تبليغاتX
شوق پرواز

شوق پرواز

دیار یار (9)

هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره روز جمعه ۲۱ / ۲/ ۸۶ :

 

از جلوی باب جبرئیل هم دورمون می کنن ! نمیذارن بایستیم یه کم درد دل کنیم چه برسه به دعا و اشک و....!!!

روحانی کاروان می گفت هر سال سختگیری ها بیشتر میشه ! حتی امسال روبروی بقیع اجازه ایستادن و دعا خوندن رو نمیدن ....حتی برخی از روحانیون و...رو گرفتن و تعهد ازشون گرفتن و...!

می گفتن تقیه کنین ...نذارید بهشون تعهد بدیم ...این خوب نیست !

 

نمی دونم آقا یا مولا ! باید خودتون بیاید ...اگه شیعه قیافه اصلی خودش رو نشون بده دنیا متوجه میشه که گرچه علی (ع) سال ها سکوت کرد اما از ضعفش نبود ...که به وقتش شیر خدا بود ! اسدالله !

که کسی جرات مقابله باهاش رو نداشت !....

اگه شما غایبید معنیش این نیست که شیعه بدون امام و رهبر رها شده ...شیعه تنها نیست ...امید داره به اومدن بقیه خدا روی زمین !

 

 

برگشتیم هتل و الان دارم خاطراتم رو می نویسم . یه عروس و داماد توی کاروان داریم که قراره بعدازظهر براشون یه جشن کوچولو توی هتل برگزار کنن ....حالا اینکه قراره تو این جشن چه بکنیم الله اعلم ! فقط به قول همسفریمون باید بریم یکی یه دست لباس مجلسی بخریم فکر کنم !!!

خدا همه جوون ها رو خوشبخت کنه ( مثل مادربزرگ ها دعا کردم !!)  مخصوصا اونهایی که اسمشون دنبال منه !!!... و این عروس و داماد هم کاروان و همسفر ما هم خوشبخت و موفق باشن انشالله !

 

خب برم یه استراحتی بکنم که الان باید بریم برای نماز و ناهار و...

 

ساعت 3 و نیم و چهار بود که رفتیم برای جلسه که توی طبقه 5 هتل برگزار می شد

مقداری راجع به مناسک حج صحبت شد و...بعد جشن عروسی شروع شد !! البته انگار دو تا عروس خانوم و دو تا آقای داماد داشتیم !

حاج آقا می گفتن خانم ها بهتر می دونن تو این مراسم باید چه کرد و شادی کرد و....و ما مونده بودیم که یعنی چی ؟!!

خلاصه شکلات و نقل و آبمیوه و... پخش کردن و همه برای خوشبختی شون دعا کردیم و صلوات و دست و.....برای عروس و دامادهای گذشته و آینده هم ! دست زدن و آرزوی خوشبختی کردن و.....

 

 

بعد از جلسه قرار شد همه سوار اتوبوس شده راهی محله شیعیان و مسجد شیعیان بشیم 

ما و یه گروهی از همسفر ها سوار یه هایس شدیم ...راننده عرب یه نوحه ای گذاشته بود که جگرمون رو آتیش می زد! صداش کم بود بیشتر گوش دادیم...دیدیم بله داره برای حضرت علی (ع) می خونه ... وای خدا ! علی (ع) و مدینه ! ....

همزمان پیچیدیم سمت نخلستان ها و توی ماشین نوای علی علی مولا علی علی مولا علی ... پیچید !

 

یکی از آقایون مقداری باهاش به عربی صحبت کرد و بعد گفت : برای سلامتی آقای راننده بلند صلوات !

ازش خواستیم مقداری صداش رو بلند کنه ...که گفت می ترسه چون هم ماشینش رو توقیف می کنن هم ...!!!

 

خدا انگار تازه وارد مدینه شدم ! این کوچه پس کوچه های پر از غربت ! این نخلستان هایی که می گفتن به هیچ وجه هنوز نذاشتن دست کسی که محبت علی (ع) در دلش نیست بهشون نزدیک بشه !

(تعریف می کردن که برای گرده افشانی این نخل ها و باروری اونها حتما باید یه شیعه این کار رو انجام بده چون هر بار اهل تسنن این کار رو انجام دادن نگرفته ! ( می دونید که نخل ها فقط بواسطه انسان گرده افشانی شون صورت می گره ) ) این نوای محزون علی علی مولا ....این مظلومیت شیعه !

 

سر راه می رسیم به مکانی که میگن مزار مادر امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع) اینجاست ! همون امام رضای خودمون که بهشون میگن امام غریب ...اما خدایی همه غربت اینجاست !

دیگه از اون زرق و برق و تجملات و سنگ های مرمر سفید و...خبری نیست اینجا فقط کوچه های خاکی و یه دیوار سفید و یه در بسته است  اجازه نداریم بایستیم . راننده میگه به شرطی پیاده بشین که من زود برم ...بعد هم بیاید سر کوچه سوارتون کنم ...

میریم پایین همراه یه کاروان دیگه زیارت نامه می خونیم و سریع برمی گردیم سوار میشیم !

 

خدایا ! گرچه توی مسجدالنبی می شد عظمت رو دید ! می شد غربت رو هم دید ...اما ...

اونجا هر کار می کردم اون حسی که باید بهم دست نمی داد ! اینکه اینجا شهر پیامبره , شهر علی (ع) و فاطمه (س)است ...

جای پاشون خیلی کمرنگ شده بود ! برای دیدنشون باید دل خیلی صاف و چشم دل داشت

اما اینجا میشه جای پای حضرت علی (ع) رو دید ...وسط این نخلستان ها !

یا علی (ع) ! اینجا بوی غربتتون رو میده !... و شیعیانتون چقدر غریبن اینجا !

اینها شیعه ان یا ما ؟!

 

می رسیم به مسجد شیعیان ....یه مسجد بزرگ اما ساده و پر از نخل !

 

 

حس غربت تموم شد !!...اینجا انگار با هم آشناییم !

انگار اینجا رو از قبل می شناختیم ...میگن شیخ عمری موسس مسجد و بزرگ شیعیان که حدود 107 سال سن داره هم اینجاست ... میگن پیرمرد بسیار نورانی ایه که چند بار هم خواب مولا رو دیده و...... اما ما که نمی بینیمشون !

وارد مسجد میشیم ! همه اول میرن سمت قسمتی که مهرها قرار دارن ...انگار این مهر براشون کلی ارزش پیدا کرده ...چیزی که به زور و بدون هیچ منطقی چند روز ازشون دریغ شده بود !

صدای اذان بلند میشه ( یک اذان ! ) همه به صف میشن و نمازی بدون آمین , با بسم الله , بدون توقف های بیجا و...می خونیم !

یکی از خانم ها میره پشت میکروفون و احکام نماز مسافر در مکه و مدینه رو از زبان مراجع مختلف برای همه خانم ها بیان می کنه ...بله ! اینجا در محله شیعیان...

 

نماز تمام میشه و... برمی گردیم هتل ...اما انگار واقعا همه مون شارژ شدیم !

 

اما امروز قبل از این سفر کوتاه و زیبا یه سری اعمالی از بعضی همسفران ایرانی دیدم که فقط تاسف خوردم به حال خودمون و تو این فکر بودم که شیعه واقعا مسئولیت سنگینی داره ...مسئولیت شیعه بودن ! هم در قبال خودش , هم در قبال این دین , هم در قبال وجهه اون و معرفیش و هم در قبال اون شیعیانی مثل شیعیان مظلوم مدینه که مجبورن از هر نظر تقیه کنن !....

پس باید آگاه باشیم ! باید بدونیم در برابر هر عمل اشتباهمون مسئولیم !

باید یه شیعه واقعی باشیم !

 

می خوام به اونهایی که از مدینه و مکه برمی گردن و شروع می کنن یکسره تعریف کردن از اهل تسنن و نماز خوندنشون و...بد گفتن از خودمون و...بگم که :

 

نه عزیزان من ! ما همیشه عادت کردیم ظاهر قضایا رو ببینیم . هیچ کس خوب کامل یا بد کامل نیست ولی عمل خوب هم هر جا که باشی با زور و بدون معرفت فایده ای نداره ! ضمنا اینها نماز رو اگه با تمام آدابش هم بخونن چون اعتقاداتشون مشکل داره نمیشه بهشون نمره 20 داد ....ما سعی کنیم خودمون رو بعنوان یه شیعه درست کنیم ....حقیقتا یه شیعه واقعی باشیم ...بعد می بینیم چه اتفاقی خواهد افتاد !!

 

 

شب بعد از شام مجددا سری به بازار زدیم برای مابقی سوغاتی ها ...!!

                                                                                               تا فردا ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت23:6توسط شوق پرواز |
دیار یار (8)

هوالرحمن
سلام

  فرارسیدن سالروز شهادت  سوره کوثر ‌دخت پیمبر ترجمان شب قدر تجلی جمال خداوندی فخر زمین و آسمان بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) رو خدمت تمامی دوستان تسلیت عرض می کنم .

 

جمعه 21 / 2  / ۸۶ :

 

امروز جمعه است , جمعه ...مدینه !

یا مهدی آقا جان ! 

لیت شعری این استقرت بک النوی ؟

 

کاش می دونستم امروز کجایید ؟ نکنه مدینه باشید ...بین یکی از همین زائرهایی که دارن از اطراف من توی مسجدالنبی رد میشن و من نمی شناسمتون ؟!

غربت مدینه خودش کمه تازه غربت جمعه هم بهش اضافه بشه ! وای مولا امروز دلم خیلی گرفته !

 

صبح اتوبوس ها دم هتل ایستاده بودن تا اونهایی که دوست دارن توی مراسم دعای ندبه بعثه شرکت کنن رو برسونن ...اما ما نرفتیم

آخه امروز به خاطر نماز جمعه زودتر در حرم رو می بندن و باید زودتر از مسجد بیایم بیرون ...چون نمی خوایم توی نماز جمعه شرکت کنیم !!

می دونم هر رکعت نماز اینجا ثوابش معادل چند هزار رکعته , تازه اگه به جماعت هم باشه و...اما .........بگذریم !

چون دیروز هم نتونسته بودیم بریم حرم تصمیم گرفتیم زود بریم تا اگه برای نماز جمعه هم همه رو بیرون کردن حداقل یکی دو ساعت زیارت کرده باشیم ...

 

(داشتم توی حرم خاطراتم رو می نوشتم ...که بیرونمون کردن دیگه ! ساعت حدودا 9:30 !! )

 

خب داشتم می گفتم خلاصه ساعت حدودا 7 بود رسیدیم حرم . چه جمعیتی منتظر ایستاده بود تا بالاخره در رو باز کنن و اجازه ورود بدن !

بعضی صبرشون تموم می شد و برمی گشتن !...آفتاب کم کم بالا اومده بود ...چترها شروع به باز شدن کردن و سقف رو کاملا پوشوندن ! خیلی زیبا بود !...

اما فعلا دل ها و ذهن ها جای دیگه است .

منم وسط جمعیت ایستادم منتظر و به دعای ندبه فرهمند گوش میدم !

 

عجب فکر خوبی کردم ! ( خودم رو چشم نزنم !!)

خدایا شکرت این تکنولوژی هم چیز خوبیه ها ! اینجا به همه چیز گیر میدن به کتاب دعا و مفاتیح , دعا رو با صدای بلند یا دسته جمعی نخونید , بلند گریه نکنین و....( البته بستگی داره گاهی گیر میدن ...گاهی کمی آزادتره !)

قبل از سفر یه سری از دعاها و زیارت نامه و....که اکثرا با صدای فرهمند بود و همین طور چند تا ترانه و تصنیف رو ریختم روی MP3 Player و حالا همه جا زیر چادرم توی گوشمه و برام می خونه ( به قول مامان همیشه یه مداح اختصاصی دارم !! )

هیچ کس هم نمی تونه بهش گیر بده !

البته چرا امروز یه لحظه مامور دم در یعنی یکی از همون خواهرهای عرب سرتا چا سیاهپوش دیدش !!! مونده بود چیه ؟! ...گفت رادیوه ؟ منم گفتم آره ! برد نزدیک گوشش گفت صدا نداره !! منم سیم هدفون رو از زیر چادرم نشونش دادم ....چه دلهره ای داشتم ...خدا خدا کردم چیزی نگه !

الحمدلله پسش داد ! الهی شکر ....

 

بالاخره اجازه دادن وارد شیم و همه با سیل جمعیت وارد حرم شدیم ...اصلا خودم اختیاری نداشتم ...

اول سلامی به حضرت دادیم اما نمی شد ایستاد . به مکافات دو رکعت نماز خوندیم ...رفتیم جلو تا بالاخره یه گوشه دنج پیدا کردیم !

 

نشستم و بقیه دعای ندبه رو خوندم همین طور زل زده بودم به سقف و ستون ها و تابلوهایی که می شد ببینم ! آخه اینجا باید فقط همین ها رو ببینی ! باید راضی باشی به دیدن همین ها !

فقط یه تابلوی سبز رنگ ببینی که روش نوشته اینجا روضه رضوانه ! فقط بالای یه در رو ببینی که بگن باب جبرئیله ! فقط بالای یه ضریح رو ببینی ...!!

 

با یه عالم حاجت اومدم اینجا برای خودم خانواده ام دوستام و....با یه طومار اسم ! همه میان تو ذهنم ! اما انگار دلم می خواد فقط راجع به یه چیز حرف بزنم ! شکوه کنم ! بخوام !

 

این الحسن و این الحسین ؟ این ابناء الحسین ؟ این بقیة الله التی لا تخلوا من العترة الهادیه

؟...

 

یا رسول الله می بینین ؟ خیلی ها به ما تهمت می زنن به ما شیعه ها که مرده پرستیم !!

آره ! از این لحاظ که تا وقتی کسی رو داریم قدرش رو نمی دونیم و بعد از مرگش تازه می فهمیم کی رو از دست دادیم و ازش بت می سازیم و...درسته !

اما اگه ما بی تاب دیدن مزار قبرستان بقیعیم و...واسه اینه که اونها رو مرده نمی دونیم . می دونیم ما رو می بینن , زنده تر از مان ...فقط می خوایم بیایم بگیم ما هم هستیم , ما هم اومدیم , اومدیم پیمان ببندیم ! گرچه بعد از اومدن وظیفه مون سنگین تره !

ما امید داریم به آینده به آینده ای که مولامون میان ! و بعد از ایشون هم تمام خوبان روزگار از  ائمه و معصومین تا صالحین و...رجعت می کنن !

 

اما اینهایی که حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) رو و...حجت خدا روی زمین رو قبول ندارن چی ؟ نمی فهممشون !

 

دیروز روی سر در مزار شهدای احد تابلویی نصب شده بود که روی اون نوشته بود : سر مزار مردگان خودتون نیاید ! اون ها مردن ! اینکه براشون گریه کنید و بیاید سر قبرشون هیچ فایده ای نداره برید هر چی می خواید از خدا بخواید !!!

 

ولی ما نمی تونیم این رو قبول کنیم . ائمه اطهار فقط جسما از این دنیا رفتن به خاطر نامردمی ها و به سبب جهل و نادانی همین مردم ! اما معتقدیم که تنها چند صباحی برای اومدن به این دنیا به خاطر لطف خدا به ما و اتمام حجت , به هیبت ما در اومده بودن !

والا الان مسجدالنبی کاخ سلطنت پیامبر (ص) , فاطمه زهرا (س) و 4 فرزندشونه ! نه تنها مسجدالنبی , نه تنها مدینه , که همه عالم بواسطه این بزرگواران و به فرمان خدای رحمن آفریده شده !

 

آقاجان ! یا امام زمان ! کی میاید و مدینه رو از غربت در میارید ؟

میشه روز جمعه ای بیاد که صدای اذان تو تمام عالم بپیچه و بگن : اهل عالم ! امروز نماز جمعه به امامت امام زمان (عج ) برگزار میشه ؟

خدا کنه اون روز باشیم و سر از پا نشناسیم برای حضور !

 

آقا جان ! متی ترانا و نریک ؟ متی ...؟ کی و کجا وعده دیدار ما ؟

 

 

مقداری قرآن و زیارت نامه می خونم و....بیرونمون می کنن !

 

اومدیم توی صحن ....بین الحرمین ...و روبروی باب جبرئیل !

یا فاطمه زهرا بی بی جان ! رو به کدوم سمت بکنم و بهتون سلام بدیم ؟

رو به باب جبرئیل و گنبد سبز ؟ یا رو به بقیع ؟....نمی دونم ....یه لحظه روبرو رو نگاه می کنم و درد دل می کنم رو به قبة الخضرا ...و لحظه دیگه می ترسم از پشت سر غافل شده باشم برمی گردم رو به بقیع ....

 

یا فاطمه من عقده دل وا نکردم                   گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

چشم انتظارم مهدی بیاید ....

 

باز تو گوشم می پیچه :

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو .......( یاد وبلاگ یاس افتادم ...مهدی بیاید ! )

 

ادامه دارد ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت18:37توسط شوق پرواز |
دیار یار (7)

هوالرحمن
سلام

راستی یه نکته ای که یادم رفته بود قبلا اشاره کنم اینکه : این سفرنامه به صورت سمعی بصریه !!
یعنی اینکه موسیقی وبلاگ هم با نوشته ها در ارتباطه ...و هر چند قسمت یکبار تغییر می کنه و البته این موسیقی ها و مداحی ها و...دقیقا جزیی از خاطراتن ...پس اگه تمایل داشتید اسپیکرها رو هم از این به بعد روشن کنید !

ادامه خاطره روز پنجشنبه ۲۰ / ۲ / ۸۶ :

ساعت 2 بود که رسیدیم به مسجدالنبی ....دوباره گنبد سبز ...

 

السلام علیک یا رسول الله !

السلام علیک یا حبیب الله !

السلام علیک یا محمد بن عبدالله !

 

 

 

آقا جان سلام ! امروز روز تولدمه ها یه آغاز نو ! شما مهمونم کردین ...خیلی خیلی ممنون ! اما حتما می دونستین تولدم هم امروزه ...بهم حق نمیدین توقع هدیه داشته باشم ؟!

 

خودمون رو می رسونیم به حرم رسول الله ( طبق معمول بایستی ساعت 1 و نیم تا 3 برای خانم ها باز باشه )...اما ...:

حرم بسته خانم ...زیارت تعطیل !!!

امروز زودتر تعطیل کردن !!! دیگه هم باز نمی کنن !!!!

 

ای خدااااااا اینم ....نه حتما حکمتی بوده شکرت !.................اما آخه چه حکمتی ؟! این از بی عقلی بعضی هاست !! از کج فهمی یه عده ای از دین و...است !!!

آخه چرا زیارت برای خانم ها باید محدود به چند ساعت باشه؟ تازه اونم از پشت پرده ...!

 

رفتیم توی خود مسجد یه گوشه ای نشستیم و مشغول قرآن و...شدیم

خیلی دلم گرفته بود خیلی ! یه بغض سنگین توی گلوم بود که ...چی بگم ؟

خدایا ! مطمئنی ما خانم ها اون دنیا هم مثل این دنیا ......؟!!

گاهی وسوسه میشم که : نکنه اینکه میگن خانم ها به خدا نزدیک ترن , اون دنیا کارشون راحت تره و....برای دلخوشی ماهاست ؟!

گاهی وقتا با همه دفاعی که از حقوق زنان می کنم و اینکه زن و مرد نداریم انسان داریم ( البته در کل و در اصل ...و گرنه مسلمه که در برخی خصوصیات متفاوتن ) شک می کنم که نکنه حقیقتا زن رو بعنوان جنس دوم آفریدی ؟!!!

 

این زن های عرب رو می بینم ...آتش می گیرم ! آخه چرا باید زیر بار ظلم رفت ؟ چرا باید به ظلم ظالم عادت کرد و دم نزد ؟! این زندگیه ؟ عجب زندگی مسخره ای ! ( حداقل این زن هایی که ما می بینیم !!)

عروسک خیمه شب بازی یه مرد بودن ! که افتخار می کنه به اینکه فقط 4 تا زن دائم داره ...در مورد مابقیش الله اعلم ! اون وقت تو این گرما این زن باید سر تا پا سیاه بپوشه طوری که دو تا چشمش هم به زور پیدا باشه !! تازه توی ماشینی که شیشه هاش دودی اند از خونه بیاد بیرون و...!!

بگذریم ...کاش حداقل فقط همین بود !

 

یکی از همسفرها تعریف می کرد با اینکه حجاب بسیارکاملی داره یکی از اعراب بهش گفته بوده : چرا حجاب نداری ؟!! این حجاب نیست !! فاطمه زهرا هم حجاب داشت !!! منظورش همون روبند و...یعنی همون شک و شمایل زنان عرب بوده !

دلم می خواست اونجا بودم و می پرسیدم : جدا تو فاطمه زهرا رو از کجا می شناسی ؟!

 

خلاصه خدا دلم گرفته !....اگرم چیزی میگم که نباید بگم خودت نشنیده بگیر !

 

اما نمی دونم چرا دلم می خواد اینجا فقط امام زمان (عج ) رو صدا بزنم ! قرآن رو می بندم و می شینم زل می زنم به در و دیوار مسجد . همزمان گوشم رو سپردم به این نوا :

 

نمی دونم از کدوم ....

پر بغضه جمعه های ناگزیر و بی صدام     خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندونه برام

 

از مسجد میایم بیرون همچنان به همون حس غریب ...نه به همون عطر بارون گوش میدم و توی بین الحرمین قدم می زنم ...گاهی سمت راست به گنبد خضرا نگاه می کنم و گاهی سمت چپ به پنجره های قبرستان بقیع !

صدای اذان نماز عصر بلند میشه !

میگن بعد از نماز عصر درب بقیع باز میشه ! کم کم همه پشت درب بقیع تجمع می کنن چه ازدحامی ! اما مگه تو این گرما کسی در رو باز می کنه ؟

هنوز : پر بعضه جمعه های ناگزیر و...

 

برمی گردم سمت گنبد رسول الله :

 

 

 

آقاجان ! می بینید ؟ ما باید پیش کی شکایت ببریم ؟ دخترتون غریب بود بین این همه آدم غافل ! حالا ما هم به شوق دیدن مزار پسران و د ختر بزرگوارتون اینجا جمع شدیم ! اما چه غریبانه :

با صدای بلند گریه نکنید ! شکلات و نقل و...پخش نمی کنید ! و....

 

خانمی میگه :

خانم حقمونه همه اینا ! ما همه مون یه مشت بی فرهنگ با یه مشت اعتقادات خرافی هستیم ! اونقدر خاک و سنگ بردن و نخ و پارچه دخیل بستن و...که به این روز افتادیم !

 

میگم : خانم اون گریه نکردن چی ؟ اون محدودیت زیارت مزار خود پیامبر چی ؟ مگه همه همین طورن ؟ خب همه جا همه جور آدمی هست ! مگه شما خودت مسلمان شیعه ایرانی نیستی ؟ مگه ما توی مملکتمون امام هشتم امام رضا (ع) با اون همه زائر رو نداریم ؟ مگه اونجا به پنجره فولاد دخیل نمی بندن ؟ اتفاقی افتاد ؟ نتونستن کنترل کنن ؟ اونجا برخوردا این طوره ؟!

اونجا هر زن و مردی از هر کجای دنیا می تونه بره ضریح رو در آغوش بگیره .....

به نظرتون همه چیز همینه ؟ من این طور فکر نمی کنم !!!

ما فرهنگ نداریم !!...اینها دارن ؟! همه جا همه طور آدمی پیدا میشه درست !...اما این انصافه ؟!!!...

 

بالاخره درب بقیع باز میشه و چه جمعیتی هجوم میارن ! اهل تسنن برای دفن یکی از امواتشون به بقیع اومدن ! آقایون اجازه پیدا می کنن وارد بقیع بشن ....اما خانم ها همچنان پشت پنجره ها!! و چه جمعیتی !

فقط می تونم چند تا سنگ ببینم و دسته های بیقرار کبوتر ! همین !....اما اینکه هر مزار متعلق به کدوم بزرگواره ....نفهمیدم !!

این وسط یه سری رفتارهایی هم از بعضی می دیدم که شک می کردم اینا واقعا زائرن و قراره محرم بشن ؟!! ....

حواسم پرت شد و مامان و یکی دیگه از آشناها رو گم کردم ....دیدم دیگه فایده نداره ...متوجه نمیشم دیگه چی می خونم و چه می کنم ...حتما نگران میشن !

برگشتم پایین ولی پیداشون نکردم ...راهی هتل شدم ...هر دو داخل هتل بودن و نگران !

 

بعد از ظهر یه سری به بازار زدیم ....ای امان از سوغاتی و سوغاتی خریدن !!

شب توی هتل دعای کمیل برگزار می شد که از بس خسته بودم با وجود اینکه خیلی دوست داشتم شرکت کنم نتونستم !

الان هم خوابم تقریبا و دارم آخرین خاطرات رو می نویسم تا برم لالا کنم !!

                                                                                                 شب خوش

 

 ادامه دارد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت18:38توسط شوق پرواز |
دیار یار (6)


هوالرحمن
سلام

 

پنجشنبه 20 / 2 /86

 

امروز روز تولدمه ! اما این بار متفاوت از همیشه ! توی مدینه...محل تولد ائمه اطهار....

با اینکه اولین باریه که خیلی کسی نمی دونه تولدمه !! و ظاهرا تولد خلوتیه !

اما دلم به این خوشه که ان شاءالله اون هایی که باید بدونن می دونن !

من فقط منتظر هدیه اونهام ! گرچه شاید نباید توقعی داشته باشم ! اما خب اونقدر از کرم و لطفشون شنیدم , اینکه رحمت للعالمین اند و...که نمی تونم بهش دل خوش نکنم !

 

یا رسول الله ! آقاجان ! امسال خودتون دعوتم کردین مدینه اونم روز تولدم! خب حتما فکر همه چیز رو کردین دیگه ! دلم نمی خواد این بار به کم قناعت کنم ! خب میگن تو امور معنوی نباید قناعت کرد

 

یا رسول الله ! اول از همه ازتون می خوام کمکم کنید آماده شم برای زیارت خدا و خانه خدا ...اینکه بتونم اعمالم رو به بهترین نحو انجام بدم ..

بعد هم میشه شفاعتم رو بکنین ؟ تا خدا گوشه چشمی بهم بکنه تا حقیقتا امسال متولد بشم ؟ اونی که باید بشم !

یه جرعه آب ! معرفت...کمکم کنید آدم بشم !

 

ان شالله امروز میام مسجدالنبی , بقیع ...تا از شما , حضرت زهرا (س) و ائمه بقیع و...هدیه ام رو بگیرم ...و هدیه ام از خدا.....ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب !

 

صبح حدود ساعت 7 راهی اطراف مدینه شدیم برای زیارت دوره . 3 تا اتوبوس بودیم .

اول از همه به مسجد قبا پا گذاشتیم . مسجدی که پیامبر در آغاز ورود به مدینه ( هجرت به مدینه ) وارد این منطقه شده بودن تا حضرت علی (ع) همراه حضرت زهرا (س) و فاطمه بنت اسد و..بهشون ملحق بشن و در این مکان مسجدی بنا کرده بودند که بنا به روایت اولین مسجدی است که از ابتدا بر پایه تقوی بنا شده

 

 

روحانی می گفت در قسمتی که ایستاده بودیم برای شنیدن صحبت هاشون یعنی در کنار مسجد چاهی وجود داشته که آبش شور بوده و چون این مطلب رو به رسول خدا میگن ایشون انگشترشون رو یا به عبارتی آب دهانشون رو در چاه می اندازن و بلافاصله آب شیرین میشه !

دو رکعت نماز تحیت مسجد می خونیم ...

 

به مسجد ذوقبلتین می رسیم مسجدی که در اون وسط نماز ظهر قبله مسلمین از بیت المقدس به کعبه (مسجدالحرام ) تغییر کرد.

 

 

خدایا می بینی ؟ انگار دارم قدم به قدم پشت سر رسول الله حرکت می کنم و یکی یکی دنبال جای پای حضرت می گردم....اما حیف که خیلی ها سعی کردن به نوعی جای پای رسول خدا رو پاک کنن یا اونقدر با زر و زیور و...دنیاییش کنن که سخته فهمیدن اونچه باید بفهمم !

 

خدایا ! توکل به خودت ! خودت گفتی لا یکلف الله نفسا الا وسعها !

خدایا ! به دلم نگاه می کنی یا ...؟!

رشته همه امورم به دست خودت ! به هر طرف که صلاح می دونی بکش !

 

الان رسیدیم به مسجد فتح ! باید پیاده شم...فعلا ...

 

اینجا محل جنگ خندق یا جنگ احزاب در زمان پیامبره . همو ن جنگی که به پیشنهاد سلمان فارسی خندقی کندن و تونستن بر دشمنان پیروز بشن و...فکر کنم همه دیگه جریان این جنگ رو می دونید !

 

در بالای کوهی ( کوه های سلع ) مسجدی ساخته بودن برای پیامبر که چندین شبانه روز اینجا دعا می کردن و نهایتا دعاشون در همین مسجد مستجاب شد و مسلمین در جنگ پیروز شدن ...

 

چه خبر بود ! عجب جمعیتی ! همه به سمت بالای کوه راه افتادیم . دو طرف مسیر دست فروش ها بساط شیطانی خودشون !!! رو پهن کرده بودن تا حواسمون رو پرت دنیا کنن !!

همون اوائل پایین کوه مسجد کوچک و ساده ای قرار داشت که به نام مسجد سلمان نامیده می شد وارد شدیم ...نماز خوندیم و راهی بالای کوه ...مسجد فتح شدیم

 

 

چه محشری بود ! جمعیت کیپ تا کیپ از پله ها بالا می رفت و دیگه زن و مرد و... انگار هیچ چیزی جز خوندن دو رکعت نماز مستحبی تحیت مسجد مهم نیست !!!

اما دیگه نمی شد برگشت ! به چه مکافاتی سعی کردم از یه کنار بالاخره خودم رو از جمعیت جدا کنم و داخل مسجد بشم ! یه مسجد کوچک و ساده ! گر چه اینم دقیقا همون مسجد قدیمی نیست ( این طور می گفتن )

در راه برگشت بالاخره یکی از آقایون یادش افتاد وظیفه ای داره ! و این درستش نیست که بگیم چون مدینه است و زیارت مسجد پیامبر و...اشکالی نداره جمعیت همه با هم بدون رعایت خیلی مسائل وارد مسجد بشن و...خلاصه همراه یه آقای روحانی کمک کردن اوضاع بهتر بشه ...خدا رو شکر !

 

اما آخرین مکان زیارتی احد و زیارت شهدای احد بود

حدود ساعت 10 بود که رسیدیم به یه قسمت صحرا مانند با چند کوه ( که بیشتر شبیه تپه بودن ) و یه قسمت که با دیوارها و...دورتا دورش رو پوشانده بودن و هیچ چیزی پیدا نبود جز تابلویی که نشون می داد اینجا مزار شهدای احده

بساط دست فروش ها همچنان پهن بود ! اونم تو این آفتاب سوزان !!

 

 

همراه روحانی کاروان روی یکی از تپه ها ( کوه ها ) ایستادیم . ایشون شروع کرد با بلندگو راجع به جنگ احد و کوهی که قرار بود اصحاب ازش مراقبت کنن اما وسوسه جمع آوری غنائم جنگی باعث شد ازش غافل بشن و دشمنی که شکست خورده بود برگرده و حمله کنه و نزدیک به 72 تن از یاران پیامبر از جمله حمزه عموی ایشون رو به شهادت برسونه بود ....که چند نفر عرب اومدن نزدیک و داد می زدن : ساکت ! بلندگو رو خاموش کنید و...!!!

همه هاج و واج نگاهشون کردیم و بلندگو رو خاموش کردیم ! روحانی شروع کرد به ادامه دادن در مورد حمزه ....که همه اعتراض کردن که صدا درست نمیرسه و...مجبور شدن بلندگو رو روشن کنن و آهسته و با احتیاط صحبت کنن تا همه 100-150 نفر بشنون !...که نزدیک بود این بار بلندگو و...همه رو از دست بدیم !!!

 

 

خلاصه همه زیر آفتاب سوزان روبروی مزار شهدای احد و با صدای نصفه نیمه ای که از روحانی کاروان می شنیدیم !! زیارت نامه رو خوندیم و..

راهی اتوبوس شده برگشتیم .

 

از بس خسته و گرمازده شده بودیم نتونستیم راهی حرم بشیم . قرار شد استراحتی بکنیم بعد ...

 ادامه دارد ...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت13:36توسط شوق پرواز |
دیار یار (5)


هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره روز چهارشنبه ۱۹ / ۲ :

بعد از جلسه راهی بقیع شدیم ! البته چون ما خانم ها رو به بقیع راه نمیدن قرار شد با روحانی کاروان همگی بریم پشت قبرستان بقیع و زیارتنامه بخونیم

 

 

وای خدا همه غربت مدینه یه طرف غربت بقیع یه طرف !

تا آدم اینجا رو نبینه هر چقدر هم براش بگن و بنویسن و...فایده نداره ..حسش نمی کنه !

صدای روحانی توی گوشمه اما انگار فقط این رو می شنوم که اون چهار تا سنگی که اون دوره قبر چهار امام معصوم شیعیان : امام حسن مجتبی (ع) , امام زین العابدین (ع) , امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) , اون یکی قبر عباس عموی پیامبره ...اون قبر ام البنینه , اون یکی سنگ قبر حلیمه است و.....

 

 

خدایا !

قبرستان از این ساده تر و غریبانه تر ندیدم فقط سنگ و خاک ! هیچ تفاوتی بین قبرها نیست ! بین مزار امام و شیعه امام !

بی انصاف ها حتی نکردن به این عنوان که این افراد از خانواده و نزدیکان پیامبر بودن نه ضریح و بارگاه حداقل یه کم به این قبرستان می رسیدن , حداقل از دور مشخص بود اینجا مزار کدوم بزرگواره !

 

هیییییییییییییییییییییی!

اینجا حتی اگه خودت هم نخوای بی اختیار امام زمان (عج ) رو صدا می زنی , با همه وجود !

اینجا به خاطر اینکه حداقل مرهمی باشه بر داغ دلت از خدا فرج مولا رو می خوای , صدا می زنی :

 

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان !

 

آقاجان ! کی میای تا هر چه ظلمه پایان بگیره ؟! کی میاین تا حق رو از باطل مشخص کنین ؟ کی میاین تا بدون دلهره با خیال راحت بتونیم وارد بقیع بشیم و از ته دل با همه وجود ناله کنیم و زیارت کنیم مزار پدرانتون رو ؟

یا مهدی ! کی میاین تا قبر مادرتون رو نشونمون بدین تا همه با هم به سر مزارشون بریم و....وای که اون موقع اینهایی که امروز ظلم کردن به شیعه چه حالی دارن !

 

یا مهدی آقا جان ! بیا هر چه زودتر بیا !

که اینها فکر کردن ما صاحب نداریم ! نمی دونن ما هم به تبعیت از مولامون علی (ع) سکوت کردیم و امید داریم ! امید به آینده ای سبز !

چشم به راه اومدن سواری هستیم که روزی میاد و همه بت ها رو می شکنه ....

خدا کنه وقتی میاد ما رو از منتظران و عاشقان و پیروانش بدونه !

 

خلاصه که عجیب دلم می خواد فقط به زیارت آل یاسین گوش بدم امروز !

 

بعد راهی مسجدالاجابه یا مسجد مباهله میشیم ....مسجدی که پیامبر درش دعاشون مستجاب شده و همین طور مباهله در این مسجد رخ داده همون جریانی که پیامبر و اهل بیتشون درش برنده و پیروز میدان شدن ...

 

 

نماز مغرب و عشا رو اونجا خوندیم ( چون فقط موقع مغرب درب مسجد باز میشه برای اینکه اهل تسنن بتونن نمازشون رو بخونن !!...من موندم این چه اتحادیه !! که باید همه جا شیعه کوتاه بیاد ؟!!! بگذریم ...)

 

راستی قبل از بقیع یه سر به مسجد ابر زدیم که بسته بود . می گفتن انگار موقع عید فطر آفتاب و گرما بوده و برای خوندن نماز سایه ای وجود نداشته که ابری در آسمان پیدا میشه و سایه می اندازه و در سایه اون نماز رو می خونن ....بعد بجاش مسجدی بنا می کنن و...

 

مسجد حضرت علی (ع ) رو هم از دور دیدیم که روحانی کاروان می گفتن همیشه درش بسته است و به کسی اجازه ورود نمیدن !

انشالله یه روز دربش با دستان مبارک خود حضرت باز بشه !

 

بعد از نماز و...از مسجد الاجابه همگی یه سر رفتیم بازار و سوغاتی و... و بعد سری به مسجدالنبی زدیم و راهی هتل شدیم

 

چقدر مسجدالنبی موقع شب زیباست ! نفس بکش ریحانه ! اینجا روزگاری افرادی نفس کشیدن که فخر زمین و آسمان و فرش و عرش بودن !

 

 

موقع نماز عشا به مسجد رسیدیم ! چه جوری به ما نگاه می کردن ! نگاه عاقل اندر سفیه !

نمی دونم این نماز خوندن اول وقت و راهی مسجد شدن و بستن مغازه ها و....اهل تسنن از دید خدا چه اجری داره ؟

مسلمه که در کل اجر زیادی داره ....اما نمی دونم ...میشه این هم جزیی از همون دین شناسنامه ای باشه هر چند با قسمتی ناقصی و در قسمتی دیگه کاسه داغ تر از آش بودن !

(البته می دونید که بستن مغازه ها و شرکت در نماز جمعه و...هم به اجباره یعنی قانونه و عمل نکردن بهش عواقب داره ...!)

کاش ما شیعیان این خصلت های خوب رو به طور خودجوش داشتیم  در کنار اعتقاداتی که بسیار زیباتره !

اونوقت شاید کارمون درست تر بود !

به هر حال کلا نیاز به یه بازبینی و تحول داریم ! ماشیعیان کامل ترین اعتقادات و مبانی رو داریم ...اگه بهشون عمل می کردیم به تک تک شون ....دنیا حداقل برای خودمون گلستان می شد !

 

شب خسته رسیدیم هتل ...الان هم باید استراحت کنم ...چون فردا قراره صبح زود بریم زیارت دوره

 

راستی فردا تولدمه ! خدایا ! کمکم کن حقیقتا متولد بشم !

 

                                                               به امید فردایی زیبا و به یاد موندنی

                                                                                                           شب خوش

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت19:47توسط شوق پرواز |
دیار یار (4)

 
هوالرحمن
سلام

و اما :

چهارشنبه 19 /2 / 86

 

صبح بعد از خوندن نماز و صبحانه و..راهی مسجد شدیم و بالاخره تونستیم برای اولین بار وارد حرم بشیم ...آخه فقط چند ساعت صبح ها و یکی دو ساعت بعد از ظهر ها در حرم برای خانم ها باز میشه !

 

وارد شدیم و همه مون نشستیم منتظر تا بهمون اجازه بدن وارد بشیم ! ایرانی بشین ! ایرانی صبور !

ای خدا ! مگه اینا نمی فهمن وقتی بعد از یه عمر اومدی اینجا و بالاخره تونستی بیای توی حرم و فقط چند قدم دیگه با مزار پیامبر (ص) فاصله نداری دیگه نمیشه صبر کرد ! ( البته شاید به خاطر نظم بیشتره ! الله اعلم ! )

بالاخره اجازه دادن و دسته دسته وارد شدیم ...عجب شکوهی ! ستون های سفید با سر ستون های طلایی , سنگ های مرمر صیقلی و شفاف اونقدر که میشه مثل آینه بازتاب حرم رو توش دید و....

اما اینجا دیگه ستون ها و چترهایی که باز و بسته میشن و....مهم نیست ! اینجا همه دنبال ضریح پیامبر , منبر پیامبر , روضه رضوان , ستون توبه و...هستن اونم با چشم های گریان ...اما ...

 

ای خدا ! خیلی ظلمه !

قربونت برم امام رضا ...میشه اونجا بیایم ضریح رو بغل بگیریم , میشه اونجا اینقدر به ضریح نگاه کنی که عقده های دلت باز بشه !

اما...اینجا دور تا دور پرده کشیدن ...فقط بالای منبر و ضریح و تابلوی روضه رضوان رو می بینیم ...هر کسی در حال جستجوی ضریح و..است . همه چشمها به اطراف می گرده ...

یکی از خانم ها بلند میگه : یا رسول الله ! یا فاطمه زهرا ! بمیرم برای غریبی تون !

 

میگن به روایتی حضرت زهرا (س) هم مزار شریفشون اینجاست ...بین ضریح و منبر پیامبر توی محدوده روضه رضوان !

چند رکعت نماز می خونیم ...از طرف اون هایی که التماس دعا گفتن هم دو رکعت نماز می خونم ...اما با دلهره !...اینجا نمیشه حتی یه لحظه بایستی و به حال خودت مناجات کنی اشک بریزی !

نمیذارن خیلی توقف کنیم...میریم جلو و بالاخره جایی پیدا می کنیم و برای خوندن زیارتنامه و قرآن و..می تونیم بشینیم

میرم توی فکر ...اینجا مسجد النبیه ها !

روزی پیامبر می نشستن روی این منبر و برای اهل مدینه توی همین مسجد صحبت می کردن , آیات قرآن رو تلاوت می کردن ....

 

یا رسول الله ! ما الان توی عصر غیبتیم ...می دونیم اماممون هستن, از احوالمون آگاهن , ...اما غایبن ! شاید هم ما غایبیم ...

ولی هر چه هست از این نعمت محرومیم که امام زمانمون بر منبر جدشون تکیه بزنن و برامون از قرآن , از اسلام , از خدا بگن !

 

یا رسول الله ! خیلی غریب و تنهاییم ! حق و باطل اونقدر با هم مخلوط شده که تشخیص شون آسون نیست !

یا رسول الله ! به خدای رحمن بگید , از خودش بخواهید که : 

 

                                             دیگه بسه دیگه بسه انتظار

                                           آسمون خورشیدو بردار و بیار !

 

 

اما این منبر و این مسجد فقط خاطره رسول الله رو زنده نمی کنه ! نگاه می کنم و حضرت زهرا (س) رو می بینم که همانند پیامبر خطبه می خونن ...و مردم خواب زده مدینه ...وای !

یا زهرا ! امروز منم اینجام در مدینه توی مسجد پدرتون و پایین این منبر نشستم !

ای کاش یه بار دیگه خطبه تون رو می خوندید ...

نمی دونم اون موقع من جزء کدوم دسته بودم ...اما الان به جای همه اون هایی که اون روز نفهمیدن یا خودشون رو به نفهمی زدن حسرت می خورم ...آه می کشم...

 

اسامی اونهایی که التماس دعا گفته بودن و نگفته بودن و یادم می اومد رو نوشتم و از طرف همه سلام دادم خدمت حضرت رسول و حضرت زهرا (س)  


 

 

( ببخشید که خیلی واضح نیست !!....هر کاری کردم واضح تر از این نشد دیگه... به بزرگی خودتون ببخشید !)

کم کم زمان بودن در حرم تمام می شد ....ما هم اومدیم بیرون ...

سر راه سری هم به بازار زدیم....

به نماز جماعت ظهر نرسیدیم و مجبور شدیم بریم هتل !...اما چه حس بدی بود وقتی صدای اذان توی شهر پیچیده بود و همه راهی حرم بودن ...باید برعکس جریان حرکت می کردیم...

به هر حال خدایا تو که از دلم خبر داری !...اما...

 

 

توی هتل بعد از نماز و ناهار و استراحت ساعت 4 جلسه داشتیم .

اول زیارت عاشورا خوندیم و همه از مدینه به حضرت اباعبدالله (ع) سلام دادیم .

روحانی کاروان از غربت رسول الله (ص) و امیرالمومنین و فاطمه زهرا و حسنین در مدینه شروع کرد تا به غربت امام حسین (ع) و حضرت زینب در کربلا و شام رسید !

 

بعد هم مقداری راجع به مناسک حج صحبت کردن و درباره محرم شدن و...مسائلی رو تذکر دادن . آخر سر هم تمام جمع چندین بار ذکر تلبیه (لبیک ) رو با هم تکرار کردن !

 

ادامه دارد....

در پناه حق

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت14:50توسط شوق پرواز |
دیار یار (3)

هوالرحمن

سلام

 

اما ادامه خاطره روز سه شنبه ۱۸ /۲ :

 

اولین نماز جماعت رو امروز توی مسجد النبی خوندیم ! خدایا چقدر غربت اسلام و شیعه رو اینجا میشه بوضوح دید !
آخه دین تو اینه ؟!! نمیگم اون چیزی که ما بهش عمل می کنم هم صد در صد درسته ..همون اسلامه و....اما خدا....

درسته که نماز جماعت خیلی ثواب داره مخصوصا اگه توی مسجد النبی و مسجدالحرام باشه ...درسته باید اتحاد داشت و تقیه کرد و....اما....

روحانی کاروان می گفتن :

مهر و...با خودتون نبرید . روی همون فرش ها و سنگ و...سجده کنید ! موقع گفتن سمع الله لمن حمده زود به سجده نرید چون دعا می خونن و باید باهاشون هماهنگ باشیم و...قنوت نگید . رکعت آخر موقع گفتن الله اکبر انتهای نماز دست ها تون رو تا کنار گوش بالا نیارید چون این طور به ما شیعیان تهمت می زنن که بجای گفتن الله اکبر در این حالت میگیم : خان الامین !!!

یعنی نعوذ بالله جبرئیل خیانت کرد که وحی رو به پیامیر نازل کرد نه حضرت علی (ع) !!!!!!!

 

 

یا علی بمرم برای مظلومیتت آقا که اینجا موقع راه رفتن توی بین الحرمین میشه حسش کرد

اون موقعی که فاطمه زهرا (س) هم از دیار انسان های خواب زده به قرب الهی و همجواری پدر بزرگوارش کوچ کرد و فقط شما موندی و یه گنبد خضرا و یه قبر ناپیدا و رفت و آمدهای پنهانی و نجواها و اشک های نیمه شب !...

 

امروز یکی از خانم ها می گفت شنیده ساعت خاصی اجازه میدن که خانم ها به زیارت بقیع برن ! خدا کنه حقیقت داشته باشه !

آخ مادر جان بی بی یا فاطمه زهرا مظلومیت و غربت مخصوص شیعیان شماست ...اما این وسط خانم ها عجیب سهم بیشتری دارن !! شاید به خاطر اینکه شما هم که برترین زن عالمید همواره مظلوم ترین عالم بودید !

 

بی بی اینجا انگار هیچ کس خانم ها رو به حساب نمیاره ! نه حق زیارت داری نه...!

می دونم این اون چیزی نیست که اسلام گفته و شما از شیعیانتون خواستید ....

 

 

قبل از سفر اتفاقی یه قسمت از یه رمان به دستم رسید که با توجه به مسائلی که باهاشون روبرو شدم انگار می خواستن بهم این طور تفهیم کنن که :

از خدا مقام بندگی بخواه ! قلب سلیم بخواه ! اینکه در همه حال راضی به رضای او باشی و بس !

بگو خدا به داده ات شکر , به نداده ات هم شکر !

فقط بهم توانش رو بده که پذیرشش رو داشته باشم ! فقط بهم آرامشی بده که در همه حال تنها از اینکه بنده توام و تو مالک و صاحب و خالق و رب من احساس رضایت کنم و دریای دلم با یه سنگریزه طوفانی و مواج نشه !

 

روز اول هم داره می گذره ! انگار هنوز توی رویام . من یه روزه که مدینه ام ! مهمون خدا و بنده های خوبش ...دوستاش !

و باید از هر امتحانی سربلند بیرون بیام ! خدایا ! می دونم اگه یه قدم بیام جلو تو به سمتم هروله می کنی ! منم می خوام قدم اول رو بردارم ! و می دونم برای همین قدم اول هم خودت کمکم می کنی !

 

 

راستی داشتم توی مسجدالنبی قرآن می خوندم رسیدم به این آیه از سوره بقره ( فکر کنم آیه 60 باشه ) :

 

و اذِاستسقی موسی لقومه فقلنا اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عینا.....

 

امروز از قبل این آیه هی توی ذهنم می اومد ! یه لحظه رفتم تو فکر که چرا این آیه ؟!

بعد یه دفعه یاد حدیث پیامبر درباره حضرت علی (ع) افتادم که :

نسبت علی (ع ) به من مثل نسبت هارونه به موسی .....

 

و انگار یه دفعه اومد توی ذهنم که میشه موسی معادل پیامبر باشه و 12 چشمه معادل 12 امام که هر طایفه ای باید از یکی سیراب بشه و در زمین فساد نکنه....

نمی دونم چقدر درسته ! اما خیلی جالب بود !

تا حالا چند بار قرآن رو خوندیم ولی فقط به ظاهر اکتفا کردیم یا حتی از ظاهر هم راحت رد شدیم ؟!

من تا به حال این آیه رو فقط بعنوان یه داستان می خوندم !

عجیب بود ! اگه این تعبیر درست باشه باید ببینم من یا ما از کدوم طایفه ایم و باید از کدوم چشمه سیراب بشیم ؟

شاید همون چشمه دوازدهم ! همونی که قراره بیاد و همه مون رو سیراب کنه ....

 

اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه

 

خدایا ! هر چه زودتر او رو بفرست تا عطشمون رو فرو بنشونه ! بیدارمون کنه ! به عاشقی هامون جهت بده و به بال هامون توان پرواز !

 

آمین یا رب العالمین !

 

 

بعد از ظهر نه ! حدودا عصر بود که آماده شدیم که راهی حرم بشیم ....اما نمی دونم چی شد سر از بازار درآوردیم !!!

خدایا ! می دونم رسیدن به امور دنیایی هم لازمه و به بردن سوغات هم سفارش شده...اما یه عذاب وجدانی گرفتم !!

خلاصه امشب به حرم رهم ندادند ! شاید تقصیر خودم بود ! ...شایدم نه ! اینم قسمتی از سفره !...نمی دونم ...

 

اما توی راه چقدر خندیدیم از دست این عرب ها ! من و مامان و یکی از آشناها همراه با شوهر و بچه اش سوار ماشین بودیم . راننده عرب اشاره کرد به ما و از آقا پرسید که : هر 3 تاشون خانمهات هستن ؟!!!!

آقا هم زد زیر خنده و گفت نه فقط یکی شون ! اونم شروع کرد به تمسخر و... و گفت که خودش 3 تا زن داره که همه شون هم توی یه خونه 3 طبقه ان و 10 تا اولاد هم داره ....اما زن های ایرانی حسودن !!! وگرنه تا 4 عیال که مشکلی نداره !!! سنت پیامبره !!!!!!!!!

و من از اون موقع تو این فکرم که چقدر خوب بعضی سنت های پیامبر رو به یاد داریم و خودمون رو موظف به انجامشون می دونیم ! اما آیا در مورد همه سنن پیامبر همین طور عمل می کنیم ؟!!

بماند...

البته به یه نتیجه ای هم رسیدم ...اینکه باید حتما یه فکری هم برای زبان عربی بکنم !! مخصوصا وقتی امروز نحوه مکالمه همراهان گرامی رو با اعراب بیچاره می دیدم !

 

راستی خیلی بامزه بود ...عرب ها هم متوجه می شدن ما اصفهانی هستیم !!!

 

اما گذشته از همه اینها .......حیف شد امشب گنبد سبز رو ندیدم !...

انشالله فردا صبح ....توکل به خدا !

 

در پناه حق

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت13:36توسط شوق پرواز |
دیار یار (2)

هوالرحمن

سلام

اول از همه شهادت بانوی دو عالم , بی بی فاطمه زهرا (س) رو تسلیت عرض می کنم

و از همه التماس دعا دارم ...امید که معرفت پیدا کنیم ...

 

از لطف همه دوستان هم تشکر می کنم

به نظر می رسه شروع سفرنامه ام بد نبوده !!! خوشحالم... امیدوارم تا انتهاش بتونه دلتون رو ببره تا پیش خود حضرت دوست ....

فقط یه نکته ای رو عرض کنم , من این سفرنامه رو بجز یکی دو صفحه انتهایی لحظه به لحظه در حین سفر نوشتم ...توی هتل , توی هواپیما و اتوبوس , توی صف نماز جماعت و....

سعی کردم همه افکار و احساسات و حتی اشتباهات و...رو بنویسم و خلاصه خواستم تا جایی که میشه صادقانه باشه !

اما خب بعضی حرف ها و ....رو نمیشه نوشت ...واسه همین بعضی جاها نوشتم با اجازه خصوصیه !!!

آخر سر هم دفتر رو به خود خونه خدا متبرکش کردم !

امیدوارم شده باشه اون چیزی که می خواستم بشه !

 

و اما روز دوم :

 

 

 

سه شنبه 18 /2 / 86

 

ساعت 2:30 صبح :

 

خانم ها , آقایان برای فرود در فرودگاه مدینه آماده میشیم ...

 

همه اونهایی که بیدار بودن از پنجره ها سرک می کشیدن تا شاید بتونن مدینه رو , مسجدالنبی رو حتی برای یه لحظه از دور ببینن.....

یه نمایی از دور مشخص میشه و روحانی کاروان بلند میگه : هدیه به روح پیامبر صلوات

 

و همه با هم صلوات می فرستن ....خدایا رسیدیم !

 

ساعت 2:45

 

خانم ها , آقایان به مدینه خوش آمدید , هم اکنون در فرودگاه مدینه هستیم ...

 

خدا رو شکر که به سلامت رسیدیم

تا از مراحل مختلف رد بشیم و ساک ها رو تحویل بگیریم و...40 دقیقه ای گذشت

یه چیزی خیلی جالب بود ! اینکه بعضی زائران محترم اصفهانی با لهجه شیرینشون با عرب ها صحبت می کردن و وقتی مشاهده می کردن انگار متوجه نمیشن سعی می کردن یه مقدار صحبتشون رو به فارسی معیار نزدیک کنن !!! خلاصه خیلی بامزه بود !

 

الان توی اتوبوسیم  و در راه هتل ...انشالله برای یه استراحت و تجدید قوا و...مسجدالنبی !

از دور کم کم ساختمان سفید رنگ مسجد و مناره ها و گلدسته ها مشخص میشه اما اونقدر ساختمان ها و برج های عظیم ساخته شده که به زحمت میشه مسجد رو پیدا کرد !

با هر تغییر مسیری که اتوبوس میده همه سرها می چرخه تا بلکه بتونن یه لحظه گنبد سبز رو ببینن و...

خدای من !

این هم قبة الخضراء !

همه صلوات می فرستن ....

 

قبل از نماز صبح رسیدیم هتل نماز صبح رو خوندیم ...از بلندگو اعلام شد که بعد از نماز همه با هم برای عرض ادب و سلام راهی مسجدالنبی میشیم

نفهمیدیم چطور آماده شدیم ...

 

 

 

 

اکنون این منم و این مسجد تو یا رسول الله ! این منم و این شهر تو و فرزندانت !

 

 

 

 

انگار توی آسمونم , روی ابرا راه میرم !

روحانی کاروان بلند بلند سلام میده و ما همه به دنبالش :

السلام علیک یا رسول الله ...

 

   

 

اما قطرات اشک دیگه تاب موندن در فضای تنگ چشم رو ندارن ! هر کسی به حال خودش ناله می کنه , با پیامبرش درد دل می کنه !

به قبة الخضراء نزدیک و نزدیک میشیم ! وای خدا ! چه عظمتی!

 

 

روحانی میگه روبرو رو نگاه کنید ! اونجا بقیعه ! می خوایم به حضرت زهرا (س) و ائمه بقیع سلام بدیم !

و همه حرکت می کنیم به سمت بقیع !

 

 

وای اینجا روزی امیرالمومنین (ع) قدم می زدن ! ائمه قدم بر می داشتن ! بین الحرمین !

خدایا منو کجا آوردی ؟! شکرت !

کبوترای بقیع چه بیقرار پرواز می کنن ! خدا چقدر حسودیم شد ! ای کاش من هم پریدن رو یاد گرفته بودم !

اینجا غربت , مظلومیت بیداد می کنه !

 

یا رسول الله ! آقا جان گرچه مکانی بس باشکوه تر از این شایسته شماست ! اما اینهمه زرق و برق بیشتر اون حس غربت رو به یاد آدم میاره !

 

 

اجازه نمیدن من حتی از پله های بقیع بالا برم ! اجازه نمیدن حتی اسم اهل بیتتون رو بلند ببرم و از سوز دل گریه کنم !

وای ببین محله بنی هاشم رو به چه روزی درآوردن ! خدا چقدر غربت ! و چقدر عظمت !

 

 

باید برگردیم هتل ...استراحتی می کنیم و دوباره برای نماز ظهر عازم حرم میشیم

خدایا داری امتحانم می کنی ؟

خیلی دلم گرفته ! اما کمکم کن راضی باشم به رضای تو ! کمکم کن تا عبدت باشم در همه حال ! هر طور که تو می پسندی !

 

الان توی مسجدالنبی نشستم و دارم می نویسم ! توی صف نماز جماعت ...نماز ظهر ...تازه اذان رو گفتن

خدایا دارم این نماز رو توی مدینه توی مسجدالنبی می خونم ! دارم از مدینه باهات حرف می زنم !

توکل به خودت !

 

 

ساعت 16:25

 

همین الان بیدار شدم ! اعلام کردن همه برای جلسه توی سالن جمع بشن اما چون خسته بودم نرفتم . موندم توی اتاق ...تا انشالله برای نماز مغرب دوباره بریم مسجد

 

نمی دونم چرا اون حالی که باید داشته باشم رو ندارم! اون طور که باید و شاید !

می خوام فکر کنم اینجا محل زندگی پیامبر , حضرت علی (ع) , حضرت زهرا (س) , حسنین و...بوده , می خوام فقط به این چیزا فکر کنم ...

اما چهره این شهر اینقدر تغییر کرده که نمی دونم دیگه فرشته ها هم خانه فاطمه زهرا و محله بنی هاشم رو پیدا می کنن یا نه !!.....نمی دونم !

 

ادامه دارد ....

در پناه حق

+نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت22:31توسط شوق پرواز |
دیار یار ...

هوالرحمن

 

باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم ...

 

سلام خدمت همه دوستان خوبم

سفر آسمونی من مثل یه رویای شیرین گذشت ...و من هم اکنون اینجام روی زمین ...از آسمون برگشتم !

البته خدا کنه که هیچ گاه از آسمون برنگردیم !!

اما همیشه رسیدن لحظاتی که دوستشون داریم کلی طول می کشه ....و بعد به یه چشم بهم زدن مثل برق و باد می گذرن !

اونجا به یاد همه تون بودم ! از خدا خواستم قسمت همه تون بشه که برید و برای یه بار هم که شده توی اون فضا قرار بگیرید...که هیچ وقت دیدن و چشیدن...مثل شنیدن و خوندن نیست !

شاید هزار بار برام از حال و هوای مدینه و مکه گفته بودن , خونده بودم تصاویرش رو دیده بودم ...اما تا توی اون فضا قرار نگرفتم حقیقتا درکشون نکرده بودم !

و حالا هم نمی دونم چقدر درک کردم ...

خوش به حال اونهایی که تا رسیدن اونچه باید ببینن رو دیدن و روحشون دیگه تاب موندن توی فضای تنگ دنیا رو نداشت

این بار سوغاتی براتون یه سفرنامه نسبتا طولانی آوردم که انشالله از همین امروز شروع می کنم به نوشتنش

فکر کنم هر هفته یه قسمتش رو روی وبلاگم قرار بدم خوب باشه !

سعی کردم همه دیده هام , افکار و احساساتم , مسائل فرهنگی سیاسی اجتماعی مذهبی و...!!!!! درد دل هام و....رو بنویسم

امیدوارم حوصله کنید و تا آخر همراه باشید ...خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم

و اما اولین روز و اولین قسمت از سفرنامه

التماس دعا

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دوشنبه 17 / 2 / 86

 

 

امشب بالاخره انتظار بسر می رسه !...

 

                       لحظه دیدار نزدیک است

                                       باز من دیوانه ام , مستم

            باز می لرزد دلم , دستم

                                                   باز گویی در جهان دیگری هستم

 

                    های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

                 وای نپریشی صفای زلفکم را دست

                                                      و آبرویم را نریزی دل !

 

                                                                                            ای نخورده مست

                                                                                          لحظه دیدار نزدیک است !

 

 

امروز یه حال و هوای عجیبی داشتم ...استرس ؟ شوق ؟ حیرت ؟...نمی دونم اسمش رو چی بذارم !

 

چند ساعت پیش یه دفعه خونه شلوغ پلوغ شد ! خاله ها , دایی ها , مادربزرگ و.....صدای زنگ در , زنگ تلفن , خداحافظی و....

و حالا همراه مامان توی فرودگاه نشستیم منتظر , منتظر رسیدن موعد پرواز

پرواز بواسطه یه غول آهنی ! ساخته دست بشر , برای رسیدن به دیار یار , جایی که خیلی ها ( شایدم نه ! فقط بعضی ها ! پرواز حقیقی رو فرا می گیرن !)

خدایا دارم میام !

هنوز باورم نمیشه منو صدا زدی ! قلبم چقدر تند می زنه ! چشمام چقدر می سوزه !

هر بار که از بلندگو اعلام میشه مسافران پرواز مدینه....

انگار یه دفعه از خواب بپرم با خودم میگم : مدینه ؟ مدینه ! مدینه !!...خدایا مدینه ! من !...

ریحانه ! اصلا فکرش رو هم می کردی ؟ خدیا شکرت !

من سفر اولمه ها ....خودت که می دونی ! هوامو داری ؟ توکل به خودت !

همچنان منتظریم .....

 

عجب محشریه ! همه همراه ها فقط تا دم در سالن با مسافراشون بودن...

حالا انگار همه تنهان ! وسط این همه شلوغی و ازدحام ....حتی اونهایی که به ظاهر تنها نیستن , تنهان !!

نمی دونم کی برای زیارت اومده , کی برای سیاحت و کی برای تجارت و....معلوم نیست ...اما هر کس سرگرم کار خودشه و فقط خدا می دونه تو دل هر کدوم از این آدما چه خبره !

 

انگار این سفر از آغازش یه جور دیگه است ...انگار دلت می خواد با خودت باشی و خدای خودت , گرچه ظاهرا همراه دیگرانی !

خدا رو شکر می کنم که توی اولین سفر همراه مادرم منو مهمون خونه اش کرده ...یه همسفر خیلی خوب !

اما انگار یه جورایی دلم می خواد همین طور توی افکارم غرق بشم

بی اختیار همه اش این شعر مرحوم آقاسی میاد توی ذهنم :

 

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم ....

 

چقدر این ثانیه ها دیر می گذرن خدا ...

 

                         

 

ساعت 11:45

خب الان اومدیم داخل هواپیما ...دیگه دارم کم کم باور می کنم ...اما نه ! تا گنبد خضراء رو نبینم باورم نمیشه !

خدایا شکرت !

دلم می خواست کنار پنجره بشینم نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه ببینم کی به مدینه می رسیم ...

اما به قول مامان همینقدر که الان اینجام باید واقعا خدا رو شکر کنم بقیه اش دیگه مهم نیست

انشالله چند ساعت دیگه مدینه ایم ...ان شا ء الله !

 

الان نشستم توی هواپیما و به این ترانه زیبای علی لهراسبی گوش میدم :

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو       چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو .....

 

و همچنان منتظرم ...منتظر پرواز به سمت بهشت !

گویا هواپیمامون عوض شده ( یعنی هواپیمایی که قرار بود باهاش پرواز کنیم مشکل پیدا کرده و در عوض با این طیاره می پریم !! ) ...ظرفیت مطابق تعدا افراد نیست و به اجبار معاون های کاروان ها پیاده میشن !

خدایا حکمت کارات رو نمی دونم ...

 

دقیقا راس ساعت پرواز می کنیم 12:30

نمی دونم این خاصیت آسمونه که دل آدم رو نازک می کنه , نمی دونم ...

اما فقط تا لحظه پرواز می تونستم خودم رو کنترل کنم انگار !

خدایا لبیک ! لبیک !

الان دارم از آسمون می نویسم سوار بر آسمان آبی ( Blue Sky ) در دل آسمان شب ...

 

چقدر این سفر با سفرای دیگه فرق داره . انگار برای شروع باید یه سفر درون خودت داشته باشی !

موقعی که توی فرودگاه و سالن انتظار تنها میشی یا زمانی که توی هواپیما نشستی ...انگار فقط یه رابطه وجود داره و بس ! تو و خدا !

و البته یادی از تمام اونهایی که چندین ساعت پیش باهات بودن و...شاید الان دلشون باهات همسفر باشه

اما تنها رابطه موجود که بیش از همه میشه حسش کرد فقط همونه !

خدایا دعوتم کردی ...منم دارم میام ...اما آخه با چه رویی بیام ؟

                                                                                با چه رویی ؟!...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت11:39توسط شوق پرواز |