هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره سه شنبه ۲۵ / ۲ / ۸۶ :
سعی صفا و مروه هم تموم میشه
الان روی کوه صفا ایستادیم باید تقصیر کنیم
نیت می کنیم و قسمتی از موی سر و ناخن خودمون رو می چینیم
نمی دونم فلسفه تقصیر چیه ! چرا مو و ناخن ؟!
هر چقدر هم فکر می کنم یادم نمیاد جایی خونده باشم یا شنیده باشم !
خانمی کنارم ایستاده نمی دونم کجاییه ؟...خودش داره تند تند ناخن هر 10 تا انگشتش رو می گیره !!!
( می دونید که اشکال داره نباید ناخن همه انگشت ها رو گرفت ! ) من مقداری از مو رو می چینم ...بهم یه جوری می فهمونه که کمه ! ...بیشتر ! بیشتر !![]()
نمی دونم خودش چه بلایی سر موهاش آورده !!![]()
![]()
خب الان دیگه نسبتا از حالت احرام خارج شدیم فقط مونده طواف و نماز نساء
دوباره راهی خود صحن و کعبه میشیم ...و دوباره 7 دور طواف انجام میدیم مثل دفعه قبل اما این بار به نیت طواف نسا ء
خدا ! فکر می کردم بیام اینجا با خودم می خونم :
می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
اما ...پس این چه حالیه ؟ چرا این طورم ؟ نه جامی ! نه بیخود شدن از خودی ! ...نه ....؟!![]()
فقط تحیر ....حواسم فعلا فقط به اینه که اعمالم رو کامل انجام بدم ...اینکه چقدر درسته و...نمی دونم !
اصلا هنوز درست مقام ابراهیم و حجر اسماعیل و ناودان طلا و مستجار و...رو ندیدم !
اذان نماز شب رو مدتیه گفتن و همه عجله دارن تا نماز صبح شروع نشده طواف و نمازشون رو انجام بدن تا موکول به بعد نشه
طواف تموم میشه
صف های نماز جماعت تقریبا تشکیل شده و فقط یه قسمت کوچولو ! به خانم ها اختصاص داره ! که اونم زود پر شده !
نمیذارن پشت مقام ابراهیم نماز طواف نساء رو بخونیم ! هر چقدر به شرطه می گیم باید نماز طواف بخونیم اجازه ایستادن نمیده ! ...و کلی هم چیز میگه که زن ها نباید اینجا باشن و...!!![]()
هی خدا ! چی بگم !
به ناچار میریم عقب و مجبور میشیم با فاصله نماز رو بخونیم ....زود قامت می بندیم که بهمون چیزی نگن ...نماز رو می خونیم و...باید زود بلند بشیم دیگه !
خب اعمال تموم شد ! هول و استرس و فکرش بیشتر از خودش بود !...هر چند ....بگذریم !
میریم بالا توی ایوان های اطراف و توی صف نماز جماعت می ایستیم . تا میان اذان و اقامه رو بگن و نماز رو شروع کنن می ایستم و زل می زنم به کعبه ! خدااااااا
من اینجام ! منم ... بنده ات ! صدام زده بودی کارم داشتی حتما ! من اینجام خدا !
بالاخره کمی بغضم می شکنه و یه مقدار از اون حالت بهت درمیام !
خدایا ! با این جسم خاکی و تو این دنیا بالاخره به زیارت خونه اومدم ...
اما کمکم کن حقیقتا با جسم و روح با دلم به زیارت خودت بیام ....![]()
نماز صبح شروع میشه ...تا حالا به سمت قبله نماز می خوندم ...حالا کنار خود قبله ...نمی دونم با چند متر فاصله !
هر چی که هست خود قبله الان روبرومه ! از هر نژاد و قومی اطرافم ایستادن !
اینجا باید سیاه و سفید , عرب و عجم , زن و مرد فرقی نداشته باشن و فرقی هم ندارن اگه بنده های خدا دخالت بیجا نکنن و.....!!!
اینجا از هر طرف بایستی مهم نیست فقط باید کعبه روبروت باشه . اولین باریه که صف های نماز جماعت همه در یک امتداد نیستن بعضی مستقیم بعضی به راست بعضی به چپ اما همه به یک سمت ....به سمت کعبه !
چقدر امام جماعت سوره ها رو زیبا می خونه رکعت اول عبس , رکعت دوم بینه ...اما انگار حس می کنم بیشتر دارم قرآن گوش میدم . ترتیل خیلی زیباییه ...اما بیش از اینکه حس کنم دارم نماز می خونم انگار حس می کنم توی جلسه تلاوت قرآنم !!!
به هر حال خیلی زیبا می خونه !
نماز تموم شد و همه راهی هتل شدیم ....همه بهم تقبل الله و مبارک باشه ان شا ء الله و...می گفتن !![]()
صبحانه رو خوردیم و ....بیهوش شدیم ....تا ظهر خواب بودم !
بعدازظهر ساعت 4 توی سالن اجتماعات جلسه داشتیم ...اولین جلسه توی مکه
روحانی کاروان کمی راجع به مکه و اعمالی که انجام دادیم صحبت کردن و اشکالات رو برطرف کردن
راجع به صفا و مروه می گفتن که :
موقعی که آدم و حوا نافرمانی کردن و از بهشت رانده شدن , آدم روی کوه صفا (صفی) و حوا روی کوه مروه ( مرأة ) قرار گرفتن و 200 سال از دوری هم روی این دو کوه گریه می کردن !! و از خدا خواستن توبه شون رو بپذیره
میگن روی کوه صفا باید نشست و قرآن و...خوند و دنیا رو خواست و روی کوه مروه آخرت رو
نمی دونم این هم به آدم و حوا ربطی داره یا نه ؟!! ![]()
![]()
بعد هم مدیر ثابت هتل و مدیر کاروان صحبت کردن و....برای نماز مغرب راهی مسجدالحرام شدیم
با اینکه یک ساعتی زودتر رفتیم اما برای نماز جماعت صف بسته بودن و دیگه اجازه نمی دادن بریم پایین اطراف کعبه
ما هم رفتیم سمت کوه صفا و نشستیم روی کوه و شروع کردیم به خوندن سوره انعام ...که اذان رو گفتن و بلافاصله نماز شروع شد !
هر کسی هر جا ایستاده بود الله اکبر می گفت و نمازش رو شروع می کرد ...وسط سعی ...کنار کوه و...!!!
به قول مامان خیلی قشنگه ...اما آخه این نماز جماعت نیست ! یک عالمه صف نصفه نصفه ! بدون هیچ اتصالی !
ما هم در ظاهر با بقیه , ولی در حقیقت فرادی نمازمون رو خوندیم ...چون اصلا معلوم نبود به کجا متصلیم !!
بعد از نماز بقیه انعام رو هم خوندیم ....قرآن خوندن اینجا یه صفای دیگه ای داره !
برمی گردیم هتل و کمی استراحت می کنیم ...

ادامه دارد ....
هوالرحمن
سلام
فرارسیدن ماه رجب رو تبریک عرض می کنم . انشاءالله که طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حضرت حق قرار بگیره و همه مون توفیق این رو داشته باشیم که از رجبیون به شمار بریم !
ضمنا فردا لیله الرغائب یا شب آرزوهاست و از همه تون التماس دعا دارم

سه شنبه 25 / 2 / 86 :
4-5 ساعت تو راهیم تا بالاخره ساعت 12 و نیم می رسیم هتل ساک ها رو میذاریم ...اونهایی که می تونن همراه روحانی و مدیر کاروان راهی حرم میشن !
سوار اتوبوس میشیم...
رسیدیم ! از زیرگذر محل توقف اتوبوس ها با پله برقی بالا میریم و....
اینجا مسجدالحرام !
از باب ملک فهد وارد میشیم . سرم رو انداختم پایین ...استرس شدیدی دارم ...یه دلهره غریب...خدایا کمکم کن, خودت مهمونم کردی , خودتم هوای مهمونت رو داشته باش ! ربنا....
وای ...می خوام سرم رو بلند کنم و کعبه رو ببینم ...اما نمیشه ! نمی دونم چه اتفاقی می افته ؟ فکر می کنم اگه چشمم به کعبه بیافته اونقدر ضجه می زنم و اشک می ریزم که... فکر می کنم ...اما........
سرم رو بلند می کنم .....وای خدا !.....کعبه !...من !.....![]()
پس چرا اتفاقی نیفتاد ؟!
شوکه شدم !.....![]()
این کعبه است ؟
یه مکعب مستطیل سیاه پوش ساده ساده که نسبت به اون چیزی که فکر می کردم خیلی کوچکتره !!
خدایا ! اینجا مسجدالحرامه ......اما انگار توی تصور من باید خیلی بزرگتر می بود !......چقدر ساده ...چقدر...
وای خدا !....منو چه شده ؟! نمی دونم الان چه حسی دارم ! گیج گیجم !
خونه ات همینه دیگه ؟ ....
من اینجام.......... کنار کعبه !
کعبه !............جایی که یه عمر به سمتش نماز خوندم .........حالا درست کنار قبله ام !.....
انگار ایستادم مرکز عالم !......خدایااااااا
این شعر میاد تو ذهنم :
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست !
آره خدایا ! این به نظرم فقط یه سنگ نشانیه ....تو ...خدا ! عظمت خیلی خیلی خیلی بیشتره که این مکعب ساده سنگی سیاه پوش خونه ات باشه !
چی دارم میگم ؟ نمی دونم !....
به سجده می افتیم .....شکرا لله !...
میگن باید 3 تا دعا بکنم....اونقدر گیج و مبهوتم که نمی دونم چی میگم ...اللهم عجل لولیک الفرج ...![]()
باید اعمال رو انجام بدیم خیلی تا اذان صبح وقت نداریم :
طواف !
چقدر خلوته اینجا می تونم برم دستم رو به کعبه بزنم ...می تونم بچسبم به خونه خدا ...اما نمیشه ! باید طواف کرد ! باید چرخید دور خانه اش ! 7 دور !
می رسیم جلوی حجرالاسود ....هنوز توی شوکم و فعلا همه به فکر انجام اعمال !
دست راستمون رو می بوسیم و به سمت حجر اشاره می کنیم
همه الله اکبر میگن و دور اول شروع میشه ...
شونه سمت چپمون به سمت کعبه است و نگاهمون به روبرو و همه با هم دورش می چرخیم ...همه با هم اما هر کسی تو حال خودش و....همه مات و مبهوت !
نمی دونم هنوز کسی متوجه شده کجاست ؟!!!....شاید اون هایی که بار دوم ...سوم و...است که میان متوجه شده باشن !
خدایا ! همچنان داری امتحانم می کنی ...می دونم !
توکل به خودت ! سخته ! اما راضیم به رضای تو ...فقط نمی دونم تو هم از من و اعمالم راضی هستی ؟
اگه تو راضی باشی هیچ چیزی مهم نیست !
خدایا ! هر طور تو می پسندی ...فقط ای کاش دلم مطمئن می شد از اینکه تو پذیرفتی ازم ...از اینکه تو همین طور هم ازم راضی هستی !...
خدایا ! می دونم همه این اعمال ...همه شون ...نشونه ان ...همه اشاره و رمزن ! می دونم باید از این ها گذشت و به باطن رسید !
می دونم اصل چیز دیگه ایه ! رشته همه امورم رو به دست خودت می سپارم
و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
تو بینایی به همه احوال ما , آگاهی بر همه اسرار ما , همه گفته ها و ناگفته هامون رو می دونی , تو دانایی , تو قادر علی کل شیء یی!
تو هر دور طواف دعاهای طواف رو خوندیم ...اما دعاها زود تموم میشن ....اللهم عجل لولیک الفرج ....المستغاث بک یا صاحب الزمان ....دعای فرج و.....
هر بار که می رسیم مقابل حجر و یک دور تموم میشه همه بلند الله اکبر میگن و....دور بعد !
فکر کن ریحانه ! فکر کن یه روز میاد که حضرت بقیة الله (عج ) میان و به این کعبه تکیه می زنن . اون وقت صداشون تو همه عالم می پیچه :
انا المهدی !
وای خدا کی اون روز میاد ؟ من باشم و ببینم خدا ! العجل العجل العجل !![]()
![]()
طواف بالاخره تموم میشه ( خدایا امیدوارم که ازم قبول کرده باشی !) میریم پشت مقام ابراهیم ...پشت جاپای حضرت ابراهیم (ع) می ایستیم و 2 رکعت نماز طواف می خونیم
انگار همچون حضرت ابراهیم رو به کعبه کردیم و خدا رو صدا می زنیم ...
باز هم رکعت اول توحید و رکعت دوم قل یا ایهاالکافرون ...
خیلی تاکید کردن حواسمون باشه حمد و سوره و...این نماز رو صحیح بخونیم ....اما اصلا حواسم نیست !! ![]()
فقط می خونم ! ....بعد از نماز سجده شکر .....اشکام سرازیر میشه !........![]()
باید بریم برای سعی صفا و مروه ...
می رسیم بالای کوه صفا هر چند خیلی به اون صورت اثری از کوه ها نمی بینیم بجز مقداری از سنگ کوه که اون بالا قرار داره !
اینجا دیگه دقیقا مثل صحرای محشره ! جمعیت زیادی در حال حرکت از صفا به مروه ان و جمعیت دیگه ای از مروه برمی گردن ...اون هایی که نمی تونن روی صندلی چرخ دار نشستن و هلشون میدن تا از بقیه جا نمونن !
یه قسمتی از مسیر مردها هروله می کنن و اوج اضطرار و حیرانی رو به یاد آدم میارن ...حیرانی هاجر !
نمی دونم اگه این عمل منشأش از جریان سرگشتگی و تلاش هاجر برای یافتن جرعه ای آب برای اسماعیلش بوده ...چرا مردها باید هروله کنن ؟! ( البته منظورم اینه که چرا بهتره مردها هروله کنن ؟ ) برام عجیبه ! ![]()
طواف با وجود اینکه قبلا فکر می کردم خیلی طول می کشه خیلی کوتاه بود و زود تموم شد چون خلوت هم بود ....اما بر خلاف اون مسیر صفا و مروه خیلی طولانیه و در دو انتها سربالایی و...
صدای الله اکبر الله اکبر و لله الحمد و......مرد و زن بلنده !
مهتابی های سبز نشون دهنده محل هروله هستن و.....
پاهام درد گرفته ولی خسته نشدم ....فقط هنوز متحیرم !....هاجر دنبال آب برای اسماعیلش بود ....من دنبال چی این طور پای برهنه و متحیر 7 بار از صفا به مروه و از مروه به صفا میرم ؟!
من دنبال چی هستم ؟ ![]()
متی ننتقع من عذب مائک فقد طال الصّدی ؟
شاید منم دنبال آبم ! شاید دنبال سقایی می گردم که آبی بهم بده که حقیقتا سیرابم کنه !
بنوشان یارا از آن می مارا که در جان مشتاقان شرار اندازد ....
نه اصلا :
روز تویی , روزه تویی , حاصل دریوزه تویی آب تویی , کوزه تویی , آب ده این بار مرا !

ادامه دارد ....
هوالرحمن
سلام
ادامه خاطره روز دوشنبه ۲۴ / ۲ / ۸۶ :
خیلی زود به مسجد شجره می رسیم خیلی فاصله ای تا مدینه نداره
کاروان های مختلفی به اینجا اومدن همه سفیدپوش ! انگار صحرای محشر برای آدم تداعی میشه
همه یه شکل و یه جور...هر کس حواسش هست تا گم نشه ! و همه حیران و مضطرب ...اتفاق کمی نیست !
قراره محرم بشیم !
وارد مسجد می شیم ...اینجا جاییه که پیامبر موقع رفتن به مکه برای حج زیر سایه نخلی استراحت کردن و بعد حضرت علی (ع) لباس احرامشون رو آوردن ...محرم شدن و لبیک گفتن ...
به گفته روحانی کاروان امام حسن مجتبی (ع) فقط از اینجا 22 بار محرم شدن و با پای پیاده و حتی بدون نعلین به سمت خانه دوست حرکت کردن !!
و حالا ما همون جاییم ! یعنی توی مسجد شجره !
2 رکعت نماز احرام می خونیم رکعت اول توحید و رکعت دوم قل یا ایهاالکافرون ...و بقیه نماز مثل نماز صبح ! ( یا در عوض اون 3 نماز 2 رکعتی شبیه نماز صبح )
چه خبره ! اصلا دیگه جای نشستن نیست ! داخل مسجد پر شده از زائران سفیدپوش ...مهمان های خداوند رحمن !
خدایا ! تک تک این مهمون ها رو می بینی ؟ صداشون رو می شنوی ؟ حتما همین طوره ! حتما !
یکی از خانم های ایرانی که از بعثه اینجا حضور دارن میان و برامون نیت و ذکر تلبیه رو میگن و ما هم باهاشون تکرار می کنیم :
محرم می شوم به احرام عمره مفرده قربة الی الله
لبیک !
اللهم لبیک !
لبیک !
لا شریک لک لبیک !
ان الحمد والنعمة لک والملک !
لا شریک لک لبیک !
اجابت می کنم تو را پروردگارا !....
خداوندا ! لبیک ! اومدم !
صدام زدی...منم اومدم ! نمی دونم دیر اومدم یا ... ولی الان اینجام ...در راه رسیدن به خونه ات ...
می بینی منو ؟
توی فضای مسجد منتظر می مونیم ...وسط درخت های نخل روی زمین نشستیم ...
حالا دیگه محرم شدیم ! و بعضی کارها برامون حرام شده
انگار حتی موقع آب خوردن هم فکر می کنم : بخورم ؟ چطور بخورم ؟ اشکال نداره ؟!!!!!![]()
خیلی از این کارها رو باید از قبل هم مراقب می بودیم انجام نمی دادیم و...ولی خب فراموش کردیم ! ...عادت نکردیم ...
واسه همین الان سخته !
اینکه حواست حتی به یه مورچه هم باشه , به همین گیاه های کوچولوی زیر پات ...اینکه حتی گربه ای که به سمتت میاد رو نزنی ! از خودت دور نکنی !
گربه ! ...یاد جانورشناس های دانشگاه و برسا افتادم ! ![]()
انگار این گربه هم با هدفی اینجاست ! با پیامی !
خدایا قسمت همه مشتاقان بکن بیان و از نزدیک ببینن و حس کنن !
صدای اذان مغرب بلند میشه و هر کسی برای خودش نماز می خونه ....البته آقایون به جماعت می خونن !
و حالا سوار اتوبوس شدیم ...آقایون جلو و خانم ها عقب نشستن ...فعلا همه به هم نامحرمن انگار ! فقط یه محرم واقعی وجود داره ...هیچ رابطه ای نیست جز رابطه خالق و مخلوق , میزبان و میهمان , رب و مربوب , معبود و عبد و.....
همه با هم لبیک میگیم و در دل شب زیر آسمون پر ستاره راهی شهر مکه , دیار یار , مرکز عالم می شیم !
جایی که یک عمر به سمتش نماز خوندیم ....
ادامه دارد ...
شــادابی حـــیات ز انفاس فاطــمه ست
دور فــلک ز گردش دستاس فاطمه ست
فضه خجل ز دست پر آماس فاطمه ست
از گل لطیــف تر دل حساس فاطمه ست
دست تو بوســــه گاه لبان محـــمد است
جان تو نیز بسته به جان محــــــمد است
فرارسیدن سالروز تولد حضرت زهرا (س) رو به همه دوستان تبریک عرض می کنم ![]()
امید که ما رو از محبان و پیروان طریقتشون بدونن
و
یه تبریک هم به مناسبت فرارسیدن روز زن و روز مادر به همه خانم های محترمه![]()
و همه مادران دلسوز و مهربان
بویژه مادر عزیز خودم میگم
در پناه حق
هوالرحمن
سلام
دوشنبه 24 /2
امروز آخرین روزیه که توی مدینه ایم ...
صبح ساعت3 و نیم ( یعنی تقریبا نزدیک سحر ) با مامان راهی مسجد میشیم ...چقدر حال و هوای مسجدالنبی قشنگه ! صدای اذان نماز شب بلند میشه ...بالاخره به مصلای نساء می رسیم
اذان صبح رو میگن ...
عجب نماز صبحی ماشالله ...! یه سوالی برام پیش اومده دوباره ! درسته که بهتره تا جایی که می تونیم نماز رو طول بدیم و عبادت کنیم و....اما آیا سنت پیامبر هم توی نماز جماعت همین بوده ؟ یا اینکه باید امام جماعت مراعات همه جمع رو بکنه ؟ این پیرزن ها این بچه هایی که از اول تا آخر نماز فقط گریه می کنن و...!
توی مصلا نشستم و برای آخرین بار به در و دیوار مسجد نگاه می کنم ...انصافا برای ساختن این مسجد خیلی فکر و تکنولوژی و سلیقه و...به کار رفته ! و شاید لازمه چنین مسجدی باشه با این جمعیت و...خب بالاخره مسجد پیامبره ! الله اعلم !
یه دفعه همه چراغ ها خاموش میشه و چند لحظه بعد ( در حالیکه ما منتظر باز شدن درب حرم هستیم ) سقف کنار میره و آسمون آبی با ابرهای پراکنده بالای سرمون پدیدار میشه ...![]()
همه مسجد صلوات می فرستن !
یکی از خانم های عرب میاد بهمون میگه : ایرانی مستقیم باب 5 , بعدا گریه نیست !!!![]()
![]()
بلند میشیم میریم پشت باب 5 , مثل ایرانی های دیگه ...
ولی انگار گولمون زدن !! چون باب 4 رو باز می کنن !!![]()
و سیل جمعیت وارد حرم میشه ! این آخرین بارمه ! دلم می خواد کلی حرف بزنم با حضرت رسول , با فاطمه زهرا (س) ...اما دلم خیلی گرفته ! خیلی خیلی !
یه کم با خدا درد دل می کنم یه کم شکوه می کنم یه کم...![]()
خدایا ! ما هکذا الظن بک !!
نمی دونم روز آخره , شاید نباید این طور حرف بزنم ...شاید ...اما نمیشه ...این لحظات آخره و باید حرف بزنم !
مقداری قرآن و...می خونم ....اما عجیب خوابم گرفته !![]()
توی حرم نزدیک منبر پیامبر حدودا یک ساعتی می خوابم ! هیچ کس هم چیزی نمیگه ! با وجود اینکه اون طرف خانم هایی که وارد میشن رو هل میدن ! و حتی اجازه نمیدن بایستن و نماز بخونن !!
قبل از ظهر دیگه برمی گردیم و برای ظهر نمی مونیم چون باید تا ساعت 2 کلید اتاق رو تحویل بدیم و لباس احرام بپوشیم و ان شالله سوار اتوبوس بشیم و...
موقع برگشتن همه اش چشمم به قبة الخضراست .............برخلاف کل مسجد چقدر این گنبد ساده است ! ...اما چه عظمتی داره !
الان ساعت 35 : 2 است و ما لباس احرام پوشیده و منتظریم تا همه جمع بشن و ان شالله راهی مسجد شجره بشیم
داریم دیگه از مدینه میریم ...معلوم نیست کی دوباره مهمونش بشیم ... ان شاءالله به همین زودی ها ...ان شاءالله قسمت همه اونهایی که دلشون پر می زنه برای دیدنش بشه !
الان دوباره دچار یه سری احساسات مختلف و شاید متضاد شدم ! :
غم رفتن از مدینه , شوق رسیدن به مکه و دیدن کعبه , یه دلهره عجیب ! استرسی که برای اعمالم دارم و....
خدایا خودت کمکم کن !
خب دیگه تقریبا همه جمع شدن ...CD مداحی مدینه شهر پیغمبر رو برامون گذاشتن و چه فضای حزن آلودی ایجاد شده ...![]()
روحانی کاروان کمی راجع به محرم شدن و اینکه قراره به میقات ( مسجد شجره ) بریم و...برامون صحبت می کنه
بعد مداح شروع می کنه به خوندن نوحه ....برای فراق و جدایی , وداع ! ...وداع با مدینه ! با بقیع ...با مزار ندیده حضرت زهرا ! با ائمه بقیع ............![]()
![]()
انگار داره باورمون میشه دیگه وقت رفتنه ! بغض همه می شکنه و اشک ها سرازیر میشه ....![]()
شهر پیغمبر خداحافظ ! خداحافظ شهر غربت علی ! الوداع ! ما رو یادت نره ها ! بازم مهمونمون کن !
که تازه هوایی حال و هوای اینجا شدیم !
سعی می کنم این لحظات آخر نفس هام رو عمیق تر بکشم ...تمام هوای مدینه رو وارد ریه هام کنم ...
یا علی ! غربت شما رو اینجا بیش از همه احساس کردم ! یا علی مولا جان ! دلم می خواست اینجا می تونستم اسمتون رو بلند فریاد بزنم , اما شما از اول هم غریب بودید و هستید !
فقط به امید روزی هستم که پسرتون میاد ...خدا یعنی من اون روز هستم و می بینم ؟! پس کی انتظار به سر می رسه ؟
شبایی که دلا رو غم می گیره
دل تنگم واسه حرم می گیره
می گیره پر دوباره سمت نجف
میره ایوون طلا و دم می گیره :
آقام آقام آقام آقام .....
ان شالله شما هم مهمونمون کنید یا علی بیایم نجف , کربلا و...ان شالله !
دیگه وقت رفتنه ! برامون دم در اسفند دود کردن ( یاد روزی که تازه رسیده بودیم مدینه افتادم ! اون روز هم اسفند دود کرده بودن و...چه زود گذشت !)
همه یکی یکی از زیر قرآن رد شدیم ....صدای خادمانی که این چند روز حقیقتا به زائرها خدمت می کردن توی گوشمون می پیچه : حلالمون کنین ...التماس دعا !
یاد روزی که داشتیم عازم مدینه می شدیم می افتم ....
حالا دیگه سوار اتوبوس شدیم و راهی مهمونی اصلی هستیم ! ...میزبان اصلی منتظرمونه !![]()
باید بریم به میقات تا آماده ضیافت بشیم لباس پاک و تمیز و سفید بپوشیم ....دعوت حق رو لبیک بگیم و....
بگیم خدا اومدم !![]()
ادامه دارد ....
هوالرحمن
سلام
ادامه خاطره یکشنبه 23 / 2 :
میایم هتل و کم کم ساک ها رو جمع می کنیم ...آخه امشب باید تحویل بدیم ! ان شالله فردا بعداز ظهر عازم مکه ایم
بعد ازظهر جلسه توی طبقه ما برگزار میشه ! منم توی اتاق موندم و در رو نیمه باز میذارم که بتونم گوش بدم !!
از مناسک حج میگن و راجع به فردا و زمان حرکت و....
قرار میشه همه ساعت 6 و بیست دقیقه دم درب هتل جمع بشیم برای آخرین زیارت بقیع ...وداع ...![]()
(راستی قرار بود همه برای روحانی کاروان حمد و سوره شون رو بخونن که من فعلا از زیرش در رفتم !!
البته حاج آقا به مامانم گفتن بگید بیاد بخونه حالا ....حالا !!!
)
همه با هم راهی میشیم به سمت مسجدالنبی ...یاد روز اول افتادم و اولین زیارت ! چشم بهم زدیم تموم شد ! انگار عادت کرده بودیم !
از دور گنبد پیدا میشه ......
مثل همیشه از در رقم 7 وارد صحن مسجد میشیم
تمام کف مسجد از سنگ مرمر پوشیده شده
سمت راستمون توی یه ردیف ستون هایی که راسشون چراغی قرار داده دیده میشن ....همن طور سمت چپمون, دو ردیف تا گنبد سبز
مستقیم میریم سمت چپمون ساختمان مسجد و گنبد سبز قرار داره سلامی میدیم و رد میشیم ....
( علی لهراسبی هم داره توی گوش من زمزمه می کنه !! :
نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو ؟................)
همچنان مستقیم میریم ...روبرو بقیع رو می بینیم ...اما اینجا نمیشه ایستاد ! در بقیع ( یعنی دربی که در ابتدای راه پله ها قرار داره ! ) که بسته است ! اگرم اینجا بایستیم نمیذارن جمع بشیم و دعا بخونیم و...
خلاصه مثل دفعات قبل مجبوریم بقیع رو دور بزنیم !
رسیدیم ...اینجا بقیعه ! مظلوم و غریب ! شاید اگر همین ضریح گونه مشکی رنگ هم دور کل قبرستان نبود لحظه اول متوجه نمی شدم اینجا بقیعه ! فقط خاک و سنگ ! نه سنگ قبر نه اسم و نشان ....نه ! ...سنگ ...یه تکه سنگ ! همین !![]()
![]()
وای که کبوترها اینجا چه می کنن ! چه صفایی می کنن ! اینجا حقیقتا بهشون حسرت خوردم که چرا پرنده نشدم ! خوش به حالشون چه رها و آزادن !
هیچ کس هم نمی تونه بهشون بگه نپرین اینجا نرید و...!
روحانی شروع می کنه به خوندن زیارتنامه و...بعد وداع ! وداع با بقیع ! با ائمه بقیع ! با حضرت زهرا و رسول الله (ص) ! با ام البنین و....
دیگه نمی تونم خدا ! دلم می خواد ضجه بزنم ! بازم امام زمان ....
روحانی همچنان می خونه و ادامه میده : خدایا این سفر رو سفر آخرمون قرار نده ...
یا امام زمان ! آقا پس بیاید دیگه ! بیاید تا ببینیم عدالت یعنی چی؟ اسلام یعنی چی ؟ شیعه یعنی چی ؟...
هر چی بیشتر گریه می کنم و ناله می زنم کمتر آروم میشم ! خدا انگار این بغضی نیست که به این راحتی ها شکسته بشه ! خداااااااااا!
نزدیک غروبه ! غروب دلگیر مدینه ...و وداع با بقیع !
خدایا نمیشه !..............................نمیشه ...
پشت دیوار بقیع ایستادم و توی حال و هوای خودمم که .....
یه دفعه یه خانمی میاد جلو می زنه بهم و میگه : قربون اشکات برم !!! من ایة الکرسی رو درست بلد نیستم برام می خونی ؟
وقتی میره میرم توی فکر ....
شدم مثل این بچه کوچولوهایی که مادرشون رو گم کردن !!....خب آخه واقعا کوچولو ام !..... و واقعا مادرم رو گم کردم !.....
با صدای مامان به خودم میام : بریم ؟ همه دارن میرن الان اذان رو میگن !
میام پایین ( آخه تا حالا بالا بودم ....البته منظورم بالای پله است ...یعنی این بالا ....نه اون بالا ! هییییییی )
راهی مسجدالنبی میشیم صدای اذان توی همه مسجد می پیچه ( اذان اول ! )
صف ها کم کم بسته میشه و همه آماده میشن برای اذان دوم که بلافاصله بعدش نماز شروع میشه !
تصمیم می گیریم امشب توی صحن نماز بخونیم , دور می زنیم تا می رسیم به صحن مخصوص خانم ها که دورش رو دیوار کوتاهی کشیدن
تا میایم بایستیم توی صف اذان رو میگن و نماز شروع میشه ....اما بالاخره می رسیم !
آخرین شب ! زیر آسمان مدینه ! مسجدالنبی , نماز مغرب ....![]()
چه صوت زیبایی داره امام جماعت ! خیلی زیبا می خونه !
اما خیلی بامزه است ...چون چند تا آیه از یه سوره رو توی رکعت اول می خونه ....مابقیش رو توی رکعت دوم !!!!
آخرین نماز مغرب مدینه هم تموم شد ...میایم توی صحن روبروی گنبد سبز کمی می شینیم .
نگاه آسمون می کنم ...فقط یه ستاره می بینم ! نکنه از این ستاره منو می بینی ؟!
برمی گردیم هتل ( یه نکته بامزه اینکه تو نسخه اصلی !!! تو این یکی دو روز آخر بودن در مدینه همه جا بجای هتل نوشتم خونه !!!![]()
) ساک ها رو آماده می کنیم و تحویل می دیم ...
حالا ما موندیم و یه دست لباس و یه دست لباس سفید احرام !...
فردا صبح باید زود بیدار بشم برای آخرین زیارت !
اگه الان هنوز اون طور که باید غم رفتن از مدینه رو حس نکردم به خاطر شوق رسیدن به مکه , رفتن به میقات و گفتن لبیکه !
خدایا برای اعمالم خیلی استرس دارم ...توکل به خودت !
شب خوش !
هوالرحمن
سلام
یکشنبه 23 / 2
صبح راهی حرم شدیم . آسمون ابری ابری بود ....زیبا اما دلگیر !
گنبد سبز از دور پیدا شد ! یا رسول الله یکی دو روز دیگه بیشتر اینجا نیستیما !
مثل همیشه از باب علی وارد میشیم ( البته 3-4 تا ورودیه اما کلا به نام باب علی ). خانم عربی که دم در نشسته داخل کیفم رو می بینه و...بعد نگاهم می کنه و نمی دونم به عربی بهم چی میگه و می خنده !!!
نفهمیدم ازم خوشش اومده بود ؟
مسخره ام کرد ؟
فحشم داد ؟!!!!!
اینه که میگم باید زبان عربی رو درست یاد بگیرما !!
( البته زبان محاوره ای منظورمه !)
خلاصه میایم داخل کفش ها رو داخل جاکفشی سمت راست میذاریم . روی سنگ های مرمر سفید و خاکستری و مشکی وسط حرکت می کنیم . طرف راستمون یکسری کلمن گذاشتن که دو طرفشون لیوان یک بار مصرف هست . روی بیشترشون نوشته آب سرد و روز برخی آب غیر سرد که اکثرا برای وضو استفاده می کنن
دو طرف فرش پهن شده . دور تا دور پایه ستون های مرمر سفید قرآن های یک شکل قرار داره و دور تا دور محوطه توسط یکسری دیوارهای چوبی به صورت نرده های مورب فشرده از قسمت آقایون جدا شده .....
فقط یه قسمت بازه ( البته فعلا یعنی حدود ساعت 6 و نیم تا 10 – 10 و نیم یا گاهی بیشتر )
بین هر دو ستون یک قسمت هلالی نزدیک سقف وجود داره که با نوراهای سفید و مشکی یا طوسی به صورت یکی در میان تزیین شده و از دور که نگاه می کنی انگار تمام سقف راه های سفید و مشکی داره !
میریم تا می رسیم به یه حیاط که سقف نداره و موقع بالا اومدن خورشید یه سری چتر بزرگ مثل گل شروع به باز شدن می کنن و سقف رو کامل می پوشونن !
اینجا باید توقف کنیم . دیگه چند متری حرمیم یعنی زیر گنبد سبز ....
از همین جا توی حیاط میشه گنبد سبز رو دید ...همین بالا !
دور تا دور حیاط روی دیوار دوایری وچود داره که اسم اصحاب پیامبر روشون نوشته شده ....اسم خیلی ها هست از ائمه گرفته تا اولی و دومی و....ولی جالبه که دقیقا اسم حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) زیر گنبده !
میریم نزدیک....زن عرب صدا می زنه : ایران اون طرف ...ایرانی صبور !
می شینیم تا نوبتمون میشه ...بالاخره اجازه ورود میدن ! همه هجوم میارن به سمت داخل ...
میریم مقابل ضریحی که فقط یه قسمت از بالای اون رو می بینیم ...سمت چپمونه !
یکی از خانم ها میگه سمت چپ اون عقب ( پشت سرمون ) باب جبرئیله و کنارش در خانه حضرت زهراست !
السلام علیکِ یا فاطمة الزهرا !
کنار ضریح یه سری ستون قرار داره که هر کدوم تفسیر و روایتی و همین طور اسمی برای خودشون دارن ...اما ستون توبه ...همون ستونی که یکی از اصحاب خودش رو سه روز بهش بست تا توبه اش قبول بشه....الان روبرومه ! روش توی یه دایره سبز نوشته شده ستون توبه
کنارش روضه رضوانه که با تابلو مشخص شده , بعد محراب و منبر پیامبر و جایی که بلال برای اولین بار اذان گفت و.....
3 روایت برای اینکه مزار حضرت زهرا (س) کجاست وجود داره : یکی قبرستان بقیع
اما دو تای دیگه :
- توی خانه حضرت زهرا که امروز اثری ازش نمی بینیم جز محدوده اش !
- محدوده روضه رضوان
اما تا خود آقا نیان نمیشه فهمید کدوم روایت درسته و کجاست ؟
به هر حال یکی از این جاها ست ! و این مهمه که من الان نزدیکم ....شاید خیلی نزدیک
سلام بی بی جان ! یا فاطمه زهرا ! نمی دونم ما رو جز ء شیعیانتون , محبانتون می دونید یا نه ...اما امید ما به شفاعت شماست ! دست ما رو هم بگیرید ! کمکمون کنید اون طور باشیم که شما و خدا ازمون راضی باشید !
خیلی شوغه نمیشه اینجا نماز خوند . میریم سمت راست تا بالاخره یه گوشه دنج پیدا می کنیم
تکیه میدم به پرده ای که دور قسمت مخصوص خانم ها کشیده شده ....روبروم منبر رسول الله قرار داره و می تونم بالای اونو ببینم
اسامی همه دوستانی که التماس دعا گفتن رو از کیفم بیرون میارم . یکی یکی یادشون می کنم و بعد از طرف همه اونهایی که التماس دعا گفتن دعای توسل می خونم !
اما باز هر کاری می کنم بیش از هر چیز دلم می خواد اینجا امام زمان رو صدا بزنم ...زیارت آل یاسین و...
خدایا منو ببخش ! می خواستم یه بار قرآن رو اینجا ختم کنم ....اما تازه جزء هشتمم !!!![]()
![]()
نمی دونم ....بیشتر دوست دارم زل بزنم و لحظه لحظه و گوشه گوشه اینجا رو تو ذهن و دلم ثبت کنم ...
کم کم از حرم بیرونمون می کنن ...میایم بیرون , میریم توی مسجد و منتظر اذان ظهر میشیم
چه نماز جماعت های باحالی !! اصلا معلوم نیست این صف ها چطور بهم متصلن !!![]()
با شروع نماز هم ارکستر سمفونیک !!
شروع میشه ! اونقدر صدای جیغ و گریه بچه ها بلنده که گاهی حواس آدم حسابی پرت میشه !!
مخصوصا مواقعی که مثلا امام جماعت تشهد رو گفته و باید بلند بشه برای رکعت بعد ...اما نمی دونم چرا دلش نمیاد بلند بشه ! راستی چی می خونن این موقع ؟!![]()
ضمنا اینقدر جالبه ....طرف میاد می گیره یکی دو ساعت توی مسجد می خوابه بعد تا صدای اذان رو می شنوه و....همون طوری بلند میشه میگه الله اکبر ...!!!!![]()
![]()
اما جالبه ....وقتی فکر می کنی از همه جای دنیا ...از هر قوم و رنگ و نژاد ...شیعه و سنی کنار هم ایستادن و با هم نماز می خونن ....حس قشنگیه !![]()
ادامه دارد....
هوالرحمن
سلام
شنبه 22 / 2
دیروز از یکی از خادمان هتل 4 تا CD خریدم " گلچین مداحی " قسمت هاییش رو توی لابی هتل پخش می کردن و خیلی زیبا بود: مدینه شهر پیغمبر...
الان اینقدر دلم می خواست کامپیوترم اینجا بود هم CD ها رو می دیدم !!!
هم MP3 Player رو شارژ می کردم هم ....دارم بدن درد می گیرما !!![]()
Mp3 رو هم همون آقا لطف کردن برام شارژش کردن !
امروز صبح حدود ساعت 8 بود رفتیم حرم ! چقدر نسبت به روزهای قبل خلوت بود ...خیلی راحت تر وارد حرم شدیم ...البته بازم با مکافات نماز خوندیم !!
سلامی دادیم و یه گوشه نشستیم و مشغول زیارت نامه و قرآن و...شدیم .
اما دلم خیلی گرفته ! انگار فقط می خوام بشینم زل بزنم به حباب های شیشه ای چراغ های آویزان از سقف که روش نوشته شده :
لا اله الا الله محمد رسول الله (ص)
یا به بالای منبر پیامبر یا به مهتابی هایی که روش نوشته شده : الله اکبر
این بار صدای افتخاری توی گوشم می پیچه :
مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو
هلالی شد تنم زین غـــــم که با طـــــــغرای ابرویش که باشد مــــه که بنماید ز طاق آســــمان ابــرو
گریه امانم نمیده ....
بغضم می شکنه ! امروز اومدم که ازش بخوام ! یه چیزایی میگم ...میام شکوه کنم ....دعا کنم ....
اما انگار زبونم پیش نمیره !...
خدایا ! هر طور تو می پسندی ! هر طور تو از من راضی هستی همون خوبه ! فقط تو راضی باش !
همه خواسته من همینه که تو راضی باشی باقی همه بهانه است !
ازت حاجتم رو می خوام ...حاجاتم رو می خوام ! اما هر طور تو می پسندی و صلاح می دونی
خدایا ! کمکم کن به جایی برسم که حقیقتا تلاشم رو بکنم اما همه امورم رو تفویض کنم به تو ! بهت واقعا توکل کنم و اعتماد داشته باشم که تو بهترین ها رو برام می خوای
خدایا ! هر چقدر فکر می کنم می بینم حوائجم شاید خیلی بزرگ نباشه پیش حوائج خیلی ها ! می دونم که می تونی !....فقط به این بستگی داره که بخوای یا نه !
اما اصل رضایت خودته ! فقط ازت می خوام کمکم کنی !
یا ستار ! کمکم کن راضی باشم به رضات ! کمک کن پیش تو همواره آبروم حفظ بشه !![]()
ولی خدایا گرچه هزار هزار هزار ....بار باید به خاطر همه چیز شاکرت باشم ...اما گاهی امتحانات خیلی سخته ها ! خودت گفتی انسان ضعیفه ...خب منم یه انسانم !!...
ختم 16 هزار صلواتم هم امروز تموم شد ! و آخریش رو توی مسجدالنبی فرستادم ! توکل به خودت !
نماز جماعت برگزار شد و.....راهی هتل شدیم .
خدایا ! حس می کنم لحظه به لحظه داری باهامون حرف می زنی ...ما باید گوشمون رو باز کنیم تا بشنویم !
توی هتل شنیدم شوهر یکی از خانم ها سرطان روده داره !!!
...دکترها ازش قطع امید کردن !! و الان اومدن حج بلکه .....
خانم دیگه ای اومد سر میز ناهار ...اما چیزی نخورد و از هم اتاقیش خداحافظی کرد و رفت !!
فهمیدیم بنده خدا دو ساله زبانش ترک ترک شده !! چیزی شبیه آلرژی شدید که چیزی نمی تونه بخوره و هنوز علاجی براش نتونستن پیدا کنن ....![]()
یکی از آشنا ها هم کلیه اش سنگ ساز بود و یه نصفه روز اذیت شد بنده خدا تا یه سنگ کوچک رو دفع بکنه ....
خدایا ! منو ببخش !
شکرت ! وقتی اینا رو نشونم میدی مگه میشه دیگه حرف بزنم ؟ اصلا ریش و قیچی دست خودت !
الان توی هتل نشستم ...تنها ! نزدیک مغربه ...باید کم کم راهی مسجدالنبی بشم!
پس فردا عازم مکه ایم ...شاید فقط یه روز و نیم دیگه توی مدینه باشم و مدینه رو ببینم !
یه جورایی انگار بهش عادت کردم ! انگار فکر می کنم هر روز می تونم برم و گنبد سبز رسول الله رو ببینم و سلام بدم ! ...اما ...
خدایا شکرت که منو دعوت کردی به این سرزمین مقدس
سعی می کنم تو این یکی دو روزه باقی مونده تصویر مسجدالنبی و لحظه لحظه بودن در مدینه و گنبد سبز و بقیع و...رو توی ذهن و دلم ثبت و ضبط کنم !
خداوندا ! بحق این ساعات قبل از غروب قسمت تمام آرزومندان دیدن مدینه و مکه بکن که بیان و ببینن و حس کنن ! که بین اون چیزی که برامون تعریف می کنن و می شنویم با اون چیزی که می بینیم و حس می کنیم یه دنیا فاصله است ! تا نبینی فایده ای نداره !![]()
خدایا ! قسمت همه شون بکن ! قسمت همه اون هایی که التماس دعا گفتن و نگفتن تا بیان و غربت مدینه رو ببینن ! غربت علی (ع) , غربت حضرت زهرای مرضیه (س) , غربت ائمه بقیع , و حتی غربت خود رسول الله (ص) !![]()
خدایا ! داره یه هفته از سفر می گذره تقریبا ...دیگه کم کم دارم میام پیش خودت ! میام به میقات !
خدایا ! نذار از این سفر فقط یه خاطره برام بمونه ! نه ! خاطره هام رو که دارم می نویسم ....باید بعد از سفر آدم بشم ! کمکم کن !...
شب بعد از شام مامان همراه چند تا از آشنا ها رفتن بیرون ...اما من چون پاهام خیلی درد می کرد نرفتم ...تا ان شالله توی مکه بدون مشکل بتونم اعمالم رو انجام بدم ...یعنی موندم کمی استراحت کنم !
تا برگردن دیگه دیروقت شده بود ...خلاصه نشد شب دوباره راهی حرم بشیم ...![]()
ان شالله فردا
داره تموم میشه ها !


