بسم الله الرحمن الرحيم
انّا لله و انّا اليه راجعون

خبر را شنيدم ... خشكم زد...يخ كردم!
انگار اصلا انتظار نداشتم...سن زميني و شناسنامهاي ملاك نبود! حتي اينكه به آسمان نزديكتر بودند تا زمين...اين هم ملاك نبود! انگار انتظار شنيدن چنين خبري را نداشتم....و بعدتر ديدم كه ديگران نيز چنين بودهاند...ما كه فقط ارادتي داشتيم و بس...آنها كه معرفتي داشتند و مريد بودند و شاگرد و...چگونه بودند؟...نميدانم!
آري! بزرگاني چون ايشان از ابتدا هم زمين را محل آرام و قرار و منزلگاه خود ندانستهاند، گرچه گامهايشان بر زمين خدا بوده، اما نگاهشان تنها آبي آسمان را به خاطر سپرده است. پرنده ميلش به پريدن است بالاخص پرندهاي كه پرواز را از ياد نبرده و خود را براي پروازي هرچه زيباتر آماده ساخته باشد...
اي كاش ما هم ميدانستيم و ميفهميديم كه مرغ باغ ملكوتيم و از عالم خاك نيستيم
و چند روزي از اين بدن خاكي برايمان قفسي ساختهاند!
آنگاه آيا حقيقتا اگر روزي درب قفس را باز ميكردند و مهربانانه رخصت پريدن براي هميشه و آرام گرفتن در جوار محبوب را ميدادند شادمانه نميپريديم؟!
خوش به سعادت ايشان كه زيبا زيستند و ...زيبا رفتند
و بدا به حال ما...از لحظهاي كه خبر رفتنشان را شنيدهام در گوشم زنگ مي زند كه: هر يك از اولياي خدا كه بروند عذابي است براي ما زمينيان!
گويي حضورشان چون پيامبراني است در اين زمان و زمين...براي اتمام حجت...تا در روز حساب نگوييم كه نبود و نديديم و نميشد و حرف زمان ما نبود و دهه اين حرفها گذشته بود و...!
اين روزها همه به حضرت صاحب الزمان(عج) تسليت ميگويند....اما چه چيز بيش از اين دل امام زمان(عج) را شاد ميكند كه از ميان انسانهايي غفلت زده و... هنوز هستند افرادي كه در راه خدا و خدايي زندگي ميكنند و بر همين راه و روش باقي ميمانند تا لحظه وداع از دنيا و قرار در كنار محبوب؟
و باز در دلم مي گذرد كه : قبلا به جوانان مي گفتيم لحظه ظهور را درك ميكنند اينك به پيرها هم مژده ميدهيم...حتي بهجت هم...
نميدانم! بغض سنگيني راه گلويم را بستهاست!
اي كاش كمي فقط كمي عامل به سخنانشان بوديم و...وگرنه بغض و گريه و سه روز نه پنج روز يا بيشتر عزاداري و...را چه سود؟!
و امروز...آنچه ما از مراسم بدرقهشان ديديم جز شكوه و زيبايي نبود...و حتما آنچه از چشم ما پنهان گشته بسي باشكوهتر است!
خداوند بر درجاتشان بيفزايد...
***
عروج ملكوتي حضرت آيت الله العظمي بهجت را با تاخير تسليت عرض ميكنم
(قطعي اينترنت در هفتهاي كه گذشت علت تاخير در نوشتن شد. گزارشاتي از نمايشگاه كتاب و...هم آماده كرده بودم كه...شايد در فرصتي ديگر نوشتم!)
بسم الله الرحمن الرحيم
"...پس، طالب سعادت و سالك راه نجات را لازم است كه از اصدقا و دوستان خود تفحص معايب خود را نمايد، و بر ايشان است كه او را مطلع سازند. بهتر آنكه يكي از دوستان مهربان را از ميان ايشان اختيار كند، و با او عهد نمايد كه مراقب احوال او باشد، كه او را از معايب او خبردار كند، و چون او را بر عيبي آگاه سازد شاد و خوشحال گردد، و از او منت پذيرد و در صدد دفع آن برآيد، تا آن صديق را اعتمادي به او به هم رسد، و چنان داند كه نيكوترين هديه در نظر او عيبي از عيوب اوست..."
(معراج السعاده- ملااحمد نراقي)
سلام
يك سال ديگر هم گذشت و باز هم سالگرد روزي كه پا بدين كره خاكي گذاشتهام فرارسيد. ربع قرن گذشت...به چشم برهم زدني! دو سال پيش در مدينه و در حرم حضرت "رحمت للعالمين" خواستم حقيقتا متولد شوم...و گويا بواقع در اين مدت از بسياري جهات تولدي تازه يافتهام...
ولي با اين وجود خاطر دل و روحم آزرده است بابت نقايص و كوتاهيها. اشتباهات و سستيها و غفلتها. برخي را مي دانم و گويي كه پس از اين دو سال در نظرم پررنگتر شدهاند...اما دريغ كه در مقام عمل پاي ارادهام همچنان سست است و...
بگذريم!
قصد هديه دادن به شوق پرواز را نداريد؟
گيرم كه عمرش در حال گذر است و...!
به هر حال همين دوستي و سلام و عليكي كه با هم داشتهايم متوقعمان ميكند كه چشممان در چنين ايامي به راهي، دري، تلفني، آسماني...جايي باشد!
سالهاي گذشته خواسته بودم بعنوان هديه، دعاهاي خير خود را كادوپيچ شده(!) روانه منزل شوق پرواز كنيد(چه كم توقع؟!)
امسال با توجه به متن بالا (ابتداي پست- گرچه خود را در ميان سالكان و...به صورت قاچاق جا زده باشم!) از همه دوستان خواهشمندم زحمت تهيه چنين هدايايي را بكشند و ما را بسي مشعوف سازند!
باشد كه ما نيز در سالگرد ولادتشان جبران بنماييم، جبران نمودني!!!
خلاصه اينكه منتظر شنيدن عيوب خود از زبان دوستان دلسوز به هر شيوه و طريقي كه خود صلاح ميدانند هستم!
اميد كه ما را در آغازين لحظات ولادت زياد چشم به راه نگذارند
ضمنا همچنان محتاج دعا نيز هستيم...بسيار بيشتر از قبل!
پس بسم الله...
پ.ن. ايام شهادت حضرت زهرا(س) را خدمت دوستان و همراهان تسليت عرض مي كنم. اميد كه عنايتي بكنند بلكه تصميم نهايي خود را جهت اصلاح وضعيت روح و نفس و دنيا و آخرت خود بگيريم و با ارادهاي قوي در مسير فاطمي شدن گام برداريم!
حيف بانو! حيف! كه الگويي همچون شما پيش رويمان باشد و ما...غافل و فارغ! تابع هواي نفس و سلايق خود... كه اين روزها در قالب عقل و منطقمان جلوه كرده است و...
ادركنا بانو! ادركنا...
پ.ن2. لطف بي نهايت دوستان تبياني بويژه نصف جهاني بالاخص شقايق صحرايي عزيز نسبت به شوق پرواز!!!(چه كنم با اين همه شرمندگي؟!) : ***ربع قرن افتخار*** (!!)
پي نوشت 1:
اي حرمت ملجاء درماندگان/ دور مران از در و راهم بده
لايق وصل تو كه من نيستم/ اذن به يك لحظه نگاهم بده رضا جان
پي نوشت 2: اگه دلت غافل هم باشه...گرد و غبار هم گرفته باشه و...بازم هواييش مي كنه!
پي نوشت 3: آقا جان! دور مران از در و راهم بده...
پي نوشت 4: مستند زيباي " در اين قطعه از بهشت" رو مي تونيد به طور كامل از اينجا دانلود كنيد
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
درد دل اول. بالاخره دیروز ماجراهای من و رات ها هم به پایان رسید. تتمه 60-70 رات زبان بسته به دیار باقی فرستاده شدند و مابقی به پژوهشکده دندانپزشکی جهت طرح های بعدی. خلاصه کلا دیروز رو مشغول اتمام کار های باقیمانده و رُفت و روب و شست و شو و ...بودیم
و هم رات های بینوا از دست ما راحت شدند(اون هم چه راحت شدنی!) هم ما از دست اونها!
گرچه هنوز بخش مولکولی و ژنتیکی کار باقی مونده...اما الهی شکر با لطف و عنایت خدا دو قسمت کار رو پشت سر گذاشتیم و جدا روح و روانمون مقداری آرامش پیدا کرد!
سر و کله زدن با 100-150 حیوان زبان بسته که باید هم بهشون آموزش بدی و در مقابل جیغ زدن ها و پرش ها و...صبر و حوصله نشون بدی که آروم بشن، هم جراحی شون کنی و سعی کنی ناراحت نشی و احساساتت رو پنهان کنی چون باید کار علمی انجام بدی! هم...نهایت به دیار باقی راهنمایی شون کنی و باز هم محکم باشی و...!!
باید عادت کنی که صحنه های ناراحت کننده فراوانی ببینی و به روی خودت نیاری! فکرت رو مشغول نکنه! خوابش رو نبینی!...
باید عادت کنی که ممکنه امروز یکی از این زبان بسته ها دیگری رو خورده باشه! سرش رو...یا تمام امعا و احشا و....رو!
باید عادت کنی که ممکنه امروز 4 تا از این حیوانات بینوا که فلج شدن و پاهاشون حس نداره، یکی از پاهای خودشون رو کامل خورده باشن و تو فقط با چند تا استخوان و...روبرو بشی!
و البته فقط تو باید عادت کنی! چون تو دانشجویی! تو باید کار یاد بگیری! تو باید محکم باشی!...
اساتید و...هم فقط داخل اتاق هاشون نشستن! اگه سوالی داری می تونن راهنماییت کنن!!...البته امیدوارم که بتونن!! اساتیدی که همه این کارها رو اون طرف(خارجکه!!) انجام دادن و استاد راهنماشون هم همه اش تعریفشون رو می کرده و کارشون عالی بوده!...اما تو متوجه نمیشی پس چرا از خیلی موارد سر درنمیارن؟! و...
تازه اگه بعضی از این اساتید محترم هر از گاهی بهت تذکر ندن که: "شماها اون دنیا باید جواب پس بدید!" و از آزمایشگاه فرار نکنن!!!
فقط خدا رو شکر که تموم شد!
امیدوارم نتایج خوبی از این کار حاصل بشه که هم قربانی شدن رات های کوچولومون، هم این همه خستگی جسمی و روحی بی فایده نبوده باشه!
درد دل دوم. تازگی خیلی فکر و ذهنم بهم ریخته! واقعا نمی دونم در آینده بهتره چه کاری انجام بدم ؟...ادامه تحصیل و دکترا توی همین رشته و گرایش؟ کار؟ تغییر رشته و ادامه تحصیل در رشته ای دیگه؟حتی به حوزه و امثالهم هم هر از گاهی فکر می کنم!
نه اینکه رشته ام رو دوست نداشته باشم...گرچه تو این دو سه سال اخیر کاری کردن که تا حدودی زده شدم! ولی باز هم بهش علاقه دارم...منتها نمی دونم آیا صرف داشتن علاقه، وقت گذاشتن و...کار ِ درست و مفیدیه؟ آیا نباید مفیدتر بود؟ اصلا این علم، واقعا علمیه که بهش توصیه و سفارش شده؟
از طرفی وقتی نگاهی به اطرافم می کنم و می بینم که اساتید محترم تمام همّ و غمّ شون فقط گرفتن طرح و دادن مقاله(اون هم فقط آی اس آی و مجلات خارجکی!) جهت گرفتن امتیاز و بالاتر رفتن رتبه و جایگاه و حقوق و...است، آخر سر هم این مقالات اغلب فقط گوشه آرشیو مجلات و سیستم خودشون خاک می خوره و...از این علم و این نحو تحصیل بدم میاد!!
و در ضمن مدتیه تو این فکرم که این علم جدید بدون خودسازی و خودشناسی و...چقدر مفید فایده است و ما رو به کجا می بره؟ این روزا چیزایی مثل پرداختن به معرفت نفس و...فقط توی کتب تعلیمات دینی و...پیدا میشه و بس!...
خلاصه یه جورایی قاطی کردم فعلا!
درد دل سوم. یادش بخر دکتر حسابی! نمی دونم ایشون هم اینقدر هر روز از صبح تا شب تفاوت های سطح علمی و امکانات و...ایران و خارجه رو جلوی چشم دانشجوهاشون می آوردن و ثانیه ای یک بار اعلام می کردن که حالشون از ایران و از این دانشگاه ها و...بهم می خوره؟
حالا اساتیدی که دو سه سال فقط اون طرف بودن با اعتماد به نفس خیلی بالا این طور مورد خطاب قرارت میدن که:"شما دانشجوهای ایران چرا این جوری هستید؟!..."!!!!!
خیلی راحت تمام مقالات ایرانی رو ماحصل داده پردازی و...می دونن و با همون اعتماد به نفس بالا خیلی شون رو بی ارزش و پـ ...(از آوردن کلمه مورد استفاده استاد محترم به دلایل اخلاقی معذورم!) قلمداد می کنن! اساتیدی هم که خوب کار می کنن در سایر دانشگاه ها اصلا هویتشون ایرانی نیست(!)، فکر می کنن هندی پاکستانی و...باشن! نه اصلا مطمئن هستن!!
یادت بخیر دکتر حسابی! شما چه جوری برگشتین توی این ایران و موندین و این همه کار کردین؟! چرا شما رو اینقدر جو اون طرف نگرفته بود؟!! چرا این روزا مردم علی الخصوص اونهایی که باسوادتر و با فرهنگ تر(!) هستن زودتر هویت خودشون رو از یاد می برن و...فقط هنرشون اینه که میشن بوق تبلیغاتی ؟!
خدا کنه راه درست زندگیم رو پیدا کنم و چند سال بعد احساس مغبون بودن نکنم!
دعا کنین زودتر از این دوران قاط زدگی(!) بیرون بیام و تکلیفم با خودم و آینده ام تا حدی که در اختیار خودمه مشخص بشه
(شرمنده که این پست هم انگار طولانی شد!)
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علی الله العزیز
خدایا سلام
می دونم...خیلی وقته که نیومدم این جوری راحت بشینم و براتون نامه بنویسم، درد دل کنم...
خیلی وقته حتی توی نمازهام هم نفهمیدم چی گفتم و ...
خیلی وقته که فارغ از همه دلواپسی ها و نگرانی ها و دغدغه ها و شلوغی ها و...سرگرمی های دنیایی نیومدم سر خم کنم و بگم:"خدایا سلام! من اومدم! برگشتم!..."
از بس که نگفتم و ننوشتم...از بس که توی روزمرگی ها و پیچ و خم های زندگیم گم شدم...اصلا یادم رفته چطور باید یه بنده با مولاش، با معبودش، با خدا صحبت کنه...
و باز هم اومدم سراغ وبلاگ...انگار تازگی اصلا همه حرفهام ناخودآگاه به صورت مکتوب و در قالب پست های وبلاگ درمیان! انگار مثل آدم نمی تونم توی خلوت خودم دوکلمه حرف بزنم...
اصلا چی بگم؟!...چی بگم بجز: "خدایا!....................هیچی! شرمنده ام..." و شرمندگی و...؟!
امشب می خوام دست به دامان ائمه (ع) بشم و تقلب کنم...دعای ابوحمزه رو باز می کنم...همه حرفها یادم میاد!... :
(( الهی لا تؤدبنی بعقوبتک...
خداوندا! هرگاه به خود گفتم، و خویش را آماده ساختم تا به پیشگاهت به نماز و راز و نیاز بپردازم، بر من کسالت را مسلط ساختی و چون به نماز ایستادم و با تو به مناجات پرداختم، حال عبادت را ز من گرفتی
ای خدا! چه شده که هرگاه با خود گفتم باطنم نیکو شده و نشست و برخاستم به مجالس توابین و نزدیک شده، گرفتاری و پیش آمدی رخ داده است که پایم را لغزش داده و میان من و خدمتگزاری ات حائل شده است؟
سیّدی! شاید مرا از درگاه لطفت رانده ای و از خدمت بندگیت دورم ساخته ای
یا شاید مرا دیده ای که حقت را سبک می شمارم پس دورم نموده ای
یا آنکه مرا روگردان از خود دیده ای و بر من خشم گرفته ای
یا شاید در مقام دروغگویانم یافته ای، پس رهایم کرده ای
یا آنکه مرا شکرگزار نعمت هایت ندیده ای پس محرومم ساخته ای
یا شاید مرا در مجالس اهل علم نیافته ای پس خوارم کرده ای
یا مرا در میان اهل غفلت دیده ای پس از رحمت خود مأیوسم ساخته ای
یا مرا مأنوس با مجالس باطل و بیهوده یافته ای پس مرا میان آنها واگذاشته ای
یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی و از خود دورم سا خته ای
یا شاید به سبب جرم ها و گناهانم مکافاتم نموده ای
یا شاید به سبب بی شرمی و بی حیایی ام از تو مجازاتم کرده ای...))
ولی خدای من!:
(( اگر بناست تنها دوستان و مطیعانت را بیامرزی، پس گنهکاران به که پناه برند؟
و اگر قرار است که کرم و بزرگواریت تنها شامل وفادارانت باشد، پس چه کسی به فریاد خطاکاران برسد؟...))
سیدی! عبدُکَ بِبابِک...


