تبليغاتX
شوق پرواز

شوق پرواز

...


                             بسم الله الرحمن الرحيم

  کبوتر

گفتند: "كلاغ" ، شادمان گفتم : "پر"

گفتند: "كبوترانمان" ، گفتم : "پر"

گفتند: "خودت" ، به اوج انديشيدم

در حسرت رنگ آسمان گفتم :"پر"

گفتند: "مگر پرنده اي؟"، خنديدم

گفتند: "تو باختي" و من رنجيدم

در بازي كودكان فريبم دادند

احساس بزرگ پر زدن را چيدم

آنروز به خاك آشنايم كردند

از نغمه ي پرواز جدايم كردند

آن باور آسماني از يادم رفت

در پهنه ي اين زمين رهايم كردند

حالا ، همه عزم پر گرفتن دارند

دستان مرا دوباره مي آزارند

همراه نگاه مات و بي باور من     

از روي زمين به آسمان مي بارند

گفتند:"پرنده" گريه ام را ديدند

ديوانه ي خاك بودم و فهميدند

گفتم كه :"نمي پرد" ، نگاهم كردند

بر بازي اشتباه من خنديدند

 

منبع: پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت10:45توسط شوق پرواز |
...

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

شب‌هاي قدر هم گذشتن...تمام شد!...نمي‌دونم بالاخره نتيجه چي شد و تو ليست مقدرات امسالم چي نوشتن؟! اصلا تا سال ديگه هستم؟!

خدايا شكرت! بابت همه چيز...مخصوصا اينكه شب‌هاي قدر ديگري رو هم ديدم (خواستم بگم درك كردم!...ديدم من كجا و درك شب قدر كجا!) شكرت كه بار ديگه رخصت دادي و راه دادي و توان دادي...شكر...

سخنران مي‌گفت امشب ديگه پاي برگه مقدرات‌تون امضا ميشه و از فردا صبح براتون اعتباري در نظر مي‌گيرن...مواظب باشيد اعتبارتون رو از دست نديد! مراقب باشيد شب قدرتون، شب قبر نباشه! همين جوري بي‌استفاده نگذره

شب قدر نياد و بره و من هنوز گناه كنم...غيبت كنم...نگاه حرام...دستم ...پام....

مي‌گفت امشب از خدا زيركي طلب كنيد...زيرك كسي‌ه كه نفسش رو وادار به اطاعت و بندگي كنه

مي‌گفت امشب از خدا خودتون رو طلب كنيد...بگيد خدا خودم رو به خودم بازگردان!

و...

تمام شد...

خدا رو به قرآنش، به خودش، به چهارده معصومش قسم داديم و التماس كرديم و ناله كرديم و العفو گفتيم و...

چقدر مي‌تونيم اين حال رو حفظ كنيم؟

يعني ميشه ديگه گناه به مذاق‌مون تلخ بشه؟ ديگه برنگرديم؟

يعني ميشه ديگه به اصلاح خودمون و رابطه‌مون با او مشغول بشيم؟

مي‌ترسم...يا عاصم من استعصمه...يا حافظ من استحفظه...يا معين من استعانه...


نمي‌دونم دلم چرا آروم نميشه اي خدا

همه ميگن دوات اينه پاشو برو كرب‌بلا

اشك برا حسين واسه‌ام شده توشه

اللهم الرزقنا ضريح شش گوشه...


+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت6:51توسط شوق پرواز |
السلام علي الله العزيز


بسم الله الرحمن الرحيم


السلام علي الله العزيز

 دوباره فاصله افتاد مابين نوشتن‌ها و خلوت‌ها و...


حسب حالي ننوشت[يم] و شد ايامي چند/محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
ما به آن مقصد عالي نتوانيم رسيد/ هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند


رجب و شعبان كه گذشت...بي توجه به آمد و شدشان
و اينك ماه ميهماني شماست...بيش از نيمي از ضيافت گذشته و من همچنان چون دختربچه شلوغ و سربه هوا و بي‌ادبي كه نه ميزبان مي‌شناسد و نه آداب ميهماني بزرگان مي‌داند وصله ناجور مجلسم!
بهانه‌هاي روزهاي گذشته براي عدم حضور و غفلت و بي‌خبري هم گذشت...و به لطف شما چه زيبا گذشت!...اما...

خدايا!
اين روزها حكم تشنه‌اي را پيدا كرده ام كه از شدت عطش رمقي برايش نمانده و براي قطره‌اي آب له له مي‌زند...نشاني آب را هم تا حدي مي‌داند...اين روزها هم مدام برايش از ساقي گفته‌اند...ساقي مهرباني كه با دست خودش از خان گسترده شما در اين ضيافت عظيم، به بعضي آب مي‌دهد...شراب مي‌دهد...
اما خدا...
آنقدر اين دل را ضعف گرفته و بي‌رمق شده است كه ناي رفتنش نيست...
آب در كوزه است و ما تشنه لبان...
امان از اين تشنه لب بي‌‌رمق بي‌همت...
خدايا مددي!

و اكنون با اين چنين حالي رسيده‌ام به ليله قدر!

امشب بگذار بشكنم!
بگذار اعتراف كنم!
بگذار همه وجودم نيازم را فرياد بزند!
بگذار بعد از مدتها فقط من باشم و خودت...خود خودت!
تو نگاه كني و من سر به زير سرخ شوم و آرام آرام اشك بريزم از شرم...آب شوم از شرم!
تو بشنوي و همچون هميشه صبوري كني و من اعتراف كنم به همه آنچه از جهل و غفلت بر سر خود آوردم و...از او كه اقرب من حبل وريد[م] بود دور و دور و دور شدم!
من زار بزنم، ناله كنم و تو رحم كني بر ضعيفي و بي‌كسي و بي‌چارگي‌ام!
من به هر دري بزنم بدنبال راهي براي بازگشت...و تو راه نشانم دهي و...آغوش وا كني!
من از ترس بگويم...از اينكه باز جدابيفتم! از اينكه از سابقه‌ام هراسانم...از بازگشت‌هاي پس از بازگشت!...و تو آرامم كني كه اين بار نمي‌گذاري بيراهه بروم! حفاظتم مي‌كني!
تو بگويي فقط قول بده هر از گاهي بيايي مثل امشب بنشيني و حرف بزني...قبل از آنكه دير شود و...
قول بده هرگاه زمينه‌اي پيش آمد براي بيراهه رفتن...به نداي دلسوزانه من كه از نهاد خودت برمي‌خيزد و التماست مي‌كند كه نكن! پشيمان مي‌شوي! دور مي‌شوي!...بيشتر توجه كني...و به ياد بياوري كه چقدر دوستت دارم..و چقدر دوستم داري...
و من آتش بگيرم!
تمام دلم بسوزد و بخار شود و آب شود و چشمانم ببارد و ببارد و...

خدايا! نگذار از آغوشت جدا شوم!
مسير زندگي‌ام را در جهتي قرار ده كه نتوانم لحظه‌اي را دور از تو بگذرانم!
خدايا راضي‌ترم به جبري كه تو برايم بخواهي...بيشتر از اختياري كه با آن همه چيز را خراب كنم و بر باد دهم!
من جنبه استفاده از اختياري كه به من داده‌اي را هنوز ندارم خدا!
خودت بزرگم كن...مگر نه اينكه تنها و تنها ربّ من تويي!

خدايا! منِ حاجتمند مگر مي‌توانم پس از مدتها به در خانه‌ات بيايم و چيزي نخواهم؟ حاجتي نداشته باشم؟

مگر مي‌شود سر تا پا نياز نباشم؟
حاجت دارم فراوان...
به حق خودت ياري‌ام كن و در مسيري قرارم ده كه بشناسم و بر اساس اين شناخت عمل كنم... زندگي كنم
لطفت كه همواره شامل حالم بوده است... در مسير علم آموزي و...هم قرارم داده‌اي و هميشه زيبا كمك كرده‌اي زيباي زيبا...
اما نمي‌دانم!...آيا همين علم را از من مي‌خواهي؟ فردا از اينكه چرا مدرك كارشناسي‌ام را فوق و فوقم را دكترا نكرده‌ام از من خواهي پرسيد؟!... حتما مي‌پرسي از استعداد و توانايي اي كه دادي كه چه كردم و چقدر استفاده كردم و در چه راهي...؟
اما...با اين همه...اگر بپرسي "من ربُّك؟" و من پاسخي صريح نيابم و از تمام سال‌هاي زندگيم نتوانم دفاعي مناسب كنم...چه خاكي بر سر كنم؟!
اگر امام زمان نشناخته از اين دنيا سفر كنم چه؟!
اگر موقع سفر هنوز اوضاع نماز و روزه‌ام همين باشد كه هست چه كنم؟
اگر همين قرآن كنار دستم فردا ناله زد كه مهجورش گذاشته‌ام...؟ اگر...؟

مدتي‌ست آرامش ندارم خدا! مضطربم! انگار هيچ چيز آرامم نمي‌كند!

زشت است خدا! زشت است اين همه اضطراب و بيقراري و...با وجود چون تويي!
آرامم كن! كه فقط ياد توست كه آرامش مي‌دهد.
امشب مسير زندگيم را آن گونه برايم مقدر كن كه اضطرابم را كم كند و مايه اطمينان قلبم باشد...آرامم كند...رو به سوي تو باشد!
تو را مي‌خواهم خدا! مي‌خواهم به تو برسم...آمد و رفت ديگران...خوش آمد و نيامدشان و...مهم نباشد...
حرف‌هاي بزرگ بزرگ مي‌زنم؟!
مي‌گويي بايد خودم كاري كنم...نه اينكه فقط گاهي عذاب وجدان بگيرم و آن لحظه هم تنها به اشك و آه و دعايي بسنده كنم...كه اي خدا من خراب كردم و مي‌كنم!...تو خودت درستش كن!!!؟؟!
نه خدايا! خسته شده‌ام از دست خودم!
چه كنم كه من بنده‌ام و تجربه خلق شدن و به دنيا آمدن و زندگي كردن و بندگي كردن و نافرماني نكردن و...را قبلاً نداشته‌ام!؟
تو خدايي! خدا بوده‌اي و هستي! از ازل تا ابد!
از تو خدايي مي‌سزد! تنها تو مي‌تواني بياموزيم! بر خطاهايم صبر كني و كمكم كني تا بزرگ شوم!

به خداوندي خودت از اين وضعيت خسته و ناراضيم...نمي‌دانم چرا كاري درخور نمي‌كنم!؟
هميشه شروع سخت است...كمك كن شروع كنم براي افزايش همت و اراده! براي مبارزه با اين نفس سركش...
و هميشه استقامت و پايدار ماندن سخت است!...كمك كن مراقب خود باشم و احوالاتي كه گاهي به زحمت دست مي‌دهد به غفلتي از دست ندهم!

خدايا دلم نمي‌آيد اين نامه را...اين درد دل‌ را تمام كنم

دلم نمي‌آيد...
به حضرت ساقي بگو كه اين بنده من همچنان محبتت را در دل دارد...گرچه مدتي‌ست كم پيداست! گرچه نهج البلاغه‌ات مدتهاست در دستهايش جاي نگرفته! گرچه بعد از آن سال‌هاي اشتباهي! ديري‌ست آن چنان كه بايد و شايد "مولا علي مولا علي" نگفته‌است...
اما عنايتي كند...دستي بگيرد...قطره‌اي بريزد در اين دست‌هاي خاكي...
نگاهي كند و با نگاهش تربيت كند اين محب جاهل غافل را...

خدا! هنوز هم راه نجف را اشتباه مي‌روم؟ هنوز هم مانده تا ضريح؟
قسمت من نمي‌شود نجف؟ صدايم نمي‌زني ...نمي‌بريم كربلا؟!.....................



الهي!
انا عبدك الضعيف الفقير الحقير الصغير المسكين المستكين...

تو خدايي كن!
خدايي...
يا انيس من لا انيس له...


***

التماس دعا نوشت!:

ما را به دعا كاش نسازند فراموش/ رندان سحرخيز كه صاحب نفسانند


+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت9:4توسط شوق پرواز |
3 سال گذشت...
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام

عجب عنواني! بيشتر شبيه عنوان آگهي‌هاي ترحيم‌ه! يكسال گذشت...:دي

ولي نه خيالتون تخت! فعلا خبري از ترحيم! و...نيست! (گرچه از ثانيه بعدي خودمون هم مطمئن نيستيم!)

مثلا مي‌خواستم بگم كه دو سه روز ديگه براي شوق پرواز، يعني وبلاگ شوق پرواز، يه روز خاص‌ه!

چه جور روز خاصي؟

به نظر شما براي يه وبلاگ چه روزي مهمتر از روز تولدش‌ه؟!
بله ديگه! تولده! تولد 3 سالگي شوق پرواز!

و اين يعني 3 ساله كه من دارم اينجا مي‌نويسم!
3 سال از سال‌هاي عمرم كه شايد بشه گفت يه جورايي برام مثل يه مرحله گذار بوده...

سال‌هاي تغيير...با نقطه عطفي در بهار 86...


3 سال گذشت... از روزي كه غافلگيرانه شوق پرواز رو به همراه اين شعر زيبا هديه گرفتم! و نوشتم: "22-3 سال پيش آرام در صحراي عدم خفته بودم..."
3 سال گذشت...
اتفاقات زيادي افتاد...افراد زيادي اومدن و همراه شدن و........رفتن...يا بعضاً موندن!
شايد بهترين‌ اتفاق، سفر به ديار يار بود...و چه حال و هوايي داشت شوق پرواز وقتي كه بازگشتم مقدمه‌اي شد براي شروع سفري مجازي...اون هم نه 15 روز كه 5-6 ماه!

اي بابا! بگذريم!...انگاري دوباره رفتم تو عالم خاطرات و...


بارها به دلايل مختلف به سرم زد كه حذفش كنم! كه تمامش كنم...اما...
ديدم دارم شوق پرواز رو به جرم كار نكرده، به خاطر بي ارادگي‌هاي خودم، بي نظمي‌هاي خودم، بي برنامگي‌هاي خودم...مجازات مي‌كنم و جواب اين سوال رو پيدا نكردم كه آيا حذف شوق پرواز يعني شروعي جديد و بهتر؟ يا وضعيتي بدتر...بدون شوق پرواز!؟...

فكر مي‌كنم كه اينجا براي من يكي از نعمت‌هاي خوب خدا بوده و هست...معايبش رو منكر نميشم...اما...

نعمت آشنايي با دوستاني كه گرچه با سلايق مختلف...اما همه به رنگ آسمونن...آبي آسموني
دوستاني كه توي دنياي حقيقي كم داشتم‌شون!
نعمت آشنايي با خيلي چيزايي كه روزي فكر مي‌كردم درحال رنگ باختن‌ه و ديگه پيدا نميشه و...
و...
و من باز هم براي شكر نعمت كم گذاشتم و...! و كم گذاشتم و......


نمي‌دونم تا كي بتونم بنويسم؟ نمي‌دونم اصلا اين نوشتن مفيد هست؟! نمي‌دونم اصلا اين دلبستگي چقدر صحيحه و چقدر خطرناك؟ نمي‌دونم ...
و نمي‌دونم دوستان شوق پرواز چقدر از بودن و بزرگ شدنش راضين؟

دلم مي‌خواد اين يه بار رو ديگه انصافا حق دوستي رو بجا بياريد و راجع به شوق پرواز صريح نظر بديد!
از لحاظ موضوعات و مباحث و محتوا
از لحاظ لحن و سبك نوشتن
از لحاظ مفيد بودن يا نبودن
از لحاظ شكل و شمايل ظاهري وبلاگ
از لحاظ ....هرچه مي‌خواهد دل تنگتون...

و دوست دارم بدونم به نظرتون چقدر مطالب اين وبلاگ بازتاب شخصيت نويسنده‌ است؟ و اين نوشته‌ها چه جور ذهنيتي براتون ايجاد كرده؟!
(اين مهمه‌ها! ازش سرسري رد نشيد! كارش دارم!)

اميدوارم خواهش اين دفعه رو ديگه بي جواب نگذاريد! اصلا ناشناس بنويسيد يا با اسمي ديگه و...

ستجدوني ان شاءالله من الصابرين (  صابرين= انتقادپذيران مهربان و خونسرد و...!! :دي)


پذيرايي نوشت!: راستي بفرماييد كيك (:دي):

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت2:21توسط شوق پرواز |
حيف...

بسم الله الرحمن الرحيم


نيمه شعبان هم گذشت...از هولش دراومديم!...شايدم از خجالت‌ش!...

بساط چراغوني و شربت و شيريني و گل و بلبل رو جمع كرديم...

رد خشك شده‌ي اشك كنار چشم‌ رو پاك كرديم...

آهي كشيديم و...................تمام!

برگشتيم سر همون زندگي قبلي...زندگي؟!...

همون آش و همون كاسه...

يادمون رفت "بيا يابن الحسن دورت بگردم" ها رو...

آره...يادمون رفت "خدا كند تو بياي" ها رو...

انگار نه انگار...

حيف...

حيف من ...كه اينقدر سخنران ديروز برام از بال معرفت همراه با بال احساسات گفت و...از آفت احساسي برخورد كردنِ صرف با امام زمان(عج) گفت و...

آقا جان! مي‌دونم اگه اينجا بوديد چي بهم مي‌گفتيد!...

مي‌دونم مي‌گفتيد اين عريضه‌اي هم كه بعد از اين همه وقت نوشتي براي من نبود...براي وبلاگت بود و.........وگرنه...

چقدر غافل شدم...

چقدر...

((...گفت دعا كن تا حضرت (عج) بيايد. گفتم من با اين مزاجي كه تو داري، صلاح نمي‌دانم حضرت (عج) بيايد! چون اگر بيايد يقه تو را هم مي‌گيرد، آن وقت جاي بدي بايد بروي...))

چي بگم از دست خودم آقاجان؟!

خيلي داغونم!

ماه رمضان هم داره از راه مي‌رسه و من اصلا اصلا آماده نيستم...آماده؟!!...

"تو كه كيميا فروشي نظري به قلب ما كن..."

.................................

..........................................

...........................

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت19:54توسط شوق پرواز |
...

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام


ديروز تو موقعيتي داشتم توي خلوت خودم به ضعيف النفسي بعضي خرده مي‌گرفتم و...

چيزي نگذشت...حالم گرفته شد!...بهتره بگم يه جورايي خودم باعث شدم حالم گرفته بشه...

ياد نفس خودم افتادم...اينكه براي تربيتش چه كردم؟...اينكه...

عيب كسان منگر و احسان خويش/ ديده فرو بر به گريبان خويش...

.........................


امروز داشتم مي‌خوندم:

إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا. إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا. وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا

إِلَّا الْمُصَلِّينَ...

چقدر شرمنده شدم!...شده تا حالا اينقدر شرمنده باشيد كه حتي روتون نشه نماز و قرآن بخونيد...؟

بعد هم كه يه جوري خونديد بيشتر احساس شرمندگي كنيد...كه اين هم از بندگي كردن ما...اينم از نماز خوندن و...؟!!

آيات بعدي شرح اوصاف "مصلين" بود و...........خدااااااااا..........چه كنم از دست خودم؟؟!!!

اگه به فرياد اين بنده‌ات نرسي مي‌ترسم عاقبتش بشه:

وَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيهْ .

وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيهْ...

دلت مياد؟.....................................


شهادت امام موسي كاظم(ع) رو خدمت پسر بزرگوارشون حضرت علي‌بن موسي الرضا(ع) و همچنين امام زمان(عج) و تمامي دوستان تسليت عرض مي‌كنم.


پاورقي. آيات 19 تا 34 سوره مباركه معارج و آيات 25 و 26 سوره مباركه حاقّه. تكليف خوبي بود براي تعطيلات آخر هفته!...اي كاش بواقع اينها رو تكاليفي مي‌ديديم كه بعد از تعطيلات سراغش رو ازمون مي‌گيرن! و اگه خوب حاضر نكرده باشيم شرمندگي رهامون نمي‌كنه...


+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت22:17توسط شوق پرواز |
عنوان ندارد!

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام


عيد ولادت باسعادت حضرت جوادالائمه(ع) و شش ماهه حضرت سيدالشهدا(ع)، حضرت علي‌اصغر مبارك


سقربن ابی دلف می‏گوید: از امام جواد(ع) شنیدم که می‏فرمود: «پس از من فرزندم علی امام است. دستور او، دستور من و سخن او، سخن من و طاعت او، طاعت من است و امام پس از او، فرزندش حسن است. دستور او، دستور پدرش و سخن او سخن پدرش و طاعت او، طاعت پدرش باشد.» سپس سکوت کرد. گفتم: ای فرزند رسول خدا! امام پس از حسن کیست؟ او به شدّت گریه کرد و آن گاه فرمود: «انّ من بعد الحسن ابنه القائم بالحقّ المنتظر؛ پس او حسن، فرزندش قائم به حق امام منتظر است.»

عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! چرا او را قائم می‏گویند؟ فرمود: «لأنّه یقوم بعد موت ذکره و ارتداد اکثر القائلین بامامته؛ به این جهت که پس از آن که یادش از بین برود و اکثر معتقدین به امامتش برگردند، قیام می‏کند

گفتم: چرا او را منتظر می‏گویند؟ فرمود: «لأنّ له غیبةً یکثر ایّامها و یطول امدها فینتظر خروجه المخلصون و ینکره المرتابون و یستهزی‏ء بذکره الجاحدون و یکذب فیها الوقاتون و یهلک فیها المستعجلون و ینجوفیها المسلمون؛ به راستی به این جهت (او را منتظر می‏گویند) که برای او غیبتی است که مدّتش زیاد شود و زمانش طولانی گردد. پس مخلصان در انتظار قیامش باشند و شکّاکان انکارش کنند و منکران یادش را استهزا کنند و تعیین کنندگان وقت ظهورش دروغ گویند و شتاب کنندگان (به ظهورش) هلاک شوند و تسلیم شوندگان در آن نجات یابند.»


پاورقي 1. اينجا كامل‌تر بخونيد: +

پاورقي 2. جدا چقدر امام زمان‌مون رو حاضر و ناظر مي‌دونيم؟! چقدر حضورشون رو در زندگي‌مون حس مي‌كنيم و ملموس‌ه برامون؟! چقدر منتظريم؟ چقدر معتقديم؟ چقدر به يادشون هستيم...؟!...

پاورقي 3. دلم تنگ شده...براي گنبد طلا، براي قدم زدن توي صحن و رواق، براي باب الجواد و اذن دخول و ...

تا لطف خويش بيشتر از پيش كرده اي

ما را كبوتر حرم خويش كرده‌اي...

پاورقي 4. يه عالمه حرف و درد دل و ...دارم راجع به موضوعات مختلف كه نمي‌تونم بنويسم. چه كنم؟!!

پاورقي 5. كاش مي‌شد يه مدت در وبلاگ و اينترنت و دانشگاه و سياست و انتخابات از هر نوعي و....رو تخته مي‌كردم و به چيزاي ديگه مي‌رسيدم! مي‌دونم اين جوري درست نيست...اين راهش نيست! ولي فكر كنم در شرايط فعلي تنها راه همين باشه!...كه البته اين راه هم...

بعضي اين روزا توفيق دارن حداقل سه روز اين كار رو انجام ميدن...سه روز تنها با خدا...

اما من...توفيق همين رو هم ندارم...مثه توفيق خيلي چيزاي ديگه كه سالهاست ندارم..........

شايد هم دارم...اما خودم هنوز اونقدر بزرگ نشدم كه.......

نه خدا! اشتباه نشه! ناشكري نمي‌كنم! به داده و نداده‌ات شكر...


پي‌نوشت. امروز(شنبه) از صبح زود با بسم الله و انّا انزلناه و آيت الكرسي و ياعلي مدد و...همراه دوستم وارد آزمايشگاه شديم به اين اميد كه ان شاءالله آخرين روز كارمون باشه و جواب بگيريم و بريم سراغ جمع آوري و تحليل نتايج و نوشتن پايان نامه...اما...تا نزديك غروب، ساعت 7 و 8 خودمون رو كشتيم و دوبار نمونه‌ها رو آماده كرديم و داخل دستگاه گذاشتيم...هربار هم 3 ساعت زل زديم به مونيتور و براي پايين و بالا رفتن هر منحني كلي دعا و نذر و نياز كرديم...نشد! جواب درست و حسابي نگرفتيم! باز يه جاي كار مي‌لنگيد...
الان هم خيلي خسته‌ام! ولي خوابم نمي‌بره...و واقعا موندم چه بايد بكنيم؟!
اي كاش حداقل استاد گرامي به حرفمون گوش مي‌داد و مرغش يه پا نداشت! اي كاش اين مواد فلان فلان نشده اين قدر گرون نبودن كه...بماند!
هر سري نتايج‌مون يه جور از آب درمياد!...اي خدا من چه بكنم؟...دو ماه ديگه بايد دفاع كنم!
فقط خدا كنه فردا استاد يه دليل درست و حسابي بياره...يه راه حل درست و حسابي نشون بده! نه اينكه دوباره همه تقصيرات رو بندازه گردن ما و خطاي انساني و معجزه(!) و...!!
شرمنده‌ام! لطفا نياييد بگيد چرا دوباره چند وقته اينقدر آه و ناله مي‌كني و ...
واقعا اعصابم بهم ريخته!...از مسائل مختلف...يكيش هم همينه!
فقط دعا كنين...دعا كنين اين مرحله آخر هم به خير و خوشي رد بشه...

خيلي حرف راجع به پايان نامه و اساتيد و دانشگاه و تحصيلات تكميلي و...دارم...شايد يه روزي گفتم!

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت11:59توسط شوق پرواز |
درد دل انتخاباتي...از نوعي ديگر!

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

- چند روزه بلاگفا رو باز مي‌كنم...تصميم مي‌گيرم چيزي بنويسم اما..."حال"‌ش نيست!

هر دفعه موضوعي پيدا ميشه يا پيدا مي‌كنم براي نوشتن اما باز هم...

مناسبت‌هايي اومدن و رفتن كه شايد اگه يكي دو سال پيش بود نمي‌ذاشتم اينجا سوت و كور بمونه:

"مادر زينب خوش آمدي"..."اين الرجبيون؟..."..."ليلة الرغائب...آرزوهات رو روي كاغذي بنويس و يكي يكي از خدا بخواه..." و......

ولي "حال"‌ش نبود...و هنوز هم نيست...

انگاري چند وقته اين "حال" رفته و خبري ازش نيست...


- اين روزا بحث انتخاب و انتخابات اعصابم رو بهم ريخته! اون از انتخابات شكوهمند 40 ميليوني‌ كه اين طور جشن گرفتيم! و اين از...

اين روزا انتخاباتي از نوع ديگه خسته‌ام كرده! انتخاباتي كه حداقل 6-7 ساله درگيرش شدم!...انتخاباتي كه...

...

كي گفته توي وبلاگ ميشه حرف زد؟! كدوم مشاوري بود مي‌گفت توصيه مي‌كنيم همه يه وبلاگ بزنن و حرف‌هاشون رو اونجا بگن تا حنّاق(حنّاق؟) نگيرن؟!! آخه اينجا ميشه حرف زد؟!...

اينجا هم خيلي حرفا رو نميشه گفت....ميشه؟!

خسته شدم خدا! خسته!...نبايد بگم؟ ناشكري ميشه؟...

نه خدا جون! نمي‌خوام ناشكري كنم...اتفاقا فكر مي‌كنم مي‌دونم داري باهام چه مي‌كني...اما گاهي كم ميارم!...چه كنم؟!

چرا دارم اينا رو اينجا مي‌نويسم؟! زشته؟ بده؟...نمي‌دونم! اما مي‌خوام بنويسم...شايد بعدا سر عقل اومدم و حذفش كردم!...شايد!

اين امتحانت تا كي ادامه داره خدا؟...ميشه كلا بي خيال اين انتخابات بشيم و باطلش كنيم و...؟

اي كاش مي‌شد!...

خدايا! من كه گفتم تو اين مورد اصلا دموكراسي و جمهوري و اختيار و...تعطيل! خودت بگو!...اشاره‌اي نشانه‌اي...

اين عقلي كه بهم دادي درست كار نمي‌كنه!!... اصلا جواب نميده...

اين دل هم...خودم تصميم گرفتم تعطيلش كنم!...چون چه درست كار بكنه چه نه فايده‌اي نداره اصلا! وقتي هم كه كار مي‌كنه جز دردسر چيزي نداره...

خسته شدم از اين كانديداهاي رنگ و وارنگ كه همه به ظاهر نسبتا خوبن! اما انگار فقط كانديداي خوبي هستن... همين!

خسته شدم از اين همه مناظره و نشست و حرف و حديث تكراري...

خسته شدم از اينكه هر چند وقت يك بار هم...وقتي بعد از يك عالمه كلنجار رفتن با خودم فكر مي‌كنم ديگه كانديداي اصلح رو انتخاب كردم...فوري رد صلاحيتش مي‌كني!! (رد صلاحيت نه به اون معنا...به اين معنايي كه خودت مي‌دوني!!)

نكنه منم بايد برم تو خيابون هوار بزنم؟!!!!!!

نه...خدايا نه!...من بهت اعتماد كردم و همه چيز رو سپردم دست خودت...

ولي خب گاهي واقعا خسته مي‌شم!...چه كنم؟...

ميگي از حال و روز من بيشتر از همه خودت خبر داري و پيدا و پنهانم رو مي‌دوني؟! ميگي خيلي متوقع و پررو شدم؟...ميگي...؟...

خداياااااااا! مگه خودت تو اين مسير بزرگم نكردي؟(بزرگ به معناي اينكه يه بچه كوچولوي زبون نفهم يه ذره بزرگ بشه و تا يه حدي خوب و بد رو تشخيص بده!)...مگه خودت اينا رو يادم ندادي؟ مگه خودت بهم نفهموندي كه ازم توقع ديگه‌اي داري؟...

ميگي خب پس چرا درجا مي‌زني و كاري نمي‌كني اگه فهميدي و...؟ آره قبول!...چي مي‌تونم بگم وقتي به اينجا مي‌رسه و اين طوري ميگي...مگه ميشه ديگه چيزي گفت؟!

ولي...بازم تو خدايي...من بنده‌‌ام...از بنده ميشه توقع داشت اين طوري باشه و...اما از خدا يه توقع ديگه‌اي هست! خودت فقط مي‌توني كمكم كني...

من كه مي‌دونم دلسوزتر از خودت كسي رو ندارم!

من كه مي‌دونم تو نمي‌خواي منو اين جور ببيني و حتما مصلحتي حكمتي برنامه‌اي چيزي هست كه من نمي‌دونم...

منو به پايين دستي‌ها و بالادستي‌ها و...ارجاع نده...ديدم خدا...مي‌دونم! بابت همه اون چيزهايي كه دارم و خيلي‌ها ندارن شكرت...همه اينها از لطف بي نهايتت‌ه! اما...خودت خوب مي‌دوني چي ميگم! از چي خسته شدم...هنوز نگفته هم خودت مي‌دوني...

پس خودت مثل هميشه در حقم خدايي كن!


- اومده بودم اصلا براي اين مناسبت فعلي...6 و 7 تير...شهادت دكتر بهشتي و يارانشون و...چند خطي بنويسم كه...به سرنوشت همون قبلي‌ها دچار شد و نشد!

در عوض ارجاع‌تون ميدم به اين دو تا پست قديمي...هنوز هم خوندنشون خالي از لطف نيست(چون حرف و نوشته من نيست!):

سلسله جلسات هفتگي قرآن- شایعه و شایعه پراکنی

دقایقی تا بهشت!

برادرها! خواهرها! عاشق شويم! (ايران كشور عاشقان است...)


+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت19:8توسط شوق پرواز |
كي مستجاب مي‌شود "آقا بياي ما"؟

بسم الله الرحمن الرحيم


فجر شكافنده شب مي‌رسد / جان شب هجر به لب مي‌رسد

وقت اذان است و دو ركعت نماز / روي نيازي به در چاره ساز

خيز! كه هنگام برآشفتن است / موسم تكبير و اذان گفتن است

همچو نسيم ِسحر آزاده باش / تيغ به دست آور و آماده باش

وقت اذان پنجره‌ها باز شد / مرغ دل آماده‌‌ي پرواز شد

وقت نماز آمد و وقت حضور / باده بنوشيد ز ميناي نور

گوش به آواز مؤذن كنيد / رو به سوي وادي ايمن كنيد...


مي‌رسد از راه سواري عرب / صاحب آزاده تيغ دو لب

مي‌رسد از راه سواري غريب / "نصر من الله و فتح قريب"...*


***

چه بايد بكنيم در ابتلائات داخليه و خارجيه؟ چه كرديم كه به اين چيزها مبتلا مي‌شويم؟...آخر ما چكار كرديم كه بي‌سرپرست مانديم؟

اشكال در اين است كه خودمان را اصلاح نمي‌كنيم و نكرديم و نخواهيم كرد، حاضر نيستيم خودمان را اصلاح كنيم. اگر ما خودمان را اصلاح مي‌كرديم، به اين بلاها مبتلا نمي‌شديم.

اگر خودمان را اصلاح بكنيم، به تدريج همه بشر اصلاح مي‌شوند...

هيچ چاره‌اي از بليّات دنيويّه و اخرويّه، داخليّه و خارجيّه نيست مگر خدايي بودن و با خدا بودن و با خدايي‌ها معيّت داشتن و تبعيّت داشتن.

ما اگر از انبياء و اوصياء دور شديم، گرگ‌هاي داخل و خارج، بلافاصله ما را مي‌خورند...

در خلوتمان با خدا، تضرّعمان، توبه مان، نمازهايمان، عباداتمان، مخصوصا دعاي شريف"عظم البلاء و برح الخفاء" را بخوانيم؛

از خدا بخواهيم برساند صاحب كار را؛ با او باشيم. حالا اگر رساند كه رساند؛ اگر نرساند، دور نرويم از كنار او، از رضاي او دور نرويم...

(به سوي محبوب، رهنمودهايي از عارف ربّاني حضرت آيت الله بهجت)


***

بيا موعود، هنگام قيام است

جهان مجروح يك جو التيام است

بيا امشب شب قدر است ما را

علمدار تو در صدر است ما را

بيا اي ناجي اي نوح نهاني

كه ما را از تلاطم وارهاني...*

*:(مرحوم محمدرضا آقاسي)


آقا جان! چقدر دور شدم! دلم تنگه آقاجان!...تنگ...


پي نوشت:

خميني حجت حق در زمين بود / امين دين ختم المرسلين بود

خميني رفت، فرزندش علي هست / خدا را شكر بر امت ولي هست  ( + )

خدا را شكر...


+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت11:41توسط شوق پرواز |
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس...

بسم الله الرحمن الرحیم




ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

(سید حمیدرضا برقعی)


سلام

صدای شوق پرواز را از آزمایشگاه سلولی مولکولی(جانورشناسی سابق!) می شنوید! تنها و بیکار!...و البته منتظر!

منتظر اتمام کار دستگاه و مشاهده نتایج real-time pcr، و اینکه آیا امروز به لطف خدا منحنی ای خواهیم دید یا نه و...!

واقعا که چقدر انتظار سخته!

اگه نبود این سیستم داخل آزمایشگاه و نبود این فضای مجازی و...من چه می کردم خدا؟!...شاید اون موقع به جای این همه گشت و گذار مجازی، مقادیری روی به درگاه تو نموده جهت دستیابی به نتایج مطلوب مثل آدمیزاد کمی دعا می کردم!!

بگذریم...

فردا عصر عازم مشهدالرضاییم. ای کاش همه این نگرانی ها و دلشوره ها و ...رو می تونستم دور بریزم تا حقیقتا کیف کنم از چنین سفر و میهمانی ای!! دوست دارم این 4-5 روز یه گوشه حرم آروم بگیرم و درد دل کنم از دست خودم و...شارژ بشم!...

اما با این همه دلشوره و اعصاب بهم ریخته چه کنم؟ اگه 3 روز اول هفته آینده استاد محترم بیاد و ببینه که نیستم تمام حرفها و تلاش ها و...بی ثمر میشه! و دوباره روز از نو روزی از نو.....

3 ماه دیگه باید دفاع کنم و هنوز برای استخراج RNA و...real-time و...مشکل داریم! مشکل هزینه، مشکل مواد و لوازم، مشکل روش ها، مشکل... و مشکلاتی که اصلا نمی دونیم چه مشکلی هستن! انصافا وقتمون کمه! باید هزینه و مواد بیشتری در دستمون باشن! باید فرصت و امکانات تجربه کردن و چند بار تکرار آزمایشی رو داشته باشیم، باید به استاد راهنما و صحبت هاشون علی الخصوص در رابطه با هزینه ها و مواد مورد استفاده و...بتونیم اعتماد کنیم(!!!!) و....

خلاصه دعا کنین!

خیلی خیلی التماس دعا

ان شالله اگه شوق پرواز هم زنده بود و عازم حرم حضرت شمس الشموس شد دعاگوی همه تون خواهد بود

راستی این همه خودم رو برای مناظره ها کشتم و منتظر بودم... اون وقت دقیقا سر مناظره احمدی نژاد و موسوی در راه اصفهان مشهد می باشیم!!...هرچند اخبار مناظره و حتی خودش رو میشه بعدا دید و خوند و...

ای حَرَمت ملجأ درماندگان/ دور مران از در و راهم بده

گاهی چقدر زود جوابمون رو میدن و...ما باز هم دیر متوجه می شیم! بازم شکر چون گاهی اصلا متوجه نمی شیم!!


+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت15:5توسط شوق پرواز |
منتظر هداياي سبز شما هستيم!

بسم الله الرحمن الرحيم


"...پس، طالب سعادت و سالك راه نجات را لازم است كه از اصدقا و دوستان خود تفحص معايب خود را نمايد، و بر ايشان است كه او را مطلع سازند. بهتر آنكه يكي از دوستان مهربان را از ميان ايشان اختيار كند، و با او عهد نمايد كه مراقب احوال او باشد، كه او را از معايب او خبردار كند، و چون او را بر عيبي آگاه سازد شاد و خوشحال گردد، و از او منت پذيرد و در صدد دفع آن برآيد، تا آن صديق را اعتمادي به او به هم رسد، و چنان داند كه نيكوترين هديه در نظر او عيبي از عيوب اوست..."

(معراج السعاده- ملااحمد نراقي)


سلام

يك سال ديگر هم گذشت و باز هم سالگرد روزي كه پا بدين كره خاكي گذاشته‌ام فرارسيد. ربع قرن گذشت...به چشم برهم زدني! دو سال پيش در مدينه و در حرم حضرت "رحمت للعالمين" خواستم حقيقتا متولد شوم...و گويا بواقع در اين مدت از بسياري جهات تولدي تازه يافته‌ام...

ولي با اين وجود خاطر دل و روحم آزرده‌ است بابت نقايص و كوتاهي‌ها. اشتباهات و سستي‌ها و غفلت‌ها. برخي را مي دانم و گويي كه پس از اين دو سال در نظرم پررنگ‌تر شده‌اند...اما دريغ كه در مقام عمل پاي اراده‌ام همچنان سست است و...

بگذريم!

قصد هديه دادن به شوق پرواز را نداريد؟

گيرم كه عمرش در حال گذر است و...!

به هر حال همين دوستي و سلام و عليكي كه با هم داشته‌ايم متوقعمان مي‌كند كه چشممان در چنين ايامي به راهي، دري، تلفني، آسماني...جايي باشد!

سال‌هاي گذشته خواسته بودم بعنوان هديه، دعاهاي خير خود را كادوپيچ شده(!) روانه منزل شوق پرواز كنيد(چه كم توقع؟!)

امسال با توجه به متن بالا (ابتداي پست- گرچه خود را در ميان سالكان و...به صورت قاچاق جا زده باشم!) از همه دوستان خواهشمندم زحمت تهيه چنين هدايايي را بكشند و ما را بسي مشعوف سازند!

باشد كه ما نيز در سالگرد ولادتشان جبران بنماييم، جبران نمودني!!!

خلاصه اينكه منتظر شنيدن عيوب خود از زبان دوستان دلسوز به هر شيوه و طريقي كه خود صلاح مي‌دانند هستم!

اميد كه ما را در آغازين لحظات ولادت زياد چشم به راه نگذارند

ضمنا همچنان محتاج دعا نيز هستيم...بسيار بيشتر از قبل!


پس بسم الله...



پ.ن. ايام شهادت حضرت زهرا(س) را خدمت دوستان و همراهان تسليت عرض مي كنم. اميد كه عنايتي بكنند بلكه تصميم نهايي خود را جهت اصلاح وضعيت روح و نفس و دنيا و آخرت خود بگيريم و با اراده‌اي قوي در مسير فاطمي شدن گام برداريم!

حيف بانو! حيف! كه الگويي همچون شما پيش رويمان باشد و ما...غافل و فارغ! تابع هواي نفس و سلايق خود... كه اين روزها در قالب عقل و منطقمان جلوه كرده است و...

ادركنا بانو! ادركنا...


پ.ن2. لطف بي نهايت دوستان تبياني بويژه نصف جهاني بالاخص شقايق صحرايي عزيز نسبت به شوق پرواز!!!(چه كنم با اين همه شرمندگي؟!) :  ***ربع قرن افتخار***  (!!)


+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت12:55توسط شوق پرواز |
اي حرمت ملجاء درماندگان...



پي نوشت 1:

اي حرمت ملجاء درماندگان/ دور مران از در و راهم بده

لايق وصل تو كه من نيستم/ اذن به يك لحظه نگاهم بده رضا جان


پي نوشت 2: اگه دلت غافل هم باشه...گرد و غبار هم گرفته باشه و...بازم هواييش مي كنه!

پي نوشت 3: آقا جان! دور مران از در و راهم بده...

پي نوشت 4: مستند زيباي " در اين قطعه از بهشت" رو مي تونيد به طور كامل از اينجا دانلود كنيد


+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت11:6توسط شوق پرواز |
سیدی! عبدک ببابک...

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علی الله العزیز

خدایا سلام

 

می دونم...خیلی وقته که نیومدم این جوری راحت بشینم و براتون نامه بنویسم، درد دل کنم...

خیلی وقته حتی توی نمازهام هم نفهمیدم چی گفتم و ...

خیلی وقته که فارغ از همه دلواپسی ها و نگرانی ها و دغدغه ها و شلوغی ها و...سرگرمی های دنیایی نیومدم سر خم کنم و بگم:"خدایا سلام! من اومدم! برگشتم!..."

از بس که نگفتم و ننوشتم...از بس که توی روزمرگی ها و پیچ و خم های زندگیم گم شدم...اصلا یادم رفته چطور باید یه بنده با مولاش، با معبودش، با خدا صحبت کنه...

و باز هم اومدم سراغ وبلاگ...انگار تازگی اصلا همه حرفهام ناخودآگاه به صورت مکتوب و در قالب پست های وبلاگ درمیان! انگار مثل آدم نمی تونم توی خلوت خودم دوکلمه حرف بزنم...

اصلا چی بگم؟!...چی بگم بجز: "خدایا!....................هیچی! شرمنده ام..." و شرمندگی و...؟!

امشب می خوام دست به دامان ائمه (ع) بشم و تقلب کنم...دعای ابوحمزه رو باز می کنم...همه حرفها یادم میاد!... :


(( الهی لا تؤدبنی بعقوبتک...

 

خداوندا! هرگاه به خود گفتم، و خویش را آماده ساختم تا به پیشگاهت به نماز و راز و نیاز بپردازم، بر من کسالت را مسلط ساختی و چون به نماز ایستادم و با تو به مناجات پرداختم، حال عبادت را ز من گرفتی

ای خدا! چه شده که هرگاه با خود گفتم باطنم نیکو شده و نشست و برخاستم به مجالس توابین و نزدیک شده، گرفتاری و پیش آمدی رخ داده است که پایم را لغزش داده و میان من و خدمتگزاری ات حائل شده است؟

سیّدی! شاید مرا از درگاه لطفت رانده ای و از خدمت بندگیت دورم ساخته ای

یا شاید مرا دیده ای که حقت را سبک می شمارم پس دورم نموده ای

یا آنکه مرا روگردان از خود دیده ای و بر من خشم گرفته ای

یا شاید در مقام دروغگویانم یافته ای، پس رهایم کرده ای

یا آنکه مرا شکرگزار نعمت هایت ندیده ای پس محرومم ساخته ای

یا شاید مرا در مجالس اهل علم نیافته ای پس خوارم کرده ای

یا مرا در میان اهل غفلت دیده ای پس از رحمت خود مأیوسم ساخته ای

یا مرا مأنوس با مجالس باطل و بیهوده یافته ای پس مرا میان آنها واگذاشته ای

یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی و از خود دورم سا خته ای

یا شاید به سبب جرم ها و گناهانم مکافاتم نموده ای

یا شاید به سبب بی شرمی و بی حیایی ام از تو مجازاتم کرده ای...))

 

ولی خدای من!:

(( اگر بناست تنها دوستان و مطیعانت را بیامرزی، پس گنهکاران به که پناه برند؟

و اگر قرار است که کرم و بزرگواریت تنها شامل وفادارانت باشد، پس چه کسی به فریاد خطاکاران برسد؟...))

 

سیدی! عبدُکَ بِبابِک...



+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت0:51توسط شوق پرواز |
دلم گرفته اي دوست...

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خيرُ الاصحاب صاحبٌ اذا ذكرتَ الله أعانك و إذا نسيتَ ذكّركَ.

بهترين دوستان شما آن است كه اگر خدا را ياد كني، ياري‌ات مي‌كند و اگر فراموشش كني، به خاطرت مي‌آورد

 

إذا أحبّ أحدكم أخاهُ فَليُعلِمهُ فإنّه أبقي في الالفة و أثبتُ في المودّة

وقتي برادر خويش را دوست مي‌داريد، بدو بگوييد كه دوستش مي‌داريد كه اين كار الفت را پايدار مي‌كند و مودت را استوار مي‌سازد.

 

إذا أحببتَ رجلاً فلا تُماره و لا تُجاره و لا تشارّه و لا تَسئَل عنه احداً فعَسي أن تُوافي له عدوّاً فيُخبركَ بما ليس فيه فيُفرَّق ما بينكَ و بينَه.

چون كسي را دوست مي‌داري، با او مجادله مكن و رقيبش مشو و بر او برتري مجوي و از كسي درباره‌اش چيزي مپرس؛ زيرا بسا كه از دشمنش بپرسي و او(به دروغ) چيزي بگويد كه سزاوارش نيست و بدين سان ميان شما جدايي افتد.

 

إنّ الله تعالي يحبّ المداومة علي الإخاءالقديم فداوِموا

خداي برترين دوست دارد بر دوستي ديرينه بمانيد. پس بر آن بمانيد.

(منبع: نهج الفصاحه)

 ***

امام صادق(ع): لاتکون الصّداقة الّا بحدودها فمن کانت فیه هذه الحدود او شی‏ء منها فانسبه الی الصّداقة و من لم یکن فیه شی‏ء منها فلا تنسبه الی شی‏ءٍ من الصّداقة فادّلها ان تکون سریرته و علانیته لک واحدةً و الثّانی ان یری زینک زینه و شینک شینه والثّالثة ان لا تغبّره علیک ولایة و لا مالٌ و الرّابعة ان لایمنعک شیئاً تناله مقدرته و الخامسة و هی تجمع هذه الخصال ان لایسلمک عند النّکبات

 دوستی جز با حدود( و مراعات حقوقش) امکان‏پذیر نیست. پس کسی که این حدود(و حقوق) یا بخشی از آن در او باشد، او را دوست بدان و کسی که هیچ یک از این شرائط در او نیست، چیزی از دوستی در او نیست:

نخستین شرط دوستی آن است که باطن و ظاهرش برای تو یکی باشد؛دوم این است که زینت و آبروی تو را زینت و آبروی خود بداند و عیب و زشتی تو را عیب و زشتی خود ببیند، سوم اینکه مقام و مال، وضع او را نسبت به تو تغییر ندهد، چهارم اینکه آنچه را در قدرت دارد، از تو مضایقه نکند؛ و پنجم که جامع همه این صفات است، آن است که تو را به هنگام نکبت‏ها (و پشت کردن روزگار) رها نکند.

***

امام سجاد(ع): امّا حقّ الصّاحب فان تصحبه بالتّفضّل و الانصاف و تکرمه کما یکرمک ولاتدعه یسبق الی مکرمةٍ فان سبق کافأته وتودّه کما یودّک و تزجره عمّا یهمّ به من معصیةٍ وکن علیه رحمةً ولاتکن علیه عذاباً

 اما حق دوستت آن است که با او با فضل و انصاف رفتار کنی و گرامی بداری او را چنان که تو را گرامی می‏دارد و اجازه ندهی که به گرامی داشتن (و کار نیکی نسبت به تو) پیشی بگیرد. پس اگر سبقت گرفت، جبران کنی و دوست بداری چنان که دوستت می‏دارد و باز داری آنجا که قصد گناهی دارد. و بر او مهربان باش و مایه عذاب و رنجش او نباش!

(منبع: http://www.hawzah.net/)

 

 

سلام. اين روزا دوباره دلم گرفته! مثل بعضي روزاي مشابهي كه گذشت...توي اين چند سال اخير!...

دلم گرفته از دست خودم... از دست غريبه و...آشنا! از دست رفقا!...

نمي دونم چقدر دلم حق داره كه گرفته بشه و نمي دونم اصلا حقيقت چيه... نمي دونم نمره خودم چنده و...نمره اونها! همون نمره هايي كه توي دفتر اصلي مي نويسن رو ميگم!

اما مي دونم كه بعضي اوقات از چيزهاي ساده اي غافل ميشيم يا اجازه مطرح شدنشون رو نمي ديم و بعد... يه اتفاقاتي مي افته كه ديگه درست شدني نيست!...حتي اگه در ظاهر همه چيز به حالت عادي برگرده و...

 بماند!

ديگه داريم ياد مي‌گيريم دوري و دوستي رو! ياد مي‌گيريم دوستي‌هاي سالي يكبار رو...

نمي دونم...انگار زمونه داره تغييرمون ميده...شايد هم هنر زمونه نيست...برخوردها و نوع رفتارها داره تغييرمون ميده!...

خدايا! مي‌دونم كه انگار بايد ياد بگيرم دل نبندم..و اگه بستم وابسته نشم! بفهمم اين دنيا دنياي فانيه! هيچ چيزش موندني نيست!...مگر اينكه يه جوري خودش رو به تو وصل كرده باشه و بويي از جاودانگي برده باشه!...انگار خيلي ساله كه ازم خواستي اين درس رو ياد بگيرم و...من نتونستم! و باز هم انگار تا ياد نگيرم آدم نميشم!...ولي...خودت كمك كن! نذار بي تفاوت بشم و...! ولي ...اون طوري كه بايد و شايد و خودت بهتر مي‌دوني كمكم كن!

دلم گرفته! از دست خودم!...از دست آشنا...

شايد بايد بيشتر توجه كنيم به صحبت هاي زيباي بالا ...و يا حداقل به اين كلام:

 

مَن سَرَّة أن يجِدَ طعم الإيمان فَليَحبُّ المرء إلّا لله تعالي

هر كس مي خواهد شيريني ايمان را بچشد، كسي را جز به خاطر خدا دوست ندارد

(نهج الفصاحه)


بعدا نوشت!. خيلي ممنون از دوستان كه اينقدر دلسوزانه نظر ميدن و راهنمايي مي كنن. ولي لازم ديدم توضيح كوچولويي عرض كنم. الحمدلله الان هم دوستاني دارم بهتر از برگ درخت!...دوستان خوبي كه در دنياي حقيقي و مجازي دوستي با اونها مايه افتخار و خوشحاليه! و دوستان صميمي اي كه گرچه تعدادشون كمتر از انگشتان دسته، جداً از خوبان اين روزگار عجيب غريبن...اما خب گاهي هم من هم اونها قدر اين دوستي ها رو اون طور كه بايد و شايد نمي دونيم...احاديث بالايي رو مرور نمي كنيم...و ساده مي گذريم...

دل نبستن هم به قول دوستان رياضته و هنر مردان خدا!...خدايا! توقعاتي داري  از اين بنده نيم وجبي ها!!!


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت0:31توسط شوق پرواز |
امشب گرفته باز هم اين دل بهانه‌ات

بسم الله الرحمن الرحیم

 

من كيستم كبوتر بي آشيانه‌ات
محتاج دستهاي تو و آب و دانه‌ات
نامت بزرگ مثل بلنداي كهكشان
هشت آسمان نشسته به ايوان خانه‌ات
از كوچه باغهاي نشابور رد شدي
با كوله باري از غم غربت به شانه‌ات
دل در مدينه عاشق روي تو شد ولي
از كوچه‌هاي توس گرفتم نشانه‌ات
تو استوار بودي و بشكوه مثل كوه
اما دريغ از تب تند زمانه‌ات
دست من و ضريح نگاه غريب تو
امشب گرفته باز هم اين دل بهانه‌ات 

 حيدر منصوري

 

سلام.

۱. فرارسیدن سالروز شهادت ثامن الحجج، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) رو تسلیت عرض می کنم.

۲. چقدر دلم هوس زیارت کرده این روزا! هوس گنبد طلا، صحن و سرا، پرواز کبوترا...نه... هوس ضریح و...نه! هوس امام رضا(ع)!

اینکه از این صحن به اون صحن و از این رواق به اون رواق بری و صفا کنی...ولی باز دلت آروم نگیره...تا برسی روبروی ضریح و تمام حرف های دلت،تمام کوله بار غمت...آب بشه و بریزه توی حدقه چشمت و چیکه چیکه از مژه هات بچکه روی چادرت!...

۳. نمی دونم چه سرّی هست که هرچقدرم روسیاه باشی انگاری یه وقتایی دلت کنده میشه واسه اینکه سرت رو بندازی زیر و بری تو حرم آقا و بگی غلط کردم و سیر گریه کنی! مثه یه پناهگاه امن...شرم می کنی ها! شرمنده ای ها!...اما انگار بازم می تونی بری! انگار بازم دلت می خواد بری!...از بس که رئوفه آقا! همه این خاندان همین طورن!...اما انگار اون حسی که توی این حرم دارم و حتی از راه دور یه جورای دیگه اس!...نمی دونم!

۴. داشتم فکر می کردم چرا توی این ایام که میشه گفت به نوعی ایام تذکره، تذکر برای توجه بیشتر به این خاندان، به جای اینکه دنبال شناخت و کسب معرفت و یه مقدار تغییر باشیم و یه کم حداقل فکر کنیم، اول از همه یاد حوائجمون می افتیم؟!...حالا اصلا فرض می کنیم حاجت هامون خیلی هم دنیایی نیستن همه شون یا اصل رو حوائج دنیایی قرار ندادیم و...

زشت نیست؟! نه اینکه حاجت داشتن و توسل پیدا کردن و...زشت باشه ها...یعنی...بگذریم!

۵. قسمت نشد همراه دوستان عازم زیارت بشم. یعنی یه جورایی دعوت نامه نصفه نیمه ای برام اومد...ولی شرایطش پیش نیومد و...!خوش به سعادتشون! ان شاءالله اونجا یادی از ما بکنن!

۶. این روزا خیلی گرفته ام. خیلی آشفته و خسته ام. سر از حکمت کارای خدا هم که مسلما درنمیارم! اصلا دارم هنگ می کنم!(فکر کنم از حال و هوای نوشته هام هم معلوم باشه!) می خوام ناشکری نکنم. می خوام غر نزنم. می خوام توکل کنم و رضا به داده بدم...اما...گاهی شده اصلا نفهمید چی به چیه! چی صلاحه و چی نه؟ و... خلاصه لطفا دعام کنین!

۷. از بس ایشون  این نوا رو گذاشتن روی وبلاگشون و تعریف کردن و...(جدا هم تعریف داره!) دل ما رو بردن! دوباره یه مقدار شوق پروازمون رو به یاد آوردیم! خلاصه نوای وبلاگ رو تغییر دادیم دیگه!

۸. ماه صفری دیگر گذشت...(عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسی...)

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت1:34توسط شوق پرواز |
نعمت.عهد.کشف.گره.امان...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

سرآغاز. یکی از نعمت هایی که حضرت رحمان فکر می کنم به اغلب ما عطا کرده اینه که دیگران بیشتر به نیکی می شناسنمون و بیش از اینکه خطاها و معایبمون در نظرشون جلوه گر باشه صفات خوبمون رو به خاطر دارن و حداقل این طور به نظر می رسه که دوستان و اطرافیان و...در زبان (و ان شاءالله در دل) به خوبی ازمون یاد می کنند. (اگر هم نمی کنن تقصیر خودشونه!! چون من خودم بارها از دوستان و اطرافیان خواهش کردم اشکالاتم رو گوشزد کنن ...که نکردن یا...خلاصه همین الان می تونید به قول معروف(!) حالمون رو بگیرید!!)

خب این نعمت بزرگیه! نعمتی که حد اعلاش قسمتی از دعای حضرت ابراهیم(ع) رو تشکیل می ده:

"واجعل لي لسان صدق في الآخرين"

ولی...گاهی این نعمت یه جورایی می شه مایه عذاب وجدان و دل و روح! چطور؟ اینکه حس کنی داره بین اون چیزی که دیگران راجع بهت فکر می کنن با اون چیزی که هستی فاصله می افته! البته این برای همه هست تا حدی...و علتش هم لطف خداوند ستارالعیوبه! اینکه نمی خواد کسی اشتباهاتت رو ببینه...فقط باید خودت ببینی و متوجه بشی و سعی کنی برگردی!

اما خب...وقتی می بینی یه جاهایی خراب کردی...عهد بستی و شکستی، توبه نصفه نیمه ای کردی و...مثل دفعات پیش باز هم توبه شکستی...وقتی می بینی داری دور می شی و نمی دونی چه باید بکنی...بعد...

توی دانشکده هر دفعه دوستت برمی گرده بهت می گه:"فلانی! تو از من به خدا نزدیکتری خیلی دعام کن!"... روی وبلاگ سربسته درددل می کنی و از "سیم وصل"(!) و" حالات دل" اونم دلی که در دست حضرت رحمان ه و...می خونی!!و..................بدجوری دلت می خواد سرت رو بکوبی به دیوار!!...

و بعد... از ذهن و دلت می گذره:

اللهم اغفرلیَ الذنوبَ التی تُغیِّرُ النِّعَم!

 

و اما بعد. مثلا با خودم و...عهد بسته بودم که مدتی غیر از مواقع ضروری(سرچ کردن در ارتباط با پایان نامه و ایمیل و...) به نت سر نزنم(!). می شه گفت اینم یکی از آخرین عهدهایی بود که دوباره شکستم!!!! تا حدی کنترل کردم...اما اعتیاد ما معتادان حرفه ای(!) به این راحتی ها قابل درمان نیست! کافیه برای سرچ یه مقاله یه تک پا بیایم نت...کم کم سر از اخبار و گوگل ریدر و وبلاگستان و...درمیاریم!! و خلاصه عهد و...هم کم کم فراموش میشه! الحمدلله دوستان هم انگار رصد می کنن من کی قصد دارم ترک نت کنم از همون لحظه شروع می کنن روزی 3 نوبت وبلاگشون رو آپ می کنن و بازی وبلاگی و تحول وبلاگی و...!!!

گرچه میگن هر از گاهی حال نفس ِ سرکشتون رو بگیرین بویژه در مواقع اورژانسی...که اونم با نذر 100 تا صلوات و سفر مشهد و سفره حضرت ابالفضل(ع) و...نمی شه!!

 

و اما بعدتر!. هفته پیش خیلی اتفاقی بعد از گذشت یکی دوسال(؟)(زمان از دستم در رفته!) از دفن شهدای گمنام در دانشگاه، کشف کردم که مزارشون دقیقا پشت ساختمانیه که تقریبا هر روز بهش سر می زنم!! انستیتو بیوتکنولوژی(که یکی دو تا اتاق هاش به منظور نگهداری و کار با حیوانات آزمایشگاهی در اختیار ماست) کنار دانشکده فنی. عجب کشفی! شرمنده شدم...ولی خوشحال! شرمنده بابت این همه غفلت...و اینکه الان هم من دنبالشون نگشته بودم...خودشون خودشون رو نشان داده بودن که فلانی بیا هر دفعه یه سری هم اینجا بزن!

و خوشحال...خیلی وقت بود می خواستم برم گلستان شهدا و...نمی شد! حالا گلستان "اختران بی پلاک" اومده پیش من! خیلی به این جا نیاز داشتم. یه جای دنج و خلوت...خلوت با 5 تن از عبادالرحمن...جون میده واسه اینکه هر روز دقایقی سر بزنی و درد دل کنی و دعا بخونی و زمزمه کنی و...

متشکرم! ان شالله هر روز بتونم و بیام...

 

و اما بعدتر بعدتر!. نمی دونم چرا چند وقته همین طور توی همه کارهام گره می افته؟! البته شاید هم گره نباشه! به قول حافظ و همه مشاورین ارجمند از نوع دانشگاهی و خانوادگی و دوست و...!:

"شاید که چو وابینی خیر تو در آن باشد!"

نمی دونم! ان شاءالله که این طور باشه. فعلا که این پایان نامه بدجوری داره اذیت می کنه. نمی دونم کی می خواد به سرانجام برسه؟! رفقا یکی یکی دارن دفاع می کنن و هرچقدر هم دست راستشون رو روی سرمون می کشن و ...افاقه نمی کنه!! دعا کنین صبرمون زیاد شه حداقل!

 

و سرانجام. اربعین هم رسید. انگار دوباره از همون روز عاشورا رفتیم سراغ به اصطلاح زندگی(!) خودمون و کاروان اسرا و اهل بیت رو تنها گذاشتیم!!...یه چلّه دیگه از دست ما رفت و نتونستیم آدم بشیم. اما...نومید نباید بود...(ان شاءالله که شما این طور نبودید)

با عرض شرمندگی راجع به اربعین و ... فعلا چیزی نمی تونم بنویسم!

فقط...امان از دل زینب!...امان از دل امام زمان(عج)!.......

خدمت همه دوستان تسلیت عرض می کنم

 


پاورقی.از آنجایی که قراره این پست از طریق برنامه word مستقیما روی وبلاگ قرار بگیره(امکان نسبتا جدید بلاگفا) ان شاءالله به زودی چند قطعه عکس هم در این محل نصب خواهد شد!(یک دو سه امتحان می کنیم!!) 

پاورقی دو. این هم از عکس ها(باغستان پنج اختر بی پلاک-دانشگاه اصفهان):


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت1:7توسط شوق پرواز |
دارم امید عاطفتی از جناب دوست...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوست...

دانم که بگذرد ز سرجرم من که او
گرچه پری وش است ولیکن فرشته خوست...

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام
زان بوی در مشام ِ دل من هنوز بوست...

حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف دوست پریشانیت نکوست

***

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی...؟

 تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی...

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش...

***

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی...

 

سلام

تصمیم گرفته بودم محرم و صفر امسال مرتب و منظم بنویسم!، و بجز از حال و هوای محرم و عاشورا و...چیزی ننویسم
اما باز هم نشد!...
فعلا با خودم درگیرم...!

احتمالا مدتی نمی نویسم...به چند دلیل که...بماند!
دعا کنید بتونم و...نَیام و ننویسم!

از همه دوستانی که نتونستم پاسخ نظراتشون رو در پست قبلی بدم و یا نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی می کنم.

همین دیگه...
فقط...التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت1:18توسط شوق پرواز |
نه یاری مان کنید و نه با ما بجنگید!

بسم الله الرحمن الرحیم


"ای مردم! هر که مرا می شناسد، می داند من کیستم و هر کس مرا نمی‌شناسد، خود را به او معرفی می‌کنم:

من علی بن الحسین بن علی بن ابی طالبم. فرزند آن کسی هستم که حرمت او را شکستند، نعمتش را گرفتند، اموالش را به غارت و یغما بردند و اهل بیتش را اسیر کردند. من پسر آن کسی هستم که او را کنار رود فرات، بی آنکه کسی را کشته باشد، به قتل رساندند. من فرزند کسی هستم که با زجر کشته شد و همین افتخار برای ما کافی است.

ای مردم! شما را به خدا سوگند؛ آیا می دانید که برای پدر من نامه ها نوشتید و چون به سوی شما آمد، با او حیله و مکر کردید و او را کشتید؟ مردم! هلاکت بر شما باد با این ذخیره‌ای که برای آخرت خود فرستادید. چه فکر و اندیشه زشت و ناپسندی دارید! شما چگونه روی آن را دارید که به رسول خدا نگاه کنید، هنگامی که به شما بگوید:« فرزندان مرا کشتید و هتک حرمت من کردید. شما از امت من نیستید.»"

صدای گریه از هر طرف بلند شد و بعضی به بعضی دیگر گفتند:« هلاک شدید و خودتان نفهمیدید.»

حضرت سجاد فرمود:« مشمول رحمت خدا باشد کسی که نصیحت مرا بپذیرد و وصیت مرا در راه خدا و اهل بیتش حفظ کند، چون پیروی از ما پیروی از رسول خداست.»

مردم یک‌صدا گفتند:« ای پسر پیغمبر! ما همه گوش به فرمان تو و مطیع تو و نگاه‌دار عهد و پیمانت هستیم، و هرگز از تو روی نمی‌گردانیم. هر چه امر کنی، اطاعت می کنیم. با هر که با تو بجنگد می‌جنگیم، با هر که با تو از در دوستی وارد شود، دوستی می کنیم تا از یزید خونخواهی کنیم و از کسانی که به تو ظلم و ستم کردند، بیزاری جوییم.»

فرمود: « هیهات! هیهات! ای غدارهای حیله‌گر که جز خدعه و مکر خصلتی در شما نیست! آیا می خواهید آنچه را که با پدران من کردید با من نیز بکنید؟ به خدا قسم محال است، زیرا هنوز جراحاتی که از شهادت پدرم بر دل من وارد آمده، بهبود نیافته است، مصیبت جدم رسول خدا و پدر و برادرانم فراموشم نشده و تلخی آن از کام من بر نخاسته است. سینه و گلویم را تنگ فشرده و غصه آن در سینه من جریان دارد. از شما می خواهم که نه یاری‌مان کنید و نه با ما بجنگید.»

« ما راضی هستیم که شما نه یاری‌مان کنید نه کمر به قتل مان ببندید. »

(خطبه حضرت سجاد(ع) در کوفه- لهوف سید بن طاووس)

***

فکر کن! با شنیدن چنین جمله و چنین عباراتی از زبان امام زمانت چه حس و حالی بهت دست میده؟ چه بر سرت میاره؟!اصلا اتفاقی می افته در درونت؟!...

***

" ما مسلمان ها امتحان خود را با پیغمبر(ص) و یازده امام(ع) در زمان حضورشان پس داده ایم! اگر این یکی هم ظاهر می شد، لابد به قربانش می رفتیم!!

کسانی که در زمان ائمه(ع) به بنی امیه و بنی عباس گرایش داشتند، مگر دیوانه بودند!؟ آنها از میان دو راه دین و دنیا، دنیا و ضد آخرت را انتخاب می کردند! و هنوز هم مناصب آنها بر ما عرضه نشده تا امتحان خود را پس بدهیم!"

(بهارانه- امام غائب(ع) در کلام حضرت آیت الله العظمی بهجت)

 

***

 

دلنوشت. نمی دونم چرا گاهی قفل می شم! یه مدت یه اتفاقاتی می افته یه جرقه یه راهنمایی یه نشانه یه حال...

یه تصمیماتی می گیرم...حال و هوام عوض می شه.......بعد یه دفعه نمی دونم چی می شه که ...

متوقف می شم! راکد می شم! بی حوصله می شم!...

زندگیم می ایسته انگار! روزها می گذرن و من هم در ظاهر همچنان فعالیتم رو دارم ...مسیر هر روزه دانشگاه و خونه!

 حرص و جوش ها! حداقل وظایف دینی!، روابط با خانواده و دوستان و آشنایان، حفظ سنگر نت (!)،...اما...

همه چیز در حد حداقل ها!...بی حوصله...بی برنامه...

اعمال به حداقل می رسه...اما افکار و آمال و...نه! ...

حالتی مثل اینکه می دونی خوابی و می دونی که باید بیدار بشی و از این خواب بی موقع هم اعصاب و روانت بهم ریخته...اما

 انگار نه حسی برای بلند شدن داری و نه توانی...

و از همه بیشتراین رکود در وادی مسائل معنوی اذیتم می کنه!

نمی دونم این جور مواقع چه باید کرد؟! گاهی دورانش کوتاهه...اما گاهی خیلی طولانی میشه! ...

 

بله! ما هنوز امتحان خودمون رو پس ندادیم! هنوز یک روز گرمیم و یک روز سرد! یک روز عابد و یک روز غافل!...

هنوز توی مسائل ابتدایی موندیم! بی نظم و پر و پخش!...

 

 

آهای! شوق پرواز!!

روزها داره یکی پس از دیگری می ره و پاهای تو هنوز نای راه رفتن ندارن...دیگه چه توقعی می شه از بال ها داشت...؟!!

 

عرض تسلیت دارم

و التماس دعا

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت12:30توسط شوق پرواز |
عقب مانده ام!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

عجیب از زمان عقب مانده ام! عرفه طی شد٬ قربان گذشت...غدیر هم آمد و رفت...

حتی شب یلدا هم طی شد!

و شوق پرواز همچنان در عرفه مانده است!....

شاید در ظاهر مشکلات ایجاد شده برای "ای دی اس ال" عزیز دلبند فلان فلان نشده(!) و عدم دسترسی به نت در منزل و عدم فرصت دسترسی به نت در دانشگاه و...بهانه ای برای این عقب ماندگی باشد اما...

شاید هم...

هنوز زود است که شوق پرواز از عرفه به درآید!

(من عرف نفسه....؟!!!)

و کسی که عرفه را آنگونه که باید درک نکرده است از قربان و غدیر چه خواهد فهمید؟!

***

پاورقی ۱. همون طور که بالا گفتم مدتی دسترسی به نت نداشتم و ندارم...و نمی دونم کی مشکل حل خواهد شد. خلاصه اگر کم پیدا هستم و ....کمی تا قسمتی معذورم! الان هم در وقت اضافه(بعد از برگشتن از لانه حیوانات و...!) سری به سایت زدم و در مقابل چشمان جستجوگر دانشجوهای دیگه که دنبال جایی برای نشستن هستن و به این صفحه بلاگفا خیره شدن...همراه با مقادیری عذاب وجدان این چند خط رو می نویسم!!!

پاورقی دو. اعیاد گذشته رو تبریک عرض می کنم! با تاخیر زیاد!

پاورقی سه. یه سر هم اینجا بزنید ببینید چه خبره:

مسابقه اینترنتی با موضوع تفسیر جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر"

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت13:33توسط شوق پرواز |
پشیمانی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

گاهی اوقات(خوش بینانه!) با خدا قرار ملاقات داریم...اما محل قرار رو فراموش می کنیم یا اشتباه می کنیم.
خدا جایی دیگه منتظر ماست ولی ما جای دیگه ای نشستیم و صداش می کنیم!

 

یه لحظه متوجه می شی اشتباه اومده بودی و گرچه اینجا هم جایی زیبا برای همصحبتی با خدا بود ...ولی جایی که باید، نبود!

سراسیمه به سمت محل قرار اول حرکت می کنی...اما...وقت ملاقات تمام شده! دیر اومدی!

باید منتظر بمونی تا نوبت بعدی...

 

شاید همین پشیمانی واسطه بشه! شاید...

پ ن. پاسخ لطف دوستان رو هم با تاخیر در قسمت نظرات پست قبل دادم.

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت22:50توسط شوق پرواز |
کمی تا قسمتی حدیث نفس!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اول. سخنران در رابطه با موانع رسیدن به حقیقت عبادت صحبت می کرد.
بحث از حجاب تعلقات بود... طوماری از تعلقات جلوی چشمم ردیف شد!
سخنران ادامه داد: "منظور تعلقات و وابستگی هایی ست که در مقابل یکی از وظایف دنیوی، اخروی و یا الهی قرار بگیره و نهایتا با خدا و خدایی بودن منافات پیدا کنه."
هنوز توی فکر بودم...مقداری از موارد طومار اولیه کاسته شد...اما هنوز هم طوماری بود...!
" و کسی که حجاب تعلقات را کنار بزند خداوند نوری بر وجودش می تاباند که در صراط مستقیم قرار می گیرد"...
یادم افتاد از وقتی که پا به این دنیای مجازی گذاشتم و از وقتی که به وبلاگنویسی روی آوردم و ... طومار تعلقاتم رو طولانی تر و پیچیده تر کردم...
و آیا "خدایی" بوده؟ آیا در مقابل بسیاری وظایفم قرار نگرفته ؟ و آیا...؟

***

دوم. سخنران می گفت:
"هر وقت دلت گرفت و احساس کردی دنیا دیگه تو را ارضاء نمی کنه، حتی نمی تونی به کسی تلفن بزنی و درد دل کنی،...دوست داری تنهای تنها باشی...قدر بدون! خدا این زمان ها رو برای خودش قرار داده...
ذکر بگو! بخصوص این ذکر:

"یا حبیب قلوب الصادقین"

البته لازم نیست تسبیح دست بگیری...به شرط اینکه ذکر بگی نه اینکه لقلقه زبانت باشه!"
...
چقدر قدر ندونستم! چقدر نفهمیدم! چقدر می شد قشنگ نگاه کرد و استفاده کرد... خلوت هام گم شدن!...
چقدر این دنیای مجازی خلوت هام رو ازم گرفته!...
اصلا من ِ متعلق به عصر تکنولوژی مگه می تونم تسبیح دست بگیرم و ذکر بگم؟! مگه می تونم چند لحظه آروم بشینم و فقط به خودم و خدای خودم و اعمالم و...فکر کنم؟!
مگه حوصله می کنم؟...چقدر خودم رو بد تربیت کردم!...

***

سوم. "اگر نوشته بودیم الطاف خداوند را به خودمان از زمانی که دست عقلمان در جیب خودش بود(بلوغ)، امروز تبدیل می شدیم به یک انسان صددرصد ساکت در مقابل معشوق!"...
خدایا! شرمنده ام. بابت تمام نق زدن ها و غرولندها!...کمی معرفت، کمی محبت، کمی توکل، کمی صبر، کمی سکوت...عنایت کن!

 


پاورقی: سلام. گاهی سکوت نشونه نداشتن حرف و مطلبی نیست. انگار اینجا هم نمی تونم هر حرفی رو بنویسم!چندبار خواستم از مسائل روزمره که به شدت درگیرم کرده بودن و...بنویسم ولی نشد!

پاورقی دو: دیروز جایی می خوندم:

" علماء دو گونه اند: يك عده از علماء بادكنكن، يه عده بادبادكن! با علم بالا مي ره. سبك مي شه، بادبادك! علم براشون نخي است كه اين نخ هرچي طولاني تر مي شه بيشتر به آسمون ها مي ره. ولي اونهايي كه بادكنك هستن، با علم فقط باد مي كنن. بايد مراقب باشيم كه جزء كدوم يكي از علماء هستيم؟"خدا کمک کنه در جهت کسب علم (علم نافع) انشالله در نهایت از علمای بادکنکی نباشیم! و کمک کنه که گرفتار چنین علمایی هم نشیم!!

پاورقی سه: این روزا تحمل بعضی چیزا توی دانشگاه برام سخت شده! پایان نامه ام خسته ام کرده! از سر و کله زدن با اساتید راهنمای محترم(ازعناصر ذکور از نوع حرف مرد یکیه!)، از حرف و نقل ها، از ادعاها، از غیبت کردن ها، از بلاتکلیفی، از ...روحم خسته شده! حس می کنم انگاری این علم نافع نیست!...نمی دونم...
شاید با دعای دوستان گره ها باز بشه و طلسم شروع این پروژه هم شکسته بشه!

پاورقی چهار: جایی خوندم: "بچه شیعه! نق نزن!" !!...این چند وقته کار من شده نق زدن و حرص خوردن و غیبت!!و...دعام کنین!

 

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت22:53توسط شوق پرواز |
هوس!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

5-6 سال پیش بود. همراه با کاروانی عازم مشهد شده بودیم. فکر کنم 9 تا اتوبوس بودیم. یادش بخیر! از مسیر کویر...

نمی دونم چی شد و چرا؟ اما برای نماز به آبادی ای نرسیدیم، شب بود و ما وسط بیابان خدا! و همه کمابیش نگران.

راننده اهل دلی داشتیم...

خلاصه اون شب مسجدی پیدا کردیم در دل کویر، که در عین سادگی و نبود امکانات و...هنوز در ذهن و دلم نقش بسته!

اتاقی گلی و ساده بر بالای تپه ای کوتاه زیر آسمان پرستاره شب در دل کویر...

 ***

این روزها دوباره به یادش افتاده ام و چقدر دلم هوسش را کرده!

ای کاش می شد مدتی فارغ از همه چیز، تنهای تنها به آن مسجد پناه برد.

ای کاش می شد مدتی همه چیز را گذاشت و رفت...تنهای تنها...

حداقل یک شب تا صبح!

 

 ***

((...عزیز من! خلوت خیلی خوب است. البته خلوت هم کجا خوب است؟ در جلوت و شلوغی و همین دنیایی که شلوغ است...

خلوت، آنجایی است که همه متوجه خدا هستند. چون راه بسته است؛ همه خدا می بینند، خدا می شنوند. در جاهای شلوغ این طور است...

ان شاءالله خدا در شلوغی، خلوت نصیبتان کند. همانجا که کارت و راهت خیلی زیاد است؛ به واسطه عبادات و صدقت، یک جای خلوت نشانت بدهد. بگوید؛ ببین، هر وقت با من هستی، شلوغی مهم نیست- خلوت است. خدا تو را متوجه می کند که شلوغی، مانع خلوت تو با من نیست...))

(طوبای محبت. کتاب چهارم. مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی)

 

 


پ.ن ۱. متاسفانه مدتی ست که بالاجبار به ترک نت رو آورده ام! (البته از اون جهت که دسترسی به نت ندارم!! امروز هم از دانشگاه و با طی مراحل پیچیده ای دارم این چند خط رو می نویسم!! خلاصه بابت کم پیدا بودن و پاسخ ندادن به الطاف دوستان و...عذرخواهی می نمایم!!

پ.ن ۲. عیدتون مبارک! خیلی خیلی دلم می خواست امشب مطلبی در این زمینه بنویسم ولی خب گویا قسمت نیست ...ببینیم تا فردا چه پیش خواهد آمد! به هر حال عیدتون مبارک باشه...انشالله فردا همه مون بریم زیارت!...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

 التماس دعا

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت15:26توسط شوق پرواز |
پیله!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اول عذرخواهی می کنم بابت اینکه باز هم تاخیر داشتم و مدتی ننوشتم...هرچند نمی دونم که این نوشته ها چقدر ارزش نوشتن و خواندن دارند و...بماند!
و اکنون هم نوشتن برایم راحت نیست!...زمانی ننوشتن برایم سخت بود و این روزها نوشتن!!

اما تصمیم گرفته ام که بنویسم...پس توکل به خدا!

 

 

 نمی دونم تا الان گاهی شده احساس کنید به شدت با خودتون درگیر شدید؟! با خودتون! نفس تون! زندگی و روزمرگی هاتون و...

احساس خستگی، بی انگیزگی، تنهایی، سرگشتگی ...براتون رمقی باقی نگذاشته باشه؟

احساس کنید دارید فقط به خود می پیچید و غر می زنید و شکایت می کنید و حتی در ظاهر مبارزه می کنید و...اما نهایت همون جایی که بودید هستید...اگر کمی هم عقب تر نرفته باشید؟

عادات سخیف و اتفاقات و روزگار داره با خودش می بردتون؟ و انگار در مقابلشون کم آوردید؟!

در عین حال نمی تونید حرفی بزنید، نمی دونید با کی باید حرف بزنید؟! چی بگید؟! انتظار چه کمکی رو می تونید داشته باشید؟!!(غیر از اونی که این جور لحظات خوب به یادش می افتیم و با لپ های گل انداخته و سر پایین افتاده برمی گردیم و خودمون رو توی آغوش پر مهرش می اندازیم!(هارب منک الیک!))

و عذاب وجدان...از اینکه باید شاکر بود(شکر زبانی و خصوصا عملی!) بابت تمام نعماتی که شاید دیگران در حسرتش باشند... راحتتون نگذاره؟!

و...

مدتی بود( و شاید بتوان گفت هنوز هم کمابیش هست!) که درگیر چنین حالاتی شده بودم!...

.......

اما...

این روزها انگار حسی متفاوت دارم! حس در پیله بودن!

 

 

 

نه! نه اینکه فکر کنید خودم رو کرم ابریشمی دیدم که به قصد پروانه شدن و با برنامه به حکم غریزه و...پیله ای به دور خود تنیده است!

نه!...

بزرگانی بوده و هستند که نه به حکم غریزه بلکه به حکم محبت و فطرت و ...(بسیاری چیزها که نمی دانم!) این مرحله را طی کرده اند!

من هم آرزوی پروانه شدن و پرواز کردن رو داشته ام و دارم ...همان طور که همگی داریم!

اما...

 

سعی کردم چشمها رو بشورم و جور دیگری ببینم!:

درسته که مدتی بی هدف(هدفی واقعی نه خیالی) فقط به اطراف خودم خزیده ام و خورده ام و حجاب بر حجاب افزوده ام...حجاب گناه، حجاب علم، حجاب دین!،حجاب...

اما مگر کرم ابریشم جز این چه می کند؟ گرچه او به وظیفه عمل می کند و تو...!!

بله! او با هدف و برنامه و حکمی از پیش تعیین شده پیله می تند...و تو نمی دانی چرا و چگونه از اینجا سر درآورده ای!

 

 

اما...

شاید پیله مصنوعی نیز کارگر شود!

این بار به خود بپرداز! که عجیب از خود و روح پروانه ایت غافل شده ای!

 هنوز کوله باری از تنهایی، محبت، اشک، توبه و کورسویی از امید و توکل با خود داری!

کمی با خودت و خدایی که همه چیزت از اوست مهربانتر باش! کمی خدایی تر باش! کمی تمرین تسلیم شدن و بندگی کردن کن!

کمی عقایدت را تصوراتت را مورد بازبینی قرار بده!
کمی خودت باش! همانی که خدا آفرید! همانی که...

....

آری! این روزها دلم هوس خانه تکانی کرده است!

این روزها دلم عجیب تنگ است!

این روزها دلم اشک می ریزد و سجده شکر می گزارد که صاحبش  پس از مدت ها دیده از اطراف و از دیگران و...برگرفته و نگاهش کرده است! با چشمی که یک اپسیلون شسته شده است(!) و دارد اندکی جور دیگری می بیند!

و...

این روزها بیش از همیشه محتاج دعای دوستان است

و نگران!...

 

لایُحیرُ یا الهی! اِلّا ربّ علی مَربوب، و لا یومن اِلّا غالب علی مغلوب، و لا یُعین الّا طالب علی مطلوب، و بیدکَ یا الهی! جمیعُ ذلک السبب، و الیکَ المفرّ و المهرب، فصلّ علی محمد و آله، و اَجر هرَبی، و انجِح مطلبی...*

...

گفتم که نوشتن برایم سخت شده و انگار حرف های دلم را این روزها نمی توانم مکتوب کنم!

این هم نتیجه این طور نوشتن...

نمی دانم چرا نوشتم!

فقط دلم گفت و دستم نوشت و گاهی به اشاره عقل و ...بعضی قسمت ها را ویرایش کرد!

شاید اینها حرفهای مشترکی است مابین دل من و تو و تو و...

و شاید باید همدیگر را دعا کنیم...

و این بار فقط به دعا کردن و تذکر دادن و...اکتفا نکنیم!

 

...خداوندا بر محمد و آل او درود فرست و دلم را خالص برای محبت خودت قرار ده، و آن را به یادت مشغول ساز، و با خوف و بیم از خودت مقامش را بالا ببر، و با میل و شوق به سوی خودت تقویتش کن، و آن را متوجه اطاعتت فرما، و به آنچه بیشتر دوست می داری شوقش ده، و در تمام زندگی ام به خواستن آنچه نزد توست رامش نما...**

 

*و**: (قسمت هایی از دعای 21 ام صحیفه سجادیه)

 

 

صدایم کن تا امان یابد عابری خسته در شب باران

صدایم کن تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران

از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن

تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگی ها رهایم کن...

...

 

ضمنا ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) رو هم پیشاپیش تبریک عرض می کنم.

 

در پناه حق

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت23:5توسط شوق پرواز |
چند کلام حرف ِحساب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حرف ِحساب اول:

 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ [؟] (1)

 

 

حرف حساب دوم:

 

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ

 

وَأَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمُ

 

وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلًّا كَثِيرًا أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ (2)

 

  

حرف حساب سوم:

 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ آمِنُواْ(3)

 


پاورقی 1. (1): آیه 16 سوره مبارکه حدید

(2): آیات 60 تا 62 سوره مبارکه یس

(3): آیه 136 سوره مبارکه نساء

پاورقی 2. سلام! بعد از پست طولانی کمی تا قسمتی بی خاصیت(!) قبلی خواستم چند کلوم حرف حساب بنویسم و بذارم به حساب دلنوشته های شوق پرواز!! همین! ... مخاطب درجه یک شون هم خودم هستم. انشاءالله که شما هنوز حال و هوای "الهی العفو" شب قدر رو حفظ کردید و...ما رو هم دعا می کنید.

پاورقی 3. اللّهمّ إنّکَ أعلمُ بما عمِلتُ، فَاغفِرلی ما علِمتَ، واصرِفنی بقُدرَتِکَ إلی ما أحبَبتَ. (دعای31 صحیفه سجادیه)

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت0:2توسط شوق پرواز |
عنوان آزاد!

هوالرحمن

سلام

 

عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسی/ ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

چه شکرهاست درین شهر که قانع شده اند/ شاهبازان طریقت به مقام مگسی

با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود/ هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی

بال بگشای و صفیر از شجر طوبی زن/ حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

کاروان رفت و تو در راه کمینگاه به خواب/ وه که بس بی خبر از این همه بانگ جرسی...

 

احتمالا مدتی نیستم

و مدتی نمی نویسم

شاید نه حس نوشتن هست... و نه دلیل نوشتن!...

و شاید اصلا مدتی نباید نوشت...

 

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی/ تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟...

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی/ تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد/ آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی...

 

باید گشت!... خیلی چیزها گم شده اند!...باید پیدا شد!...

 

سحرگه رهروی در سرزمینی/ همی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه بماند اربعینی...

 خدا زان خرقه بیزار است صد بار/ که صد بت باشدش در آستینی...

درونها تیره شد باشد که از غیب/ چراغی برکند خلوت نشینی

نه همت را امید سربلندی/ نه درمان دلی نه درد دینی...

نه حافظ را حضور درس و خلوت/ نه دانشمند را علم الیقینی

 

محتاج دعای دوستان هستم. اگر در این ایام عزیز، یادی از شوق پرواز کردید...

التماس دعا

...........................................

حسن ختام:

 

یا رب بحق مصطفی/ آن شاهد روز جزا/ بگذر ز عصیان و گناه

استغفرالله العظیم

حقّ علی شاه نجف/ آن صدر ایوان شرف/ عمرم به عصیان شد تلف

استغفرالله العظیم

یا رب به زهرای بتول/ عذر گناهم کن قبول/ هم روسیاهم هم ملول

استغفرالله العظیم

یا رب بحق مجتبی/ آن کشته زهر جفا/ رحمی نما بر حال ما

استغفرالله العظیم

حقّ شهید کربلا/ آن کشته راه خدا/ در راه حق شد سر جدا

استغفرالله العظیم

حقّ علی بن الحسین/ آن آفتاب عالمین/ دارم ز عصیان شور و شین

استغفرالله العظیم

حقّ امام پنجمین/ باقر شه دنیا و دین/ بر حال زار من ببین

استغفرالله العظیم

یا رب به شاه انس و جان/ صادق امام راستان/ رحمی نما بر عاصیان

استغفرالله العظیم

یا رب به موسی شاه دین/ باب الحوائج از یقین/ شرمنده از جرمم ببین

استغفرالله العظیم

یا رب به شاه دین رضا/ مسموم انگور جفا/ از هر چه گفتم ناروا

استغفرالله العظیم

حقّ تقی شاه جواد/ آن هادی راه رشاد/ إرحَم علی کُلِّ العِباد

استغفرالله العظیم

حقّ امام دین تقی/ یعنی علیّ بن النقی/ بخشا گناه این شقی

استغفرالله العظیم

حقّ شه دین عسگری/ آن خسرو دین پروری/ از هرچه کردم بگذری

استغفرالله العظیم

حقّ شه صاحب زمان/ آن پیشوای انس و جان/ بخشا گناه شیعیان

استغفرالله العظیم...

 

(قسمتی از توبه نامه...ذکر پدربزرگ مرحومم در سحرها و شبهای ماه مبارک

و تا آخرین لحظات حیات...)

 

باز هم التماس دعا

در پناه حق

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت1:46توسط شوق پرواز |
تولد یعنی...پرکشیدن!

هوالرحمن

 

سالي ديگر گذشت

اردي بهشتي ديگر آمد

باز شنيدم:

"تبريك

متولد شده اي!"

اما...

آيا متولد شده ام؟!

چندي ست كه پا بدين كره خاكي نهاده ام

همچون كرم ابريشم

اما روياي پروانه شدن برآنم داشته است

تا پيله اي بتنم

و چندي ست كه در پيله آرميده ام!

همچون كرم ابريشم

قصد پروانه شدن داشته ام

اما...

 اكنون در پيله هاي رنگين اطراف خويش

 آرميده ام

و روياي پروانه شدن مي بينم!

شايد تا اين مرحله رويايي

تنها همتي بايد

 

تولد يعني از پيله درآمدن

 و

پركشيدن!

 

 (؟) نوشت1. (!!) سلام. دوستاني كه خيلي نگران قسمت درباره وبلاگ ما بودن...اميدوارم ديگه نگراني شون برطرف شده باشه ! (البته هنوز یه روز مونده!)

 

(؟) نوشت2. يادش بخير پارسال روز تولدم مدينه بودم...يادش بخير...اينقدر غافليم كه بعد از يكسال متوجه هداياي خدا ميشيم...يادمون ميره كه خدا هميشه داره بدون بهانه و مناسبت بهمون هديه ميده...چه برسه به اون هديه هايي كه خودمون ازش طلب مي كنيم به مناسبت هاي خاص و...چقدر زشته اين جور مواقع غافل بودن و تشكر نكردن!

خدايا شرمنده!

لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين

خدايا ! حرفهاي امروزم تقريا همه اش مثل همون هاييه كه پارسال كنار خونه ات درگوشي بهت گفتم! مي دونم كه توي اين يك سال هم خيلي بهم لطف داشتي و من نفهميدم...اما خدايا تو خدايي و من بنده...

...و هل يرحم العبد الا المولي؟

 

 (؟) نوشت3. دوستاني كه مايلن مي تونن صداي شوق پرواز كوچگولو رو اينجا بشنون :

شوق پرواز در یک سال و (؟) ماهگی!

 

(؟) نوشت4. اگه دوست داشتيد زحمت هديه اي رو بكشيد !! بهترين هديه تون مي تونه دعا براي شوق پرواز باشه ...دعاي رسيدن به راه و جاده اصلي ، قدم زدن در اين راه و استقامت بر اين راه....

دعا كنيد براي تولد حقيقي ....

 

(؟) نوشت5. دلم مي خواد يه مدت ترك نت كنم يا خيلي خيلي كمش كنم (اگه بتونم !) ...چون به نظر مي رسه داره نظم و نظام زندگيم رو بهم مي ريزه و...!! خلاصه اگه ديديد كمتر سر زدم و اينجا انشالله (!) تا مدتي آپ نشد خوشحال بشيد و دعامون كنيد!

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت10:13توسط شوق پرواز |
خســـته ام...

 

هوالرحمن

 

 

خســــته ام از آرزوها،  آرزوهای شــــعاری
شـوق پرواز مجـــازی،  بال های استــعاری


لحظه های کاغـــــــذی را روز و شب تکرار کردن
خاطـــــرات بایگـــــانی، زندگی های اداری


آفـتاب زرد و غمگین، پــله های رو به پاییــــن
سقف های سرد و سنگین،آسمان های اجاری


عصر جدول های خـــالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیــــالی، نیمکت های خماری


رونوشت روزها را روی هم سنجاق کــــردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری


عـــاقـــبت پرونـــــده ام را با غـــــــبار آرزوهــا
خاک خواهد بست روزی، بــاد خواهد برد باری


روی میز خـــــالی من، صفــحه بـاز حــــوادث
در ستون تســلیت ها، نامی از ما یادگاری ...
قیصر امین پور

 


هيچي!...فقط التماس دعا!

دعا كنين يه جوري يه سفر زيارتي قسمتم بشه!...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت22:14توسط شوق پرواز |
و اما...آخرین پست سال 86

سلام

يكي از آداب و رسوم خوبي كه اين روزاي آخر سال و قبل از شروع سال جديد توي گوشه گوشه كشور عزيزمون بهش عمل ميشه خونه تكوني ه!

رسمي كه گرچه سخته! گرچه قبلش خيلي خسته كننده به نظر مي رسه، اما به خاطر نشاطي كه به دنبال داره، پاكيزگي و نظم زندگي، بدون اينكه قانون خاصي وضع شده باشه و...همه به صورت خودجوش انجامش ميدن...

بگذريم!

از خونه تكوني دل و...هم زياد گفتن و زياد شنيديم ...و فقط شنيديم و فكر نكنم خيلي بهش عمل كرده باشيم !

اما صحبت من چيز ديگه ايه:

خاطره تكوني!    پاك كردن دل و ذهن و نظم و ترتيب دادن و مديريت خاطرات !

چند روز پيش براي اولين بار بود كه تصميم گرفتم سري اساسي! به خاطراتم بزنم و اين جرات رو پيدا كردم كه قسمت زيادي از خاطرات ناخوشايند يا مزاحم ...يا خاطراتي كه شايد قبلا خوشايند بودن اما الان فقط باعث مشغوليت هاي بي فايده بودن رو دور بريزم!

حتي آثار بجا مونده از اونها رو هم از بين ببرم !

كاري كه مدتها نتونسته بودم انجامش بدم...

خلاصه به سرم زد آخرين پست سال 86 رو هم به همين موضوع اختصاص بدم !

اشاره‌اي به خاطرات خوب و بدي كه در اين 360 و اندي روز تجربه كردم بكنم . بابت خاطرات خوب خدا رو شكر كنم و در رابطه با خاطرات بد يا به ظاهر ناخوشايند تفكر كنم...اينكه دليل بروز و ظهورش چه بود؟ فكر كنم راجع به اينكه فلان خاطره رو كجاي ذهن و دلم قرار بدم؟ كدوم رو دور بريزم بهتره؟! و...و در نهايت باز هم شاكر باشم به خاطر اندوختن تجربه هايي جديد !

در پايان هم دعوتي داشته باشم از دوستان عزيز براي فكر كردن راجع به يه خونه تكوني ديگه !

و اما :

اول از خوشايندها شروع مي كنم! (البته فقط اشاره اي به چند مورد از بارزترين اونها!)

1) فكر كنم همه مخاطبان دلنوشته هاي شوق پرواز مي دونن بهترين خاطره سال 86 چيه!

درسته! سفر دوست داشتني و غيرمنتظره به ديار يار! همراه با مادر عزيزم ...بهترين هديه اي كه مي‌شد در سالروز تولدم دريافت كنم!

شايد تجربه جشن تولد خلوت و غريبانه براي اغلب افراد ناخوشايند باشه ...اونم براي كسي مثه شوق پرواز! اما من دوست داشتني ترين جشن تولد خلوتم(!) رو توي مدينه تجربه كردم. يعني يه جورايي اولين باري بود كه توي چنين روزي خودم رو به ميهماني دعوت مي كردن... اونم چنین میهمانی ای...

ان شاء الله قسمت همه بشه...ما رو هم دوباره مهمون كنن!

 

2) آشنا شدن با دوستاني بسيار خوب در شرايطي كه واقعا نياز داشتم ! و واقعا اون رو لطف خدا مي دونم ! يعني گويا قرار بود نشونه‌هايي باشن تا ستاره اميدي كه در عمق دلم داشت سو سو مي زد و شايد ديگه از عمرش چيزي نمونده بود دوباره جون بگيره!

دوستاني كه با اغلبشون از طريق همين دنياي مجازي آشنا شدم و به دليل همين دِيني كه به اين دنيا دارم شايد نمي تونم تنهاش بذارم!!!

فقط آرزو مي كنم ارزش دوستي رو بدونيم! حقوق دوستي رو رعايت كنيم! دوستي‌هامون هم خدايي باشه و بادوام!

كه حقيقتا دوست خوب يكي از نعمت‌هاي بزرگ خداونده!

 

3) الحمدلله واحدهاي درسي بجز پایان نامه به اتمام رسيدن و بالاخره بعد از بازنشسته شدن پياپي اساتيد و تغيير گرايش و 3 بار تعويض استاد راهنما و موضوع ...خلاصه رد شدن از هفت خوان رستم ! به بهترين شكل ممكن استاد راهنما و موضوع پايان نامه مشخص شد و حتي قرار شد همراه با دوستم قسمتي از كار به صورت مشترك و گروهي انجام بشه !

پروپوزال هم در عرض كمتر از يك ماه نوشته و توي جلسات اوليه تصويب شد...فقط مونده يك جلسه ديگه كه ان شالله در سال 87 تشكيل ميشه و...

خدايا شكرت!

شرمنده كه اغلب به دليل اينكه حكمت كارهات رو نمي دونم، مدام غر مي زنم، گله مي كنم ...و خيلي وقت‌ها بدجوري شرمنده ام مي كني!

 

واقعا اگه من هم آرزوها و روياهام يادم بره، تو از ياد نمي‌بري!ممنونتم خدا!

 

 

و اما نا خوشايندها:

 

قسمت زيادي شون به نظرم جاي فكر كردن داره اما نيازي به چيدنشون و قرار دادنشون در جاي خاصي از ذهن و دلم نيست...بهتره دور ريخته بشن و فقط تجارب و درس‌هايي كه بجا گذاشتن ثبت و ضبط بشه

مثل بعضي دلخوري‌ها، بعضي خطاها و...

 

اما در رابطه با بعضي هم حقيقتا هنوز نمي‌دونم بايد چه بكنم؟

خاطرات خوشايندي كه شايد در واقع ناخوشايندن ! و خاطرات ناخوشايندي كه مي تونن خوشايند هم باشن !

چي شد!!!

خاطرات ماه رمضان امسال و قبل و بعدش رو نه مي تونم دور بريزم و نه مي‌تونم جاي مشخصي بهشون اختصاص بدم!

 

نميدونم! انگار بعضي مواقع واقعا نياز به گذشت زمان هست و تكيلف بعضي خاطرات رو فقط زمان مشخص مي كنه و بس!

...

 

 

خب اينم از خاطره تكوني ما! البته اينجا به دلايل امنيتي !!! نمي شد كامل انجامش داد...فقط يه اشاره كلي و خيلي سريع بود...

بررسي كاملتر انشالله قبل از تحويل سال و در خلوت خودمان انجام خواهد شد !

 

انشالله كه سال جديد سالي مملو از خاطرات دوست داشتني و بياد ماندني براي همگي باشه

براتون آرزوي بهترين ها رو دارم

شما هم لحظه تحويل سال ما رو از ياد نبرين!

 

 

 

سال نو بر همه دوستان مبارك

 

 

ضمنا فرارسيدن سال موش رو به همه ماوس هاي عزيز كه ما را در استفاده هر چه بهتر از سيستم و نت و...ياري مي‌دهند تبريك مي‌گويم!

همچنين به رات‌هاي عزيزي كه قراره بعد از عيد ما به خدمتشون برسيم! (اگر اونها زودتر به خدمت ما نرسن البته!!! )

در پايان هم از همه دوستان دعوت مي كنم در صورت تمايل خاطراتشون رو به شيوه مورد علاقه بتكونن !!

در پناه حضرت حق سال خوبي داشته باشيد

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت22:5توسط شوق پرواز |
بغض نوشت!!!

هوالرحمن

 

تاكنون تجربه كرده اي؟

اينكه گاهي دل مملو از حرفهاي ناگفته و فروخورده ايست كه براي به زبان يا به قلم آمدن بي تابي مي كنند، اما آنچنان بغضي راه گلويت را بسته است كه توان سخن گفتن نيست...شايد بتوان چند خطي نوشت!

دقت كرده اي كه اين بغض‌ها شكسته نمي‌شود، با گريه هم درمان نمي‌شود...

 

آقا جان!

دوباره به بن بست رسيدم و...راهي جز درد دل كردن با شما نماند!

آيا هنوز آن هنگامه فرا نرسيده است؟

هنوز اين دنيا لايق حضور و ظهور نشده است؟

پس كي مولا؟

دلم گرفته از اين همه ظلم!

اين همه غربت!

 

آقا جان!

ببين كه جهاني حضورت را فرياد مي زند!

فرياد بي صداي امت جدت را در غزه نمي شنوي ؟

توهم قدرت و اقتدار يزيديان زمان را نمي‌نگري؟

سكوت كوفيان دوران را در غرب و شرق عالم نظاره نمي كني؟

 

 

آقاجان!

 اين روزها عجيب بوي غربت مي‌آيد.

گويي زمان جاهليت دوباره برگشته است با رنگ و لعابي مدرن!

با همان اهانت‌ها...همان...

 

اين روزها  واژه‌هايي مظلوم واقع شده‌اند و مي‌دانم كه آنها نيز شاكي‌اند و دست التماس به سويتان دراز كرده‌اند تا گرد غربت از چهره‌شان بزداييد!:

حق!...حقوق بشر!...امنيت!...آزادي!...آزادي بيان!...اسلام!...انسان!

 

آقا جان!

اين روزها همه متحيرند و سرگردان! هر كس تفسيري از اسلام و حق و حقيقت دارد!

اين روزها من‌ها جاي خدا را عجيب گرفته‌اند.

اين روزها مرز حقيقت و دروغ را به سختي مي‌توان تمييز داد.

اين روزها گرگها در لباس خود نمانده‌اند و ميش‌ها در لباس خود.

اين روزها گرگ ها لباس ميش مي‌پوشند و نام ميش‌ها را در ليست بدها مي‌نويسند و به زور لباس گرگ بر تنشان مي‌پوشانند.

اين روزها عناوين و ظواهر، سرپوش حقايق و باطن امور شده‌اند.

اين روزها مسلماني تعاريف گوناگون يافته است.

اين روزها قرآن را تكه پاره كرده ايم و فراخور علاقه خود قسمتهايي را جدا كرده‌ايم و قسمت هايي را براي ديگران گذارده‌ايم.

اين روزها ...

همه چيز هست جز آنچه بايد باشد!

اين روزها همه ذهن‌ها رفته رفته به بن بست مي رسد!

و همه اميدها مي‌شود يك اميد...

و ای منجی بشریت! در اين وحدت همه تو را می خواهند! از خدای عالمیان!

هر كس به زباني و شيوه‌اي!

 

 

آقاجان!

ما رسم دعوت كردن نمي‌دانيم!

ما فراموشكاريم! ما اهل غفلتيم! ما محتاجيم!...ما گرفتاريم و خودمان هم نمي‌دانيم كه گرفتاريم!

مي‌دانم كه خداي رحمان شما را نگاه داشته است تا روزي كه خود مي‌داند و الحق كه او بهترين و عالمترين عالمانست...هر چه هست از ماست! عمل كم، صبركم، عجله زياد!....

مي‌دانيم كه اگر بجاي اين همه دعاي فرج زباني يك بار با دلمان و اعمالمان شما را صدا زده بوديم...

 

مي‌دانم آقا! كه من و امثال من هم كاري نكرده‌ايم. واي بر ما كه بر غربت‌ها افزوده‌ايم!

حتي بر غربت شما!

 

امشب آمده‌ام بگويم!

تو را به خدا هرچه زودتر بيا!

اگر من ...مانعي براي آمدنت هستم...كه خدا كند چنين نباشد!...

اگر اميدي به اهل شدنم هست! به عتايت و لطفت خودت كمك كن تا بشوم آنچه بايد بشوم!

و اگر نيست!..............

واي بر من!

خدايا! نكند مانعي باشم براي ظهورش، نه زمينه سازي براي حضورش؟

خود هر چي مي‌داني با من بكن!

گرچه من از غضبت به رحمتت پناه مي برم و اميد دارم كه اهلم كني...اما...

فقط او بيايد!

هرچه زودتر بيايد!

 

 ***

اين بقية الله التي لاتخلو من العترة الهادية

اين المعدّ لقطع دابر الظّلمة

اين المنتظر لاقامة الامت و العوج

اين المرتجي لازالة الجور والعدوان

اين المدّخر لتجديد الفرائض و السنن

اين المتخيّر لاعادة الملّة والشّريعة*

...

 

*. فرازهايي از دعاي ندبه

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت0:46توسط شوق پرواز |
آیا خدا(ی مهربان) برای بنده اش کافی نیست ؟

هوالرحمن

سلام

 

 

 

 

راستش این روزا نمی دونم چرا هی دلم می گیره از خیلی چیزا (!) ...نمی دونم حکمتش چیه که هی اتفاقاتی می افته که...

امروز هم دلم گرفته بود دوباره ، از دست برخی اساتید ، برخی دوستان ، برخی ...و..........خودم!

یه کم غر زدم ! یه کم شاکی شدم !...یه کم حرص خوردم !!......

 

برگشتنه داشتم از در شمالی دانشگاه می اومدم سمت ایستگاه اتوبوس

دوباره چشمم افتاد به تابلوهای زیبایی که روی نرده های اطراف دانشگاه نصب کردن و هر کدوم قسمت هایی زیبا از کلام نور رو با خود دارن

انگاری گاهی خدا به همین سادگی باهامون حرف می زنه ...

با همین کلمات آشنایی که هر از گاهی ‌‌، به بهانه ای شاید به چشممون بیان یا به گوشمون بخورن! :

 

ألیسَ اللهُ بِکاف ٍ عَبدَهُ *

 

آیا خدا(ی مهربان) برای بنده اش کافی نیست ؟

 

 

انگار یکی از درون بهم نهیب زد :

فلانی چته ؟

برای کی داری زندگی می کنی ؟ کار می کنی ؟ درس می خونی ؟...

منتظری نتیجه کارت رو از بنده های خدا بگیری ؟

پس چرا دلت گرفته ؟ چرا ...؟

 

آیا خدا(ی مهربان) برای بنده اش کافی نیست ؟



*(زمر آیه36)
+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت19:10توسط شوق پرواز |
...

  ...

زاهــد ظاهــرپرست از حــــال مــــــا آگـــاه نيســـت

در حـق مـــا هر چه گـــويد جاي هـيچ اکــراه نيست

 
در طــــريقت هر چـه پيش ســـالک آيد خـــير اوسـت

در صــراط مســـتقيم اي دل کسـي گـــمراه نيسـت


تا چه بـــازي رخ نمـــايد بيـــــدقي خواهــــيم رانــــد

عـــرصه شطــرنج رنــدان را مـــجال شـــــاه نيسـت

 
چيســت ايـن ســقف بلــند ســـاده بســـيارنقــــش

زيــن معمـــــا هــيچ دانــا در جــهان آگـــــاه نيـست

اين چه استغناست يارب وين چه قادر حکمت است

کـــاين همه زخـــم نهــان هست و مجال آه نيست

 
صـــاحب ديــوان مـــا گـــويي نـمي‌داند حســــــاب

کــاندر اين طغـــرا نشــــــان حســـــبةً لله نيســت

هر کـــه خواهد گو بيــا و هر چـــه خواهد گو بگـــو

کــبر و نـــاز و حـــاجب و دربــان درين درگاه نيسـت


بر در مــــــيخــانه رفـــــتن کــــــار يـک رنــــگان بود

خـــودفروشـان را به کـوي مي فروشان راه نيست


هر چـــه هست از قــامت ناساز بي اندام مـاست

ور نه تشــــريف تـو بر بالاي کس کــــوتاه نيســت

 
بنــــده پيـــــر خـراباتم که لطـــــفش دايــــم است

ور نه لطــف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست


حـــــافظ ار بر صـــدر ننـشيند ز عـالي مشربيست

عاشـــق دردي کش اندربند مــال و جــــاه نيست


.........................



....

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت20:56توسط شوق پرواز |
بابا جان یا علی سلام !...

 


السلام عليک يا ابالحسن يا اميرالمومنين يا علی بن ابيطالب(ع)

 

آقا جان سلام !

نمی دونم از آخرین باری که براتون نامه نوشتم چه مدت می گذره ؟!....

اما امشب دلم برای اون روزای قشنگ تنگ شده ! اون روزایی که هر وقت دلم می گرفت قلم رو برمی داشتم و می سپردم به دست دلم و می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم .....

 

اون موقع ها توی نامه هام بابا خطابتون می کردم ! : بابا جان یا علی !...

چرا ؟ به خاطر همون حدیثی که پیامبر فرموده بودن که پدر امتید ....!

و وقتی یه دختر دلش می گیره کی بهتر از یه پدر دلسوز می تونه آرومش کنه ؟

 

بابا جان !

امشب می خوام به یاد 6-5 سال پیش دوباره براتون نامه بنویسم و دوباره بابا خطابتون کنم ! اجازه می دین ؟!

یادش بخیر اون روزا خیلی براتون درد دل می کردم ...و چقدر آرامش بخش بود !

یادتونه ازتون می خواستم دستم رو بگیرین ؟ از خواب بیدارم کنین ؟ یادتونه چه رویاهایی داشتم ...؟

می دونم شاید اون روزا هم اشتباه می رفتم ....واسه همین اون شب توی رویا نشونم دادین که اومدم نجف اما هر چقدر می گشتم ضریحتون رو پیدا نمی کردم !!.....ولی بابا جان یادتونه ؟ آخرش پیدا کردم ....یه جای دیگه..... !

هنوز منتظرم بابا !...می دونم خیلی بیراهه رفتم ...خیلی ازتون دور شدم ...اما ...

 

بابا جان یا علی !

بهتون گفته بودم از تنهایی می ترسم ! گفته بودم اگه دستم رو نگیرین می ترسم گم بشم !

یادتونه گفتم دیگه خودتون هوای دلم رو داشته باشین ؟ یادتونه گفتم دلم از دنیا و دنیایی ها گرفته ...منو با آسمونی ها آشنا کنین ؟! یادتونه گفتم دلم برای یه محبت آسمونی تنگ شده؟...یادتونه ....؟

 

بابا جان !

خیلی دلم گرفته ! خیلی دلتنگم ! چند سال گذشت ؟!........و من هنوزم از تنهایی می ترسما...!

 

می دونم ! خیلی غریبی بابا جان خیلی ! می دونم حتما دستتون رو به سمتم دراز کردین تا دست های کوچیک دلم رو بگیرین ...اما من خواب بودم ...من ...!

 

یا علی !

امروز یادآوره خاطره روزیه که بالاخره با اهل زمین خداحافظی کردین !...رفتین پیش اونهایی که می دونستن علی یعنی چی ؟! ...پیش حضرت دوست ...

از اون روز همه زمین و زمینیان طعم یتیمی رو چشیدن ...بعضی زود یادشون رفت و بعضی هنوز از درد یتیمی به خود می پیچن !

اما بابا جان ! میگن شما اینقدر بزرگی که باز هم هوای یتیم هات رو داری ! میگن از یادشون غافل نیستی ! میگن هنوزم دست خیلی ها رو می گیری !

میگن خیلی ها هستن که یتیمی رو از یاد نبردن ...اما تنها نیستن ! چون شما و خانواده بزرگوارتون راه سر زدن به آسمون رو نشونشون دادین !!

 

بابا جان !

بعد از این همه وقت اومدم دوباره بنویسم ...توی شب قدر ! و شب کوچ شما از دنیای خوابزده ها !

اومدم بگم من هنوز همون دختر کوچولوام که از تنهایی می ترسه ! از گم شدن واهمه داره ! دنبال محبته اما محبتی از جنس آسمان ! تشنه است...یه جرعه آب از دست های بابا براش کافیه !

دلش خیلی گرفته میشه دست نوازشی بر سر دلش بکشید ؟!

میشه صداش بزنید دیگه بیاد نجف و پیدا کنه اونچه که باید پیدا کنه ؟ میشه بهش اجازه بدین مناجاتتون رو توی مسجد کوفه زمزمه کنه ؟...

 

امسال ماه رمضان هم اومد و نمی دونم چطور اینقدر سریع 21-20 روزش رفت ! از این 20 روز چی فهمیدم ؟! قرار نبود این طور باشه....!

بابا جان ! موعد یکی از امتحانات امسالم توی همین ماه بود ! ماه رمضان !

خدا رو شکر ! میگن امتحانات حضرت دوست می تونه یه فرصت باشه واسه فاصله گرفتن از زمین و....نمی دونم ! اما از خودم می ترسم ! از نفسم !

میشه یه راهنمایی بکنین ؟ میشه یادم بدین چطور باید از امتحانات حضرتش سربلند بیرون بیام ؟.....

 

امشب شب قدره و پسرتون یوسف فاطمه ! همچنان در پس ابرها به انتظار نشسته تا حضرت دوست پرده ها رو کنار بزنه ...و چقدر انتظار سخته ....چقدر.....

ولی بابا جان ! واقعا فهمیدم که تا حالا منتظر نبودم ! اگه بودم این همه تاخیر در آمدنش باید اونقدر پریشان و مجنونم می کرد که چیزی از خودم و دلم باقی نمونده باشه ! اگه واقعا منتظر بودم هر روز و شب کارم این بود که فکر کنم : چرا ؟ چه کردم که او هنوز نیامده ؟! اگه منتظر بودم هیچ حرف و سخن و...از فکر غیبت طولانی او غافلم نمی کرد ! اگه منتظر بودم " جهد می کردم که خودم رو جایی بذارم که او هست ! " همون طور که حافظ گفته :

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست      می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

 

بابا جان !

امشب با همه دلتنگی ها و دلشکستگی ها اومدم تا باز هم خواهش کنم دست دلمون رو بگیرین ! سفارشمون رو بکنین ...بگین جبران می کنیم انشاءالله ...فقط شما دستمون رو بگیرین و رها نکنین !

ازشون بخواید در لیست مقدرات امسالمون معرفت , نور , عشق , سلامتی روح و دل و جسم و....رو هم منظور کنن

دعامون کنین تا از صابران باشیم و راضی به رضای او

 

التماس دعا

شب خوش

 

00:25 بیست و یکم ماه مبارک رمضان 1428

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت3:30توسط شوق پرواز |
ماه و مهر....

هوالرحمن

 

ای به ذکر روی تو تسبیح گردان ماه و مهر                     

                      وی به روز و شب جمالت را ثنا خوان ماه و مهر

 

آسمان با صد هزاران دیده می جوید تو را                            

                        رونما ، تا رونما آرد به دامان  :  ماه و مهر

 

چشم من مات جمال مصطفی بادا که هست                    

                           اندرین آئینه سرگردان و حیران ، ماه و مهر

 

کرده میلاد تو را با حضرت صادق قرین                       

                       تا خدا امشب کند با هم نمایان  ماه و مهر

 

 

 

سلام

ولادت پیام آور رحمت ، حضرت محمد مصطفی (ص) و طلوع ششمین نور از انوار دوازده گانه، حضرت صادق (ع) رو  خدمت همه دوستان خوبم تبریک عرض می کنم

امید که هر چه بیشتر بشناسیمشون و شیعه واقعیشون باشیم

  

اما بعد...

خدا رو شکر که سال 85 هم به خوبی طی شد و سال 86 رو با سلامتی و به خوشی آغاز کردیم

و این اولین پست در سال جدیده ! اون هم در چنین شب عزیزی !

می دونم شروع ساله ...می دونم روزهای عید و ولادت و...است

اما نمی دونم چرا مدتیه دلم گرفته !...شاید هم می دونم ! اما ...

خواستم قلم بردارم و اینجا بنویسم ...آخه اینجا محل نوشتن دلنوشته های خودمه دیگه !...

اما نشد ! ...بعضی حرفهای دل رو نه میشه گفت نه میشه شنید و...اصلا شاید از نظر خیلی ها خیلی مهم نباشن و...!

در ضمن نمی خوام تو این روزای خوب به قول امروزیا !!!موج منفی بدم !

واسه همین این پست رو فقط با چند تا دعای انتخابی ! از کتاب مناجات جناب سید مهدی شجاعی به پایان می برم .

التماس دعا...

 

ای خداوند مجیب !

کدام دوست ، هر گاه که بخواهیم حاضر است ؟

کدام محبوب ، هر گاه که بخواهیم پاسخگوست ؟

اگر تو هیچ نگفته بودی جز همین یک کلام که :

" اجیب دعوة الداع اذا دعان : هر گاه مرا بخوانند ، پاسخ می گویم ."

برای آتش زدن به جان عاشقانت کفایت می کرد .

تو عین اجابتی!

به ما خواندن بیاموز .

 

 

 

خدایا !

اگر هر که را تو از انسان می ستانی ، خود جایش نمی نشستی ، چه سخت بود بریدنها و از دست دادنها....

تو بمان در ازاء روانه کردن همگان !

 

 

 

ای خداوند قابل التوبات !

از بنده مدام شکستن و از تو پیوسته بستن ....

این چه قاعده غریبی است در عالم که معشوق ، ناز عاشق را می کشد ، محبوب به دنبال محب می افتد و کریم در پی سائل می گردد.

چگونه است که آغوش پذیرش تو گشاده تر از پای رجعت ماست ؟

مارا از این همه غفلت نجات بخش !

 

 

 

ای یار هر کس که یاور ندارد !

مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند.

عده ای تا مرز منفعت ، عده ای تا مرز مال ، عده ای تا مرز جان ، عده ای تا مرز آبرو و همگان تا مرز این جهان !

تنها تویی که هماره می مانی .

بمان !

 

 

 

ای خدا !

دل آزرده ایم از اینهمه حرف . ما را به زبان سکوت آشنا کن !

 

خدایا !

نعمتهای مغفول را با ستاندن ، یادآوری مکن .

 

ای خدا !

چنان زمینگیر دنیامان مکن که وقت ظهور حضرت ، توان برخاستن نداشته باشیم !

 

و

 

خدایا !

گفتی که دل شکسته باید آورد .

یعنی دل از این شکسته تر می خواهی ؟

 

در پناه حق

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت1:52توسط شوق پرواز |
دل ما را دریاب...

 

گــاه گاهی به نـــــگاهی دل ما را دریــــــاب

جــــان به لب آمــده از درد ، خـــــدا را دریاب

 

اگر از دولت وصـــــــل تو مرا نیست نصـــیب

گــاه گاهی به نـــــگاهی دل ما را دریــــــاب

 

به امــــیدی به سر کـــوی تو روی آوردیــــم

شـــــهریارا ! بـــه در خــــویش گدا را دریاب

 

دل ما را به شــب هـــجر فـــروغی بفرست

شـــــبرو وادی انـــدوه و بـــلا را دریــــــــاب

 

سنگ ها می خورم از دست جنون دل خویش

من دیــــــوانــه انگشت نـــــما را دریــــــاب

 

کـــــاروان رفت و مـن از همسفران دورم دور

مــن از قـــافله شــــوق جــــدا را دریــــاب

 

راه بــــاریک و بسـي پرخــطر و تاریک ست

ســببی ســاز و دریـــن مهــلکه ما را دریاب

 

تا دلــــم بار غم عشـــق به منــــزل فکند

شـــهسوارا ! مــن افتاده ز پـــا را دریـــاب

 

تا فغان دل غمدیده ما راشنوی

نازنینا ! سحری باد صبا را دریاب !

 

(محمدعلی مجاهدی (پروانه ))

 

 

درپناه حق

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت1:1توسط شوق پرواز |
در برابر آنچه به خود دلبسته کرده ایم مسئولیت داریم !

هوالرحمن

سلام

 

مدتیه سوالات عجیبی ذهنم رو درگیر خودش کرده و هنوز نتونستم براشون جوابی پیدا کنم !

با خودم گفتم این پست رو به این سوالات اختصاص بدم شاید بتونم با کمک شما بالاخره به جواب برسم !

 

به نظر شما اصلا این عبارت تجلی بیرونی داره ؟ اصلا وجود داره ؟ یا یکی از عبارات ساختگی خودمونه برای اینکه دلمون رو خوش کنیم و....! :

 

دوست صمیمی !

 

 

 

 

 

چقدر باید به یه دوست نزدیک شد ؟

چقدر باید از یه دوست توقع داشت ؟ اصلا باید توقع داشت ؟

غیر از اینه که دوستی هامون بر اساس نیازهامونه ؟...حتی نیاز به فهمیده شدن ...حتی نیاز به شنیده شدن ...حتی...

آیا دوستی مبتنی بر نیاز زشته ؟

دوستی تا کجا باید ادامه داشته باشه ؟...آیا واقعا دوستی ها ی به اصطلاح صمیمی پایدارن ؟!

چی میشه که یه رابطه دوستانه در اوج یه دفعه با تغییر شرایط اینقدر رنگ عوض می کنه ؟

 

میشه از یه بعد دیگه هم سوالم رو بپرسم :

 

واقعا ما چقدر از لحاظ عاطفی کنترل خودمون و دلمون رو در دست گرفتیم؟...با خودمم هستم !
اینکه بدونیم چه کسی رو توی دلمون راه بدیم ....به کدوم قسمت دلمون ...واینکه بتونیم به هر کسی به اندازه وشان خودش جا بدیم !

اینکه اکثر آدمای دنیای رو یه جا دم در دل بهشون جا بدیم و بدونیم که یه روزی میرن ...دیر یا زود !

هر چی آسمونی تر شدن یه قدم بیشتر به داخل خونه دل راهنماییشون کنیم !

و فقط کسی رو توی اندرونی راه بدیم که می دونیم همیشه باقیه و همیشه باهامون می مونه !

 

و چقدر می تونیم طوری محبتمون و احساساتمون رو درجه بندی کنیم که همزمان بتونیم پذیرای چندین نفر در خانه دلمون ...یا مهمانخانه دلمون باشیم و به همه توجه کنیم ؟

چرا گاهی با تغییر شرایط و....نقش بعضی ـ که شاید زمانی اسمشون بالاترین آمار رو توی ورق های دفتر خاطراتمون داشت ـ تقریبا میشه گفت تا مرز حذف شدن پیش میره ؟!

 

نمی دونم حکمتش چیه که ما آدما وقتی شرایطمون عوض میشه ..وقتی سنمون بالا میره ،و.....بیشتر اون چیزایی که ازشون حرف می زدیم و بهشون اعتقاد داشتین یادمون میره !

 

اما به قول شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری :

 

 

تو

 

 همیشه در برابر آن چیزی

 

 که به خودت دلبسته کرده ای

 

مسئولیت داری !

 

در پناه حق

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت22:31توسط شوق پرواز |
خدایم ! مرا به خانه باز گردان !

 

خدای مهربون سلام

 

می دونم که از آخرین دفعه ای که برات نامه نوشتم خیلی می گذره .

 

می دونم که خیلی وقته جوا ب نامه هات رو ندادم ...می دونم...

 

اما خدایا امشب حس می کنم دلم برات خیلی تنگ شده !

 

اصلا این روزا و شبا یه حس دلتنگی  عجیبی دارم ! یه حس تنهایی غریب !

 

 

 

 

 

شاید به قول لسان الغیب:

 

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

 

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

 

 

خدایا دلم گرفته ...از خودم ...و از خیلی از آدم های این روزگار !

 

می بینی چه چیزهایی برای دخترها و پسرهای امروزی ارزش شده؟

 

دلم می خواد بپرسم آخه چرا باید یه دختر تمام زندگی و فکر و روح و روانش درگیر

 

نمایش دادن چند تار مو یا...باشه ؟

 

طوری که با خانواده اش و خودش مشکلات اساسی پیدا کنه !

 

چرا باید یکی از معیارها و شرایط اصلی خیلی از پسرهای امروزی برای انتخاب همسر چادری نبودن (به طور کل محجبه نبودن !)و

 

 امروزی بودن( نمی دونم این دو چه نقابلی با هم دارن؟ !) و ...باشه ؟ واقعا اینها دنبال چه چیزی هستن ؟

 

 

چرا باید دختران متجدد امروز با زننده ترین لباس ها به نمایش خودشون بپردازن و ...

اون هم با موجه ترین دلایل از نظر خودشون و...!!

 

چرا یه دختر برای محروم شدن از قرار گرفتن در چنین شرایطی!! دچار بیماری های روان تنی و...میشه !!!

 

و حتی کارش به دکتر و دارو و بستری شدن و...می کشه !

 

چرا همه معیارها مادی شده ؟ چرا اینقدر سطح فکر و اندازه اهداف و آرزوها کوچک شده ؟

 

چرا اکثر مردم دو دستی چسبیدن به زمین ؟

 

چرا........؟( اینها فقط چند نمونه از مسائلی بودن که تو این مدت شنیدم یا باهاش مواجه شدم و بی اختیار دلم گرفته)

 

اما .............یه دفعه به خودم میام !

 

خودم چی ؟ خودم کجام ؟ کجای این دنیا ایستادم ؟ هدف من چقدر بزرگه ؟ چقدر در رسیدن

 

بهش مصمم هستم ؟ چقدر براش تلاش می کنم ؟

 

خدایا حس می کنم منم دارم تو این دنیا غرق میشم!...انگار فقط یه خاطره کمرنگ از آسمون تو ذهنم باقی مونده !

 

خودت می دونی که هنوز بی تابم...این زندگی یکنواخت راضیم نمی کنه ...

 

هنوز آرزوی پرواز از ذهن و دلم نرفته... اما چه سود که برای فرار از این قفس آن

 

چنان که شایسته است تلاشی نمی کنم !

 

نمی تونم بگم زرق و برق این دنیا پابسته ام کرده...فکر می کنم دارم توی روزمرگی هام غرق میشم !

 

یادم رفته برای چی اومدم ! آمدنم بهر چه بود ؟

 

خدایا من  ربنا الله رو گفتم ...اما نمی دونم چرا توی ثم استقاموا ش اینقدر درجا می زنم !

 

مهربونترین !

 

امشب اومدم ازت بخوام مثل همیشه کمکم کنی ! دستم رو بگیر و نذار غرق بشم !

 

کمکم کن تا درس خوندنم راه رفتنم نشستنم همه فقط و فقط به خاط تو باشه ...کمک کن

 

تا به زندگیم رنگ خدایی بدم ...نه اینکه روزمرگی هام من رو از یادت غافل کنه !

 

 


 

عزیزترین !

 

*متبرکم کن تا هر روز از زندگی ام پیشکش عشقی به تو باشد

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* تو دور نیستی ! پرده ای نازک مرا از تو جدا نگه می دارد

 

این پرده مگر با عشق و عبودیت به تو فرو نمی افتد ؟

 

 پس مرا موهبت عشقی عمیق و نیرومند عطا کن ...تا پرده فرو افتد!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* متبرکم کن تا یگانه درسی را که نیازمندش هستم بیاموزم :

 

 اتکای کامل به تو

 

خدایم !

 

دیری ست از تو جدا مانده ام

 

مرا به خانه بازگردان !

 

 

 

(* جی پی واسوانی )

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت1:44توسط شوق پرواز |
به نام او و به امید یاریش
سلام

مدتی بود در فکر ایجاد  وبلاگی بودم برای ثبت دلنوشته هام ...اما نمی دونم چرا نمی شد !

تا اینکه بالاخره دیروز جمعه ۲۷مرداد ۸۵ یکی از دوستان واقعا غافلگیرم کردن !!!

ایجاد وبلاگی به نام خودم ...اسمی که خیلی دوستش دارم  : شوق پرواز!

از ایشون به خاطر این لطفشون حقیقتا ممنونم

از خداوند می خوام که یاریم کنه تا بتونم حرفهایی بزنم که ارزش شنیدن داشته باشه

آمین!

همواره آسمونی باشین

در پناه حق

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت10:13توسط شوق پرواز |