي تا قسمتي خوب مهمان داري نكردن!...(كه ما به حساب همه نگذاشتيم!
)
13) انتخابات اين دوره انتخابات جالبيه ها! از خواهر 11-12 ساله خودم تا پيرزن پيرمرد 80-90 ساله نظر ميدن و تحليل ميكنن و...از راننده تاكسي تا فروشنده مغازه تا زوّار مختلف و خدام حضرت و...!
بماند كه بعضي هم هنوز درگير بزن و بكوب و مانتو و شال و تخليه هيجان و...هستن!
14) سفر تمام شد و دقيقا برگشت ما هم مصادف شد با مناظره احمدي نژاد و رضايي! :دي
15) سعي كردم تمام دوستاني كه التماس دعا گفته بودن يا نگفته بودن! رو به خاطر بيارم و از طرف همه سلام بدم زيارت بخونم و دعا كنم. اميدوارم كه شرمنده دوستان نشيم!
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس
خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس
رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس
وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...
(سید حمیدرضا برقعی)
سلام
صدای شوق پرواز را از آزمایشگاه سلولی مولکولی(جانورشناسی سابق!) می شنوید! تنها و بیکار!...و البته منتظر!
منتظر اتمام کار دستگاه و مشاهده نتایج real-time pcr، و اینکه آیا امروز به لطف خدا منحنی ای خواهیم دید یا نه و...!
واقعا که چقدر انتظار سخته!
اگه نبود این سیستم داخل آزمایشگاه و نبود این فضای مجازی و...من چه می کردم خدا؟!...شاید اون موقع به جای این همه گشت و گذار مجازی، مقادیری روی به درگاه تو نموده جهت دستیابی به نتایج مطلوب مثل آدمیزاد کمی دعا می کردم!!
بگذریم...
فردا عصر عازم مشهدالرضاییم. ای کاش همه این نگرانی ها و دلشوره ها و ...رو می تونستم دور بریزم تا حقیقتا کیف کنم از چنین سفر و میهمانی ای!! دوست دارم این 4-5 روز یه گوشه حرم آروم بگیرم و درد دل کنم از دست خودم و...شارژ بشم!...
اما با این همه دلشوره و اعصاب بهم ریخته چه کنم؟ اگه 3 روز اول هفته آینده استاد محترم بیاد و ببینه که نیستم تمام حرفها و تلاش ها و...بی ثمر میشه! و دوباره روز از نو روزی از نو.....
3 ماه دیگه باید دفاع کنم و هنوز برای استخراج RNA و...real-time و...مشکل داریم! مشکل هزینه، مشکل مواد و لوازم، مشکل روش ها، مشکل... و مشکلاتی که اصلا نمی دونیم چه مشکلی هستن! انصافا وقتمون کمه! باید هزینه و مواد بیشتری در دستمون باشن! باید فرصت و امکانات تجربه کردن و چند بار تکرار آزمایشی رو داشته باشیم، باید به استاد راهنما و صحبت هاشون علی الخصوص در رابطه با هزینه ها و مواد مورد استفاده و...بتونیم اعتماد کنیم(!!!!) و....
خلاصه دعا کنین!
خیلی خیلی التماس دعا
ان شالله اگه شوق پرواز هم زنده بود و عازم حرم حضرت شمس الشموس شد دعاگوی همه تون خواهد بود
راستی این همه خودم رو برای مناظره ها کشتم و منتظر بودم... اون وقت دقیقا سر مناظره احمدی نژاد و موسوی در راه اصفهان مشهد می باشیم!!...هرچند اخبار مناظره و حتی خودش رو میشه بعدا دید و خوند و...
ای حَرَمت ملجأ درماندگان/ دور مران از در و راهم بده
گاهی چقدر زود جوابمون رو میدن و...ما باز هم دیر متوجه می شیم! بازم شکر چون گاهی اصلا متوجه نمی شیم!!
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
يك. جاي دشمنتون خالي ديروز عصر رفته بودم دندون عقلم رو بكشم! خيلي ضربتي!...ولي در راه رفت و برگشت يك آن به نظرم رسيد ملت گمان كردند كه براي كشيدن خود ِخود ِعقلم راهي كوي و برزن شدم!! چطور؟!
خيابان چهارباغ شده بود محل رقابت و مسابقه و مخ زني و...بين حاميان كانديداهاي محترم براي جذب ملت هميشه در صحنه!
يه عده با مچ بند و گردن بند و روپوش و...سبز و يار دبستاني من و...
يه عده هم........راستي پاك گيج شديم رفت چرا اين حاميان جناب شيخ اصلاحات اينقدر رنگ و وارنگ شدن؟! بالاخره اين برادران و خواهران ما زردن؟ سفيد، رنگ پاكيان؟ بنفشان؟!!!!
ديروز كه يه عده مچ بند و روپوش و...بنفش پوشيده بودن و برخي هم با در دست داشتن پوسترها و بروشورهايي تا يه خانم ميديدن بلند ميگفتن: حامي حقوق زنان و...!
ولي باز هم به بنفشها ما رو يه كم تحويل گرفتن و يه بروشور تعارفمون كردن(بماند كه حالا گرفتيم يا نگرفتيم!!)...! :دي
دو. خيلي خيلي جالبه! چي؟ اينكه اين روزا برخي از فاميل و آشنايان و دوستان دست به تلفن شدن(!) به جهت روشن كردن و هدايت ساير دوستان و آشنايان! البته نه به جهت اينكه در انتخابات شركت كنند و...چون مسلما شركت خواهند كرد و رأي خواهند داد! ...بلكه مسئله اين است كه به چه كسي رأي بدهند!! و براي اين مسئله به اين مهمي ميشود يك ساعت يا بيشتر صحبت كرد(و اي كاش براي مسائل ديگر هم اين چنين بود!) ...آن هم فقط به اين دليل كه روشنفكرند و بايد مملكت را از اين وضع نكبت بار گريه آور نجات دهند و...!!
سه. 2 تا دندون عقل باقي مونده رو كشيدم...ولي فكر كنم الحمدلله عقلم هنوز همون طور نصفه نيمه سرجاش باشه! :دي
خدا آخر و عاقبتمون رو ختم به خير كنه!
التماس دعا
پي نوشت: امشب بدترين مستند انتخاباتي رو ديدم! بيشتر شبيه راني باز كردن براي خود در ملأ عام و...بود! بغض و گريه جناب معاون اول هم خيلي تحت تاثير قرارمون داد! علي الخصوص در هنگام صحبت از فقرا و...!!!!!! و چقدر مطلب دستگيرمون شد از جوابهايي كه درباره سوالات كليدي از جمله حجاب اجباري، تعدد زوجات، تحصيل جوانان و...! داده شد!
راستي بعضي اگه اين هاله نور رو نداشتن كه هر از گاهي با لبخندي از نوع خاص اشارهاي بهش بكنن چه ميكردن؟!...
بگذريم!...به همون درد ناشي از كشيدن دندون عقل بپردازيم بهتره!
بسم الله الرحمن الرحيم

بانو!
حقيقتا... "روي زمين واژه وزيني نيست"
و شأن وصف تو اوصاف اين چنيني نيست...
خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را
گمان كنم كه تو را، اصلا آفريده تو را
كه گِرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايهي آن كعبه اعتكاف كند
ملك ببيند و آنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند
كتاب زندگيات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهير نور بايد كرد
سلام
شعر بالا قسمتي از شعر زيباي "دو ركعت نشسته" است از "سيد حميدرضا برقعي" كه كاملش رو ميتونيد اينجا مطالعه كنيد
اگر تا الان تركيب بند زهرايي زيباي "عليرضا قزوه" رو هم نخوانديد پيشنهاد ميكنم حتما سري به اينجا بزنيد
نكته 1. گرچه بسياري از اشعار زيبايي كه امروز در مدح و رثاي اهل بيت (ع) سروده شدن حقيقتا دل آدم رو هوايي ميكنن و ...ولي نميدونم چرا وقتي بعد از مدتي هم قرار ميشه چند خطي درباره اين بزرگواران بنويسيم نهايت نوشتهمون محدود ميشه به يه عكس و يه شعر...يا چند سطر متن ادبي و...همين!
كاش بيشتر وقت ميگذاشتيم براي شناخت، شناخت بزرگاني كه بهترين الگوي معرفي شده از جناب حضرت رحمان اند و ...ما هنوز از وجودشان بهرهاي نبردهايم. اين روزها شاهديم كه بحث انتخابات و حواشي، از نان شب و درس و مشق و... ملت مهمتر شده، پس چرا براي انتخابهاي مهمتر عجله، تلاش، تحقيق و بررسي، مطالعه و فعاليتي نميكنيم؟!
نكته 2. مطالب بالا خطاب به نفس سر به هواي خودم بود!
نكته 3. سخنران ميگفت زندگيهاي ما ميتونسته زيبا بشه و نشده! چون از الگوهامون الگو نگرفتيم. چون ما با عقل مخلوط با هواي نفس و...گمان كرديم كه مربوط به زمان فعلي و قابل انطباق با شرايط اين زمان نيستن! چون به اقتضائات غلط زمانه عادت كرديم و تصور ميكنيم كه ديگه نميشه اون طور شد. براي خودمون هم توجيه مياريم كه: "خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!" يعني الگوهاي خودمون رو ناكارآمد ميدونيم درحاليكه ما آبروي خودمون رو گره زديم به جماعت و.... گاهي بين عقل گرايي و هواي نفس گرايي قاطي ميكنيم! گاهي از مرزهاي اعتقادي الگوها و مباني اصلي اعتقادي و ارزشي اونها پايينتر ميريم و گاهي براي افرادي كه در ابتداي مسير هستن از اوج ميگيم و نهايت راه، درحاليكه گاهي اصرار در حداكثرها موجب صرف نظر كردن از حداقلها هم ميشه و...
نكته 4. مباحث سخنران جالب بود...ولي يه نكته اي رو جا انداختن! گاهي تنبلي ميكنيم!...گاهي؟؟!!
- بالاخره تاريخ دفاعيهمون مشخص شد! البته در شرايطي كه هنوز نصف كار باقي مونده! ولي از الان بايد براي 3 ماه ديگه تاريخ و داورها و...رو مشخص كنيم و دوباره چكيده بنويس امضا بگير اين استاد رو ببين اون مسئول رو ببين و...!...خلاصه فعلا با روز 14 شهريور موافقت كردن...دقيقا وسط ماه مبارك رمضان! ...روز ولادت امام حسن مجتبي(ع)...به فال نيك ميگيريم!
- يك عالمه از كارها باقي مونده، هنوز قسمت عملي و آزمايشگاهي كار تمام نشده، بخش آماري و تحليل دادهها و نوشتن خود پايان نامه و ...علاوه بر همه اونها دادن مقاله براي چند مجله و همايش ديگه و...چون 2 نمره از نمره نهايي مربوط به مقالات و شركت در همايشها و...است
- اين وسط هم انتخابات و بي حوصلگي و تنبلي و درگيريهاي دروني(!) و بعضي مسائل ديگه مثل انتخاباتي از انواع ديگه( كه جدا هر از گاهي اعصابم رو شديدا بهم ميريزن!) نميذارن به زندگيم برسم!
- بعد از اتمام واحدهاي تئوري خوشحال بودم
كه حداقل ديگه تا مدتي از شر(!) امتحان دادن راحت شدم....غافل از اينكه
انگار تمامي نداره و تازه اين روزا ميفهمم كه هر روز و هر لحظهاش برام
يه جور امتحانه...و بيشتر امتحان صبر و تحمل ...اينكه با خيلي مسائلي كه
برات واقعا ناخوشايند هستن روبرو بشي و چارهاي جز تحمل كردن و...خدايا
راضيم به رضاي تو و...تمرين متوكل بودن (؟!)و ...نداشته باشي! گاهي تحملش
خيلي سخت ميشه!....ولي خدايا باز هم شكرت...هر كسي به نوعي داره امتحان پس
ميده ديگه! خودت كمك كن
- انگار امام رضا(ع) هم وسط اين همه شلوغي دارن هفتهي ديگه دعوتمون ميكنن! الهي شكر! فكر ميكردم شايد امسال قسمت نشه ديگه...خيلي به اين سفر نياز دارم...فقط نميدونم جريان پايان نامه و...چي ميشه؟ بايد برم همونجا دست به دامان خودشون بشم فكر كنم!
- خيلي خيلي التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
(اين هم از گزارش نمايشگاه البته به صورت خلاصه شده(!!) و با تاخير!)
يك. بالاخره چهارشنبه بيست و سوم ارديبهشت عازم تهران شديم...يعني يه جورايي بالاخره نمايشگاه كتاب امسال هم دقيقه نودي طلبيدمون!
قرار شد با يكي از همكارهاي پدر گرامي كه عازم تهران بودن راهي بشيم.
تا اواسط مسير بابا و جناب همكار گرم صحبت از كار و مسائل تخصصي و...بودن و بنده هم با ام پي تري پلير و مناظر طبيعي و...روزگار ميگذروندم!...كم كم بحث تغيير كرد و رسيد به صحبتهاي مقام معظم رهبري در كردستان و........انتخابات! حس كنجكاوي باعث شد صداي ام پي تري رو كم كنم و...
جناب آقاي همكار داشتن آمار ارائه ميدادن كه به نظرم اينقدر به احمدي نژاد رأي ميدن، اينقدر به موسوي و كروبي و....و احمدي نژاد و موسوي يا كروبي به دور دوم ميرن و نهايتا در دور دوم همه آراء كروبي و موسوي يكي ميشه و خلاصه يكي از اينها پيروز ميدانه...
بابا گفتن كه البته خيلي هم نميشه راحت در مورد اين مردم پيش بيني و قضاوت كرد...گفتن:"بله بله...منتها يه نكتهاي كه هست اينكه آقاي...! نبايد اجازه داد دوباره اين احـ.... رأي بياره...اين مرد فلان ميكنه و بهمان ميكنه و بس نيست اون همه دروغ و عوامفريبي و ديكتاتوري و دوري از خردجمعي و....................؟به قول مهندس مـ........"
هيچي ديگه...ام پي تري رو خاموش كردم...ياد طرح هاي كذايي دوستان سبزمون افتادم...ديدم انگار يه جورايي الان ما هم تو طرحيم!!!....
نشد ديگه نتونستم نپرم وسط حرف دو تا بزرگتر و اظهار فضل نكنم...خلاصه فكر كنم طرحه نيمه تمام موند! :پي :دي
دو. اولين بار بود بعد از خوندن "من او" سري به محله پدري ميزدم...مسجد قندي، بازارچه اسلامي و...يه جور ديگه به همه چيز نگاه ميكردم. حيف كه فرصتي نبود و الّا خيلي دلم ميخواست دنبال درويش مصطفا و هفت كور و ...هم بگردم!!!
سه. مترو شلوغ بود طبق معمول، نمايشگاه كه ديگه تكليفش مشخص بود...البته امسال به نظرم خلوتتر ميرسيد چون پارسال روز جمعه طلبيده شده بوديم، بيشتر كتب مورد نظر در سالن ناشران دانشگاهي بود و...
ولي كلا امسال يه جورايي هاي كلاس شده بودم! اونم به خاطر كتاب THE CELL !! از اون كتابهايي كه كلا از لحاظ ضخامت و وزن و قيمت و...خيلي كلاسش بالاست!! :دي (حيف كه هيچ كدوم از دوستان رو نتونستم ببينم كه كمي دركم كنن و...!!:دي) حالا بايد يكي رو پيدا كنم مطالعهاش كنه تا عذاب وجدان نگيرم! :پي هرچند براي رسيدن به كعبه آمال و قبله حاجات دانشجويان محترم تحصيلات تكميلي كه همانا دكترا و فوق دكترا و...ميباشد خوندنش تقريبا واجب ميشه!
بعضي كتبي كه چند وقت بود به توصيه برخي دوستان دنبالشون بودم رو هم تهيه كردم مثل "مقالات" استاد شجاعي و...و همچنين كتب اشعاري مثل "طوفان واژهها"، "سه نقطه"، "سواد آئينه" و....
چهار. با توجه به تعريف و تمجيدهايي كه از دوستان شنيده بودم و همين طور كامنت جناب خشي در پست قبلي قبلي(!) كه از قلب جهان(همانگونه كه از سوره مباركه"يس" استنباط ميشه!) تشريف آورده بودن اينجا و زحمت كشيده كامنت گذاشته بودند،علي رغم اينكه خيلي اهل خوندن رمان نيستم، "بيوتن" رو هم تهيه كردم و در مسير برگشت به اصفهان تقريبا نيمي از اون رو خوندم!
رمان خيلي جالبي بود...انگار هنوز درگير فضا و شخصيتهاش هستم! ارميا، خشي، سيلورمن، زنك فالگير چادر به كمر و...يه جاهايي تو فكر ميرفتم، خودم هم درگير ميشدم، بغض ميكردم، گاهي دلم ميسوخت، آتيش ميگرفت...بعد حس ميكردم چشمهام هم ميسوزن و...! عجيب بود! جدا دست آقاي اميرخاني درد نكنه
پنجم. اين روزا بايد حسابي براي پايان نامه و نوشتن مقاله و...خودكشي كنم، اما اصلا حال و حوصله خوندن و ترجمه مقالات و...رو ندارم. دلم ميخواد بشينم سر فرصت يكي يكي كتابهاي نصفه نيمه قبلي يا تازه خريداري شده كتابخونه شخصيم رو بخونم. بخصوص كتب مذهبي كه انگار الان بهشون خيلي نياز دارم...
ولي اين انتخابات فعلا همه وقتمون رو گرفته! از صبح تا شب فقط دارم اخبار و تحليلها و...رو ميخونم برنامههاي تلويزيوني رو ميبينم و...ماشالله اين گوگل ريدر هم فرصت نفس كشيدن به آدم نميده!
ديشب خواب ميديدم روز دفاعيه است و من نه متنم آماده است، نه پرزنتيشنم،نه...!!
خلاصه التماس دعا!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
درد دل اول. بالاخره دیروز ماجراهای من و رات ها هم به پایان رسید. تتمه 60-70 رات زبان بسته به دیار باقی فرستاده شدند و مابقی به پژوهشکده دندانپزشکی جهت طرح های بعدی. خلاصه کلا دیروز رو مشغول اتمام کار های باقیمانده و رُفت و روب و شست و شو و ...بودیم
و هم رات های بینوا از دست ما راحت شدند(اون هم چه راحت شدنی!) هم ما از دست اونها!
گرچه هنوز بخش مولکولی و ژنتیکی کار باقی مونده...اما الهی شکر با لطف و عنایت خدا دو قسمت کار رو پشت سر گذاشتیم و جدا روح و روانمون مقداری آرامش پیدا کرد!
سر و کله زدن با 100-150 حیوان زبان بسته که باید هم بهشون آموزش بدی و در مقابل جیغ زدن ها و پرش ها و...صبر و حوصله نشون بدی که آروم بشن، هم جراحی شون کنی و سعی کنی ناراحت نشی و احساساتت رو پنهان کنی چون باید کار علمی انجام بدی! هم...نهایت به دیار باقی راهنمایی شون کنی و باز هم محکم باشی و...!!
باید عادت کنی که صحنه های ناراحت کننده فراوانی ببینی و به روی خودت نیاری! فکرت رو مشغول نکنه! خوابش رو نبینی!...
باید عادت کنی که ممکنه امروز یکی از این زبان بسته ها دیگری رو خورده باشه! سرش رو...یا تمام امعا و احشا و....رو!
باید عادت کنی که ممکنه امروز 4 تا از این حیوانات بینوا که فلج شدن و پاهاشون حس نداره، یکی از پاهای خودشون رو کامل خورده باشن و تو فقط با چند تا استخوان و...روبرو بشی!
و البته فقط تو باید عادت کنی! چون تو دانشجویی! تو باید کار یاد بگیری! تو باید محکم باشی!...
اساتید و...هم فقط داخل اتاق هاشون نشستن! اگه سوالی داری می تونن راهنماییت کنن!!...البته امیدوارم که بتونن!! اساتیدی که همه این کارها رو اون طرف(خارجکه!!) انجام دادن و استاد راهنماشون هم همه اش تعریفشون رو می کرده و کارشون عالی بوده!...اما تو متوجه نمیشی پس چرا از خیلی موارد سر درنمیارن؟! و...
تازه اگه بعضی از این اساتید محترم هر از گاهی بهت تذکر ندن که: "شماها اون دنیا باید جواب پس بدید!" و از آزمایشگاه فرار نکنن!!!
فقط خدا رو شکر که تموم شد!
امیدوارم نتایج خوبی از این کار حاصل بشه که هم قربانی شدن رات های کوچولومون، هم این همه خستگی جسمی و روحی بی فایده نبوده باشه!
درد دل دوم. تازگی خیلی فکر و ذهنم بهم ریخته! واقعا نمی دونم در آینده بهتره چه کاری انجام بدم ؟...ادامه تحصیل و دکترا توی همین رشته و گرایش؟ کار؟ تغییر رشته و ادامه تحصیل در رشته ای دیگه؟حتی به حوزه و امثالهم هم هر از گاهی فکر می کنم!
نه اینکه رشته ام رو دوست نداشته باشم...گرچه تو این دو سه سال اخیر کاری کردن که تا حدودی زده شدم! ولی باز هم بهش علاقه دارم...منتها نمی دونم آیا صرف داشتن علاقه، وقت گذاشتن و...کار ِ درست و مفیدیه؟ آیا نباید مفیدتر بود؟ اصلا این علم، واقعا علمیه که بهش توصیه و سفارش شده؟
از طرفی وقتی نگاهی به اطرافم می کنم و می بینم که اساتید محترم تمام همّ و غمّ شون فقط گرفتن طرح و دادن مقاله(اون هم فقط آی اس آی و مجلات خارجکی!) جهت گرفتن امتیاز و بالاتر رفتن رتبه و جایگاه و حقوق و...است، آخر سر هم این مقالات اغلب فقط گوشه آرشیو مجلات و سیستم خودشون خاک می خوره و...از این علم و این نحو تحصیل بدم میاد!!
و در ضمن مدتیه تو این فکرم که این علم جدید بدون خودسازی و خودشناسی و...چقدر مفید فایده است و ما رو به کجا می بره؟ این روزا چیزایی مثل پرداختن به معرفت نفس و...فقط توی کتب تعلیمات دینی و...پیدا میشه و بس!...
خلاصه یه جورایی قاطی کردم فعلا!
درد دل سوم. یادش بخر دکتر حسابی! نمی دونم ایشون هم اینقدر هر روز از صبح تا شب تفاوت های سطح علمی و امکانات و...ایران و خارجه رو جلوی چشم دانشجوهاشون می آوردن و ثانیه ای یک بار اعلام می کردن که حالشون از ایران و از این دانشگاه ها و...بهم می خوره؟
حالا اساتیدی که دو سه سال فقط اون طرف بودن با اعتماد به نفس خیلی بالا این طور مورد خطاب قرارت میدن که:"شما دانشجوهای ایران چرا این جوری هستید؟!..."!!!!!
خیلی راحت تمام مقالات ایرانی رو ماحصل داده پردازی و...می دونن و با همون اعتماد به نفس بالا خیلی شون رو بی ارزش و پـ ...(از آوردن کلمه مورد استفاده استاد محترم به دلایل اخلاقی معذورم!) قلمداد می کنن! اساتیدی هم که خوب کار می کنن در سایر دانشگاه ها اصلا هویتشون ایرانی نیست(!)، فکر می کنن هندی پاکستانی و...باشن! نه اصلا مطمئن هستن!!
یادت بخیر دکتر حسابی! شما چه جوری برگشتین توی این ایران و موندین و این همه کار کردین؟! چرا شما رو اینقدر جو اون طرف نگرفته بود؟!! چرا این روزا مردم علی الخصوص اونهایی که باسوادتر و با فرهنگ تر(!) هستن زودتر هویت خودشون رو از یاد می برن و...فقط هنرشون اینه که میشن بوق تبلیغاتی ؟!
خدا کنه راه درست زندگیم رو پیدا کنم و چند سال بعد احساس مغبون بودن نکنم!
دعا کنین زودتر از این دوران قاط زدگی(!) بیرون بیام و تکلیفم با خودم و آینده ام تا حدی که در اختیار خودمه مشخص بشه
(شرمنده که این پست هم انگار طولانی شد!)
سلام
آخی! یادش بخیر!... دانشجوهای ترگل ورگل نوشده ی خندان و شنگول و منگول و حبه انگور (مسلما منظورم خواهرانه...انشالله که ملتفت هستید! ما رو چه به اون یکی عناصر...استغفرالله!) رو که می دیدیم یاد دوران جوانی(!) خودمون می افتادیم!
مثه این بچه دبستانی ها لباس نو می پوشیدیم- ولو اینکه فقط یه دونه مقنعه جدید باشه!- که یه جورایی نو و بهاری شده بریم دانشگاه...انگار که مثلا چه خبره!...
چه می دونستیم یه روزی مثه امروز میاد که مجبوریم بعد از عید هم به قول بچه ها با لباس عملگی(!) بریم دانشگاه!...چرا؟... نه آخه مگه میشه با لباس های پلو خوری که نه، با لباس های همین جوری دانشجویی(!) هم از صبح تا شب رفت توی لانه حیوانات و...؟!! باید یه لباسی پوشید که بشه چند وقت دیگه بالکل قیدش رو زد!!
خلاصه امروز صبح هر کسی ما رو دید بعد از سلام و احوالپرسی و عید مبارکی گفت: "روز اول کار در سال جدید مبارک! موفق باشید " و...
- روز اول کار؟! اختیار دارید! ما از روز اول فروردین اینجا تشریف داشتیم!
- جدا؟!! چه جوری بهتون اجازه دادن کار کنین؟ اشک بچه های گیاهی رو که درآوردن! بهشون اجازه ندادن! اسمتون رو رد کرده بودن؟ مجوز داشتین؟!...
- آره والا!...خدا خوبشون کنه فلان فلان شده ها(نشده ها؟!) رو! یک هفته ما رو از این اتاق به اون اتاق، از این طرف دانشگاه به اون طرف فرستادن برای چند تا امضا و یه مجوز! آخر سر هم دکتر فلانی ِ فلان و بهمان(!) زنگ زد به حراست که به این خانم هایی که میان مجوز ندید! این مجوزها برای عید اعتبار نداره...اسامی شون رو خودمون توی نامه ای می فرستیم و...اسم ها رو هم نوشتیم اما...
- آره خب! به بچه های گیاهی و...هم گفته بودن! اسم نوشته بودن قرار بود اساتید تایید کنن و...
- ای خواهر! دلت خوشه ها! من صبح اول فروردین اومدم دانشگاه...نگهبان دم در میگه کجا؟ میگم گلخونه...میگه گلخونه کجاست؟!!!...میگم همون انستیتو بیوتکنولوژی کنار فنی! میگه نمی دونم! حالا چی کار داری؟...میگم دانشجوی ارشدم اومدم به حیوون هام سر بزنم و الّا می میرن...میگه حیوون؟!!!!! مگه ما اینجا حیوون داریم؟!! تازه تو گلخونه؟! تو گلخونه گل نگه میدارن نه حیوون!!!!! اصلا کارتت رو بده ببینم...خلاصه دیوانه شدم! نه اسمی جایی نوشته بود...نه برگه ای...نه نامه ای نه... تا بالاخره راضی شده کارتم رو گرفته گذاشته بیام داخل...با بدبختی اومدیم داخل دانشگاه!
- خب نگهبان خود ساختمون چه جوری راضی شد؟...
- شکر خدا یه دونه از مجوزها پیش یکی مون مونده بود که اتفاقی یه بار حراست امضاش کرده بود...اون رو نشون می دادیم...اون یکی(که شوق پرواز باشه!) هم قاچاقی از پشت ساختمون می اومد و...!!!!
خلاصه ماجرایی داشتیم!

کار ِحسابی امروز هم خونه تکونی ِ بعد از عید لانه حیوانات بود! چشمتون روز بد نبینه نمی دونید توی این چند روز تعطیلات چه بر سر خودشون و لانه آورده بودن! آخه توی عید اجازه کار کردن نداشتیم فقط می تونستیم بهشون آّب و غذا بدیم...اونها هم خوب قفس و خودشون رو کثیف کرده بودن!
برای تمیز کردن رات ها باید اول اونها رو به یه قفس تمیز منتقل کنیم...کف قفس رو (که خیلی بوی مطبوعی هم داره!!) خالی و تمیز کنیم...پوشال تمیز بریزیم و دوباره رات ها رو به قفسشون برگردونیم...بعد از این مرحله رات های محترم شروع می کنن خودشون رو لیس زدن و تمیز کردن!! و ما هم شروع می کنیم به جارو زدن و تی کشیدن و...!
خلاصه امروز 5-6 بار سطل بزرگ داخل لانه پر شد و مجبور شدیم ببریم توی محوطه بیرون تخلیه اش کنیم و در آن محل جوانان ترگل ورگل نوشده خوشحال رو زیارت کنیم!(رجوع شود به اول پست)
بگذریم از جریانات پوشال تهیه کردنِ قبل از عید که مجبور شدیم یه گونی ببریم دم نجاری دانشگاه و التماس کنیم که همین جور الکی مقادیری چوب بتراشند تا حداقل نصفش پر بشه و بعد گذاشتیم روی دوشمون و...!!!

راستی با اینکه مثه خیلی از مسائل دیگه کلا حکمت اتفاقات این چند وقت و مشکلات پایان نامه و...هنوز برامون عین یه معمای پیچیده است، اما امروز انگاری فکر کنم حکمت یه کوچولوش رو فهمیدیم!...اینکه باید اینقدر کارمون عقب بیفته که جا و قفس برای رات ها جور بشه...وسایلی که فکرش رو هم نمی کردیم تهیه بشه و انشالله بتونیم بعد از عید به راحتی باهاشون کار کنیم ...و اینکه باید یه هفته بدویم و حرص بخوریم و در ظاهر بی نتیجه باشه...ولی یه دونه مجوز امضا شده پیشمون بمونه که بتونیم بوسیله اون توی تعطیلات عید کارمون رو انجام بدیم و...بماند! جدا چرا اینقدر بدی نشونمون دادن و یادمون دادن به همه چیز ظن بد ببریم...که نمی تونیم لطف ها رو راحت ببینیم؟...خدایا! واسه اون چیزایی که می دونم و نمی دونم شکرت! اگه حرفی می زنم و...بذار به حساب نادانی و غافلی! انشالله درست میشم! فقط خودت باید یه عنایت ویژه ای بکنی!!....
خب این هم بخشی از روزمرگی های ما!
به قول اخراجی های2: ادامه دارد؟!
پ.ن. ایـنقــــــــــدر از آدمای پرحرف بدم میاد!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خب به سلامتی سال 87 هم گذشت. یک سال دیگه از عمرم رفت و باز هم قدر ندانستم!...
بگذریم...
سالی که گذشت سال موش بود... که گویا در تمام مملکت چند روزی است که ایشان تشریف خود را برده و سال 88 را دودستی تقدیم جناب گاو نموده اند!
ولی انگار این جناب موش به ما علاقه وافری پیدا نموده...نیست خودمان هم متولد سال موشیم! خلاصه سال جدید همچنان برای ما سال موش است! آن هم چه موشی!
موش صحرایی آزمایشگاهی از نوع زال یا آلبینو (موهای سفید، بدن صورتی و چشمان قرمز) یا همون رات!
سال جدید رو هم با سر زدن به 70-80 رات باقی مانده در لانه حیوانات شروع کردیم...اولین مجلس از مجالس دید و بازدید عید! فقط خدا را هزار مرتبه شکر که این دید، بازدید ندارد!
القصه گمان نکنید که همه همانند شما در تعطیلات بسر می برند و خوش و خرم دفتر و کتاب و درس و مخش! را تا 20-30 روز به کناری می نهند و...!! نخیر! بعضی دغدغه آب و نان رات ها را هم باید داشته باشند و...! آن هم در دانشگاهی که پرنده هایش هم در تعطیلات بسر می برند و برای رضای خدا و خلق خدا و...هم پری نمی زنند! سرویس و وسیله نقلیه و... پیشکش!
البته ناگفته نماند که این زبان بسته ها حقیقتا حیوانات بامزه ای هستند...شاید خودم هم روزی باورم نمی شد که امروز اعتراف کنم اینقدر دوست داشتنی اند! باهوش، بانمک، فرز و چابک.
و البته بماند که چقدر سرِ تهیه، نگهداری و کار (کشتی گرفتن!، خو گرفتن، آموزش دادن و...) با این مخلوقات ریزه میزه خدا اذیت شدیم( توضیح اینکه قسمتی از کار پایان نامه با یکی از دوستان مشترکه...این هم یکی از الطاف خدا در حق هر دومون بوده که اگه نبود...نمی دونم چی می شد دیگه!)
فقط خدا از سر تقصیرات ما بگذرد... بابت بلاهایی که بالاجبار بر سر این زبان بسته ها می آوریم...هر وقت هم مظلومانه نگاهمان می کنند یا با صدایی حرکتی فرار کردنی...سعی در نرم کردن و آتش زدن دل ما را دارند ارجاع شان می دهیم به اساتید محترم راهنما که دعای خیرشان را در حق آنها بنمایند!!!...![]()
اما...
ای کاش رفت و آمد و درس خواندن و پروژه و تلاش و...همه برای خدا باشد و ختم به خیر شود...وگرنه هم ما و هم رات ها جز زیان چیزی ندیده ایم و...وای به حال ما!
پس شما هم این باقی مانده تعطیلات رو بیکار ننشینید و برای ما دعا بنمایید!
این هم چند تصویر از همراهان ریزه میزه ما( دوست و همکار گرامی برای این کوچولوها اسم میذاره و موقع کار کردن صداشون می زنه...شرطش هم اینه که هر اسمی می تونه استفاده بشه غیر از اسامی ائمه و انبیا!...بعد از سریال یوزارسیف کار ما راحت شده الان اسم پسرکوچولوهامون شده: آمن هوتب، آنخ ماهو، هورن هوپ و...!
):


این هم مقدمه ای برای معرفی کوچولوهای شوق پرواز و دوست گرامی! فعلا از قسمت های خوب ماجرا می نویسم. ان شالله در پست های آینده بیشتر خواهم نوشت. می توانید منتظر رسیدن به قسمت های غر زدن و شکایت و...هم باشید!
لینک مرتبط:اولین ملاقات موش ها(!) در سال موش!!! (یک سال گذشت!)
بسم الله الرحمن الرحیم
![]()
زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
*****
دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -
سر " گل آفريدن " داشت
*****
شگفتي خانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري -
به اميد طلوع بامدادي بود.
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند
كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
*****
در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:
به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمايي ها نصيب او -
شگفتي بود و حيراني
*****
در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمردفام
كه سويش پر كشيد از بام -
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين را به پهلوي زن دردآشنا سائيد
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد " را -
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:
- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد
سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد
*****
بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!
صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "
به فرزند تو بخشيديم
كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي " يوسف "
شكيب " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "
بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي " نوح " و طاعت " يونس "
وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "
بود فرزند تو يكتا -
بود دلبند تو محبوب -
سراسر پاك -
سراپا خوب...
(مهدی سهیلی)

اول. سلام و عرض تبریک
دوم. می تونید اینجا متن کامل شعر رو ببینید
سوم. اگر تمایل داشتید می تونید چکیده ای از این شعر زیبا رو هم که با صدای یکی از هنرمندان مشهور(!!) به صورت دکلمه خوانده شده اینجا بشنوید
چهارم. اسم اون هنرمند مشهور(!!) فوق الذکر هم هست: "شوق پرواز" !... البته در سن 5-6 سالگی که به مناسبت جشن میلاد پیامبر(ص) در منزل پدربزرگ مرحوم خوانده شده و فکر کنم بابتش طبق معمول همیشه ضمن تشویق و... چند صد تومانی (؟) هم نصیبش شده باشه!!(![]()
) یادش بخیر!...( فقط خیلی کیفیت خوبی نداره و بعضی جاها هم این شوق پرواز کوچولوی بنده خدا خیلی توی حس میره و جوگیر میشه!...انشالله به بزرگواری خودتون می بخشید!)
پنجم. شرمنده همه دوستانم. مدتیه سرم خیلی شلوغ شده. بله بله درسته! به خاطر این پایان نامه از خدا بی خبر! هر روز صبح تا عصر- بلکه گاهی تا شب- دانشگاهم، اون هم در سه حالت: راه رفتن، دویدن و ایستادن!...و خلاصه وقتی می رسم خونه فقط باید به تیمار پاها و کمر محترم بپردازم تا فردا صبح بتونن دوباره زحمت بکشن ما رو این طرف و اون طرف ببرن! بنابراین خیلی فرصت سر زدن به اینجا نبوده...بازم خدا خیر بده به این مسئولان فلان فلان نشده(نشده؟!) دانشگاه که فعلا در یک تصمیم جالب انگیزناک کلا دانشگاه رو از 28 اسفند تا 15 فروردین تعطیل کرده و اجازه کار به کسی نمی دهند!...فقط با کلی خواهش و...اجازه داریم به نمونه های عزیز دل انگیز سر بزنیم...در حد دادن آب و غذا که مخلوقات خدا تشریف نبرن دیار باقی! القصه! فعلا شاید کمی سرمون خلوت بشه...اگه این خونه تکونی بذاره!!...فقط خدا به داد بعد از عید برسه!
ششم. راستی دو هفته ای هست که بابا عازم دیار یار شده! خوش به سعادتشون...احتمالا تا اواخر فروردین هم اونجا باشن...مدینه...دقیقا پشت بقیع!...عید امسال یه جوریه چون بابا نیست! ای کاش امسال عید همه اونجا بودیم! ولی خدا رو شکر که بابا الان اونجاست! امیدوارم سفر خوبی براشون باشه...خیلی خوب!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
عجیب از زمان عقب مانده ام! عرفه طی شد٬ قربان گذشت...غدیر هم آمد و رفت...
حتی شب یلدا هم طی شد!
و شوق پرواز همچنان در عرفه مانده است!....
شاید در ظاهر مشکلات ایجاد شده برای "ای دی اس ال" عزیز دلبند فلان فلان نشده(!) و عدم دسترسی به نت در منزل و عدم فرصت دسترسی به نت در دانشگاه و...بهانه ای برای این عقب ماندگی باشد اما...
شاید هم...
هنوز زود است که شوق پرواز از عرفه به درآید!
(من عرف نفسه....؟!!!)
و کسی که عرفه را آنگونه که باید درک نکرده است از قربان و غدیر چه خواهد فهمید؟!
***
پاورقی ۱. همون طور که بالا گفتم مدتی دسترسی به نت نداشتم و ندارم...و نمی دونم کی مشکل حل خواهد شد. خلاصه اگر کم پیدا هستم و ....کمی تا قسمتی معذورم! الان هم در وقت اضافه(بعد از برگشتن از لانه حیوانات و...!) سری به سایت زدم و در مقابل چشمان جستجوگر دانشجوهای دیگه که دنبال جایی برای نشستن هستن و به این صفحه بلاگفا خیره شدن...همراه با مقادیری عذاب وجدان این چند خط رو می نویسم!!!
پاورقی دو. اعیاد گذشته رو تبریک عرض می کنم! با تاخیر زیاد!
پاورقی سه. یه سر هم اینجا بزنید ببینید چه خبره:
مسابقه اینترنتی با موضوع تفسیر جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر"
بسم الله الرحمن الرحیم
اول. سخنران در رابطه با موانع رسیدن به حقیقت عبادت صحبت می کرد.
بحث از حجاب تعلقات بود... طوماری از تعلقات جلوی چشمم ردیف شد!
سخنران ادامه داد: "منظور تعلقات و وابستگی هایی ست که در مقابل یکی از وظایف دنیوی، اخروی و یا الهی قرار بگیره و نهایتا با خدا و خدایی بودن منافات پیدا کنه."
هنوز توی فکر بودم...مقداری از موارد طومار اولیه کاسته شد...اما هنوز هم طوماری بود...!
" و کسی که حجاب تعلقات را کنار بزند خداوند نوری بر وجودش می تاباند که در صراط مستقیم قرار می گیرد"...
یادم افتاد از وقتی که پا به این دنیای مجازی گذاشتم و از وقتی که به وبلاگنویسی روی آوردم و ... طومار تعلقاتم رو طولانی تر و پیچیده تر کردم...
و آیا "خدایی" بوده؟ آیا در مقابل بسیاری وظایفم قرار نگرفته ؟ و آیا...؟
***
دوم. سخنران می گفت:
"هر وقت دلت گرفت و احساس کردی دنیا دیگه تو را ارضاء نمی کنه، حتی نمی تونی به کسی تلفن بزنی و درد دل کنی،...دوست داری تنهای تنها باشی...قدر بدون! خدا این زمان ها رو برای خودش قرار داده...
ذکر بگو! بخصوص این ذکر:
"یا حبیب قلوب الصادقین"
البته لازم نیست تسبیح دست بگیری...به شرط اینکه ذکر بگی نه اینکه لقلقه زبانت باشه!"
...
چقدر قدر ندونستم! چقدر نفهمیدم! چقدر می شد قشنگ نگاه کرد و استفاده کرد... خلوت هام گم شدن!...
چقدر این دنیای مجازی خلوت هام رو ازم گرفته!...
اصلا من ِ متعلق به عصر تکنولوژی مگه می تونم تسبیح دست بگیرم و ذکر بگم؟! مگه می تونم چند لحظه آروم بشینم و فقط به خودم و خدای خودم و اعمالم و...فکر کنم؟!
مگه حوصله می کنم؟...چقدر خودم رو بد تربیت کردم!...
***
سوم. "اگر نوشته بودیم الطاف خداوند را به خودمان از زمانی که دست عقلمان در جیب خودش بود(بلوغ)، امروز تبدیل می شدیم به یک انسان صددرصد ساکت در مقابل معشوق!"...
خدایا! شرمنده ام. بابت تمام نق زدن ها و غرولندها!...کمی معرفت، کمی محبت، کمی توکل، کمی صبر، کمی سکوت...عنایت کن!
پاورقی: سلام. گاهی سکوت نشونه نداشتن حرف و مطلبی نیست. انگار اینجا هم نمی تونم هر حرفی رو بنویسم!چندبار خواستم از مسائل روزمره که به شدت درگیرم کرده بودن و...بنویسم ولی نشد!
پاورقی دو: دیروز جایی می خوندم:
" علماء دو گونه اند: يك عده از علماء بادكنكن، يه عده بادبادكن! با علم بالا مي ره. سبك مي شه، بادبادك! علم براشون نخي است كه اين نخ هرچي طولاني تر مي شه بيشتر به آسمون ها مي ره. ولي اونهايي كه بادكنك هستن، با علم فقط باد مي كنن. بايد مراقب باشيم كه جزء كدوم يكي از علماء هستيم؟"خدا کمک کنه در جهت کسب علم (علم نافع) انشالله در نهایت از علمای بادکنکی نباشیم! و کمک کنه که گرفتار چنین علمایی هم نشیم!!
پاورقی سه: این روزا تحمل بعضی چیزا توی دانشگاه برام سخت شده! پایان نامه ام خسته ام کرده! از سر و کله زدن با اساتید راهنمای محترم(ازعناصر ذکور از نوع حرف مرد یکیه!)، از حرف و نقل ها، از ادعاها، از غیبت کردن ها، از بلاتکلیفی، از ...روحم خسته شده! حس می کنم انگاری این علم نافع نیست!...نمی دونم...
شاید با دعای دوستان گره ها باز بشه و طلسم شروع این پروژه هم شکسته بشه!
پاورقی چهار: جایی خوندم: "بچه شیعه! نق نزن!" !!...این چند وقته کار من شده نق زدن و حرص خوردن و غیبت!!و...دعام کنین!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
5-6 سال پیش بود. همراه با کاروانی عازم مشهد شده بودیم. فکر کنم 9 تا اتوبوس بودیم. یادش بخیر! از مسیر کویر...
نمی دونم چی شد و چرا؟ اما برای نماز به آبادی ای نرسیدیم، شب بود و ما وسط بیابان خدا! و همه کمابیش نگران.
راننده اهل دلی داشتیم...
خلاصه اون شب مسجدی پیدا کردیم در دل کویر، که در عین سادگی و نبود امکانات و...هنوز در ذهن و دلم نقش بسته!
اتاقی گلی و ساده بر بالای تپه ای کوتاه زیر آسمان پرستاره شب در دل کویر...
***
این روزها دوباره به یادش افتاده ام و چقدر دلم هوسش را کرده!
ای کاش می شد مدتی فارغ از همه چیز، تنهای تنها به آن مسجد پناه برد.
ای کاش می شد مدتی همه چیز را گذاشت و رفت...تنهای تنها...
حداقل یک شب تا صبح!

***
((...عزیز من! خلوت خیلی خوب است. البته خلوت هم کجا خوب است؟ در جلوت و شلوغی و همین دنیایی که شلوغ است...
خلوت، آنجایی است که همه متوجه خدا هستند. چون راه بسته است؛ همه خدا می بینند، خدا می شنوند. در جاهای شلوغ این طور است...
ان شاءالله خدا در شلوغی، خلوت نصیبتان کند. همانجا که کارت و راهت خیلی زیاد است؛ به واسطه عبادات و صدقت، یک جای خلوت نشانت بدهد. بگوید؛ ببین، هر وقت با من هستی، شلوغی مهم نیست- خلوت است. خدا تو را متوجه می کند که شلوغی، مانع خلوت تو با من نیست...))
(طوبای محبت. کتاب چهارم. مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی)
![]()
![]()
پ.ن ۱. متاسفانه مدتی ست که بالاجبار به ترک نت رو آورده ام! (البته از اون جهت که دسترسی به نت ندارم!! ![]()
امروز هم از دانشگاه و با طی مراحل پیچیده ای دارم این چند خط رو می نویسم!! خلاصه بابت کم پیدا بودن و پاسخ ندادن به الطاف دوستان و...عذرخواهی می نمایم!!
پ.ن ۲. عیدتون مبارک!
خیلی خیلی دلم می خواست امشب مطلبی در این زمینه بنویسم ولی خب گویا قسمت نیست ...ببینیم تا فردا چه پیش خواهد آمد! به هر حال عیدتون مبارک باشه...انشالله فردا همه مون بریم زیارت!...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)
التماس دعا
هوالرحمن
سلام
مدتی از اینجا دور بودم و ننوشتم و سعی کردم فقط خواننده خوبی باشم. گرچه قرارهای دیگری با خود داشتم:
اینکه مدت بیشتری نباشم ، در کل کمی از نت فاصله بگیرم و بالکل ننویسم !...
اما فی الحال برگشته ام با حرف هایی قلمبه شده!!
و گزارشی از وقایع این چند روز دوری!:

متاسف می شویم، عصبانی می شویم، دلمان می سوزد!
این روزها با مطالبی در دنیای وبلاگ ها(آن هم به ظاهر نه در دنیای وبلاگ های موهن و...!) برخورد داشتم که حقیقتا برخی و بویژه بخش نظراتشان دل را می سوزاند و ...و انگار اینجا نمی شد ساکت ماند و بر سر عهد ننوشتن باقی ماند! وقتی پای توهین به عقیده و ارزش ها و حجاب و عفت و دفاع و شهید و اسلام و...به میان آید!
خداکند که همه مان خدایی شویم و از قبیله آنان که "یخرجهم من الظلمات الی النور" .

عجب سالیست این سال 1360!
مدتی است صدا و سیما اقدام به پخش مستندهای جالبی می کند از جمله مستند امام روح الله(ره) و در حال حاضر مستند دفاع مقدس...البته فعلا قصد نقد و بررسی آنها را ندارم! فقط نمی دانم چرا هر بار که به وقایع سال 1360 می رسیم تمام بدنم یخ می کند! بغضی سنگین گلویم را می فشرد و چشمانم...نمی دانم... من که در آن روزگار نبوده ام! در صحرای عدم خفته بوده ام! شاید آسوده آسوده!...
اما شهادت این همه بزرگ و این همه اتفاقات عجیب در یک سال نفس را در سینه حبس می کند! و آنان که این روزها بیرون گود نشسته اند و مهملات می بافند و...ای کاش جوابی برای این گونه مسائل داشتند و ای کاش می دانستم آنها چه می کردند در روزگاری که رئیس جمهور بی کفایتیش ثابت شده و عزل گردیده است منافقین اوضاع داخلی کشور را بهم ریخته اند و از هیچ کار غیر انسانی ای فروگذار نمی کنند، رئیس قوه قضائیه و جمع کثیری از مسئولین و نمایندگان و ...شهید شده اند. چمران ها و جهان آراها و...جمعی از فرماندهان و...پرواز کرده اند، رئیس جمهور و نخست وزیر جدید هنوز مدتی از انتخابشان نگذشته که پر پروازشان را گشوده اند و...؟!!
خلاصه نمی دانم ...ولی این سال 60 برایم سال غریبی ست! گرچه نبوده ام! گرچه شاید آسوده در صحرای عدم خفته بوده ام!

در کنار نقد از صدا و سیما گاهی از برنامه های مفیدش تشکر کنیم!
در شب های ماه مبارک امسال اگر از وضعیت سریال ها و...بگذریم شاهد برنامه های مفیدی در جهت معرفی و آشنا نمودن مردم با فرق و گروه های انحرافیِ باب شده در جامعه و تحلیل افکار و عقاید بی مایه این گروه ها بودیم که جای بسی تشکر دارد! حقیقتا اینکه بدانی در مملکت اسلامی صوفی گری، اعتقاد به تناسخ، ضربه زدن به دین از طریق دین! و...رواج یافته است و جوانان این مرز و بوم برای یافتن آرامش به آنها متوسل شده اند آزار دهنده و تاسف بار است. شاید فکر کنیم که این مسائل فقط برای بعضی جوانانِ آنچنانی رخ می دهد و امثال ما از این گونه خطاها مبراییم...اما این طور نیست! هیچ صاحب فرقه و دسته ای از روز اول اعتقادات اصلیش را رو نمی کند! لباس بخصوصی ندارد! و...
تنها باید آگاه و آگاه تر شد! غافل نشد! و هر چه بیشتر به شریعت، قرآن و اهل بیت پناه برد!
در این شب های آخر ماه مبارک دعا کنیم برای تمام جوانان هم وطن و هم مسلک! دعا کنیم که در جنگ جدید هم ما پیروز میدان باشیم

جوانان روزه خوار، جوانان شب زنده دار!
شب های قدر هم گذشتند شاید همچون سال های پیش! شب بیست و سوم، مصلای الغدیر دانشگاه میزبان خیل کثیری از جوانان و جوانان روزهای دور بود. عده ای توفیق معتکف شدن داشتند و سایرین همچون من خود را در میان جمع آنها جای داده بودند. مثل سالهای پیش سخنران جناب دکتر لقمانی بودند و چه زیبا صحبت کردند و چه زیبا هوایی مان کردند و ...جای همه دوستان خالی که همراهمان شوند و لباس احرام بپوشند و با فریاد "لبیک اللهم لبیک" به زیارت دیار یار بروند! یا تا مسجد النبی و بقیع تا نجف و کربلا تا حرم علی بن موسی الرضا(ع) تا شلمچه و طلائیه و...مرغ دل را پرواز دهند!
هنگامی که صدای "خدااا خدااااااااا خدااااا خدااا" ی جمعیت دیوار های مصلا را به لرزه درآورده بود با خود می اندیشیدم که: "خدا را شکر که جوان های ما فقط همان جوان های روزه خواری که با پاکت چیپس و پفک و رانی و...این روزها با افتخار در معابر جولان میدهند نیستند!"
گرچه به قول دکتر لقمانی درسته که شب قدر باید بیدار ماند و مراقب بود و توبه کرد و خواست و...اما پس از شب قدر باید بیشتر مراقب بود! حسابمان را پر می کنند انشاء الله، اعتبارمان افزایش می یابد و از فردا می توانیم برداشت کنیم...اما به این شرط که خودمان کاری نکنیم که حساب مان را مسدود کنند!! اعمال فردایمان با "الهی العفو" امشب مان در تضاد نباشد!
راستی موقع خواندن دسته جمعی دعای جوشن کبیر عجیب دلم هوس مسجدالحرام کرده بود و طواف!...
"یا رب البیت الحرام، یا رب الشهر الحرام، یا رب البلد الحرام، یا رب الرکن و المقام، یا رب المشعر الحرام، یا رب المسجدالحرام..."

خداوندا هزاران هزار مرتبه شکر که موش آزمایشگاهی آفریده نشده ام!
این روزها اگر خدا بخواهد مشغول کار پایان نامه ایم و سر و کله زدن با رات های عزیز! و فقط خدا می داند که با آن ها چه می کنیم!! و فقط خدا کند این کارها در جهت کسب علم و در جهت کسب رضای خداوند باشد...وگرنه نمی دانم آن دنیا وضعیتمان در کنار پل صراط و...به چه صورت خواهد بود!
به قول همکلاسی گرامی خدا کند قصاص مان نکنند که آنجا خبری از گاواژ کردنِ( وارد کردن مستقیم عصاره و...توسط ابزاری به داخل معده جانور) عصاره فلان گیاه و تزریق فلان انتی بیوتیک نیست! خبر از مذاب داغ است و...شاید شجرة الزقوم و...!!!!
فعلا که در حال نظافت و تغذیه و آموزش بندبازی و بارفیکس و...!! هستیم و همه چیز جز برق دندان های حیوانات دوست داشتنی(!) خوب به نظر می رسد(البته اگر از ناهماهنگی ها و نداشتن بسیاری از امکانات و جای مناسب و حرص و جوش ها و گذر عمر و طولانی شدن پروژه و...بگذریم!!!). خلاصه خدا به داد مراحل خشانت بار بعدی برسد! اینها رو گفتم که یعنی حسابی دعایمان بنمایید!

خودتی!
دانشگاه به تازگی دوره مکالمه عربی ویژه دانشجویان و اساتید برگزار کرده در دو سطح مقدماتی و میانی از سری کتاب های "صدی الحیاة". خلاصه ما هم به یادمان افتاد که " انا احب اللغة العربیة"!! یادش بخیر چقدر علاقه داشتم ... خلاصه انشاءالله در سفر بعدی به دیار یار نمی گذاریم این خواهران و برادران عرب هرچه خواستند به ما بگویند و ما نگاهشان کنیم! فوق فوقش می فهمیم چه می گویند و می گوییم: "خودتی!"

و اما...
السلام علیک من قرین جلّ قدرُهُ موجودا، و افجع فَقدُهُ مفقودا، و مرجوّ الَمَ فراقُه
السلام علیک من الیفٍ انسَ مُقبلا فسَرّ، و اوحشَ مُنقَضیا فمَضَّ
السلام علیک و علی فضلِکَ الذی حُرِمناه، و علی ماضٍ من برکاتِکَ سُلِبناه...
(دعای وداع با ماه مبارک رمضان- صحیفه سجادیه)
ماه رمضان هم رو به اتمام است! خوشا به سعادت آنها که نهایت استفاده را بردند و روز عید روز پاداش آنان است اما...از هم اینک وداع و فراق و...بیقرارشان کرده است و حزین!
در المراقبات آمده است:
باید وقتی که با خدا مناجات می کنی(روزهای آخر و دعای وداع)...صادق باشی! ولی اگر برای تو ملازمت با ماه مبارک سنگینی و صیام و قیام آن دشوار باشد و اینگونه با خدا سخن بگویی به تو پاسخ خواهند داد:
آیا شرم نمی کنی اینگونه حرف می زنی، در حالی که تو راضی به مجالست و همسایگی با من نبودی...!
الهی!
فاِلَیکَ اَفِرُّ، و منکَ اخافُ، و بِکَ استغیثُ، و ایّاکَ ارجو، و لکَ ادعوا، و الیکَ الجَأ و بکَ اَثِق، و ایّاک استعین، و بک اومِنُ، و علیک اتوکّل، و علی جودک و کَرَمک اتَّکِل.
پس خدایا به سویت می گریزم، از تو می ترسم، به تو استغاثه می نمایم، به تو امیدوارم، تو را می خوانم، و به سویت پناه می برم، و به تو اطمینان دارم، و فقط از تو کمک می خواهم، و به تو ایمان می آورم، و بر تو توکل می نمایم و بر جود و کرمت تکیه می کنم.
(دعای 52 صحیفه سجادیه)

التماس دعا
هوالرحمن
سلام
هفت هشت روز پیش بالاخره بعد از روزهای پربار تابستانی ای که داشتیم(!) و به منظور اینکه برای انشای اول مهر تحت عنوان " تابستان خود را چگون گذرانده اید؟" بتوانیم چند خطی بنویسیم ! عازم سفر شدیم!
روضه اطهار:
تبلیغات و تعریفات و... ما را مشتاق زیارت "روضه اطهار" (رجوع شود به +) کرد...غافل از اینکه تنها در حد وسعمان موفق به مشاهده "تبریز" می شویم و بر می گردیم!
استقبال گرم!:
آنقدر از آب و هوای مطبوع و خنک تبریز شنیده بودیم که خودمان را برای لباس گرم و ...آماده کرده بودیم...ولی گویا آب و هوایش نیز پی به "خونگرم" بودن اصفهانی ها برده بود(!)
و آنچنان "گرم" به استقبالمان آمد که در شرف تبخیر شدن و شاید تصعید شدن(!) بودیم!
متاسفانه فرصت کوتاه بود و نشد تمام شهر و مکان های دیدنی و خوراکی های خوشمزه(!) رو ببینیم و بچشیم!...از هر کدام به مقادیری بسنده کردیم! ائل گلی، مقبرة الشعراء، مسجد کبود، موزه تبریز(بویژه مجسمه های بسیار زیبایی که در طبقه زیرین موزه قرار داشت)...
جلسه با شهردار!:
دلمان می خواست می شد جلسه ای هم با شهردار محترم شهر تشکیل بدهیم در باب تابلوهای سطح شهر و نامگذاری خیابان ها و فلکه ها و خیابان های یکطرفه و...!! ![]()
![]()
اگر یک نوبت راننده محترم ماشین پشت سر از پلاک ماشین و نقشه ای که در دست برادر محترم بود _و تا جایی که می تونست بالا نگهش داشته بود بلکه فرجی بشود و آدرس پیدا بشود!_ متوجه نمی شدن که به دنبال آدرس هستیم و لطف نمی کردن و ما رو تا خیابان مورد نظر راهنمایی نمی کردن...احتمالا هنوز هم در حال گشت و گذار در خیابان ها بودیم!!
استقبال از نوع رنگین کمانی!:
فکر نکنم تا الان شاهد چنین استقبال بوده باشید ، اون هم دو بار در طول سفر. یک بار در راه روستای زیبای کندوان و بار دیگه در مسیر سرعین. خیلی زیباست پیدا شدن رنگین کمانی واضح و عظیم در دل جاده به ظاهر خشک و آفتابی!...و بعد کم کم پیدا شدن آبادی و...نم نم باران!
تجربه ای بود دیدن رنگین کمان قبل از باران !
کندوانی با آرامشی غریب:
روستای کندوان یکی از بهترین قسمت های سفرمان بود. روستایی بسیار زیبا با خانه هایی صخره ای شامل یکی دو اتاق در اوج سادگی ...با هوایی صاف و خنک...با نم نم باران...با لواشک و برگه و بادام و کشک و عسل و...آب زلال! نمی دانم مردمانش روزگار را چگونه می گذرانند...اما برای ما لحظه ای آرامش به ارمغان آورد و...روحمان تازه شد!
ناگفته نمانَد که نزدیک غروب تقریبا همه کندوان در اشغال اصفهانی های محترم و محترمه بود!!
(بواسطه حضور بر و بچه های هلال احمر یکی از محله های اصفهان!)
حیف که شب و باران و شلوغی و عجله برای بازگشت مانع از گشت و گذار بیشتر شد! شاید دفعه بعد مستقیم برویم کندوان...هتل لاله کندوان!!![]()
![]()
قدم خیر!:
تصمیم گرفتیم از این پس نام خود را کلهم اجمعین عوض کرده"قدم خیر" بگذاریم!
از آنجا که _خودمان را چشم نزنیم _بغیر از تبریز و استقبال گرمش هر جا قدم گذاشتیم (کندوان، سرعین، رضوانشهر،...حتی تهران!) نم نم باران را هم دیدیم!
اینجا شمال بود...اما شمالِ کجا؟!
از راه اردبیل و گردنه حیران با مناظر بسیار تماشایی و آب و هوایی بسیار لطیف عازم آستارا شدیم و از آنجا راهی گیلان. پس از نماز صبح برای تماشای طلوع خورشید به کنار دریا رفتیم. فردی از دور توجهمان رو به خودش جلب کرد که با سگ محترم(شاید هم محترمه!) اش روی ساحل نشسته بود...با موهای بلند و بلوز آستین نصفه و...در کمال خوش خیالی داشتیم فکر می کردیم چرا این جناب، خیلی شباهتی به جناب های محترم دیگر نداره و...که پس از لحظاتی یکی از همسفرهای گرامی جواب سوال ما رو این طور دادن که:
"دختره رو دیدی با سگش نشسته کنار دریا؟!..."
و ما این لحظه داشتیم فکر می کردیم کجا امده بودیم؟ اینجا کجاست؟!![]()
و اما...شهر دیدنیها، تهران!
اغلب اوقات سفرمان یا کلا به سمت تهرانه...یا به تهران ختم میشه! اون هم به دلایل قوم و خویش ناکی!![]()
و من همیشه در تهران احساسات متفاوتی داشتم. به قول مامان، شهر دیدنیهاست! دیدن هر چیزی طبیعیه! حتی دیدن خیلی از متضادها در کنار هم! از مد و مدل لباس و وضع مادی گرفته...تا فرهنگ و نوع تفکر و اعتقادات و...!
اما انگار بعد از این همه رفتن و دیدن...هنوز خیلی چیزها برای من طبیعی نیست!...و هنوز تهران برایم نه تنها آرامشی به ارمغان نمی آورد که بر مشغولیت های ذهنی و ...هم می افزاید!
و...بالاخره...
درسته! همه جای ایران سرای من است! و میشه در هر کجای این سرزمین زندگی کرد و از نعمت های خدادادی بهره مند و با مردمش در ارتباط بود. درسته که باید رفت و دید و عبرت گرفت! درسته که باید بسیار سفر کرد شاید اندکی پختگی حاصل شد! و ...
اما باز هم مثل همیشه آخر سفر ختم میشه به:
"آخیـــــــش! اصفهان! برگشتم. سلام..."
![]()
![]()
(ان شاءالله عکس های سفر رو به زودی اینجا قرار خواهم داد.)
----------------------------------------------------------------------------
شعبان هم رو به اتمام است...بایستی به پیشواز رمضان رفت...با چه رویی؟ با چه آمادگی ای؟
التماس دعا
پ.ن. تعدادی از عکس ها رو این بار به جای "اونجا"(!) اینجا قرار دادم. برای تکمیل این برگ از دفتر خاطرات...
هوالرحمن
سلام
بهانه مي آوريم!. شرمنده! مدتيه انگيزه نوشتنمان را مثل خيلي چيزهاي ديگر كمي تا قسمتي از دست داده ايم!
خلاصه نميدونم چرا موضوعات مختلف به ذهنم ميرسن...اول مقاديري ذوق زده ميشم كه برم بنويسم...بعد كمي فكر ميكنم با خودم ميگم : كه چي؟!!! ...اينم مثه خيلي حرفاي كليشه اي ديگه! و...
دكتري، دوايي، درماني چيزي سراغ نداريد براي اين جور مواقع؟!
تفريحات سالم !!. هر چند وقت يك بار كه حوصله مون سر ميره و حس ميكنيم ديگه داريم دچار پوسيدگي و...ميشيم بسرمون ميزنه با خانواده اي، دوستي...بريم مقاديري تفريح سالم انجام بديم و برگرديم...حالا تفريح سالم شامل چه جور تفريحاتيه؟
ميدان امام...ميدان امام...ميدان امام(!!!)
...كنار زاينده رود( كه فعلا آدم از كنارش رد بشه بيشتر غم و غصه هاي عالم مياد سراغش! و...(يه جورايي ياد همون ذنوبي ميافته كه نتيجهشون تغير النعمه (!) و...
) گاهي گلستان شهدايي جايي..و.....................سينما! و...
چند وقت پيش دوباره هوس رفتن به سينما به سرمون زد! حالا چه فيلمي؟!...مثلا خيلي سعي كرديم فيلمي رو انتخاب كنيم كه مثل دفعات قبلي، بعدش به خودمون زياد بد و بيراه نگيم!!
اما چشمتون روز بد نبينه! نميدونم اصلا اين فيلم با مقوله اي به نام فيلمنامه آشنا شده بود يا نه؟! حدس ميزنم كلا في البداهه ساخته شده بود! البته در حال حاضر فاكتورهاي مهمتري براي ساخت يه فيلم وجود داره :
مقاديري خانم و آقاي خوش بر و رو! (يا در توهم خوش بر و رو بودن!)، مقاديري جريانات عشق و عاشقي،و...هرجا هم كم آورديم ميشه با موسيقي و حركات موزون (البته حركات موزون آقايون! براي اينكه مشكل شرعي نداشته باشه!(؟)!!) پرش كرد!!!
از همون دقايق اوليه حس كردم همه ملت دارن به خودشون و كارگردان و وزارت فرهنگ و ارشاد "اسلامي"(!)و...فحش ميدن! ولي توي رودرواسي با جيبشون و پولهاي بي زبوني كه خرج كردن موندن!!(البته همه همه هم كه نه! يه آقاي خوشحالي پشت سر ما نشسته بود از اول تا آخر فيلم همين طور واسه خودش بلند بلند مي خنديد!!
بنده خدا...!!!
)
اواسط فيلم بود كه ديگه نتونستيم تحمل بنماييم ...حساب كرديم احتمالش هست اون طرف هم يه لنگه پا نگهمون دارن و...![]()
خلاصه تصميم گرفتم ديگه تا اطلاع ثانوي اين يه قلم رو از ليست تفريحات سالم خط بزنم!!!
سخت مي گيريم!. نمي دونم چقدر پيگير سريالهاي تلويزيون هستيد...ولي خب يحتمل سريال "يوسف پيامبر" رو دنبال ميكنيد. تا الان به نسبت خوب بوده...هرچند نمي دونم چرا توي انتخاب بازيگر براي نقشهاي بزرگان خيلي دقت نميشه! يعني من فكر ميكنم نقش پيامبران و اوليا و...رو بايد افراي بازي كنن كه در عين داشتن مهارت و...بيننده ذهنيتي از قبل در رابطه باهاشون نداشته باشه!...بگذريم!
صحبتم اصلا چيز ديگه اي بود...بازيگران نقش زليخا و زنان دربار (كه البته هنوز تشريف فرما نشدن توي تبليغات زيارتشون كرديم!)...با كلاه گيس و آرايش آن چناني و...نمي دونم واقعا داريم به كدوم سمت ميريم؟! هدف از ساختن چنين سريال هايي اصلا چيه ؟!و....شايدم من دارم زياد سخت ميگيرم!...
تذكر ميدهيم!. اين حديث قدسي رو امروز از كتاب "كليات حديث قدسي" ميخوندم...:
يابن آدم، لا يغرّنّك ذنبُ الناس عن ذنبك و لا نعمة الناس عن نعمة عليك
و لا تقنط الناس من رحمة الله و انت ترجوها لنفسك
اي فرزند آدم!
گناه ديگران، تو را از گناه خودت مغرور نكند(يعني فكر نكن كه آنها همه گناهكارند و تو نيستي) و نعمت مردم هم تو را از نعمت خداوند بر خودت غافل نكند(يعني فكر نكني كه خداوند تنها به آنها نعمت داده بلكه به تو هم نعمت داده است)
و مردم را از رحمت خداوند مايوس نكن، در حالي كه تو به رحمتش اميداوار هستي.
پي نوشت:
"بكوشيد كه اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتى براى مناجات با خدا، 2 ـ قسمتى براى تهيّه معاش، 3 ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد كه عيبهاى شما را به شما ميفهمانند و در دل به شما اخلاص ميورزند، 4 ـ و قسمتى را هم در آن خلوت ميكنيد براى درك لذّتهاى حلال [و تفريحات سالم] و به وسيله انجام اين قسمت است كه بر انجامِ وظايف آن سه قسمت ديگر توانا ميشويد." شهادت امام موسي كاظم(ع) رو تسليت عرض مي كنمدر پناه حق
هوالرحمن
سلام
1. انصافا توي خلوت خودمون و خدا، عكس العملمون در مقابل اين سوال(سوال بالايي) چيه؟ مي تونيم توي اين ماه عزيز حاضريمون رو بزنيم؟! ![]()
يا نه؟...! ![]()
2. فرا رسيدن ماه رجب رو خدمت همه رجبيون تبريك عرض مي كنم.
( نگران نباشيد! خدمت خودم و شما هم تبريك عرض مي كنم!
انشالله ما هم از رجبيون بشيم!
)
3. ولادت با سعادت امام محمد باقر(ع) رو هم تبريك ميگم و همچنين تسليت عرض مي كنم بابت شهادت امام هادي(ع)
4. ضمنا روز قلم رو خدمت همه قلم بدستان و اهالي قلم تبريك ميگم و ..............روز ماليات رو بايد تبريك گفت يا تسليت ؟؟؟!!! ![]()
5. همينه ديگه! وقتي آدم در دوران بي مودمي و...بسر ببره و به نت دسترسي نداشته باشه و...مجبور ميشه براي جبران تاخيري كه داشته تقويم رو باز كنه و...!! ![]()
![]()
6. گفتم بي مودمي! راستي هنوز اين مشكل ما برطرف نشده! البته در اين ماه مبارك دعا بفرماييد انشالله كم كم رفع ميشه! ![]()
7. داشتم با خودم فكر مي كردم چرا اينقدر كه به اين ارتباط مودم ناك(!!) و ارتباط با اين دهكده جهاني ! و...وابسته شدم، اينقدر كه برام اهميت پيدا كرده، حتي چند روز محروم شدن ازش برام سخته و...
اون ارتباط مستقيم و ساده، در دسترس و پر سرعت، كه از بزرگان گاهي شنيديم نياز به سيم داره (همون كه ميگن بايد سيمت وصل بشه!
) اما تا حالا صحبتي از مودم و غيره و ذلك نبوده(!
)، همون ارتباطي كه اينقدر در دسترس و همگانيه كه يوزرنيم و پسوردهاش رو همه جا مي توني پيدا كني!، نامحدوده نامحدوده و...
چرا اون ارتباط برام اينقدر مهم نيست؟!!!!!!!!!!
چرا استفاده نمي كنم؟!!!!
انگاري همه كارهامون مشكل داره!
8. ( با عرض پوزش از دوستان گرامی بهتر دیدم که این قسمت رو حذف کنم! فقط کلا ای کاش همه مون رفتار و اعمالمون خدایی تر بود همین! مختصر و مفید!)
9. در اين ايام عزيز ما رو هم فراموش نكنين
التماس دعا
هوالرحمن
سلام
اول. متاسفانه اتفاق بسيار بسيار تاسف انگيزناكي(!) رخ داده كه مجبور گشتهايم مدتي از دنياي مجازي دور باشيم و نميدونم ربطي به اون دعاي شماره 3 پست قبلي داشته يا نه!(احتمالا آمینش رو خیلی محکم گفته بودم!!
)…خلاصه دست به يك جور خودتحريمي اجباري زدهايم! چه جوري؟ با انهدام مودم !!!!
اونم مودم اي دي اس ال !!!!!!![]()
![]()
![]()
و البته چون سابقه مون در اين امر خطير خراب مي باشد
و قبلا مودم سيستم هم به همين سرنوشت دچار شده است (!!
) مدتيست كه بالكل در هجران دنياي مجازي بسر ميبريم!
خلاصه:
درد هجري كشيدهام كه مپرس!
![]()
في الحال هم از طريق سايت دانشكده ( كه بالاخره مسئول محترمش از بستر بيماري برخاسته و درب اين منزل اميد ما را به رويمان گشودند!!) مشغول آپ كردن ميباشيم.
انشالله كه در تابستان و خلوتي ِ سايت اين استفاده شخصي محسوب نميگردد!!!![]()
![]()
دوم. امان از اعتياد!...امان از بي حواسي! امان از…![]()
سوم. اما ناراحتيم بيشتر از اين بابت بود كه قصد داشتم به مناسبت 7 تير به قول بعضي دوستان يه آپ ناسيوناليستي بكنم دوباره(!!
) كه نشد!
احتمالا چشممون زدن! بايد برم واسه اي دي اس ال و وبلاگ و… اسپند دود كنم و معوذتين بخونم و…(ديدين اين افرادي كه خودشون يه كاري ميكنن بعد ميذارن تقصير سرنوشت و شانس و چشم زخم و…؟!![]()
)
چهارم. در عوض بعضي برنامه هاي مناسبتي امسال ِ صدا و سيما بويژه برنامه سيره عملي امام در اوائل خرداد ماه و ويژه برنامه هاي 6 و 7 تير ماه به نظرم عالي بودن!
خلاصه از همين جا مراتب تشكر و سپاس گزاري خود را اعلام مي دارم!![]()
پنجم. دعا كنين هر چه سريعتر اين مشكل بي مودمي بي اينترنتي بي حواسي بي…ما حل بشه
، اون موقع انشالله با آپ مناسبي در خدمتتان خواهيم بود !
ششم. پاسخ لطف دوستان هم در كامنتهاي پست قبلي داده شده است!![]()
در پناه حق
هوالرحمن
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
(قابل توجه استاد گرامی زیباترین شکیب
)
اول. میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو با کمی تاخیر! تبریک عرض می کنم![]()
دوم. روز زن و روز مادر رو هم همچنین!![]()
سوم. اون تاخیر ذکر شده و کلا همه بدبختی های این روزهای اینجانب بابت آپ کردن وبلاگ و دسترسی به نت و...زیر سر این سیستم و شرکت محترم «...» است!! امید که یا ما به راه راست هدایت بشیم یا اونها که اینقدر ما رو اذیت نکنن!! آمین!
چهارم. پریروز رفته بودم دانشگاه . چشمم به در و دیوار (بالاخص در و دیوار مصلای الغدیر) بود که ببینم مراسمی جشنی چیزی احتمالا درنظر گرفته نشده ...
بالاخره چشمم افتاد به یه سری پوستر و مقوا و...:
روز زن و روز مادر مبارک
میلاد حضرت زهرا(س) مبارک
به همین مناسبت:
جشنی ویژه برادران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در...برگزار می گردد!!![]()
![]()
...
پنجم. امان از مجالس مولودی و مولودی خوانی و خوانندگان زن مذهبی!! داخلی که با صدای خود برادران داخل کوچه و خیابان را هم به فیض کثیر رسانده و به هنر موسیقی جهت مستقیم می دهند!!![]()
ششم. راستی مجلس شادی از نظر اسلام چطور باید باشه؟ مجلسی که بشه ازش استنباط مجلس شادی رو داشت اما گناهی درش رخ نده؟ تا حالا چند نمونه از این مجالس دیدین؟!
هفتم. چرا روز ولادت حضرت زهرا (س) خیلی چیزی برای گفتن نداریم؟! یعنی انگار عمده شناختمون راجع به ایشون مربوط میشه به فاطمیه و همون ماجراها ...بعد یا مجبور میشیم توی این روز دوباره گریز بزنیم به همون ها یا مثل دکتر شریعتی نهایتا بگیم ایشون دختر پیامبر (ص) بودن ، همسر حضرت علی(ع) بودن و...نه همه اینها بودن و همه اینها حضرت فاطمه (س) نبودن که فاطمه ، فاطمه است!
خب؟!...قراره ایشون رو بعنوان یه بانوی مقدس معرفی کنیم که امکان تکرار شدنشون نیست؟ یا یه بانوی بزرگوار و بی نظیر که باید توی زندگی هامون ملموس تر باشن، حضور بیشتری داشته باشن...و شاید نشه فاطمه(س) شد، اما میشه فاطمی شد؟! میشه فاطمه گونه شد!
هشتم. به نظرتون اگه در روز ولادت اهل بیت(ع) خدای نکرده عزادار یکی از آشنایان باشیم، شادی بر حضرات ارجحه یا عزاداری ...؟ آیا اشتباهه بگیم اگه به شادی اهل بیت شاد باشیم(بدون گناه و...) روح مومن از دست رفته هم شادتر خواهد بود؟!...
نهم. اینم ۲ تا از هدایای شوق پروازی (از نوع خوراکی) به مادرهای عزیز بویژه مادر دوست داشتنی خودم:
(ضمنا سفارشات هم پذیرفته می شود!![]()
)
***
دهم. انشالله زندگی هامون بیشتر رنگ و بو و جهت فاطمی شدن داشته باشه![]()
التماس دعا
هوالرحمن
سالي ديگر گذشت
اردي بهشتي ديگر آمد
باز شنيدم:
"تبريك
متولد شده اي!"
اما...
آيا متولد شده ام؟!
چندي ست كه پا بدين كره خاكي نهاده ام
همچون كرم ابريشم
اما روياي پروانه شدن برآنم داشته است
تا پيله اي بتنم

و چندي ست كه در پيله آرميده ام!
همچون كرم ابريشم
قصد پروانه شدن داشته ام
اما...
اكنون در پيله هاي رنگين اطراف خويش
آرميده ام
و روياي پروانه شدن مي بينم!
شايد تا اين مرحله رويايي
تنها همتي بايد
تولد يعني از پيله درآمدن
و
پركشيدن!
(؟) نوشت1. (!!) سلام. دوستاني كه خيلي نگران قسمت درباره وبلاگ ما بودن...اميدوارم ديگه نگراني شون برطرف شده باشه !![]()
(البته هنوز یه روز مونده!
)
(؟) نوشت2. يادش بخير پارسال روز تولدم مدينه بودم...يادش بخير
...اينقدر غافليم كه بعد از يكسال متوجه هداياي خدا ميشيم...يادمون ميره كه خدا هميشه داره بدون بهانه و مناسبت بهمون هديه ميده...چه برسه به اون هديه هايي كه خودمون ازش طلب مي كنيم به مناسبت هاي خاص و...چقدر زشته اين جور مواقع غافل بودن و تشكر نكردن!![]()
![]()
خدايا شرمنده!
لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين
خدايا ! حرفهاي امروزم تقريا همه اش مثل همون هاييه كه پارسال كنار خونه ات درگوشي بهت گفتم! مي دونم كه توي اين يك سال هم خيلي بهم لطف داشتي و من نفهميدم...اما خدايا تو خدايي و من بنده...
...و هل يرحم العبد الا المولي؟
(؟) نوشت3. دوستاني كه مايلن مي تونن صداي شوق پرواز كوچگولو رو اينجا بشنون
:
شوق پرواز در یک سال و (؟) ماهگی!
(؟) نوشت4. اگه دوست داشتيد زحمت هديه اي رو بكشيد !! ![]()
بهترين هديه تون مي تونه دعا براي شوق پرواز باشه ...دعاي رسيدن به راه و جاده اصلي ، قدم زدن در اين راه و استقامت بر اين راه....
دعا كنيد براي تولد حقيقي ....![]()
(؟) نوشت5. دلم مي خواد يه مدت ترك نت كنم يا خيلي خيلي كمش كنم (اگه بتونم !) ...چون به نظر مي رسه داره نظم و نظام زندگيم رو بهم مي ريزه و...!!
خلاصه اگه ديديد كمتر سر زدم و اينجا انشالله (!) تا مدتي آپ نشد خوشحال بشيد و دعامون كنيد!
هوالرحمن
سلام
یکی از دوستان گرامی (مونس عزیز) شوق پرواز رو هم دعوت کرده برای بازی !
بازی انتخاب بهترین پست وبلاگ
خلاصه این دعوت سبب خیر شد برای سر زدن به پست های قبلی وبلاگ و نگاه به مطالبی که در طی این یک سال و اندی (حدودا یک سال و نه ماه) نوشتم
راستش صادقانه بگم هنوز خودم خیلی از پست ها رو دوست دارم(!) و خیلی سخته برام انتخاب یکی از بین همه...![]()
( همون عبارت معروف همه شون مثل بچه هامن و فرقی برام ندارن و...!!
)
مخصوصا پست هایی که در رابطه با سفر به دیار یار نوشتم و حقیقتا همه احساسم همه اون چیزهایی که برام مهم بود ...و میشه گفت همه دلم رو توشون باقی گذاشتم!![]()
به خاطر همین فکر می کنم یه مقدار از اون خصلت زرنگی اصفهانیم (!) استفاده کنم!!![]()
![]()
و پست فهرست مطالب سفرنامه دیار یار رو بعنوان بهترین پست انتخاب کنم!
(فقط امیدوارم سایر پست ها از جمله بغض نوشت و امثالهم از دستم رنجیده خاطر نشن!!
)
***
و اما اسامی دوستانی که توسط شوق پرواز دعوت شدن (ضمن عذرخواهی از سایر دوستان):
ســـــکر، حاصل اوقات، زیباترین شکیب
در پناه حق
هوالرحمن
السَّلامُ عَلَيك يا مولاي يا ابالحسن
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع)
و رحمة الله و بركاته
سلام
ميهماني اين دفعه هم تمام شد.
گرچه كوتاه ...اما عالي بود!
انشالله به زودي قسمت تمام دوستان بشه
سعي كردم به ياد همگي باشم! فقط انشالله كه به دعاكننده نگاه نكنن و...

گاهي حتما شده كه حس كنين خيلي گرفتاري ها و خستگي ها و دردهاي روحي فقط با يه سفر زيارتي از بين ميره!
انگاري واقعا لازمه هر طور كه ميشه هر چند وقت يه بار ازشون خواهش كنيم صدامون بزنن تا دل و روح و دين و دنيامون رو تيماري بكنيم و بيمه اشون كنيم !
(خوش به حال مشهدي ها! يعني قدر نعمتي رو كه دارن مي دونن؟)
***
گاهي وقت ها انگار اصلا متوجه نيستيم چرا دعوتمون كردن ...متوجه نيستيم به احوالمون آگاهن...متوجه نيستيم اين ضريح و بارگاه و...همه ظواهرن و حرمتشون هم واجب، اما ...
گاهي فكر مي كنيم زيارت يعني فقط از اول تا آخر پشت سرهم زيارتنامه و قرآن و نماز خوندن...
گاهي حتي روي يه جمله از زيارتنامه اي كه مي خونيم فكر نمي كنيم
در حاليكه شايد اصلا حضرات، وقتي احوالات دل و روحمون رو ديدن، فقط صدامون زدن كه بهمون بگن:
" بيا اينجا، دور از همه مشغوليت ها و ...هرچه مي خواهد دل تنگت بگو!
توي اين فضا تنفس كن!
ببين خيلي ها هستن كه بيش از تو گرفتارن!...و ببين كه ما حواسمون بهت هست!"
و....
(الان مسلما فتوايي ندادم(!) و در كنار انجام واجبات و ترك محرمات مسلما مستحبات هم مخصوصا همراه با تامل و تفكر و... خيلي خيلي پسنديده هستن ...صحبتم چيز ديگه اي بود مرتبط با حال و هواي خودم!)
***
اين بار هم سري به مزار عارف بزرگ حضرت شيخ جعفرآقاي مجتهدي زديم
اما...حيف!
محلي كه مزار ايشون و آقايون ابوترابي درش قرار گرفته رو تبديل كردن به مكاني براي پاسخگويي به سوالات شرعي آقايان!
البته در كل كار بسيار خوبيه ( اتاق كناري هم به پاسخگويي به سوالات شرعي بانوان اختصاص داره)...اما حيف از اينكه ديگه اون حال و هوا رو انگار نميشه حس كرد! (البته مسلما اشكال از گيرنده است!)
همه قاب ها و عكس ها و...رو جمع كردن و بجاشون ميز و صندلي و...گذاشتن و خلاصه مخصوصا ما خانم ها فقط مي تونيم يه فاتحه سريع بخونيم و...
شايد خودشون اين طور راضي ترن ! شايد... الله اعلم!
***
توي اين سفر 2-3 روزه كه دوباره در ارديبهشت ماه و دوباره همراه مادر عزيزم قسمت شد، اونقدر مشتركات وجود داشت كه هر از گاهي يادي از سفر به ديار يار بكنيم و دلمون هوايي شه
براي همه دوستاني كه عازم كوي يار هستند مخصوصا یاس خاکی عزیزم آرزوي سفري خوش، بي خطر و سرشار از معنويات رو دارم
انشالله قسمت همه مشتاقان بشه ...گوشه چشمي هم به ما بكنن!
در پناه حق
پ.ن .راستی اون مشکل هم حل شد و الان می تونم قیافه وبلاگم رو ببینم . الحمدلله خیلی خوب مونده! اصلا هم شکسته و...نشده!![]()
![]()
پ.ن ۲. ضمنا الحمدلله با توسل به تکنولوجی (!) جدید و از این چیزا٬ پیام همه دوستان در پست قبلی به موقع دریافت شد!
هوالرحمن
سلام
خب با اجازه تون ما يكي دو روزه كه ديگه آغاز سال 87 رو به صورت جدي(!) حس كرديم!![]()
قرار بود ديروز صبح همراه دوستم ( كه قسمت عمده اي از پايان نامه مون با هم مشتركه) و اساتيد راهنماي محترم، سري به پژوهشكده دانشكده دندانپزشكي بزنيم و راجع به نحوه بيهوشي و جراحي رات ها( موش هاي آزمايشگاهي) صحبت بكنيم ...
خلاصه ما براي خودمون حساب ِيكي دو ساعت رفتن به دانشگاه و مقداري صحبت پيرامون مسائل اين چنيني و...رو كرده بوديم...اما چشمتون روز بد نبينه!...![]()
اول ماجرا به نسبت خوب بود ...اتاق سمينار و صحبت با اساتيد در مورد كار ما و...چايي و ...![]()
![]()
آخر جلسه، اساتيد راهنماي گرامي ما به جناب دكتر...فرمودن كه:
"خب!حالا خانم ها كي بيان براي آشنا شدن با محيط و تمرين و...؟"
ايشون هم برگشتن گفتن : همين الان!![]()
استاد راهنماي محترم رو به ما كردن و پرسيدن: "خيلي هم خوبه ! پس الان مي مونيد؟"
ما هم با لبخند فجيعي بر روي لب: بله استاد!![]()
( و توي دلمون!: مگه كار ديگه اي هم مي تونيم بكنيم؟!
)
***
خلاصه اساتيد محترم خداحافظي نموده و ما همراه جناب دكتر رفتيم به سمت محل نگهداري حيوانات و اتاق جراحي !!!
بين راه، ايشون هر از گاهي برمي گشتن و نكاتي رو تذكر مي دادن:
"لحظه ورود از صداي سگ ها نترسيد داخل قفس توي محوطه كناري نگهداري ميشن ...عادت ميكنين!![]()
اينجا فوق العاده آلوده است...حتما نكات بهداشتي رو مو به مو رعايت مي كنين كه بعدا توضيح ميدم براتون !
..."
خلاصه رسيديم!
حقيقتا صداي واق واق بلند سگ ها و صداي جيغ جيغ رات ها و گربه ها و...هم ترسناك بود هم اعصاب آدم رو خط خطي مي كرد![]()
...بماند كه واقعا ساعات آخر عادت كرده بوديم!!![]()
وارد ساختمان شديم :
"سمت راست رختكنه! به هيچ عنوان صرفا با لباس خودتون و لوازم اضافه تون همين طوري وارد اتاق نميشين!
اول يه پيش بند پلاستيكي يك بار مصرف روي لباستون مي بنديد ...بعد يه روپوش از بين روپوش هاي آويزون شده به جالباسي مي پوشيد ...هر بار خواستيد خارج بشيد روپوش رو مي اندازيد كنار لباسشويي براي شستشو و ضدعفوني شدن و روپوش جديد برمي داريد
دستكش، ماسك، ساولون ، بتادين و...
هنگام خارج شدن و برگشتن مجدد يا جواب دادن به گوشي تون و...دستكش رو دور مي اندازيد و دستكش جديد برميداريد...نهايتا موقع رفتن همه رو داخل سطل مي اندازيد دستها رو بعد از شستشو با بتادين قهوه اي ميشوريد ...دستگيره در رو با دستمال كاغذي ميگيريد و در رو باز ميكنيد و...."
ما هم هي بيشتر اين فضا برامون عجيب غريب مي شد !![]()
![]()
***
خلاصه با رعايت تمام نكات بهداشتي و ايمني وارد اتاق جراحي شديم؛ يه اتاق كوچيك كه يه ميز فلزي وسطش قرار گرفته بود و ديوارهاي اطراف از بالا تا پايين كمد و كشو و ويترين و پر از داروهاي بيهوشي و سرنگ و وسايل جراحي و...بودن. يك دستگاه بيهوشي استنشاقي و يك دستگاه عكسبرداري از دندان هم گوشه ديگه اتاق ديده ميشد. بالاي ميز چندين چراغ قرار گرفته بود و گيره هايي كه انواع و اقسام عكس هاي راديولوژي از فك و دندان و...سگ و گربه و...بهشون متصل بود....
همين طور مشغول ديدن اتاق جراحي و ابزار و دستگاههاي موجود بوديم و توي فكر كه الان چه بايد بكنيم كه..
جناب دكتر با يه قفس رات وارد اتاق شدن و گفتن: "خب! براي تمرين با اينها شروع مي كنيم! تا حالا با رات كار كردين ؟!!"
ما هم گفتيم: نه!
قيافه مون واقعا ديدني بود!![]()
![]()
![]()
خودشون سرنگي برداشتن و گفتن از بيهوشي تزريقي استفاده مي كنيم ...
بعد هم يكي يكي دم رات ها رو گرفته و توي قفس بهشون تزريق كردن ( اين مرحله اش فجيع ترين قسمته !!
آخه رات ها دندون هاي تيز و فوق العاده خطرناكي دارن و خيلي هم سريع عمل مي كنن !
...بگذريم از جيغ هايي كه ميزنن!!
)
***
خلاصه بعد از بيهوش شدن شكم يكي از رات ها رو باز كردن ...بعد گفتن تا حالا بخيه زديد ؟ گفتيم : "نه! ما توي آزمايشگاه هاي جانوري فقط گاهي تشريح داشتيم كه ديگه بخيه نمي زديم چون نگهشون نميداشتيم!"
گفتن خب بهتره امروز بخيه زدن رو تمرين كنيم ...هم به خاطر اينكه اگه نتونيم از چسب استفاده كنيم توي كارتون مجبوريد بخيه بزنيد هم براي اينكه دستتون راه بيفته!
خلاصه خودشون شروع كردن با سوزن نخ مخصوص و سوزن گير و پنس و...بخيه زدن و توضيح هم ميدادن!
بعد از تموم شدن توضيحات، موش بعدي رو دادن به من گفتن بگيرش شروع كن بخيه زدن! ![]()
يكي هم دادن به دوستم! گفتن مي خوام ببينم چه مي كنين!!
اولش هنوز ترس داشتم ...ولي خب كار كردن با جانور بيهوش شده ديگه اون چنان مشكلي نداره ...غير از اون حسي كه آدم نسبت به موجود بيچاره زير دستش داره و...![]()
خلاصه شروع كرديم! البته لرزش دستهامون هم خيلي جالب بود!!!![]()
![]()
![]()
***
كار من تموم شد! اومدن نگاه كردن و گفتن:
اووم...خياطي تون هم خوبه انگار! ![]()
![]()
به دوستم هم گفتن :
كت و شلوار نمي توني بدوزي ولي خوبه!![]()
![]()
يه كم جراتمون بيشتر شد و دومي رو هم بخيه زديم و...
خلاصه تا ساعت 2و نيم اونجا بوديم فكر كنم ! و تازه قفس دوم بوديم (از 5 قفس!)
همين موقع دو تا از دانشجوهاي پزشكي كه فكر كنم ترم هاي آخر بودن رسيدن
اومدنشون دو تا حسن داشت:
يكي اينكه يه مقدار به خودمون اميدوار شديم!!!!
در رابطه با همون بخيه زدن و حالات و...!!![]()
![]()
دوم اينكه تونستيم اجازه بگيريم اگه ممكنه براي امروز بس باشه ديگه!!! ![]()
...
به هر حال اين طور كه پيداست سال 87 واقعا ديگه جدي جدي (!!) شروع شده!
دعا كنين تا آخر همه چيز به خوبي پيش بره! و آخر و عاقبت ما و اين 50-60 راتمون ختم بخير بشه!
در پناه حق
* دقت کردین چقدر کلمه "خلاصه" در این پست بکار رفته؟!...این یعنی اینکه قرار بوده خلاصه نوشته بشه!...![]()
![]()
هوالرحمن
سلام
اینم حسن ختامی(!) بر ذوق زدگی ها و جوگرفتگی های نوروز ۸۷!!![]()
:
(شهرستان قهدریجان- اطراف اصفهان)

***

***

***

***

***

![]()
![]()
***

* از فردا دیگه واقعا میشه گفت سال نو به شکل جدی(!!) آغاز میشه و دیگه باید گل و بلبل و هفت سین و سیزده بدر و ...رو به کناری گذاشت و رفت دنبال درس و کار و زندگی و...!![]()
![]()
برای همه دوستان آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم![]()
(البته بماند که برای بعضی مثه ما هنوز هم جدی نشده...انشالله از شنبه!
...راستی چرا این تعطیلات اینقدر زود می گذره؟!![]()
)
* فعلا از این تصاویر لذت کافی رو ببرید...چون این شوق پروازی که من می شناسم احتمالش زیاده(!) که دوباره بزنه اون کانال و سخنرانی پیاده شده و تذکرات و مطالب منور-فلسفی (!!!) و...بذاره رو وبلاگ!![]()
![]()
در پناه حق موفق باشید
![]()
هوالرحمن
سلام . تا چشم بهم زديم سال 87 هم شروع شد و يك دهه اش گذشت!
اين هم از اولين پست سال جديد در وبلاگ شوق پرواز بدين منظور كه بي كلاااااااااااااس نباشيم ديگه!!!![]()
![]()
1. بالاخره با تلاش و مجاهدت(!!) ظروف و تخم مرغ هاي سفره هفت سين يكي دو روز مونده به سال جديد آماده شدن! البته ميشه گفت امسال بجاي رنگ كردن جام ها و تخم مرغ ها خودمون رو رنگ كرديم اساسي !!!
...خدا كنه تا آخر سال كسي رنگمون نكنه!
2. شروع سال 87 يه جورايي خيلي متفاوت بود...يادم مياد هميشه روزاي آخر سال و لحظه شروع سال جديد استرس و حس و حال خاصي داشتم.
اما امسال يه جور اضطراب، نگراني ، دستپاچگي و...هم بهش اضافه شده بود. شب عيد تقريبا همه كارها انجام شده بود، سفره هفت سين رو هم نصفه نيمه چيده بوديم و...اما يه حسي داشتم انگار هنوز كلي از كارا مونده! انگار خيلي كار نكرده در سال 86 داشتم ...و دارم با يه كوله بار سنگين وارد سال نو ميشم! دلهره اينكه انگار فردا نوروز من نيست و...!!![]()
3. لحظه تحويل سال هم خيلي عجيب بود...و گويا براي بقيه هم تا حدودي همين طور بوده ! خيلي از دوستان التماس دعا گفته بودن...خيلي از دعاها در ذهنم بود كه هنگام گفتن حول حالنا الي احسن الحال از دلم بگذرونم و...قرآن و ديوان حافظ رو سر سفره گذاشتم تا مثل سال هاي پيش سال جديد رو با خوندن حداقل يك آيه از قرآن شروع كنيم و بعد هم تفالي به ديوان حضرت حافظ بزنيم...اما نمي دونم چي شد ! تلويزيون داشت حرم حضرت رضا(ع) رو نشون مي داد و جمعيت زيادي كه در صحنها موج ميزدن...ياد عيد سال 80 افتادم و لحظه تحويل سال توي حرم وسط اون جمعيت، صحبت هاي حاج آقا راشد يزدي، دعاي يا مقلب القوب و ناقاره و...چه كيفي داشت!![]()
يه دفعه مجري ها اعلام كردن كه انگار سال تحويل شده ...انگار ساعت رد شد !!!...بله! عيدتون مبارك!! و...غافلگير شديم!
...و تازه نواي يا مقلب القلوب در صحن هاي حرم طنين انداز شد و...نه توپي ، نه ناقاره اي!!...نه آهنگ و گل و بلبلي ...!!
تازه يادم افتاد هيچ دعايي نكردم!...ياد اولين ملاقات با كعبه توي مسجدالحرام افتادم! اونجا هم تقريبا همين حالت پيش اومد البته خيلي عجيب تر! اون لحظه اي كه تمام دعاها و حرفها و...يادم رفت! و بعد كه متوجه اين فراموشي شدم اونقدر دستپاچه شده بودم كه نمي دونستم الان چي بگم...انگار ديگه وقتي نيست و...!!![]()
4. روز اول سال جديد، تكليف بعضي مسائل هم به كمك حضرت رحمان برام مشخص شد و سعي كردم مابقي خاطره تكوني!! رو هم انجام بدم!
...واقعا آيه عجيبيه اين آيه و اي كاش درست مي فهميدمش!!:
عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم و عسي ان تحبّوا شيئاً و هو شرٌ لكم...
5. طبق روال هر سال مسافرتي به تهران داشتيم به منظور ديدار اقوام و...هر سال سفرمون به تهران ذهن من رو تا مدتها درگير مسائل مختلف مي كنه...امسال هم گويا قرار بود اين سفر، سفر عبرت باشه برامون!!!
خيلي عجيبه كه روزهاي اول سفر رو بيشتر شاهد بحث و تبادل نظر افراد در مورد زمين ها و خونه هاي ميلياردي و چگونگي دستيابي بهتر و مطمئن تر به سود بيشتر و...باشي
...از اون طرف مهمون پيرزنها و پيرمردهايي كه مطمئنا روزي جايگاه خاصي داشتن، اما امروز زمينگير و محتاج ديگران اند!
قصاب ديروز كه امروز بايد چهار دست و پا راه بره و خودش رو روي زمين بكشه!!
و...از طرف ديگه بيماري هاي رنگ و وارنگ! كه ديگه كاري از پول و دكتر و...هم برنمياد...
جدا كه در خواب غفلتيم و نمي بينيم !
توي اين سفر به اصرار فرزانه (خواهر كوچولوي عزيز) بعد از چندين سال مجددا سري به سعدآباد زديم و كاخ هايي كه شايد بشه گفت الان كاخ هاي مجلل تري رو به نسبت اونها ميشه در همسايگي شون پيدا كرد!![]()
اونجا داشتم فكر مي كردم حقيقتا شاهي كه توي چنين مجموعه اي زندگي مي كنه، ميتونه از حال مردم همسايه اش خبر داشته باشه ؟!...چه برسه به مردم كل كشور!...و بعد باز داشتم فكر مي كردم كه الان كاخ نشينانمون كم نيستن !
و بندگان خدا تقصيري هم ندارن(!!!) خب نميشه متوجه حال ديگران شد !
از قديم گفتن سواره خبر از حال پياده نداره!
فقط اي كاش هر كدوم از ما توي مشكلات مختلف اقتصادي اجتماعي فرهنگي و...كشور بجاي اينكه سعي كنيم دنبال مقصر بگرديم و انگشتمون رو به سمت اين و اون بگيريم...اول يه جاي خلوت كه فقط خودمون باشيم و خدا به خودمون و اعمال خودمون فكر مي كرديم و...بماند!
6. يكي از خاطرات خوب امسال هم مهموني منزل يكي از دوستان عزيز ( MAF= همون انصار خودمون!!
) براي اولين بار بود!![]()
به من كه خيلي خوش گذشت...اون رو نمي دونم!
ولي احتمالا بايد به اون هم خيلي خوش گذشته باشه!!!![]()
(ببين تا من الان داغم بيا جبران كنم...ممكنه بعدا يادم بره ها!![]()
)
7. در انتها آخرين شعر م(!!!!) رو تقديمتون مي كنم!!:
مقاله ها بدون ترجمه مانده
با راتها چه كنم؟
فروردين هم دارد تمام ميشود
امان از ديد و بازديد
با اين همه فكر و استرس و..چه كنم؟
كلي كار نصفه نيمه
مطالعات درسي و غيردرسي جدا!
و ديگر هيچ!!
به به!..به به!
خيـــــــــــــــلي ممنونم!
در پناه حق
هوالرحمن
سلام
راستش این روزا نمی دونم چرا هی دلم می گیره از خیلی چیزا (!) ...نمی دونم حکمتش چیه که هی اتفاقاتی می افته که...
امروز هم دلم گرفته بود دوباره ، از دست برخی اساتید ، برخی دوستان ، برخی ...و..........خودم!
یه کم غر زدم ! یه کم شاکی شدم !...یه کم حرص خوردم !!......
برگشتنه داشتم از در شمالی دانشگاه می اومدم سمت ایستگاه اتوبوس
دوباره چشمم افتاد به تابلوهای زیبایی که روی نرده های اطراف دانشگاه نصب کردن و هر کدوم قسمت هایی زیبا از کلام نور رو با خود دارن
انگاری گاهی خدا به همین سادگی باهامون حرف می زنه ...
با همین کلمات آشنایی که هر از گاهی ، به بهانه ای شاید به چشممون بیان یا به گوشمون بخورن! :
ألیسَ اللهُ بِکاف ٍ عَبدَهُ *
آیا خدا(ی مهربان) برای بنده اش کافی نیست ؟
انگار یکی از درون بهم نهیب زد :
فلانی چته ؟
برای کی داری زندگی می کنی ؟ کار می کنی ؟ درس می خونی ؟...
منتظری نتیجه کارت رو از بنده های خدا بگیری ؟
پس چرا دلت گرفته ؟ چرا ...؟
آیا خدا(ی مهربان) برای بنده اش کافی نیست ؟

*(زمر آیه36)
هوالرحمن
سلام عرض می کنم خدمت همه دوستان و همراهان همیشگی
خیلی ممنون بابت لطفی که نسبت به شوق پرواز دارید
راستش این روزهای آخر ترم سرم حسابی شلوغ شده ...ارائه سمینار یک ...نوشتن پروپوزال و تصویب موضوع پایان نامه ... انواع و اقسام سمینارهای کلاسی و امتحان و.......!!
بنابراین فکر کنم عذرم برای به روز نکردن وبلاگ تا مدتی موجه باشه !
فعلا علی الحساب شما ما رو دعا کنین... این یکی دو هفته (حداقل این یک هفته !) به خیر و خوشی و سلامتی بگذره ...انشالله جبران می شود ! و در اولین فرصت اینجا آپ خواهد شد !!
خلاصه التماس دعا![]()
در پناه حق
هوالرحمن
السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (ع)
در زیـارت , شور باید داشت , شـــور
شوق درک نـــور باید داشت , نــــور
لحـــظه ای اندیشه کن تا کیستی ؟
مــــحرم ایــــن درگـهی یـا نیستی ؟
مــی شناسی صاحب این خـانه را ؟
صـــاحب این خــــانه و کاشـــانه را ؟
از تو می پرسم بگـــو : اهـــل دلی ؟
یا در ایــنجا زائـــر خشت و گــِلی ؟...
( محمد علی مجاهدی ( پروانه ))
سلام
مهمانی چند روزه این بار هم تمام شد و...برگشتیم !
اما عجیب بعد از مهمونی چند ماه پیش می چسبیدا ! خدایا شکرت ! آقا جان ممنون !
حالا دیگه باید کم کم برای ورود به مهمانی همگانی خدواند رحمان رحیم آماده بشیم ...صدای پای رمضان داره میاد ...آماده شدیم ؟!
دلم اصرار می کنه که این دفعه هم از سفرم بنویسم البته از سفر به مهمانی ضامن آهو ...هر چقدر هم بهش میگم که هنوز سفرنامه دیار یار مونده و....به خرجش نمیره !!![]()
خلاصه انگار استعداد ما یه جورایی در زمینه سفرنامه نویسی داره شکوفا میشه دیگه !![]()
- روز 14 شعبان راهی مشهد شدیم ...از راه طبس...شب نیمه شعبان نزدیک غروب رسیدیم به طبس ...امامزاده حسین بن موسی الکاظم که گفته می شد برادر امام رضا(ع) هستن
خلاصه تعارف کردن که امشب رو اینجا بمونین و...!!![]()
ما هم , هم خیلی خسته بودیم , هم دیدیم شب نیمه شعبان توی خونه برادر امام بودن بهتره تا توی راه بودن و...چی از این بهتر ! خلاصه تو رودرواسی موندیم !!!
و قرار شد شب رو اونجا بگذرونیم و صبح راهی بشیم
ولی خیلی جالب بود جای همگی خالی ...گویا خانواده های شهدای طبس شب های نیمه شعبان همگی سر مزار شهداشون جمع میشن و سفره پهن می کنن و هر کسی به سلیقه خودش شیرینی و میوه و گل و شمع و قرآن و عکس شهیدشون و.... داخل سفره قرار میدن و...این شب عزیز رو با شهداشون جشن می گیرن ...امسال قسمت بود ما هم باشیم !...بعد از نماز چه خبر بود و فقط شیرینی و شکلات و...پخش می شد !
اتاق ما هم در جوار مزار شهدا بود و خلاصه شب نیمه شعبان رو در کنار شهدای طبس و در خانه برادر حضرت به صبح رسوندیم ....
- توی مسیر کلی خودمون رو کشتیم تا بعضی همسفرهای گرامی رو مجاب کنیم تا به خاطر اینکه عازم زیارتیم و نیمه شعبانه و...یه سری مولودی ها و تصنیف هایی که به همین منظور جمع آوری کرده بودم رو گوش بدیم و...همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت ! تا اینکه قرار شد رادیو رو روشن کنیم ( همون صدای جمهوری اسلامی !!!) ...نمی دونم چی باید بگم به محض روشن شدن انواع و اقسام آهنگ ها و ترانه ها رو به سمع و نظرمون رسوندن !!
...اجرشون با خدا !! :
زندگی بی دود چقدر قشنگه , تو تهرون .....!!!
و.....بماند !![]()
فقط هنوز تو فکرم صدای جمهوری اسلامی یعنی همین ؟!!
- بالاخره رسیدیم مشهد و قبل از اینکه برای اولین بار عازم حرم بشیم تله پاتی بعضی دوستان اثر کرد !!!
البته فراموش نشه که در عصر تکنولوژی و ارتباطات به سر می بریم ...یعنی صدای خاصی, الهامی چیزی در کار نبود !
البته احتمالا تله پاتیه موثر بوده وگرنه همه تکنولوژی ها و....فقط وسیله ان ! خلاصه اینکه قبل از اولین زیارت پیام ها دریافت شد و اگه خدا قبول کنه به یاد دوستان بودیم !
البته بماند که توی این عصر ارتباطات و...هر چی به خانواده گرامی گفتیم که به تازگی رفتن به کافی نت هم از اعمال مرتبط با زیارت حساب میشه
و هر چی حدیث جعل کردیم و....افاقه نکرد و...اشاره کردن که یکی از دلایل این سفر ترک دادن بنده بوده !!!
بازم خدا رو شکر نبستنمون به تختی پنجره فولادی جایی !!!![]()
- یادش بخیر چه حس زیبایی بود اولین زیارت ! توی مدینه همه اش به یاد حرم حضرت رضا بودم مخصوصا وقتی غربت شهر پیامبر و اهل بیتشون رو می دیدم ...و اینجا همه اش به یاد مکه و مدینه !!!
وقتی وارد پارکینگ زیر حرم شدیم و ..بی اختیار به یاد زیرگذر های مکه افتادیم ...یاد شب اول اعمال و...
توی حرم چشمم که به ضریح افتاد و جمعیتی که نمی شد جداشون کرد و خدامی که چقدر با حوصله و با عطوفت تذکر می دادن و....یاد مدینه افتادم و دلم گرفت ...بغضی توی گلوم گیر کرده بود ...آقا جان میگن شما غریبی چون از شهر جدتون و پدرانتون دورید و...اما همه غربت تو مدینه است ...چه غربتی از این بالاتر که پیامبر در شهر خودش غریب باشه ؟و....گرچه غربت معنای دیگه ای هم داره ...اینکه بین این همه به ظاهر زائر و محب و شیعه می بینید چند تا زائر و شیعه حقیقی هستن و چند تا ...!!!![]()
![]()
· این بار عجیب برخورد خدام حرم به نظرم دوست داشتنی بود ...دلم می خواست برم از تک تکشون تشکر کنم !
مخصوصا وقتی می دیدم چقدر زیبا و درست تذکر میدن :
" خانمم گلم به چه اطمینانی بچه ات رو میدی دست هرکسی ...درسته اینجا حرمه اما همه جور آدمی پیدا میشه ...به خدا لزومی نداره حتما بچه ات رو برسونی به ضریح و...آقا می بینن !"
" خانم گلم باور کن امام رضا (ع) از این کارا راضی نیستن ! حجاب واجبه ! زیارت مستحب ! می دونی اگه بری جلو برای رسیدن به ضریح اما موهات , دستات ...پیدا بشه اگه چادر از سرت بیفته و...دل امام رو ناراحت می کنی؟"
"عزیزم حتما لازم نیست که نذرت رو داخل ضریح بندازی ...صندوق نذورات و دفتر نذورات به همین منظور ایجاد شده ....همه این پول ها نهایتا یه جا میره و...."
اما جدا با برخی عقاید این مردم چه میشه کرد ؟
عقایدی بی پایه و اساس که اونقدر محکم شده که....![]()
· نمی دونم تا حالا این لوستر رو توی حرم دیدید یا نه ؟ موقع تمیز کردن حرم رسیده بودیم و خدام داشتن لوسترها رو تمیز می کردن که چشممون بهش افتاد !
لوستری با 12 شاخه که روی هر کدوم نام یکی از ائمه قرار داره و بعد هر کدوم چند شاخه میشه و...عکسش رو میذارم خیلی زیباست ( دوباره یاد مدینه افتادم !)
سمت چپ اسامی امام صادق , امام کاظم , امام رضا و امام جواد(ع) مشخصه سمت راست هم اسم امام زمان (عج) اینجا می تونید واضحتر ببینید
· صبح جمعه قسمت شد بریم مهدیه ...اولین جمعه بعد از نیمه شعبان ...دعای ندبه با صدای آقای طباطبایی همراه با شرح خطبه غدیر و اینکه پیامبر در روز غدیر نه تنها به جانشینی حضرت امیر بلکه حتی به امامت امام زمان (عج) هم اشاره کردن و....جای همگی خالی
· همون روز جمعه سالروز وفات آقای نخودکی بود که قسمت شد هم سر مزار ایشون و هم سر مزار شیخ جعفر آقای مجتهدی و آقایان ابوترابی و..حاضر بشیم و فاتحه ای بخونیم
· جدا داشتم فکر می کردم اونهایی که توی مشهد زندگی می کنن اگه بخوان استفاده کنن و....خیلی امکانات در دسترسشون هست, به راحتی ...توی خود حرم جلسات انس با قرآن و....در دارالقرآن ( یا همون مسجد دو در ) , حلقه های معرفت و پرسش و پاسخ در مدرسه پریزاد , کتابخانه بزرگ رضوی , جلسات سخنرانی و ادعیه ای که آزاد برای عموم توی خود حرم برپا میشه و...حضور روحانیون , بزرگان و عارفان و...
· روز آخر بعد از اینکه مثل همیشه یکی دو ساعت همون جای همیشگی روبروی ضریح ایستادم و درد دل کردم و ...رفتم طبقه پایین کاغذ و قلمی برداشتم و به یاد سال گذشته و اون سنت حسنه ای که رسم کرده بودیم در این مدت !!!![]()
داشتم اسامی دوستان رو می نوشتم و سلام می دادم ....که خانم مسن و متشخصی ! اومد نزدیک و گفت :
دخترم میشه یه عریضه برای من بنویسی ؟!!![]()
گفتم من بلد نیستم عریضه بنویسم آخه !!![]()
گفت من میگم تو هم بنویس فقط قشنگ بنویس ! ....برای نوه ام که خوشبخت بشه و دین و ایمانش بهتر بشه و....منم نمی دونم چی نوشتم !
آخه خواهر عزیز هم نشسته بود کنارم و هر هر می خندید
( بعد هم رفتن خدمت همه گفتن ریحانه شغل جدید پیدا کرده عریضه نویس شده !!!!![]()
)
و تمام شد ! خیلی کوتاه بود ....اما دوست داشتنی
خدا قسمت همه مشتاقان بکنه و گوشه چشمی هم به خواسته های ما بندازه ( شرمنده ها من برای همه تون اول از همه مقام رضا , قلب سلیم و دل آسمونی خواستم ...بعدش اسم و آدرستون ! رو نوشتم بیان سراغ خودتون دیگه !!!![]()
)
موفق و آسمونی باشید
در پناه حق


